داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات
  • ۲۵ آذر ۹۸، ۱۲:۴۲ - مهدی سلمانی
    خدا قوت

۱۱ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم

بسم  رب الحسین علیه السلام



پوتین‌ها را به پا کردم، فانوسقه‌ام را بستم  و دو خشاب کلاشنیکف را در جایش جفت و جور کردم. از اتاق بیرون زدم، دستم را روی پوست برشته شده درخت سرو گذاشتم و خم شدم تا پایین شلوارم را مرتب کنم. نگاهم به درختان گلوله خورده پادگان بود، یادم آمد که همین درخت با تنه استوارش یکبار جان مرا نجات داده بود. گلوله ۵۰ میلی‌متری قناسه دراناگف روسی تیکه‌ای از گوشت و پوست درخت را کنده بود. بوی تند باورت در جان و تن درخت رسوخ کرده بود و هنوز به مشام می‌رسید. ناگهان ابوحامد فریاد زنان وارد شد ، چشم‌هایش از خستگی و کم خوابی سرخ شده بود. نیرو کم داشتیم و او دو روز نگهبانی داده بود بدون استراحت!  با صدای گرفته و خش دارش رو به من گفت: کمیل کمیل داعشی‌ها دارن میرسن به محله شما!

لحظه‌ای جا خوردم و دستانم شل شد، گوش‌هایم داغ کرد. با خشم فریاد زدم : مطمئنی ابوحامد!؟ از کجا اومدن؟ کی می‌رسن؟ پشت سر هم سوال می‌کردم و او  دائم سر پر مویش را تکان می‌داد و با سرفه می‌گفت: بله بله الان است که برسن بدو کمیل بدو!.  صورتم گر گرفت ، از خشم و ترس رگ‌های صورت و گردنم به شدت می‌تپید. بند اسلحه را روی دوشم انداختم و با تمام قدرت دویدم، همان طور که می‌دویدم تا به ماشین وانتم برسم چهره دو دختر و یک پسر شیر خواره‌ام جلوی چشمم می‌لولیدند. خدا خدا می‌کردم که به موقع به خانه برسم.

نفهمیدم چطور ماشین را روشن کردم، ماشین از جا کنده شد. خاک زیادی از اطراف شیشه ماشین به داخل کوبیده ‌شد، چشمانم را خاک گرفته بود اما باز نگه‌شان داشتم تا جاده را گم نکنم. پلک نمی‌زدم اما مگر می‌شد، با هر بار پلک زدن قطرات اشک روی گونه‌ام خطی درخشان را نقاشی می‌کرد. صدای کشیده و ممتّد ترمز ماشین، دختر ۴ ساله‌ام فاطمه را ترسانده بود. به سرعت در خانه را باز کردم و فریاد زدم: خانم، بچه‌ها را بردار بریم ، داعشی‌ها دارن میرسن! چهره خانمم مثل گچ سفید شد و زوزه کشان لباس بچه‌ها را آماده می‌کرد. دو سه تا از خانم و بچه‌های همسایه را هم خبر کردم.

عقب ماشین پر از زن و بچه شد، دخترم فاطمه که  عروسکش را بغل کرده بود و فشارش می‌داد را بغل کردم و کنار خواهر بزرگش زینب جا دادم. خانمم با پسرم حسین در بغل ، نشست جلو کنار دو تا از خانم‌های همسایه. نشستم پشت فرمان، چشمم به آیینه عقب افتاد، دو سه تا از ماشین‌های داعشی را دیدم که از ته کوچه غرش کنان می‌آمدند. با تمام قدرت پای لرزانم را روی پدال گاز فشار دادم، ماشین از جا کنده شد و گرد و خاک زیادی به پا کرد. یک چشمم به جلو و یک چشم به آیینه عقب دوخته بودم. ناگهان نگاهم به آیینه بغل گره خورد، دخترم فاطمه از ماشین افتاده بود ، با صورت زخمی عروسکش را فشار می‌داد و جیغ می‌زد.


مطالب مرتبط:

شیعه شدن یک طلبه وهابی(اعجاز اشک بر امام حسین علیه السلام)

لب‌های خشکیده

رضا کشمیری

بسم الله الرحمن الرحیم


رسول خدا صل الله و علیه و آله برای صرف غذا منزل یکی از اصحاب دعوت بودند، از مسجد خارج شدند و عده‌ای از اصحاب  به دنبال ایشان روانه شدند. امام حسین علیه السلام که کودکی شیرین و زیبا می‌نمود در کوچه با همسالان خود مشغول بازی بود. پیامبر صل الله و علیه و آله بسوی او رفتند تا در آغوشش بگیرند، حسین علیه السلام با خنده‌ای کودکانه از دست پدربزرگ فرار کرد. پیامبر صل الله و علیه و آله با لبخندی دلنشین و عمیق به دنبال او دویدند و بعد از چند بار  تعقیب و گریز نوه دوست داشتنی خود را به آغوش کشیدند. یک دست خود را پشت گردنش و دست دیگر را زیر چانه او گرفتند و بالا آوردند، لب و گونه و چانه‌اش را بوسه باران کردند و فرمودند: حسین علیه السلام از من است و من از حسین علیه السلام ، خداوند دوست‌دار کسی است که حسین علیه السلام را دوست بدارد[1].

آری اینجا عشق و عاشق و معشوق یکی شدند، تا دست در دست هم برای هدایت امت آخرین پیامبر خدا صل الله و علیه و آله بکوشند. امام حسین علیه السلام عاشق خداست و همزمان خودش معشوق خداست. خداوند آنقدر حسین علیه السلام را دوست دارد که دوستداران او را هم دوست می‌دارد. عشق حقیقی ، عاشق حقیقی  و معشوق حقیقی همه و همه حسین علیه السلام است و بس.

جناب سعدی می‌گوید:

ما از تو به غیر تو نداریم تمنّا .................. حلوا به کسی ده که محبّت نچشیده

مولای من با شنیدن نام تو جگرم می‌سوزد ، قلبم می‌شکند و چشمم می‌جوشد. ما مزّه شیرین عشق و محبّت تو را چشیده‌ایم ، چاره و درمان سوز جگر ما فقط خود خودت هستی ! مولای ما حسین علیه السلام جان! قلب ما را به معرفت و محبّت خودت نورافشانی بنما!

 


مطالب بیشتر:
رضا کشمیری


پیرزنی تسمه کیف زنانه بزرگش را از روی چادر به پیشانی‌اش انداخته بود و نقاب پر از خاکی به صورت داشت. دو دست چروکیده و خشکش را به سوی حرم گرفته بود و با صدای حزینی نوحه می‌خواند:

ای آنکه برایت همیشه سیاه می‌پوشم،

و با نوحه‌های تو اشک می‌ریزم، و به دنبال کاروان تو می‌دوم.

صدایش خسته و خش‌دار بود، لبانش ترک خورده و گلویش خشک به نظر می‌رسید. با صدایی شبیه ناله ادامه داد:

ای کاش سرم بر نیزه همراه سرهای شما بود،

و تا همیشه تاریخ برایتان می‌گریستم. یا سیدی یا مولای.

پیرزن این نوحه را تکرار می‌کرد و جوانان اطرافش هروله کنان و پا بر زمین کوبان، بر سر و سینه می‌کوبیدند و حسین حسین می‌گفتند.

بعد از ظهر بود که کوله پشتی مهدی را پشتش انداختم و به راه افتادیم. تعدادی عمود را که پشت سر گذاشتیم، جوانی با محاسنی تازه روییده شده، پای لاغر کودکی ۵-۶ساله را با روغن چرب می‌کرد و مهربانانه ماساژ می‌داد. با هر مالشی کودک چهره‌اش را درهم می‌کشید، گونه‌هایی سرخ و خاکی داشت. صورت مظلومانه‌اش قرمز نبود، سیلی نخورده بود! تازه یک نفر با محبت پاهایش را ماساژ می‌داد. بچه‌های امام حسین علیه السلام وقتی با پاهای زخمی و آبله زده لحظه‌ای طاقتشان تمام می‌شد و از قافله جا می‌ماندند با سیلی و تازیانه به ناچار دوباره پا بر این زمین خشن می‌گذاشتند و تن نحیف خود را به جلو می‌کشاندند. امان از دل زینب، چه خون شد دل زینب.

در کنار آن جوان که پای یک کودک را چرب می‌کرد، دو کودک پاهای یک جوان را از زانو به پایین ماساژ می‌دادند. در مسیر شام حتما کودکان آرزو داشتند بتوانند لحظه‌ای کف پای خسته عمه را ماساژ دهند. عمه از همه خسته‌تر بود، هی به دنبال آنها به عقب برمی‌گشت و کودکان را بغل می‌کرد تا تازیانه نخورند. خودش تازیانه می‌خورد و دم بر نمی‌آورد. امان از دل زینب .

 


ادامه دارد...

مطالب بیشتر:

 

عاشقانه‌های اربعینی (۱)

عاشقانه‌های اربعینی(۲)

عاشقانه‌های اربعینی(۳)

عاشقانه‌های اربعینی(۴)


رضا کشمیری

 


روز اول پیاده‌روی به پایان خودش نزدیک می‌شد، صدای چرخش خشک ساچمه‌های میل توپی یک چرخ  که با صدای خش خش کشیده شدن چیزی بر خاک همراه بود، توجه مرا به خود جلب کرد. چشم گرداندم تا صاحب صدا را پیدا کنم، چند متر جلوتر یک جوانی با سبیل‌های تازه درآمده و محاسنی نداشته دیدم که دو دست در بدن نداشت و پاهایش از زانو به پایین لمس و بی‌حرکت بود. ویلچری داشت که تکیه‌گاه آن را جدا کرده بود، سینه‌اش را روی کفی صندلی ولیچر گذاشته بود. با کنده زانو قدم برمی‌داشت و چرخ‌های خشک ولیچر را به جلو می‌راند. هیچ کمکی نداشت، خودش تنها بود ،فقط قلبی حرارت دیده از عشق داشت که کنده زانویش را به حرکت در می‌آورد. از زانو به پایینش روی سنگ ریزه‌ها کشیده می‌شد، سر زانوی شلوارش پاره پاره بود اما او بدون لحظه‌ای مکث ولیچر معلولش را به جلو می‌راند.


ادامه دارد...

مطالب بیشتر:

آماده برای پودر شدن در راه خدا

عاشقانه‌های اربعینی (۱)

عاشقانه‌های اربعینی(۲)

عاشقانه‌های اربعینی(۴)
رضا کشمیری


ام جاسم زنی با هیبت و مقتدر حدود ۶۰ساله، روی بلوک سیمانی ، کنار دیوار حیاط خانه‌اش نشسته بود و کُبّه داغ (کوفته عراقی)را در قابلمه بزرگ روغن، سرخ می‌کرد. فقط گردی صورتش پیدا بود، چین و شکن‌های گونه‌اش در یک نقطه زیر چانه به هم رسیده بود. با حرارت و صلابت می‌گفت: از وقتی که صدام سقوط کرد، خدمت به زائران امام حسین علیه السلام را شروع کردم.

سر گرداند به سمت دخترانش که با روبند و پوشیه کمک می‌کردند، دستان زمخت خود را بالا گرفت و گفت: به امام حسین علیه السلام گفتم جوون‌های پاکی را از توی ضریح خودت برام بفرست، جوون‌هایی که چشم پاک باشند. دستی در هوا چرخاند و ادامه داد: الحمدلله همه دامادهایم چشم پاک و عزیز هستند. الان هم با بچه‌هاشان کمک می‌دهند. چشمانش مثل بی بی می‌درخشید، با گوشه چارقد بلندش عرق پیشانی‌اش را گرفت و ادامه داد: می‌دونی مهریه دخترم چقدر بود؟ خودش اینجاست داره می‌شنوه! دوماد گفت یک میلیون دینار شیربها می‌دم ، منم گفتم هیچی پول نمی‌خوام فقط تربت امام حسین به جای دخترم بده!

خانه ام جاسم با بلوک‌های سیمانی به طرز ناشیانه‌ای سر هم شده بود. علی پسر ۶-۷ ساله‌اش تکه نانی به دست جلو آمد، مادر یک کوفته داغ روی آن قرار داد و علی را فرستاد تا این تحفه درویش را به یک زائر برساند. مادر دستان چروکیده و آفتاب سوخته خود را رو به آسمان بالا آورد و گفت: قسم به امام حسین علیه السلام یکبار چاقو گذاشتم روی گلوی پسرم علی!. چشمانی گرد از چهار طرف به لب‌های خشک و روزه‌دار ام جاسم دوخته شده بود. دست بر سرش گذاشت و ادامه داد: دیدم زوّار از سمت بصره دارن میان و منم گوشت قربانی ندارم. عدس پلو درست کرده بودم اما بدون گوشت، گفتم خدایا زائرا دارن میان، خسته و گرسنه دلم آتیش میگیره اگه بهشون برنج بدون گوشت بدم. همون لحظه رفتم سراغ پسرم علی و چاقو گذاشتم روی گلویش، رو کردم به آسمون و گفتم خدایا می‌خوام این بچه را تبدیل به گوساله کنی تا برای زوّار ذبحش کنم! فریاد کشیدم و یاربّ، یاربّ می‌گفتم.

از تکان دست‌های ام جاسم هیچ صدای جرینگ جرینگی شنیده نمی‌شد، هیچ! فقط صدای ماغ کشیدن گاوی که به تیر برق بسته شده بود در میان صدای جلز ولز روغن به گوش می‌رسید.  مصمّم و مردانه تعریف می‌کرد، انگار یک واقعه عادی را روایت می‌کند. دستی در هوا تکان داد و بدون بغض گفت: یک دفعه دیدم ۲ تا گوساله برام آوردن و قصّاب هم همراهشونه! گوساله‌ها رو که کشتن ، چاقو از گلوی پسرم برداشتم! به بچه‌ام اهمیت ندادم ، فقط زوّار امام حسین علیه السلام برام مهم بودن . مادر مقتدر و بدون اشک تعریف می‌کرد و مردها هق هق گریه‌شان بلند شده بود.

ام جاسم مثل بی بی روی زمین پهن شده بود، معلوم بود زانوهایش درد می‌کند. روی خاک نشسته بود و رو به زائرین پیاده می‌گفت: قربونتون برم، قربون قدمهاتون ، امشب مهمان من باشید ، بمانید، خواهش می‌کنم. لحظه‌ای ساکت شد و با انگشت شصت نم گوشه لب‌های خشک خود را گرفت و ادامه داد: بمیرم برای زینب که اینطور خاک بر سرش ریخت. چنگ انداخت در خاک و دو مشت برداشت و بر فرق سرش کوبید. می‌گفت: ۱۲شب می‌خوابم و ۳ صبح بیدار می‌شوم ، همین کافی است به والله بس است! حرف زدن ام جاسم همیشه ذهنم را خلجان  و قلبم را چنگ می‌کشید.

 

ادامه دارد ان‌شاءالله


مطالب بیشتر:

شیعه شدن یک طلبه وهابی(اعجاز اشک بر امام حسین علیه السلام)


رضا کشمیری

ادامه خاطرات چابهار

چند روز بعد که صبح خروس خوان کنار ساحل ورزش می‌کردیم، رسیده بودیم به اسکله که فرمانده  گفت: دست‌ها را توی سینه گره بزنید و عقب عقب بروید تا لب اسکله. همه بچه پس پس می‌رفتند و پوتین ها، خش خش کنان ریگ‌های نرم ساحل را می فشرد، تا اینکه صدای نرم ماسه‌ها تبدیل شد به صدای غیژ عیژ صفحه‌های آهنی اسکله. فرمانده رو به جلو نرم می‌دوید و به هر کس که می‌رسید، سیلی می‌زد توی صورتش، نمی‌دانم چه سرّی داشت اما حواسمان بیشتر جمع می‌شد. دانه دانه بچه‌ها مثل مورچه‌ توی یک صف عقب می‌رفتند تا می‌رسیدند به لبه پرتگاه اسکله که حدود ۲۰ متر تا سطح خروشان دریا فاصله داشت. فرمانده به نفر اول صف که رسید نعره‌ای کشید و گفت: به لبه اسکله که رسیدید بپرید توی آب، شنا در امواج خروشان و وحشی تمرین بعدیه!

هنوز در شوک این دستور فرمانده بودم که نوبت من رسید، پا به پا کردم و رو برگرداندم به فرمانده که بگویم من شنا بلد نیستم و اصلا تا حالا استخر هم نرفتم! هنوز کلمه‌ای نگفته بودم ، چشم در چشم فرمانده کلمه شنا در دهانم چرخید و هنوز بیرون نیامده بود که فرمانده با دستان قوی و پشمینش در یک حرکت ناگهانی مرا هل داد به داخل دریا! ناله‌ی من شنا ... بلد .... نیستم! به همراه جیغ‌ام در هوای نمناک ساحل پیچید و در آغوش باد گم شد.

فاصله ۲۰ متری را با ترس و هیجان در کمتر از یک ثانیه طی کردم و فریاد زنان ۵متری در آب فرو رفتم، در همان لحظه اول شوری آب دریا مثل آب نمک غلیظ ریخت توی چشم‌ها و گلویم، آنقدر می‌سوخت که جایی را نمی‌دیدم ، ترس از بلد نبودن شنا ، ماهیچه‌های بدنم را سفت کرده بود. اولین فکری که به ذهنم رسید چسبیدن به ستون‌های اسکله بود، مثل قورباغه‌ای لاغر، ستون فلزی زنگ زده را محکم در آغوش فشردم. تمام مدت یک ساعتی که بچه‌ها مشغول شنا و بازی بودند من محکم به آغوش سرد و خشن ستون چسبیده بودم تا اینکه آمدند دست مرا گرفتند و سوار قایق شدم، یکی از بچه گفت: اوه اوه چه کار کردی بدنت آش و لاش شده! نگاهم به پاها و بدنم که افتاد، جا خوردم. از ناف تا پایین پاهایم غرق در خون بود، خون به آرامی روی پاهایم جریان داشت و زیر پایم پر از خون شد. ستون آهنی اسکله علاوه بر سرد و خشن بودن، پر از تخم ماهی و نمک‌های ساچمه‌ای تیز بود که تمام پوست مرا سوراخ سوراخ کرده بود. شکم و پاهایم مثل آبکش سوراخ سوراخ شده بود، مدتی در ساحل ایستادم تا اینکه خون بند آمد و لباس پوشیدم.         


مطالب بیشتر:

جنس عجیبی دارد این نمکدان حسین ع

رضا کشمیری

 

 

هنوز بیشتر از یک ماه از آغاز جنگ نگذشته بود که در اوائل شب بچه‌های گشت دریا یک کشتی بسیار بزرگ دیدند که مثل شهری چراغانی شده به سمت سواحل چابهار ، به سرعت حرکت می‌کرد. فرمانده با هماهنگی مقامات بالا فورا با رادیو و تلویریون سیستان و بلوچستان تماس گرفت و وضعیت قرمز اعلان کرد. صدای گوش‌خراش آژیر تمام فضای شهر را پر کرده بود.

حدس فرماندهان این بود که ناوهای آمریکایی وارد ساحل دریای عمان شده‌اند و آماده انجام یک عملیّات بزرگ و کمر شکن هستند. سپاه چابهار هیچ اقدامی در جهت شناسایی نمی‌توانست انجام دهد، نه قدرت و تخصص شناسایی داشتیم ، نه ابزار ارتباطی درست و حسابی داشتیم و نه حداقل یک دوربین مجهّز یا یک قایق تندرو! با دست خالی ، نگران و وحشت زده!

حدود ساعت ۱۰ شب بود که وضعیت به تهران اطلاع داده شد، در تهران هم وضعیت قرمز اعلام شد و کل استان سیستان و بلوچستان به حالت آماده باش کامل درآمد. اولین دستوری که به ما داده شد این بود که به درب خانه‌های مردم بروم و با اعلام وضعیت قرمز بگوییم همه چراغ‌های خانه‌هاشان را خاموش کنند. تا ساعت ۱۲ شب خانه‌های مردم را خاموش کردیم. بعد دستور داده شد که اسلحه‌ها را بردارید و بروید جلوی ناو کیتی هاوس آمریکایی را بگیرید!


مطالب بیشتر:

خاطره تبلیغی(طنزگونه): تسبیح دزدی!

الاغی که اسیر شد!

رضا کشمیری

 

 

یک روز فرمانده  صدا بلند کرد و پرسید: بچه‌ها کسی لوله کشی و کار تأسیسات بلده؟ محمد ابراهیمی۱ دست بلند کرد و گفت: ها من بلدم ! زیرچشمی نگاهی به محمد کردم و آرام گفتم : مطمئنی بلدی؟! مثل آشپزی‌‌ات نباشه!  فرمانده دماغ بزرگش را خاراند و گفت: حاجی لوله‌های خانه‌ی ما خراب شده و من کسی اینجا نمی‌شناسم، به هیچ کسم توی این شهر خراب شده نمیشه اعتماد کرد. دستت درد نکنه بیا یه نگاه بنداز.  محمد شانه‌های پهن خود را بالا داد و قیافه‌ای گرفت و گفت: من میام به شرطی که جلالی بیاد کمکم!  فرمانده خنده‌ای کرد و گفت: مثل این که شما دوقلوی چسبیده به هم هستید! بعد رو کرد به من و گفت: جلالی بدو آماده شو بریم.

فرمانده در قدیمی زنگ زده‌ی خانه‌اش را با فشار کلید و پا باز کرد. یا الله گویان وارد حیاط شدیم، دو تا درخت سرسبز توی باغچه در بین گل‌های رنگارنگ قد علم کرده بود. چیزهایی شبیه گوجه، قرمز و شفاف به درختها بود، به فکر گوجه بودم و خیره شدم به درخت گوجه! بوته‌های گوجه‌ی باغچه‌ی خانه‌مان جلوی چشمم رژه می‌رفتند. چقدر دلم برای گوجه‌های ریز و ترش‌مزه باغچه تنگ شده بود. دلم برای مادرم تنگ شده بود که با دست‌های زبر خود نهال گوجه را کاشته بود و من هر روز چندک می‌زدم لب باغچه و  منتظر رسیدن آنها می‌شدم. محمد با آرنج کوبید به پهلویم و گفت: هوی حواست کجاست!؟ بدو بریم که فکر کنم گاومون زاییده.


محمد از پله‌های زیرزمین خزید پایین و من هم دنبالش، لوله‌های موتورخانه شوفاژ آب پس می‌داد. محمد مشغول شد و من آچاری که لازم داشت دستش می‌دادم. بعد از مدتی یک دیس گوجه آوردند! دست بردم یکی برداشتم از نزدیک نگاه کردم، بوی گوجه نمی‌داد. آرام سرم را بردم پایین از دریچه به محمد گفتم: محمد یک چیزی آوردن شبیه گوجه ، اما بوی گوجه نمیده نمی‌دونم چیه!  محمد دست‌های سیاه و روغنی خود را به سر دماغش کشید و گفت: صبر کن دست نزن من بلدم بخورم! میام بالا یادت می‌دم!  محمد دوپله را یکی کرد و سریع آمد بالا، قیافه‌ای گرفت و گفت: تو هنوز از این‌ها نخوردی بچه! این‌ها خرمالو هستند. نشست و با همان دست‌های چرب و کثیف خود این میوه گوجه نما را گاز زد. لبخندی زدم و گفتم: این که دیگه یاد دادن نمی‌خاد مثل سیب گاز می‌زنی! 

اولین باری بود که خرمالو می‌دیدم و می‌خوردم، خرمالوی اول را که خوردم گفتم: محمد دهنم ورهم کشیده شد! مزه جنجرو می‌ده! یاد خرابه‌ی پشت خانه‌مان افتادم که پر از بوته‌های خاری بود که با جنجرو تزیین شده بود، قرمز و سیاه بین خار‌ها و برگ‌های سبز. هر وقت یکی از آنها را گاز می‌زدم مزه گس آن دهانم را بی اختیار جمع می‌کرد. دلم تنگ خانه  شده بود ، محمد بی انصاف فرصت نداد و خرمالو‌ها را تقربیا بلعید!


مطالب بیشتر:

رزمنده مجروح و حوری

 

رضا کشمیری



چند تا از بسیجی‌ها از اینکه آشپز سپاه یک سنّی است ناراحت بودند، یکبار همه را جمع کردند و گفتند: بچه‌ها کسی آشپزی بلد هست؟ محمد ابراهیمی۱ دست پرموی خود را بالا آورد و گفت: ها من بلدم ، به شرطی که جلالی کمک آشپز من بشه!  محمد بیشتر از همه با من دوست بود و اخلاقش بیشتر با من سازگار بود. با محمد رفتیم داخل آشپزخانه ، دیگ‌های کوچک و بزرگ روی میزها منظم چیده شده بودند. کنج آشپزخانه پر بود از کپسول‌های بزرگ گاز، بعضی خالی بعضی پر. گفتم: محمد واقعا آشپزی بلدی!؟ پوزخندی زد و گفت: ها بابا! من آشپز وزارت راه شاه بودم ، تو کاریت نباشه، بسپر به من!


قرار شد برای هشتاد نفر ناهار بپزیم، محمد با صدای خش دارش گفت: ممد حسین بدو برو تدارکات یک پاکت نمک بگیر . رفتم وقتی برگشتم دیدم برنج را ریخته توی قابلمه بزرگ و گذاشته روی گاز ، بسته نمک ۵ کلیویی را از دست من گرفت و خالی کرد توی قابلمه! با کف گیر روحی برنج‌ها را به هم زد و مزه کرد. گفت: خیلی شور شده ، بدو برو شکر بگیر بیار! رفتم  و با یک بسته ۵کیلویی شکر برگشتم. محمد پاکت زرد رنگ شکر را گرفت و خم کرد توی قابلمه! ناهار به همین سادگی آماده شد اما ظهر هیچ کس نتوانست از آن برنج شور و شیرین بخورد. به نصف روز نکشید که من و محمد از منصب خطیر آشپزباشی سپاه هم عزل شدیم.


مطالب بیشتر:


اعلام عزای عمومی به مناسبت فوت خلیفه دوم

ساختمان کلنگی مخابرات و اولین ناکامی من

آموزش نظامی با نون اضافی

رضا کشمیری

 ادامه خاطرات چابهار

 

یک  روز فرمانده هنگام مراسم صبحگاه گفت: کی سواد داره؟! بلند شدم و گفتم: من دیپلم دارم. گفت: بعد از تمام شدن مراسم و ورزش صبحگاهی بیا به دفترم. با پشت دست در چوبی کهنه را چند بار کوبیدم و وارد اتاق فرمانده شدم. ریش پر پشتش را مرتب کرد و گفت: شما از امروز مسئول قضایی چابهار باشید!

بدون چون و چرا دستور فرمانده را قبول کردم. دستور بود دیگر باید چشم می‌گفتم. انقلاب هنوز دو سالش هم نشده بود، هنوز راه نیافتاده بود! اوضاع کشور مخصوصا در مناطق دورافتاده به هم ریخته بود، نه دادگستری و نه قاضی در چابهار وجود نداشت. یک اتاق در همان پادگان به من دادند و من بطور غیررسمی دادستان چابهار شدم. پرونده‌های شکایت با زبان بلوچی یکی پس از دیگری می‌رسید، مردم شکایات خود را با زبان بلوچی می‌نوشتند و می‌آوردند. من هم هیچی از پرونده‌ها نمی‌فهمیدم.

یک هفته‌ای تلاش کردم و با پرونده‌ها و مردم شاکی که می‌آمدند کلنجار رفتم اما در این مدت هیچ پرونده‌ای حل و فصل نشد. فرمانده اوضاع به هم ریخته اتاق دادستانی را که دید با عصبانیّت اعتراض کرد. من هم گفتم: قربان من زبان این بلوچ‌ها را بلد نیستم و این پرونده‌ها همه به زبان بلوچی نوشته شده و هر کار کردم نتونستم بفهمم! بر فرض هم که بفهمم هیچ تخصصی در قضاوت و امور قضایی ندارم! دوران دادستانی من یک هفته بیشتر دوام نیاورد، طبق حکم نانوشته‌ای از دادستانی عزل شدم. منصب باد آورده را باد برد!

مطالعه بیشتر:
رضا کشمیری