داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات

۱۲ مطلب با موضوع «داستان‌های عاشورایی» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم

اوضاع اردوگاه الرمادی ۲ به هم ریخته بود. بچه‌ها زیر بار ممنوعات نمی‌رفتند. نماز جماعت ممنوع، و عجّل فرجهم ممنوع! تجمّع بیش از دو نفر ممنوع، هر گونه دعا خواندن و عزاداری به شدت ممنوع. اگر می‌خواستیم به همه ممنوعات آنها تن بدهیم، دلمان می‌پوسید. تمام رنج اسارت و شکنجه‌ها را به جان می‌خریدیم اما نماز جماعت و دعای کمیل را تعطیل نمی‌کردیم. مگر می‌شد، جسم ما تحت بدترین شرایط غذایی و آب و هوایی قرار داشت. اگر روح و روانمان را با دعا و نیایش و نماز جلا نمی‌دادیم، خیلی زود می‌بریدیم و مثل بعضی بریده‌ها جذب سازمان مجاهدین خلق می‌شدیم.

هر بار که به قول آنها ابو مشاکل می‌شدیم، گروهبان جاسم به همراه چهار، پنج سرباز وارد آسایشگاه می‌شدند. در دست یکی کابل ریش ریش شده‌ای بود که یک ضربه‌اش صد ضربه می‌شد و جان و دلت را می‌سوزاند. در دست دیگری لوله‌ی آهنی و دست دیگری چوب کلفت، می‌ریختند توی بچه‌ها و همه را می‌زدند. بعد از اینکه خسته می‌شدند و عرق‌ریزان، نفس نفس‌زنان استراحتی می‌کردند و دوباره شروع می شد. بعد از نیم ساعت کتک زدن ، دو ، سه تا از بچه‌ها که شناخته‌شده‌تر بودند می‌گرفتند و می‌بردند تا حسابی از خجالتشان دربیایند.

چند هفته می‌شد که نه آنها کوتاه می‌آمدند و نه ما! هر روز کتک می‌خوردیم، تمام بدن‌مان سیاه و کبود شده بود. مثل فنری جمع‌شده بودیم که هر لحظه ممکن بود رها شود و چشم صاحبش را کور کند. بزرگان و ارشدها یک تصمیم سخت اما قاطع گرفته بودند، اعتصاب غذا!

کار سختی بود، به همان بخور و نمیری هم که می‌دادند ، دیگر نباید لب می‌زدیم. فقط یک سطل آب داشتیم که سهمیه‌بندی شده بود. هر چند ساعتی یکبار پنج قاشق غذاخوری آب، سهم هر رزمنده بود و تمام! روز اول سپری شد. روز دوم دیگر رمقی برایمان نمانده بود. اما باید مقاومت می‌کردیم. عراقی‌ها هم روی لج افتاده بودند و فقط پنج دقیقه آزادباش می‌زدند. در این پنج دقیقه یک سطل آب می‌کردیم برای سیصد نفر آدم!  دو، سه نفر بخاطر گرسنگی و ضعف بی‌هوش شدند. سر و صدا راه انداختیم ، آمدند آنها را بردند، به کجا ، هیچ کس نمی دانست!

روز دوم با کمترین تلفات پایان یافت. شب با فکر و خیال اینکه عاقبت کار چه می‌شود؟! و بچه‌ها تا کی می‌توانند صبر کنند؟! خوابیدم. خواب نمی‌رفتم اما از گرسنگی بی‌حال شده و دراز کشیده بودم. نیمه‌های شب یکی از بچه‌ها از شدت تشنگی بیدار شد، از لب‌های ترک ترک شده‌اش پیدا بود. ته سطل هنوز کمی آب مانده بود که داشت زیر پنکه باد می‌خورد. اسیر تشنه آمد، نشست کنار سطل. لیوان کوچکی هم دستش بود. خودم را به خواب زدم. می‌خواستم ببینم به آب جیره‌بندی لب می‌زند یا نه. لحظه‌ای به موج‌های دایره‌ای روی آب خیره شد، بعد نگاهش را از آب گرفت. سرش را بالا گرفت، آهی کشید و با لب تشنه رفت سر جایش خوابید! او هنوز شانزده‌ سال هم نداشت!

مطالب بیشتر:

۱- انس با قرآن در کودکی

۲- محمدمهدی از همان کودکی سخت مواظب نگاهش بود!

رضا کشمیری

بسم الله الرحمن الرحیم

همیشه به این فکر می‌کردم مگر می‌شود در کربلا باشی و صدای هل من ناصر امام زمانت را بشنوی و به یاری‌اش نروی! همیشه خودم را جای یاران امام حسین علیه السلام می‌گذاشتم و تصور می‌کردم همان روز را ، همان حالات را ، چشمم را می‌بستم و صدای چکاچک شمشیر‌ها را می‌شنیدم.  صدای کشیده شدن کمان‌ها و رها شدن تیرها و فرورفتن تیرها به بدن‌ها را حس می‌کردم. همیشه به خودم می‌گفتم من اگر روز عاشورا بودم حتماً خودم را زودتر از همه به میدان جنگ می‌رساندم و جان ناقابلم را فدای مولایم سیدالشهدا علیه السلام می‌کردم.

تعجب می‌کردم از کوفیانی که تا سرزمین کربلا و تا شب عاشورا امام را همراهی کردند اما وقتی امام فرمود: « هر کس بماند فردا کشته می‌شود. من بیعتم را برداشتم. از تاریکی شب استفاده کنید و هر که می‌خواهد برود ، برود! » چگونه تعدادی رفتند!؟ مگر می‌شود؟! چقدر آدم باید بی‌بصیرت باشد؟! چقدر ترسو و دنیا دوست؟!

خیلی به خودم اطمینان داشتم که بله من اگر بودم در آن صحنه‌ی کربلا و روز عاشورا می‌ماندم و لحظه‌ای شک نمی‌کردم در یاری امام حسین علیه السلام . تا اینکه ازدواج کردم و یک شب همین درد و دل‌های عاشورایی را با همسرم داشتم. آن شب اشکم درآمد و با همسرم گفتیم و شنیدیم و اشک ریختیم.  

خوابیدم و در خواب رفتم به آن شب. شبی سرنوشت ساز برای من و ادعاهایم! امام حسین علیه السلام استوار روی بلندی ایستاده بود و سخن می‌گفت. بالای سرم مشعلی روشن بود و نورش را می‌ریخت روی سر و صورتم. امام نگاهش روی همه‌ی یاران می‌چرخید و سخن می‌گفت. عده‌ای آن شب از تاریکی شب استفاده کردند و رفتند که بروند سراغ دنیای پوچشان. اما من آن شب را سربلند طی کردم تا روز عاشورا فرا رسید. هیاهوی لشکر سی‌هزار نفری عمربن‌سعد آنچنان بیابان را به لرزه درآورده بود که ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود. یاران یکی پس از دیگری می‌رفتند و کشته می‌شدند و من گوشه‌ای ایستاده بودم و می‌لرزیدم. امام سوار بر اسب نزدیک یاران باقیمانده‌ شدند و با مهربانی فرمودند: « کسانی که تازه ازدواج کرده‌اند، بروند! من بیعتم را برداشتم...»

فهمیدم که منظورشان من هستم. سرم را پایین انداختم و از خجالت خیس عرق شدم. آهسته سرم را بالا گرفتم، ناگهان نگاهشان به من گره خورد و با لبخند بسیار دلنشینی فرمودند: « تازه ازدواج کرده‌ها بروند! اشکال ندارد.»

دست و پایم را گم کردم. شرم‌زده و سرگردان تن‌های قطعه قطعه شده و خون‌های جاری شده را می‌دیدم و می‌لرزیدم. سخن امام را که شنیدم، از خدا خواسته ، سریع بند و بساطم را جمع کردم تا فرار کنم. پیش خودم می‌گفتم: « آقا فرموده تازه ازدواج کرده‌ها بروند ... خوب من هم تازه ازدواج کردم.»

باران تیرها و نیزه‌ها از چپ و راست می‌بارید. آنقدر ترسیده بودم که خجالت و شرم را کنار گذاشته و پا به فرار گذاشتم. می‌لرزیدم و با خودم کلنجار می‌رفتم : « چطور امامت را تنها می‌گذاری ... خجالت بکش ... خاک توی سر بی عرضه‌ات. »

خودم را لعن و نفرین می‌کردم اما بالاخره فرار کردم و از خواب پریدم.

#ماندگارهمچوحسین

مطالب بیشتر:

داستان‌های عاشورایی

خاطرات شهید محمدمهدی آفرند

رضا کشمیری

بسم ربّ الحسین علیه السلام

قابلمه شیر را گذاشتم سر سفره، مهدی عجله داشت. کاسه مسی را پر از شیر کردم و گذاشتم جلویش. همین‌طور که نان خرد می‌کرد، دهانش می‌جنبید. با آه ‌گفت: « ننه! همه‌ دوستام شهید شدن ، من جا موندم ، جا موندم.»

 سرش پایین بود. نگاهش را از من دزدید. قاشق را بی‌هوا داخل دهانش کرد. سوخت، نفس عمیقی کشید و رفت توی فکر. این چند روز رفتارش عوض شده بود، از همه چیز دل کنده بود. دلم شور می‌زد، همین دیشب بود که با صدای گریه و ناله‌‌اش از خواب پریدم. دیدم به سجده رفته و گریه می‌کند. کاسه شیر را از جلویش برداشتم و گفتم: « آخه ننه! چرا اینقدر دستپاچه‌ای؟! چرا اینقدر بی‌تابی می‌کنی؟ تو دیگه زن داری. به سلامتی بچه‌ات شش ماه دیگه به دنیا می‌آید. باید سایه بالا سرش باشی. این حرف‌ها چیه؟ هی می‌گی جا موندم، جا موندم!»  

بدون اینکه حرفی بزند، بلند شد و رفت توی حیاط. پدرش را که دید او را در آغوش کشید.  از دیروز که آمده بود، هنوز بابایش را ندیده بود. با هم نشستند سر سفره. بعد از غذا مهدی وسایلش را جمع کرد و آماده رفتن شد. از همه خداحافظی کرد. زیر سایه‌بان درخت انگور خم شد، گره پوتینش را سفت کرد. چند قدمی رفت به سمت در، اما نگاهی به پشت سرش کرد و چرخید. دوباره پدرش را در آغوش کشید و طولانی سینه به سینه‌اش چسباند. بدون هیچ حرفی جدا شد و در خانه را باز کرد. اما انگار دل دل می‌کرد، دوباره برگشت و دست من و پدرش را بوسید و با خنده عمیقی خداحافظی کرد. او می‌دانست و من هم دیگر فهمیده بودم که بار آخرش است و دیگر برنمی‌گردد.

پنج، شش بار رفت و برگشت و خداحافظی کرد. پدرش نگاه مأیوسانه‌ای به قد و بالای جوان تازه دامادش کرد و گفت: « بابا تو رو خدا برو، من تو رو به خدا سپردم. تو از ما نیستی!! »

صدایش ترک برداشت: « تو مال این دنیا نیستی! برو، دل بابات رو خون نکن! به خدا سپردمت. »

چشمم به افق نگاه پدرش افتاد. قلبم لرزید، نگاه مأیوسانه پدری که جوانش را به قتلگاه می‌فرستد. مرا یاد مقتل لهوف انداخت: « سپس نگاه مأیوسانه‌ای به فرزند برومندش انداخت و در حالی که چشم‌های مبارک خود را به زیر افکنده بود، اشک از چشمانش جاری گشت.[1]»

مهدی تازه داماد من، از زن و فرزند هنوز نیامده‌اش دل کند. او دیدی به دنیا نداشت. همیشه در حال و هوای جبهه و دوستان شهیدش می‌سوخت. پدرش که این حرف را زد، مهدی برگشت و دوباره پدر را گرم و محکم در بغل گرفت و رفت.هنوز ۴۸ ساعت از رفتنش نگذشته بود که در آغاز کربلای پنج بعد از شکستن خط دشمن، به آرزوی خود رسید.[2]

رضا کشمیری

 

فاطمه نشسته بود گوشه‌ی اتاق و با چشمانی قرمز یک نگاه به من می‌کرد، یک نگاه به دامن مشکی توردارش. همان دامنی که مهدی قبل از شهادتش برایش خریده بود. دو ماه پیش که دامن را به تن فاطمه کردم، با شیرین زبانی دوید بغل مهدی و گفت: « بابایی بابایی خوشچل شدم؟ ها ... خوشچل شدم؟» چرخی زد و خودش را برای مهدی لوس کرد. مهدی بغلش کرد و نشاندش روی زانو. بشری را هم نشاند روی زانوی دیگرش. بشری از کلاس پیش دبستانی‌اش تعریف می‌کرد و فاطمه برای اینکه از قافله ناز آوردن برای بابا عقب نیفتد، حرف‌های بشری را به شکل دیگری تکرار می‌کرد و به خودش نسبت می‌داد. خنده‌ی تیزی سر می‌داد و سرش را به زیر قبای مهدی می‌چسباند.

صحنه‌ها یکی پس از دیگری جلوی چشمم رژه می‌رفتند، هنوز گوشی همراه مهدی گاهی صدای لرزشش می‌آمد و دل مرا می‌لرزاند. توی فکر بودم که بشری هم بی‌حال نشست روی زمین و خم شد روی بالش. هنوز ظرف‌های میوه و شیرینی مهمان‌های ظهر را از توی هال جمع نکرده بودم. سه ، چهار نفر از مسئولین حوزه آمده بودند برای عرض تسلیت و یک عکس بزرگ قاب کرده از مهدی با لباس طلبگی را گوشه‌ی دیوار نشانده بودند.

توی فکر بودم که با صدای ناله فاطمه به خود آمدم. دویدم سمتش ، دست گذاشتم روی سرش، داغ بود خیلی داغ. دلم آشوب شد. صدای ناله بشری هم بلند شد. دستش را گرفتم ، دست او هم داغ بود. هر دو تا دخترم تب کرده بودند. خیلی تنها بودم، اشک توی چشمم جمع شد. در این دو ماه بعد از شهادت مهدی خیلی حواسم بود که دخترها اشک و گریه و بی‌تابی مرا نبینند، اما مگر می‌شد. هر بار که دخترها بهانه بابا را می‌گرفتند، بی‌اختیار اشکم درمی‌آمد.

هر چه دار و دوای گیاهی بلد بودم تا شب به دخترها دادم. انواع جوشانده‌ها را امتحان کردم. شب شد و از ترس اینکه تشنج کنند ، شربت استامینوفن به خوردشان دادم، اما فایده نداشت. فاطمه در بغل، دست بشری را گرفتم و خودم را به درمانگاه سر کوچه رساندم. یک پاکت دارو عایدم شد و دیگر هیچ. تا دو روز هر چه کردم تب دخترها پایین نیامد. توی خانه می‌چرخیدم و هر بار که چشمم به چشم‌های درشت مهدی می‌افتاد و لبخندش را می‌دیدم، دلم می‌شکست. از نگاه سنگین بچه‌ها می‌ترسیدم و بغضم را فرو می‌دادم.

بالای سر بچه‌ها نشسته بودم و هی پارچه خیس می‌کردم و روی پیشانی داغ آنها می‌گذاشتم. دلم می‌جوشید و توی فکر بودم. ناگهان یادم آمد دو هفته بعد از شهادت مهدی ، وقتی که دخترها خیلی بی‌تابی می‌کردند. رفتم پیش یک مشاور و از او خواستم تا راهنمایی‌ام کند. او تأکید کرده بود هر چه که بچه‌ها را به یاد بابا می‌اندازد ، به حداقل برسان. بی‌اختیار افکار ذهنی‌ام را به زبان آوردم: « هر چه که به یاد بابا می‌اندازد! »

یک دفعه پیش خودم گفتم: « نکنه این عکسی که دو روز پیش آوردند ، باعث شده دخترها تب کنند!؟ »

کوبیدم به پیشانی‌ام: « یعنی واقعا میشه به خاطر اون عکس باشه!؟ »

دخترها خواب رفته بودند اما هنوز تب‌شان بالا بود. هر از چند گاهی از خواب می‌پریدند و ناله می‌‌کردند. مجبور بودم بالای سرشان بنشینم و هی پاشورشان کنم. پارچه خیس روی پیشانی و دستان لاغرشان بگذارم. سریع رفتم و عکس مهدی را روزنامه پیچ کردم و گذاشتم بالای کمد لباسی. دخترها صبح که بیدار شدند، نگاهی به گوشه‌ی هال کردند ، عکس مهدی را که ندیدند. چشم چرخاندند و دیوارها را نگاه کردند. بدون اینکه چیزی بگویند نشستند سر سفره صبحانه. دلم آشوب بود : « یعنی این تب شدید فقط به خاطر عکس بابای شهیدشان بوده؟ خدایا ! »

ظهر نشده، تب بچه‌ها قطع شد و نشستند هم‌پای عروسک‌هایشان ، مامان بازی. اشک توی چشم‌هایم جوشید نمی‌دانستم این اشک را از خوشحالی حساب کنم یا از ناراحتی . رفتم اتاق خواب و در را بستم. عکس مهدی را از توی روزنامه بیرون کشیدم. نگاهی به چشمان مهدی کردم، بغضم ترکید و شروع کردم به گریه. گریه برای دختر سه ساله‌ای که سر بریده‌ی بابا جلویش گذاشتند. صحنه‌های خرابه‌ی شام جلوی چشمم آمد. افکار می‌آمدند و توی چشم و قلبم جا خوش می‌کردند: « دخترهای من فقط با دیدن عکس خندان و جسم سالم بابایشان دو روز در تب سوختند، امان از قلب کوچک و داغدیده دختر سه ساله ، امان از دل زینب ... امان. »

مطالب بیشتر:

لب‌های خشکیده

شیعه شدن یک طلبه وهابی(اعجاز اشک بر امام حسین علیه السلام)

ما از تو به غیر تو نداریم تمنّا / حلوا به کسی ده که محبّت نچشیده

رضا کشمیری

بسم الله الرحمن الرحیم

 


دیشب صدای تیراندازی و خمپاره نگذاشت درست بخوابم، بعضی گلوله‌ها نزدیک خانه‌مان می‌خورد و در و دیوار می‌لرزید. گچ‌های شوره زده سقف با هر لرزه، غبار پوکشان در هوا پخش می‌شد و آرام می‌نشست روی صورتمان.  با هر بار صدا بچه‌ها بیدار می‌شدند، زینب چشمان پف کرده‌اش را می‌مالید و می‌لرزید، تا بغلش نمی‌کردم و آیه الکرسی نمی‌خواندم آرام نمی‌شد. حسن دیگر به این صداها عادت کرده بود ، دو تا فحش به داعشی‌های حرام زاده می‌داد و دوباره می‌تپید زیر لحافش.

شوهرم علی رفته بود خان طومان، فرمانده گردان عمّار بود. قبل از رفتنش حسن را بوسید و توی بغل فشارش داد و در گوشش چیزی نجوا کرد. بعد از رفتنش از حسن پرسیدم: بابا چی گفت بهت؟

با منّ و منّ گفت: بابا در گوشم گفت تو دیگه مرد خونه‌ای ده یازده سالت شده. حواست به مامانت و خواهرت باشه.

دلم هرّی ریخت پایین، بار اولی نبود که علی به عملیّات می‌رود، اما هیچ وقت این‌طور حرف نمی‌زد. تازه داشتم به بی‌خبر رفتن‌هایش و بی‌صدا آمدن‌هایش عادت می‌کردم. در این سال‌های سیاه جنگ همیشه دلم شور می‌زد، اما این بار بیشتر.

رضا کشمیری

بسم الله الرحمن الرحیم

بسم  رب الحسین علیه السلام



پوتین‌ها را به پا کردم، فانوسقه‌ام را بستم  و دو خشاب کلاشنیکف را در جایش جفت و جور کردم. از اتاق بیرون زدم، دستم را روی پوست برشته شده درخت سرو گذاشتم و خم شدم تا پایین شلوارم را مرتب کنم. نگاهم به درختان گلوله خورده پادگان بود، یادم آمد که همین درخت با تنه استوارش یکبار جان مرا نجات داده بود. گلوله ۵۰ میلی‌متری قناسه دراناگف روسی تیکه‌ای از گوشت و پوست درخت را کنده بود. بوی تند باورت در جان و تن درخت رسوخ کرده بود و هنوز به مشام می‌رسید. ناگهان ابوحامد فریاد زنان وارد شد ، چشم‌هایش از خستگی و کم خوابی سرخ شده بود. نیرو کم داشتیم و او دو روز نگهبانی داده بود بدون استراحت!  با صدای گرفته و خش دارش رو به من گفت: کمیل کمیل داعشی‌ها دارن میرسن به محله شما!

لحظه‌ای جا خوردم و دستانم شل شد، گوش‌هایم داغ کرد. با خشم فریاد زدم : مطمئنی ابوحامد!؟ از کجا اومدن؟ کی می‌رسن؟ پشت سر هم سوال می‌کردم و او  دائم سر پر مویش را تکان می‌داد و با سرفه می‌گفت: بله بله الان است که برسن بدو کمیل بدو!.  صورتم گر گرفت ، از خشم و ترس رگ‌های صورت و گردنم به شدت می‌تپید. بند اسلحه را روی دوشم انداختم و با تمام قدرت دویدم، همان طور که می‌دویدم تا به ماشین وانتم برسم چهره دو دختر و یک پسر شیر خواره‌ام جلوی چشمم می‌لولیدند. خدا خدا می‌کردم که به موقع به خانه برسم.

نفهمیدم چطور ماشین را روشن کردم، ماشین از جا کنده شد. خاک زیادی از اطراف شیشه ماشین به داخل کوبیده ‌شد، چشمانم را خاک گرفته بود اما باز نگه‌شان داشتم تا جاده را گم نکنم. پلک نمی‌زدم اما مگر می‌شد، با هر بار پلک زدن قطرات اشک روی گونه‌ام خطی درخشان را نقاشی می‌کرد. صدای کشیده و ممتّد ترمز ماشین، دختر ۴ ساله‌ام فاطمه را ترسانده بود. به سرعت در خانه را باز کردم و فریاد زدم: خانم، بچه‌ها را بردار بریم ، داعشی‌ها دارن میرسن! چهره خانمم مثل گچ سفید شد و زوزه کشان لباس بچه‌ها را آماده می‌کرد. دو سه تا از خانم و بچه‌های همسایه را هم خبر کردم.

عقب ماشین پر از زن و بچه شد، دخترم فاطمه که  عروسکش را بغل کرده بود و فشارش می‌داد را بغل کردم و کنار خواهر بزرگش زینب جا دادم. خانمم با پسرم حسین در بغل ، نشست جلو کنار دو تا از خانم‌های همسایه. نشستم پشت فرمان، چشمم به آیینه عقب افتاد، دو سه تا از ماشین‌های داعشی را دیدم که از ته کوچه غرش کنان می‌آمدند. با تمام قدرت پای لرزانم را روی پدال گاز فشار دادم، ماشین از جا کنده شد و گرد و خاک زیادی به پا کرد. یک چشمم به جلو و یک چشم به آیینه عقب دوخته بودم. ناگهان نگاهم به آیینه بغل گره خورد، دخترم فاطمه از ماشین افتاده بود ، با صورت زخمی عروسکش را فشار می‌داد و جیغ می‌زد.


مطالب مرتبط:

شیعه شدن یک طلبه وهابی(اعجاز اشک بر امام حسین علیه السلام)

لب‌های خشکیده

رضا کشمیری

بسم الله الرحمن الرحیم


رسول خدا صل الله و علیه و آله برای صرف غذا منزل یکی از اصحاب دعوت بودند، از مسجد خارج شدند و عده‌ای از اصحاب  به دنبال ایشان روانه شدند. امام حسین علیه السلام که کودکی شیرین و زیبا می‌نمود در کوچه با همسالان خود مشغول بازی بود. پیامبر صل الله و علیه و آله بسوی او رفتند تا در آغوشش بگیرند، حسین علیه السلام با خنده‌ای کودکانه از دست پدربزرگ فرار کرد. پیامبر صل الله و علیه و آله با لبخندی دلنشین و عمیق به دنبال او دویدند و بعد از چند بار  تعقیب و گریز نوه دوست داشتنی خود را به آغوش کشیدند. یک دست خود را پشت گردنش و دست دیگر را زیر چانه او گرفتند و بالا آوردند، لب و گونه و چانه‌اش را بوسه باران کردند و فرمودند: حسین علیه السلام از من است و من از حسین علیه السلام ، خداوند دوست‌دار کسی است که حسین علیه السلام را دوست بدارد[1].

آری اینجا عشق و عاشق و معشوق یکی شدند، تا دست در دست هم برای هدایت امت آخرین پیامبر خدا صل الله و علیه و آله بکوشند. امام حسین علیه السلام عاشق خداست و همزمان خودش معشوق خداست. خداوند آنقدر حسین علیه السلام را دوست دارد که دوستداران او را هم دوست می‌دارد. عشق حقیقی ، عاشق حقیقی  و معشوق حقیقی همه و همه حسین علیه السلام است و بس.

جناب سعدی می‌گوید:

ما از تو به غیر تو نداریم تمنّا .................. حلوا به کسی ده که محبّت نچشیده

مولای من با شنیدن نام تو جگرم می‌سوزد ، قلبم می‌شکند و چشمم می‌جوشد. ما مزّه شیرین عشق و محبّت تو را چشیده‌ایم ، چاره و درمان سوز جگر ما فقط خود خودت هستی ! مولای ما حسین علیه السلام جان! قلب ما را به معرفت و محبّت خودت نورافشانی بنما!

 


مطالب بیشتر:
رضا کشمیری

 

در قدیم یک فردی بود در همدان به نام اصغر آواره،

اصغر آقا کارش مطربی بود و در عروسیها و مجالس بزرگان شهر مجلس گرم کنی میکرد و اینقدر کارش درست  بود که همه شهر او را میشناختند....

و چون کسی را نداشت و بی‌کس بود بهش می گفتند اصغر آواره!

انقلاب که شد وضع کارش کساد شد و دیگه کارش این شده بود می‌رفت در اتوبوس برای مردم میزد و میخوند و شبها میرفت در بهزیستی میخوابید.

تا اینجا داستان را داشته باشید!

در آن زمان یک فرد متدین و مومن در همدان به نام "آیت الله نجفی" از دنیا میره و وصیت کرده بوده اگر من فوت کردم از حاج آقا حسینی پناه که فردی وارسته و گریه کن و خادم حضرت اباعبدالله الحسین (ع) و از شاگردان خوب مرحوم حاج علی همدانی است بخواهید قبول زحمت کنند نماز میت من را بخوانند.

خلاصه از دنیا رفت و چند هزار نفر اومدند برای تشیبع جنازه اون در قبرستان باغ بهشت همدان و مردم رفتند دنبال حاج آقا حسینی پناه که حالا دیگه پیرمرد شده بود و آوردنش برای خواندن نماز میت...

حاج آقا حسینی پناه وقتی رسید گفت تا شما کارها رو آماده کنید من برم سر قبر استادم حاج مولا حسین همدانی فاتحه ای بخوانم و برگردم.

وقتی به سر مزار استادش رسید در حین خواندن فاتحه چشمش به تابوتی خورد که چهار کارگر شهرداری زیر آن را گرفته و به سمت غسالخانه می‌بردند!  کنجکاو شد و به سمت آنها رفت...

پرسید این جنازه کیه که اینقدر غریبانه در حال تدفین آن هستید؟ یکی از کارگران گفت این اصغر آواره است! تا اسم او را شنید فریادی از سر تاسف زد و گریست. مردم تا این صحنه را دیدند به طرف آنها آمدند و جویای اخبار و حال حاجی شدند و پرسیدند چه شد که شما برای این فرد اینطور ناله کردید؟

حاجی گفت: مردم این فرد را میشناسید؟

همه گفتند: نه! مگه کیه این؟

حاجی گفت: این همون اصغر آواره است.

مردم گفتند: اون که آدم خوبی نبود شما از کجا میشناسیدش؟

و حاجی شروع کرد به بیان یک خاطره قدیمی...گفت: سالها قبل از همدان عازم شهر قم بودم و آن زمانها تنها یک اتوبوس فقط به آن شهر میرفت.سوار اتوبوس که شدم دیدم.... وای اصغر آواره با وسیله موسیقیش وارد شد. ترسیدم و گفتم: یا امام حسین (ع)، اگه این مرد بخواهد در این اتوبوس بنوازد و من ساکت باشم حرمت لباسم از بین میرود ، اگر هم اعتراض کنم مردم که تو اتوبوس نشستند شاید بدشان بیاد که چرا من نمیذارم شاد باشند و اگر هم پیاده شوم به کارم در قم نخواهم رسید... چه کنم؟ خلاصه از خجالت سرم را به پایین انداختم.

اصغر آواره سوار شد و آماده نواختن بود که ناگاه چشمش به من افتاد، زود تیمپو رو گذاشت تو گونی و خواست پیاده بشه که مردم بهش اعتراض کردند که داری کجا میری؟ چرا نمیزنی؟

گفت: من در زندگیم همه غلطی کردم اما جلوی اولاد حضرت زهرا (سلام الله علیها) موسیقی ننواختم. خلاصه حرمت نگه داشت و رفت. اونروز تو دلم گفتم: اربابم حسین (ع) برات جبران کنه،

 حالا هم به نظرم همه ما جمع شدیم برای تشییع جنازه اصغر آواره و خدا خواسته حاجی عنایتی بهانه ای بشود برای این امر ...خلاصه با عزت و احترام مراسم شروع شد و خود حاجی آستین بالا زد و غسل و کفنش را انجام و برایش به همراه آن جمعیت نماز خواند.

جنس عجیبی دارد این نمکدان حسین ع

هر چقدر می شکنیم باز نمک میریزد 

 

منبع:  کانال ایتا داستان‌های آموزنده @Dastan

رضا کشمیری

با سلام خدمت همه وبلاگ نویسان و نویسندگان محترم

تقاضا دارم هر خاطره‌ای که خودتان یا دوستانتان از پیاده‌روی اربعین دارید برای ما ارسال کنید

تا در این وبلاگ به نام خودتان منتشر شود.

متن کامل و بازنویسی شده سفرنامه اربعین(عاشقانه‌های اربعینی) را در لینک زیر قرار دادم .


سفرنامه اربعین (عاشقانه‌های اربعینی)


امید است از نظرات و انتقادات دوستان استفاده کنیم

با تشکر

موفق باشید


                                                   

رضا کشمیری

بسم الله الرحمن الرحیم


ماجرای شیعه شدن یک وهابی(اعجاز اشک بر امام حسین علیه السلام)

در دفتر کارم پشت میز نشسته بودم و پرونده‌های تازه رسیده را بررسی می‌کردم، یکی از همکاران در زد و آرام وارد شد و گفت: یک طلبه آمده و در مورد یکی از پرونده‌ها درخواستی دارد. همکارم سر بی موی خود را کمی پایین آورد و با صدای آهسته و نرمی ادامه داد: از طلبه‌های مستبصر(تازه شیعه شده ) است.

موضوع برایم تازگی داشت یک طلبه جوان که سنی مذهب بوده و حالا شیعه شده یعنی طلبه سنی بوده و حالا شیعه شده؛ جوانی لاغر اندام با چهره‌ای سبزه و عمامه‌ای سفید و درخشنده وارد اتاقم شد،  تیرگی چهره‌اش درخشندگی عمامه‌اش را بیشتر نمایان کرده بود. بعد از سلام و احوالپرسی چایی روی میز را جلوی او کشیدم و گفتم: بفرمایید تا سرد نشده . ابتدا تعارف کرد و نخورد اما می‌دانستم که بلوچ‌ها چایی خور‌های قهّاری هستند ، دوباره تعارف کردم که دیگر طاقت نیاورد و لیوان چایی را با یک قند سر کشید.

قبل از اینکه شروع به بیان درخواست خود کند به او گفتم: اول باید ماجرای شیعه شدن خودت را کامل تعریف کنید! دستی به محاسن کوتاه و مشکی خود کشید و با هیجان گفت: من قبلا یک وهابی بودم ،یک طلبه مبلّغ وهابیّت! من با لبخندی بر لب نگاهی به چشمان درشت و قهوه‌ای او کردم و گفتم: جالب‌‌تر شد! حتما ماجرای غریبی دارد، از اول ماجرا را تعریف کنید.

دستانش را به هم گره زده بود و با اضطراب یا شاید هم شوق چند بار روی صندلی جابجا شد، انگار یک ماجرای هراس‌انگیز را می‌خواهد تعریف کند. دلهره در چشمانش موج می‌زد. اما شاید نه این من بودم که اضطراب و دلهره داشتم و قلبم به شدت به استخوان سینه‌ام مشت می‌کوبید، بله او با آرامشی که در چشمان ترش موج می‌زد به من اضطراب شنیدن ماجرا را القا کرده بود.

ادامه ماجرایش را اینگونه تعریف کرد:

ما در سیستان و بلوچستان در روستایی از شهر سرباز زندگی می‌کردیم که اغلب ساکنان آن سنی مذهب بودند و ملّاهای روستا همه به نام مذهب سنی، عقاید وهابیّت را تبلیغ می‌کردند. من با تشویق پدرم و عمویم که از مولوی‌های سرشناس شهر بود به درس طلبگی در مدرسه سنی‌ها مشغول شدم. ذهن و فکر ما را پر کرده بودند از عقاید وهابیّت ، از انحراف و کفر و نفاق شیعیان. گفته بودند شیعه یک فرقه انحرافی در اسلام است که باید نابود شود چون سنت رسول خدا صل الله علیه و آله را به انحراف کشانده است. یک روز به ما گفتند: قتل شیعه واجب است و هر کس یک شیعه بکشد قطعا جای او در بهشت و در کنار پیامبر خدا صل الله علیه و آله است و از نعمت‌های بی‌پایان الهی بهره‌مند خواهد شد، هر چه بیشتر شیعه بکشد مقام او بالاتر خواهد رفت.

من پیش خودم فکر کردم: حالا قبل از اینکه چند شیعه را بکشم بروم از نزدیک جلسات آنها را ببینم و عقاید آنها را با عمق بیشتری درک کنم و بعد با اعتقاد راسخ و با نیّت خالصانه شیعه را بکشم که ثواب آن هزاران برابر است!  تصمیم من در قتل حداقل یک شیعه بسیار جدی بود و جرأت و شجاعت این کار را هم داشتم . به خاطر همین اولین جایی که به ذهنم آمد مشهد بود که مرکز تجمّع و کفر و بت‌پرستی شیعه است ، به ما گفته بودند که رافضی‌ها (شیعیان) حرم امامان خود را می‌پرستند و بر آنها سجده می‌کنند و پس همه آنها کافر و مهدورالدم (قابل کشتن) هستند.

با تصمیم جدی به کشتن حداقل یک شیعه به مشهد رفتم و از باب‌الجواد وارد حرم امام رضا علیه السلام شدم ، صحن جامع رضوی را رد کردم و به شبستان بزرگی رسیدم وارد آنجا شدم یک جمع حدود ۳۰ نفری دیدم که به دور یک روحانی میانسالی حلقه زده بودند و یک بنر بزرگ بالای سرشان روی دیوار زده شده بود که در آن نوشته بود : حلقه معرفت.

دو ساعتی از اذان مغرب گذشته بود و هوای گرم یک روز تابستانی جای خود را به هوای خنک و دلپذیر فضای شبستان داده بود. پیش خودم گفتم: بروم در جمع این رافضی‌ها تا ببینم در این حلقه به اصطلاح معرفت خود چه کفریاتی می‌گویند ، حتما از عقاید ضالّه و انحرافی خود حرفی به میان می‌آورند و با یقین پیدا کردن به کفر آنها دیگر مجوّز قتل آنها را در دست دارم.

کمی از سخنان روحانی حلقه معرفت را گوش دادم، بسیار دلنشین سخن می‌گفت! ناگهان یادم آمد که مادرم چقدر تأکید می‌کرد که در جلسات شیعیان شرکت نکن! بارها و بارها این را به من گفته بود ، می‌گفت : شیعه‌ها منحرف هستند و حرف‌هایی در جلسات خود می‌زنند که ذهن شما را خراب می‌کند. به خود آمدم گفتم این حرف‌ها دارد روی من تأثیر می‌گذارد ! باید جلسه را ترک کنم اما نیرویی مرا به جایم میخکوب کرده بود و نتوانستم از جایم تکان بخورم.

بعد از تمام شدن  این سخنان سحر‌آمیز ، روحانی جلسه گفت: حالا وقت پرسش و پاسخ است هر سوالی که ذهن شما را درگیر کرده بپرسید. اگر هم خجالت می‌کشید روی کاغذ بنویسید و به دست من برسانید، در اعتقادات باید محکم و قاطع بود و هیچ شکی نباید داشته باشید. من با شجاعت بلند شدم و محکم گفتم: من یک سنی مذهب هستم و آمدم اینجا تا تکلیف خودم را روشن کنم ، اگر در بحث و گفتگویمان شما پیروز شدی من شیعه می‌شوم و اگر من پیروز شدم شما همگی این جمع باید سنی شوید و دست از مذهب ضالّه خود بردارید! قبول است؟!

شیخ شیعه با لبخندی ملایم گفت: خیلی خیلی خوش‌آمدید ما هم خوشحال می‌شوم با شما گفتگوی دوستانه داشته باشیم ان‌شاءالله که در این حرم مبارک و به لطف و کرم امام هشتم امام رضا علیه السلام حق آشکار شود. اگر همه دوستان موافق هستند مناظره با این دوست عزیزمان را شروع کنیم!

من از این قاطعیّت و قبول زودهنگام این شیخ جاخوردم اما از آنجا که کاملا به عقاید انحرافی شیعه آشنا بودم و دلیل و مدرک کامل داشتم بدون هیچ ترسی روبروی او نشستم و بقیه افراد جلسه هم نزدیک آمدند و مناظره را شروع کردیم.

ابتدا هر چه من سوال کردم و به عقاید شیعه اشکال گرفتم او از کتاب‌های اصلی و معتبر اهل سنت جواب مرا می‌داد، اصلا به کتب شیعه استدلال نکرد همه اشکالات مرا با کتب بزرگان سنی جواب داد. سپس نوبت او شد و به عقاید اهل سنت و وهابیّت اشکال گرفت و شواهد زیادی در کتب خود سنی‌ها آورد و من نتوانستم حتی از کتب خودمان جواب او را بدهم. من احاطه کامل به استدلال های سنی‌ها داشتم اما دربرابر اشکالات شیخ شیعه ناتوان بودم.

این بحث ما تا نیمه‌های شب ادامه داشت! نزدیک‌های اذان صبح بود که من تسلیم شدم و گفتم: حق با شماست و من الان به اتفاق شما می‌روم جلوی ضریح امام رضا علیه السلام و شیعه می‌شوم. هوای معطر و دلپذیر و روح‌افزای حرم در ساعات سحر چشمان خیس مرا نوازش می‌داد قلبم به شدت می‌تپید. از این شکست سنگین خوشحال بودم نمی‌دانم چرا ؟!

اما تکلیفم روشن شده بود ، با لبخندی بر لب و اشک در چشم به جلوی ضریح رسیدم و به صدای بلند به ولایت امیر المومنین علی علیه السلام شهادت دادم و دیگر گریه امانم ندادم. همه جمع گریه می‌کردند و خوشحال بودند. روحانی شیعه به من گفت: خوشا به سعادت شما که امام رضا علیه السلام نور هدایت را در کالبد شما دمید و عجب سعادتی و شرافتی!

من ناگهان دوباره به یاد توصیه‌های مادرم افتادم که تأکید داشت در مجالس شیعیان شرکت نکن و هر چه اصرار می‌کردم که یکبار با دوستانم در جلسه‌ای شرکت کنم او با عصبانیّت مرا دعوا می‌کرد.  با چشمانی تر رو به شیخ کردم و گفتم: بله لطف امام رضا علیه السلام شامل حالم شده خدا را شکر ، راستش را بخواهید من به قصد یقین پیدا کردن به انحراف عقاید شیعه وارد این حرم شدم و می‌خواستم قبل از کشتن چند شیعه بیشتر با عقاید شیعه آشنا شوم تا با آرامش خیال و آسودگی به دنبال کشتن شیعه بروم اما حالا خودم شیعه شدم.

شیخ با لبخندی زیبا به همراه چشمانی پر از اشک گفت: خدا را شکر که به برکت مولایمان امام رضا علیه السلام و در این مکان مقدس شما هدایت شدی. خوشا به سعادت شما، شما هدایت شده امام رضا علیه السلام هستی. من چشمان پر از اشک خود را با دست پاک کردم و گفتم: نه من هدایت شده امام حسین علیه السلام هستم!.

شیخ چشمان ریز خود را ریزتر کرد و پرسید: چطور مگه! جریان چیست؟! اگر اشکال نداره برایمان تعریف کن. من ماجرای دوران کودکی خود و توصیه‌های مادرم را برای او اینگونه تعریف کردم:

 حدود ۹ساله بودم که در روستای ما یک کلاس قرآن بود، من به همراه چند تا از دوستان هم‌مدرسه‌ای بعدازظهر ها در این کلاس شرکت می‌کردیم. همه ما سنی بودیم اما معلم ما شیعه بود، پدر و مادر من خیلی تعصّب داشتند و همیشه مرا از شرکت در جلسات شیعیان منع می‌کردند و می‌گفتند: آنها منحرف هستند و ذهن شما را خراب می‌کنند. اما کلاس قرآن را اجازه داده بودند که من شرکت کنم.

مادرم می‌گفت: فقط می‌توانی در کلاس قرآن شرکت کنی . البته در روستای ما همین یک معلم قرآن بود که آن هم شیعه بود و مادر من چاره‌ دیگری نداشت! این معلم ما هم فقط قرآن درس می‌داد و دیگر هیچ چیز از عقاید شیعه نمی‌گفت! نمی‌دانم شاید جرأت نمی‌کرد چون اکثر اهالی روستا سنی بودند و تعداد شیعیان خیلی کم بود اما همه با صلح و صفا در کنار هم زندگی می‌کردیم.

معلم قرآن ما خیلی مهربان بود و با همه بچه‌ها رفیق شده بود یکی از روزها به ما گفت: بچه‌ها امشب ما در خانه یکی از همسایه‌ها یک جلسه داریم اگر می‌خواهید بیایید حتما اول از پدر و مادر خود اجازه بگیرید ، اگر اجازه دادند بیایید در جلسه ما شرکت کنید. من خیلی خوشحال و ذوق‌زده بودم که در یک جلسه با دوستان و معلم مهربانم شرکت کنم. با شور و اشتیاق زیادی خودم را به خانه رساندم و مظلومانه به کنار مادرم خزیدم و گفتم: مادر جان معلم قرآن ما گفته امشب در خانه همسایه‌شان یک جلسه است گفته اگر پدر و مادرتان اجازه دادند بیایید.

مادرم گفت: چه جلسه‌ای!؟ جلسه قرآن است یا چیز دیگر...!؟ من اصلا برایم مهم نبود که چه جلسه‌ای است ، فقط می‌خواستم یک شب با دوستانم به همراه معلممان باشم.  من کله تازه ماشین شده خودم را خاراندم و گفتم: راستش معلم ما هیچی نگفت که چه جلسه‌ای است. بله معلم ما هیچ وقت از عقاید شیعه و مجالس خود با ما حرفی نمی‌زد فقط و فقط قرائت قرآن و کمی از معانی آن و دیگر هیچ!

ناگهان مادرم عصبانی شد و با فریاد حرفی که شاید هزار بار گفته بود دوباره تکرار کرد: نه اصلا نباید در مجالس آنها شرکت کنی، آنها منحرف هستند و گمراهت می‌کنند!  من اصلا نمی‌فهمیدم که چرا مادرم اینقدر عصبانی شد من حتی نمی‌دانستم چه جلسه‌ای است! حتی نمی‌توانستم حدس بزنم که چه جلسه‌ای است! اما مادر من با چشمانی از عصبانیت قرمز شده گفت: به هیچ وجه اجازه نمی‌دهم زود برو از جلوی چشمانم گم شو !!

من از یک طرف ترسیده بودم و از طرف دیگر خیلی ناراحت بودم که نمی‌توانم با دوستانم باشم و با هم خوش‌بگذرانیم و حرف بزنیم. شب شده بود دیگر جلسه شروع شده بود و من خیلی دلم شکسته بود و ناراحت بودم با خودم حرف می‌زدم: مگر چه جلسه‌ای می‌تواندباشد!؟ مگر شیعه‌ها چقدر بد هستند؟! معلم ما که شیعه است خیلی مهربان و خوش‌اخلاق است و تا حالا هیچ حرف بدی هم از او نشنیدم! آخه چرا؟

در گوشه اتاق کز کرده بودم و دستانم را دور پایم حلقه زدم بودم و سر به زیر به فکر دوستانم بودم که الان چه کیفی می‌کنند!! نمیدانم چطور شده که بغض گلویم ترکید و شروع به گریه کردم و شاید نیم ساعتی بخاطر آن جلسه که آرزو داشتم شرکت کنم و نتوانسته بودم حسرت خوردم و گریه کردم!

خودم را دلداری می‌دادم و می‌گفتم: آخه معلممان خودش گفته بود اگر پدر و مادرتان اجازه دادند می‌توانید بیایید و من مادرم اجازه نداده که هیچ عصبانی هم شد و دعوایم کرد! اگر هم بخواهم دزدکی و بدون اجازه بروم حتما معلممان ناراحت می‌شود و مادرم از عصبانیت مرا می‌کشد! چاره‌ای نداشتم فقط غصه خوردم و برای آن جلسه و آنچه در آن جلسه گفته می‌شد و دوستانم کیف می‌کردند، گریه می‌کردم!

روز بعد که از بچه ها پرسیدم فهمیدم که در ماه محرم شیعیان به خاطر شهادت امام حسین علیه السلام و یارانش مجالس روضه و سینه‌زنی تشکیل می‌دهند و عزاداری می‌کنند و تازه فهمیدم که من برای مجلس امام حسین علیه السلام گریه کرده بودم.

به اینجا که رسیدم دیدم شیخ با صدای بلند گریه می‌کند و اشک می‌ریزد، همه افراد جمع ما شانه‌هایشان می‌لرزید و خودم هم در برابر ضریح امام رضا علیه السلام به اصل ماجرا پی برده بودم که آن گریه من بخاطر اینکه نتوانسته بودم در جلسه روضه امام حسین علیه السلام شرکت کنم زمینه ساز هدایت من شده بود.

هیچ یک از دوستان وهابی من حتی تصمیم نگرفتند که از عقاید شیعه و دلایل آنها آگاه بشوند اما من به برکت همین اشک همیشه به دنبال یک فرصت بودم تا استدلال شیعیان را بشنوم و یقین به بطلان مذهب آنها پیدا کنم و همین در نهایت باعث پی بردن به حقانیت شیعه و هدایت من شد.

طلبه تازه شیعه شده ماجرای خود را به پایان رسانده بود اما من با دیدن آرامش و بغض این طلبه ،اشک در حدقه چشمانم  به خروش افتاده بود و دنبال راهی برای خروج می‌گشت.به فکر فرو رفتم: آیا این اشک من ، به اندازه اشک کودکی این طلبه ارزش دارد؟! او ارزش واقعی اشک بر سیدالشهدا علیه السلام   را با تمام گوشت و خون خود درک کرده بود و بدون دلهره و خجالتی روبروی من آرام و مطمئن اشک می‌ریخت و عشق خود به حسین علیه السلام  را به رخم می‌کشید. کلام آخرش این بود: من هدایت شده امام حسین علیه السلام هستم اما در حرم امام رضا علیه السلام.[1]

                        



۱- برگرفته از خاطره‌ای از حجت الاسلام ملا نوری

 

رضا کشمیری