داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات
  • ۲۳ خرداد ۹۷، ۱۵:۳۴ - علی زیرایی
    عالی
  • ۲۲ خرداد ۹۷، ۱۸:۱۷ - Siamak Bagheri
    :)

۳ مطلب با موضوع «سفرنامه اربعین :: عاشقانه‌های أربعینی» ثبت شده است

 

۳- دعوای شدید

 

نزدیک ساعت ۹شب بود که دو جوان عراقی با آستین‌های ورمالیده و شال سبز به کمر بسته، جلویم را گرفتند و گفتند: شیخنا تفضّل، بیت موجود، تستریح ،حمامات موجود. خیلی اصرار کردند، دست مرا گرفته بودند و می‌کشیدند،به ناچار به دنبال آنها راه افتادیم. دو برادر بودند که برادر بزرگتر ریش پرپشتی داشت و چشمانی ریز و هیکلی درشت، دست مرا گرفته بود و ول نمی‌کرد. برادر کوچکتر هنوز ریش کاملی نداشت اما چهارشانه و ورزشکاری به نظر می‌رسید.

ار لابه لای موکب‌ها یکی پس از دیگری رد شدیم تا به انتهای کوچه‌ای رسیدم و وارد خانه‌ای بزرگ شدیم.بلافاصله برای ما سفره‌ای پهن کردند که فقط ما ۴نفر مهمان آن بودیم، خانه بزرگ بود اما ظاهرا نتوانسته بودند زائری دیگر پیدا کنند. مرد میانسالی با گشاده رویی به ما خوش‌آمد ‌گفت و به سرعت بیرون رفت. هنوز غذا را تمام نکرده بودیم که سرو صدای دعوای شدیدی از حیاط خانه به گوشمان خورد.

هر چه می‌گذشت دعوا شدیدتر می‌شد، داد و فریاد آنها مرا به وحشت انداخته بود. پیش خودم گفتم: عراقی‌ها به روحانی خیلی احترام می‌کنند ، بروم کنارشان شاید دست از دعوا بردارند.

بلند شدم و با ترس و لرز بیرون رفتم دیدم دو مرد میانسال با لباس‌های شیک مثل ببر به هم غرّش می‌کنند. انگار هر که صدای غرش او شدیدتر باشد، پیروز میدان است ، یقه‌های هم را گرفته بودند و فقط فریاد می‌کشیدند. صاحب‌خانه بود با یک مرد متشخّص دیگر!

صاحب‌خانه  با موهایی یکی در میان سفید و چهره‌ای آفتاب سوخته و دستانی زبر و خشن یقه مرد دیگر را گرفته بود و تکانش می‌داد، جلو رفتم و دستانش را گرفتم و با اشاره پرسیدم چه شده است؟ چرا دعوا می‌کنید؟ آنها با دیدن من و لباس روحانیت احترام کردند و از هم جدا شدند اما باز هم با صدای بلند حرف می‌زدند.

با لهجه محلی و قبیله‌ای داد و فریاد می‌کردند، هر چه دقت کردم و به ذهنم فشار آوردم معنای جملات آنها را نفهمیدم! طرف دیگر دعوا، مردی با دشداشه عربی مشکی و برّاق بود که موهایی ژل زده و شانه کرده داشت ، بوی عطرش به تندی فلفل بود چشمانم را سوزاند. با دو نفر همراه بود که آن دو نفر آرامترش کردند.

بالاخره صاحب‌خانه مقتدرانه آنها را از خانه‌اش بیرون کرد اما صدای آنها از پشت در آرامتر و با لحنی شبیه التماس به گوش می‌رسید. ول کن هم نبودند ،اول خواستم به  کنار صاحبخانه بروم  که جرأت نکردم ، خیلی عصبانی بود، رفتم کنار پسر کوچکتر پرسیدم: اگر مشکلی پیش آمده بگوید شاید کمکی از دستم بربیاید؟! بعد از چند بار کلنجار رفتن ماجرا را فهمیدم.

رضا کشمیری

 ۲- ماساژور چاق  

 در مسیر کاظمین به کربلا  عمامه سفید از دور هم تو چشم بود، از هر موکبی که رد می‌شدیم، صدای شیخنا شیخنا تفضّل ، هلابیکم یا شیخ! به گوش می‌رسید. خیلی کم در این مسیر طلبه دیده می‌شد، مثل گاو پیشونی سفید شده بودم،  تازه پیاده‌روی را شروع کرده بودیم. پیرمردی عصا زنان به سمت ما آمد و شیخنایی گفت و من را در بغل گرفت و خوش‌آمد گفت و تقریبا به زور به موکبش برد که ماساژ دهد. هر چه گفتم خوبم، ماساژ لازم نیست به خرجش نرفت که نرفت.

کوله پشتی را پایین گذاشتم و دشداشه مشکی‌ام را مرتب کردم، پیرمرد با لبخند و اشاره دست گفت: عمامه‌ات را بردار و بخواب. و با دست به تشک پاره پوره‌ای اشاره کرد. دوست من بدون مقدمه عمامه مرا برداشت و من را روی تشک خواباند آن هم تقریبا به زور! خود را به سرنوشت سپردم! اول فکر کردم با دستگاه‌های کوچک برقی ماساژ می‌دهد اما زهی خیال باطل!

پیرمرد چاق بود و خودش پا درد داشت و به کمک عصا راه می‌رفت و به عبارت دیگر خودش ماساژ لازم تر بود اما پاچه‌های شلوارش را بالا کشید و دشداشه مشکی گشادش را با یک دست روی سینه‌اش جمع کرد، یاد کارگرهای کاهگل لگد کن در شهرمان افتادم که پاچه ها ورمالیده و با نیروی کامل، کاه را با گل مخلوط می‌کردند. به دوستم گفتم: این پیرمرد چیه مرا با چی می‌خواهد قاطی کند من پوست و استخوانم و اندکی ماهیچه !

رضا کشمیری

 

کودک بود اما عاشق


یک ساعت مانده بود به  اذان ظهر؛ تیغه آفتاب، تیزی گرمای خود را به فرق سرم می‌کوبید . فقط صدای راه رفتن به گوش می‌رسید، صدای کفش‌های مختلف ، صدای خش خش برخورد کف دمپایی‌ با سنگ ریزه‌‌ها ، صدای تق تق برخورد عصا به آسفالت، گاهی صدای عصای چوبی و گاهی صدای عصای آلمینیومی، صدای تلق تلوق گاری‌های مسافربر و البته بعضی بدون صدا راه می‌رفتند، پوست کف پا که صدا ندارد!

 با همراهیان قرار گذاشتیم عمود ۹۵۰ منتظر همدیگر باشیم، هنوز نیم ساعت نگذشته بود که پسر بچه‌ای حدود ۶ساله دیدم که نانی نازک و داغ در دستش دارد و با عجله به سمت من می‌آید، بخار نان رقص کنان  به هوا می‌رفت و پسرک نان را هی دست به دست می‌کرد تا داغی نان پوست نازک دستش را نسوزاند. به من که رسید با گفتن هلابیک هلابیک نان را به دست من داد، نان داغ بود، دستم سوخت، به ناچار نان  را روی عبایم گذاشتم و دستی به سر پسرک کشیدم.

نمی‌دانستم چه نانی است! سفید و نازک، خیلی نازک به دنبال پسرک رفتم. پسرک رفت پیش یک خانم که روی زمین نشسته بود و یک پایش را دراز کرده بود و پای دیگرش جمع شده ،همه‌اش زیر چادر زیر آفتاب داغ ، یک خانم با چهره‌ای نقاب زده بود که فقط چشمانش در نور آفتاب برق می‌زد، مادر یا مادربزرگ این بچه بود نمی‌دانم! اما وجناتش به مادربزرگ می‌خورد.هیچ بساطی نداشت جز یک در قابلمه مسی بزرگ که قطرش تقریبا یک متر بود و یک کپسول گاز پیک نیک  کوچک که شلنگی به آن وصل بود و به زیر در قابلمه می‌رسید و یک شعله بزرگ گاز هم در زیر در قابلمه روشن بود.

رضا کشمیری