داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات

۲۰ مطلب با موضوع «داستان‌های جبهه و جنگ :: ماجراهای سه ماهه آغازین دفاع مقدس» ثبت شده است

ادامه خاطرات چابهار

چند روز بعد که صبح خروس خوان کنار ساحل ورزش می‌کردیم، رسیده بودیم به اسکله که فرمانده  گفت: دست‌ها را توی سینه گره بزنید و عقب عقب بروید تا لب اسکله. همه بچه پس پس می‌رفتند و پوتین ها، خش خش کنان ریگ‌های نرم ساحل را می فشرد، تا اینکه صدای نرم ماسه‌ها تبدیل شد به صدای غیژ عیژ صفحه‌های آهنی اسکله. فرمانده رو به جلو نرم می‌دوید و به هر کس که می‌رسید، سیلی می‌زد توی صورتش، نمی‌دانم چه سرّی داشت اما حواسمان بیشتر جمع می‌شد. دانه دانه بچه‌ها مثل مورچه‌ توی یک صف عقب می‌رفتند تا می‌رسیدند به لبه پرتگاه اسکله که حدود ۲۰ متر تا سطح خروشان دریا فاصله داشت. فرمانده به نفر اول صف که رسید نعره‌ای کشید و گفت: به لبه اسکله که رسیدید بپرید توی آب، شنا در امواج خروشان و وحشی تمرین بعدیه!

هنوز در شوک این دستور فرمانده بودم که نوبت من رسید، پا به پا کردم و رو برگرداندم به فرمانده که بگویم من شنا بلد نیستم و اصلا تا حالا استخر هم نرفتم! هنوز کلمه‌ای نگفته بودم ، چشم در چشم فرمانده کلمه شنا در دهانم چرخید و هنوز بیرون نیامده بود که فرمانده با دستان قوی و پشمینش در یک حرکت ناگهانی مرا هل داد به داخل دریا! ناله‌ی من شنا ... بلد .... نیستم! به همراه جیغ‌ام در هوای نمناک ساحل پیچید و در آغوش باد گم شد.

فاصله ۲۰ متری را با ترس و هیجان در کمتر از یک ثانیه طی کردم و فریاد زنان ۵متری در آب فرو رفتم، در همان لحظه اول شوری آب دریا مثل آب نمک غلیظ ریخت توی چشم‌ها و گلویم، آنقدر می‌سوخت که جایی را نمی‌دیدم ، ترس از بلد نبودن شنا ، ماهیچه‌های بدنم را سفت کرده بود. اولین فکری که به ذهنم رسید چسبیدن به ستون‌های اسکله بود، مثل قورباغه‌ای لاغر، ستون فلزی زنگ زده را محکم در آغوش فشردم. تمام مدت یک ساعتی که بچه‌ها مشغول شنا و بازی بودند من محکم به آغوش سرد و خشن ستون چسبیده بودم تا اینکه آمدند دست مرا گرفتند و سوار قایق شدم، یکی از بچه گفت: اوه اوه چه کار کردی بدنت آش و لاش شده! نگاهم به پاها و بدنم که افتاد، جا خوردم. از ناف تا پایین پاهایم غرق در خون بود، خون به آرامی روی پاهایم جریان داشت و زیر پایم پر از خون شد. ستون آهنی اسکله علاوه بر سرد و خشن بودن، پر از تخم ماهی و نمک‌های ساچمه‌ای تیز بود که تمام پوست مرا سوراخ سوراخ کرده بود. شکم و پاهایم مثل آبکش سوراخ سوراخ شده بود، مدتی در ساحل ایستادم تا اینکه خون بند آمد و لباس پوشیدم.         


مطالب بیشتر:

جنس عجیبی دارد این نمکدان حسین ع

رضا کشمیری

 

 

هنوز بیشتر از یک ماه از آغاز جنگ نگذشته بود که در اوائل شب بچه‌های گشت دریا یک کشتی بسیار بزرگ دیدند که مثل شهری چراغانی شده به سمت سواحل چابهار ، به سرعت حرکت می‌کرد. فرمانده با هماهنگی مقامات بالا فورا با رادیو و تلویریون سیستان و بلوچستان تماس گرفت و وضعیت قرمز اعلان کرد. صدای گوش‌خراش آژیر تمام فضای شهر را پر کرده بود.

حدس فرماندهان این بود که ناوهای آمریکایی وارد ساحل دریای عمان شده‌اند و آماده انجام یک عملیّات بزرگ و کمر شکن هستند. سپاه چابهار هیچ اقدامی در جهت شناسایی نمی‌توانست انجام دهد، نه قدرت و تخصص شناسایی داشتیم ، نه ابزار ارتباطی درست و حسابی داشتیم و نه حداقل یک دوربین مجهّز یا یک قایق تندرو! با دست خالی ، نگران و وحشت زده!

حدود ساعت ۱۰ شب بود که وضعیت به تهران اطلاع داده شد، در تهران هم وضعیت قرمز اعلام شد و کل استان سیستان و بلوچستان به حالت آماده باش کامل درآمد. اولین دستوری که به ما داده شد این بود که به درب خانه‌های مردم بروم و با اعلام وضعیت قرمز بگوییم همه چراغ‌های خانه‌هاشان را خاموش کنند. تا ساعت ۱۲ شب خانه‌های مردم را خاموش کردیم. بعد دستور داده شد که اسلحه‌ها را بردارید و بروید جلوی ناو کیتی هاوس آمریکایی را بگیرید!


مطالب بیشتر:

خاطره تبلیغی(طنزگونه): تسبیح دزدی!

الاغی که اسیر شد!

رضا کشمیری

 

 

یک روز فرمانده  صدا بلند کرد و پرسید: بچه‌ها کسی لوله کشی و کار تأسیسات بلده؟ محمد ابراهیمی۱ دست بلند کرد و گفت: ها من بلدم ! زیرچشمی نگاهی به محمد کردم و آرام گفتم : مطمئنی بلدی؟! مثل آشپزی‌‌ات نباشه!  فرمانده دماغ بزرگش را خاراند و گفت: حاجی لوله‌های خانه‌ی ما خراب شده و من کسی اینجا نمی‌شناسم، به هیچ کسم توی این شهر خراب شده نمیشه اعتماد کرد. دستت درد نکنه بیا یه نگاه بنداز.  محمد شانه‌های پهن خود را بالا داد و قیافه‌ای گرفت و گفت: من میام به شرطی که جلالی بیاد کمکم!  فرمانده خنده‌ای کرد و گفت: مثل این که شما دوقلوی چسبیده به هم هستید! بعد رو کرد به من و گفت: جلالی بدو آماده شو بریم.

فرمانده در قدیمی زنگ زده‌ی خانه‌اش را با فشار کلید و پا باز کرد. یا الله گویان وارد حیاط شدیم، دو تا درخت سرسبز توی باغچه در بین گل‌های رنگارنگ قد علم کرده بود. چیزهایی شبیه گوجه، قرمز و شفاف به درختها بود، به فکر گوجه بودم و خیره شدم به درخت گوجه! بوته‌های گوجه‌ی باغچه‌ی خانه‌مان جلوی چشمم رژه می‌رفتند. چقدر دلم برای گوجه‌های ریز و ترش‌مزه باغچه تنگ شده بود. دلم برای مادرم تنگ شده بود که با دست‌های زبر خود نهال گوجه را کاشته بود و من هر روز چندک می‌زدم لب باغچه و  منتظر رسیدن آنها می‌شدم. محمد با آرنج کوبید به پهلویم و گفت: هوی حواست کجاست!؟ بدو بریم که فکر کنم گاومون زاییده.


محمد از پله‌های زیرزمین خزید پایین و من هم دنبالش، لوله‌های موتورخانه شوفاژ آب پس می‌داد. محمد مشغول شد و من آچاری که لازم داشت دستش می‌دادم. بعد از مدتی یک دیس گوجه آوردند! دست بردم یکی برداشتم از نزدیک نگاه کردم، بوی گوجه نمی‌داد. آرام سرم را بردم پایین از دریچه به محمد گفتم: محمد یک چیزی آوردن شبیه گوجه ، اما بوی گوجه نمیده نمی‌دونم چیه!  محمد دست‌های سیاه و روغنی خود را به سر دماغش کشید و گفت: صبر کن دست نزن من بلدم بخورم! میام بالا یادت می‌دم!  محمد دوپله را یکی کرد و سریع آمد بالا، قیافه‌ای گرفت و گفت: تو هنوز از این‌ها نخوردی بچه! این‌ها خرمالو هستند. نشست و با همان دست‌های چرب و کثیف خود این میوه گوجه نما را گاز زد. لبخندی زدم و گفتم: این که دیگه یاد دادن نمی‌خاد مثل سیب گاز می‌زنی! 

اولین باری بود که خرمالو می‌دیدم و می‌خوردم، خرمالوی اول را که خوردم گفتم: محمد دهنم ورهم کشیده شد! مزه جنجرو می‌ده! یاد خرابه‌ی پشت خانه‌مان افتادم که پر از بوته‌های خاری بود که با جنجرو تزیین شده بود، قرمز و سیاه بین خار‌ها و برگ‌های سبز. هر وقت یکی از آنها را گاز می‌زدم مزه گس آن دهانم را بی اختیار جمع می‌کرد. دلم تنگ خانه  شده بود ، محمد بی انصاف فرصت نداد و خرمالو‌ها را تقربیا بلعید!


مطالب بیشتر:

رزمنده مجروح و حوری

 

رضا کشمیری



چند تا از بسیجی‌ها از اینکه آشپز سپاه یک سنّی است ناراحت بودند، یکبار همه را جمع کردند و گفتند: بچه‌ها کسی آشپزی بلد هست؟ محمد ابراهیمی۱ دست پرموی خود را بالا آورد و گفت: ها من بلدم ، به شرطی که جلالی کمک آشپز من بشه!  محمد بیشتر از همه با من دوست بود و اخلاقش بیشتر با من سازگار بود. با محمد رفتیم داخل آشپزخانه ، دیگ‌های کوچک و بزرگ روی میزها منظم چیده شده بودند. کنج آشپزخانه پر بود از کپسول‌های بزرگ گاز، بعضی خالی بعضی پر. گفتم: محمد واقعا آشپزی بلدی!؟ پوزخندی زد و گفت: ها بابا! من آشپز وزارت راه شاه بودم ، تو کاریت نباشه، بسپر به من!


قرار شد برای هشتاد نفر ناهار بپزیم، محمد با صدای خش دارش گفت: ممد حسین بدو برو تدارکات یک پاکت نمک بگیر . رفتم وقتی برگشتم دیدم برنج را ریخته توی قابلمه بزرگ و گذاشته روی گاز ، بسته نمک ۵ کلیویی را از دست من گرفت و خالی کرد توی قابلمه! با کف گیر روحی برنج‌ها را به هم زد و مزه کرد. گفت: خیلی شور شده ، بدو برو شکر بگیر بیار! رفتم  و با یک بسته ۵کیلویی شکر برگشتم. محمد پاکت زرد رنگ شکر را گرفت و خم کرد توی قابلمه! ناهار به همین سادگی آماده شد اما ظهر هیچ کس نتوانست از آن برنج شور و شیرین بخورد. به نصف روز نکشید که من و محمد از منصب خطیر آشپزباشی سپاه هم عزل شدیم.


مطالب بیشتر:


اعلام عزای عمومی به مناسبت فوت خلیفه دوم

ساختمان کلنگی مخابرات و اولین ناکامی من

آموزش نظامی با نون اضافی

رضا کشمیری

 ادامه خاطرات چابهار

 

یک  روز فرمانده هنگام مراسم صبحگاه گفت: کی سواد داره؟! بلند شدم و گفتم: من دیپلم دارم. گفت: بعد از تمام شدن مراسم و ورزش صبحگاهی بیا به دفترم. با پشت دست در چوبی کهنه را چند بار کوبیدم و وارد اتاق فرمانده شدم. ریش پر پشتش را مرتب کرد و گفت: شما از امروز مسئول قضایی چابهار باشید!

بدون چون و چرا دستور فرمانده را قبول کردم. دستور بود دیگر باید چشم می‌گفتم. انقلاب هنوز دو سالش هم نشده بود، هنوز راه نیافتاده بود! اوضاع کشور مخصوصا در مناطق دورافتاده به هم ریخته بود، نه دادگستری و نه قاضی در چابهار وجود نداشت. یک اتاق در همان پادگان به من دادند و من بطور غیررسمی دادستان چابهار شدم. پرونده‌های شکایت با زبان بلوچی یکی پس از دیگری می‌رسید، مردم شکایات خود را با زبان بلوچی می‌نوشتند و می‌آوردند. من هم هیچی از پرونده‌ها نمی‌فهمیدم.

یک هفته‌ای تلاش کردم و با پرونده‌ها و مردم شاکی که می‌آمدند کلنجار رفتم اما در این مدت هیچ پرونده‌ای حل و فصل نشد. فرمانده اوضاع به هم ریخته اتاق دادستانی را که دید با عصبانیّت اعتراض کرد. من هم گفتم: قربان من زبان این بلوچ‌ها را بلد نیستم و این پرونده‌ها همه به زبان بلوچی نوشته شده و هر کار کردم نتونستم بفهمم! بر فرض هم که بفهمم هیچ تخصصی در قضاوت و امور قضایی ندارم! دوران دادستانی من یک هفته بیشتر دوام نیاورد، طبق حکم نانوشته‌ای از دادستانی عزل شدم. منصب باد آورده را باد برد!

مطالعه بیشتر:
رضا کشمیری

ادامه خاطرات چابهار - مهر ۱۳۵۹

یک روز نماز ظهر و عصر را که تمام کردیم خبر آوردند که یکی از بچه‌ها شهید شده، صبح یک گروه از بچه‌ها رفته بودند برای گشت جاده‌ای که با اشرار درگیر شده بودند و عباس رکنی[1] از بچه‌های کشکوئیه رفسنجان شهید شده بود. عباس از دوستان من بود و خیلی دلم گرفته بود. آن روزها خیلی در حال و هوای شهادت بودم، وقتی یکی از دوستانم شهید می‌شد خیلی به حالش غبطه می‌خوردم و بیشتر مشتاق شهادت می‌شدم.

یک کفش عباس در منطقه جا مانده بود ، وقتی پیکر مطهرش را به پادگان آوردند فقط یک کفش داشت. با اصرار به فرمانده سپاه گفتم: این لنگه کفش مال شهیده و تبرّک است ، اگه میشه کفش شهید را به من بدهید برای تبرک.

اول قبول نمی‌کرد اما من که علاقه زیادی به شهید و شهادت داشتم اصرار کردم تا سرانجام این لنگ کفش خاکی که ظاهرا قیمتی هم نداشت به ۱۰ تومان خریدم. می‌گفتند: این کفش‌ها مال بیت‌المال است . من هم نمی‌خواستم مدیون شوم ، کفشی که یک جفت کامل و نواش حدود ۵ تومان بود من یک لنگه کهنه‌اش را ۱۰ تومان خریدم!



۱-  اکبر رکنی برادر شهید عباس رکنی هم در سال ۶۱ ، حدود سه سال بعد از شهادت برادرش به مقام رفیع شهادت رسید.

رضا کشمیری

 ادامه خاطرات بندر چابهار - مهر ۱۳۵۹


یک روز به همراه محمد ابراهیمی بالای پشت بام نگهبانی می‌دادم، خیابان بین پادگان ما و استادیوم ورزشی معمولا خلوت بود و هر از گاهی یک ماشین یا موتوری رد می‌شد. تیغه آفتاب به فرق سرمان می‌خورد و گرما و رطوبت هوا کلافه‌مان کرده بود. داشتم عرق پیشانی‌ام را پاک می‌کردم که ناگهان با صدای بلند و کشیده ایست از جا پریدم. محمد سر اسلحه را رو به خیابان گرفته بود و با صدای کلفت و خشن خود فرمان ایست داده بود.

با احتیاط و دلهره رفتم جلو گفتم: محمد چه کار می‌کنی؟ چی شده؟

نگاهی به خیابان کردم به یک ماشین پیکان بد قواره ایست داده بود. گفتم: ای بابا چرا ایست می‌دی! نگاه کن پیرمردی راننده‌اش زهره ترک شده!

فشی کرد و گفت: قیافه‌اش مشکوکه! و داد زد : یا لّا از ماشین پیاده شو ، کارت شناسایی‌ات را بنداز بالا!

پیرمرد کارتی از جیب پیراهن کهنه‌ی خود درآورد و با تمام قدرت پرت کرد بالا اما نرسید به بالای پشت بام. فاصله زمین تا پشت بام حدود ۵ متر بود. دوباره کارتش را از زمین برداشت و محمد هم روی پشت بام خوابید و تا کمر خم شد به پایین، دستش را دراز کرد و گفت: حاجی حالا بنداز بالا من می‌گیرمش.

دوباره انداخت باز هم به دست محمد نرسید. آهسته گفتم: ولش کن کارت شناسایی میخای چکار؟ پیرمردی نمیتونه بنداز بالا جون نداره!

محمد فش فشی کرد و با دستش کله‌اش را خاراند و داد زد : حاجی کارتت را با یک  سنگ بگذار توی یک پلاستیک و پرت کن بالا!

من گفتم: ای بابا راه حل هم اختراع می‌کنی! خیلی باهوشی!

پیرمرد این‌بار کارت را با سنگی فرستاد بالا و محمد آن را در هوا چاپید.  گردنش را صاف کرد ، سینه‌اش را جلو داد و چشمانش را ریز کرد و به کارت نگاهی کرد.

پقّی زدم زیر خنده ، گفت: مرض چرا می‌خندی؟!

با خنده‌ای موزیانه گفتم: کارت را برعکس گرفتی!

لبخند شیرینی زد و گفت: تو هم دلت خوشه! من که سواد ندارم ! اگر سواد داشتم که این جا با تو یکی بدو نمی‌کردم!

رضا کشمیری

ادامه خاطرات بندر چابهار - مهر ۱۳۵۹


یک شب که پست نگهبانی به من خورده بود از پله‌های داخل ساختمان رفتم روی پشت بام، ساختمان پادگان برزگ بود و سقف وسیعی داشت. من روی سقف سمت راست نگهبانی می‌دادم و دو نفر دیگر سمت چپ و جلوی سقف نگهبان بودند و پشت سرمان به دریا بود. از طرف دریا خطری تهدیدمان نمی‌کرد، البته دقیق حواسمان بود که دوباره سر بریده پیدا نشود.

ستاره‌های پر نوری آسمان چابهار را زینت داده بود و باد ملایمی می‌وزید. ما سه نفر از هر دری با هم حرف می‌زدیم، بحث نماز شب و ثواب آن شد و من هر چه از کتاب ها یاد گرفته بودم برایشان گفتم. همه حال معنوی پیدا کرده بودیم. اکبر آقا که با چشمانی تر به ستاره‌ها چشم دوخته بود گفت: امشب میخام یک نماز شب درست و حسابی بخونم.

همه با سر حرفش را تأیید کردیم. قرار گذاشتیم دو نفر نگهبانی بدهند و نفر دیگر نماز شب بخواند. باید حواسمان به محل نگهبانی نماز شب خوانمان هم  می‌بود. ساعت ۲ نیمه شب بود و تنها روشنایی نور افکن پادگان بود که آن هم سطح خیابان را  روشن کرده بود. سقف در تاریکی مطلق بود و فقط با نور ستاره‌ها جلوی پای خود را می‌دیدیم.

وقتی همه نماز شب با حالی خواندیم من گفتم: بچه ها شما گشنه نیستین؟

اکبر کله پر مو و ژولیده خود را خاراند و گفت: آی گفتی ‌! من که دلم ضعف رفته.

محمد هم دستی به شکمش کشید و گفت: یکی بره انبار یک دوتا از این کنسرو ها یا کمپوت های قاچاقی را بیاره بخوریم.

گفتم: خودت پیشنهاد دادی خودت هم برو دیگه.

بعد ازجر و بحث کوتاهی محمد رفت چند تا کمپوت بیاورد تا دلی از عزا دربیاوریم.

محمد با ترس و لرز و کورمال کورمال خودش را به انبار رساند و دست کشید روی جعبه‌ها و شانسی یک قوطی برداشت و پرت کرد بالای پشت بام، من با مهارت و ولع خاصی قوطی را چاپیدم و با سر سرنیزه ژ-۳  بازش کردم. زیر نور ماه،  سایه کله‌ام روی قوطی افتاده بود، محتویات درون قوطی را نمی‌دیدم ، انگشت کثیفم را زدم داخل قوطی و در دهانم مزه کردم.

حالم بد شد روغن نباتی بود آن هم مانده و بوی ماهی مرده می‌داد. به قول یکی از بچه‌ها مزه خر مرده می‌داد. نمی‌دانم کی خر مرده را مزه کرده بود که این حرف را می‌زد!

رضا کشمیری

ادامه خاطرات چابهار مهر ۱۳۵۹:

شق و رق ایستاده بودم و با اضطراب اطراف را نگاه می‌کردم. مثل آنتن ماشین سیخکی ایستاده بودم و با باد پاییزی، شلوار گشادم باد می‌خورد و من را هم تکان می‌داد. حتما به من می‌خندند و حدیث نفس می‌کنند: بچه‌ای که با باد تکان می‌خورد اومده پاسدار شده و قیافه هم می‌گیره!

از صبح زود که صبحانه سرعتی خورده بودم دیگر هیچ چیزی ته دلم را نگرفته بود. نزدیک ظهر بود که تشنه و گرسنه بودم اما جرأت نمی‌کردم جایی بروم. به فکر سر بریده اسماعیل بودم که دائم در ذهنم می‌آمد و می‌رفت. به خودم گفتم: اگه غافل بشی فردا سر تو هم در ساحل قِل می‌خوره!

سیخ ایستاده بودم و نه می‌توانستم دستشویی بروم و نه آبی بخورم و نه کسی برایم نهار آورد. فکر کنم یادشان رفته نهار بیاورند. دستشویی هم فشار آورده بود البته تحمل کردم مجبور بودم و الّا سر من هم با موج‌های ساحل موج سواری خواهد کرد!

ظهر شده بود ، هندی‌ها به فکر نهار افتاده بودند. با قلاب ماهیگیری چند تا ماهی چاق و چله  مثل خودشان گرفتند و روی یک سینی مخصوص کبابی که تا حالا ندیده بودم کباب کردند و مشغول خوردن شدند. با حرکات دست و سر به من تعارف کردند که سر سفره‌شان بروم و تند تند با دهان پر حرف می‌زدند. من هم با دست اشاره کردم : نه نمی‌خورم. چطور بخورم می‌ترسیدم سمّی در لقمه‌ام بکنند و الفاتحه!

پیش خودم گفتم: این‌ها اگر یک دستی به سینه من بزنند من می‌افتم توی آب و هیچ غلطی هم نمی‌توانم بکنم، پس حتما نمی‌خواهند من را بکشند.

رضا کشمیری

ادامه خاطرات چابهار مهر ۱۳۵۹:


یک روز که برای ورزش صبحگاهی در ساحل پشت پادگان می‌دودیم ناگهان به سر بریده اسماعیل برخوردیم. همه شوکه شده بودند، من که بیشتر با او صمیمی بود اشکم جاری شد. برای همه تازگی داشت و همه ترسیده بودند، نمی دانستیم باید چه تصمیمی بگیریم. فرمانده و معاونش هم مثل بقیه حیران و سرگردان بودند. هنوز نه هسته اطلاعاتی داشتیم و نه تجربه کار اطلاعات و شناسایی.

فرمانده با ناراحتی دستانش را به هم می‌پیچاند و لا اله الا الله  می‌گفت. همه در فکر فرو رفته بودند. یکی سوره حمد و فاتحه می‌خواند ، یکی صلوات می‌فرستاد ، فرمانده هم هی لا اله الا الله می‌گفت. منطقه خان‌زده بود و یک عده به خاطر پول مزدور خان بودند و هر چه دستور می‌رسید انجام می‌دادند.

گشت‌زنی در اختیار شهربانی و ژاندارمری بود و سپاه هیچ دخالتی نمی‌کرد و نمی‌توانست دخالتی کند . سپاه تازه متولد شده از هر طرف گوشه کنایه می‌شنید، از طرف ارتش ، از طرف شهربانی‌ها و ...

شب برای خواب روی تخت بالا دراز کشیده بود و به آنچه اتفاق افتاده بود فکر می‌کردم. اسماعیل بدبخت بچه خوبی بود همین چند روز پیش می‌گفت : می‌خواهم زن بگیرم، دختر عموم، از بچگی می‌خاستمش!

رضا کشمیری