داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات

۲۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سفرنامه اربعین» ثبت شده است

رضا کشمیری

بخش هایی از کتاب گلوله‌های داغ به مناسبت رحلت شهادت گونه حضرت زینب سلام الله علیها :

 

۱- بی‌بی عصا زنان می‌آمد و من پا به پای بی‌بی آرام و بی‌قرار ، بی‌بی با اینکه زانو درد  شدیدی داشت اما می‌خواست پیاده راه بیاید دلیلش را نمی‌دانم! اما هر از چند گاهی چشمانش بارانی می‌شد و بغض گلویش قلب مرا هدف می‌گرفت. عصایی قدیمی به دست داشت، بالاخره همیار و تکیه‌گاه موقتی بود. گاهی همزمان اشک می‌ریخت حتما به یاد حضرت زینب سلام الله علیها در دل زمزمه می‌کرد: «ای کاش در مسیر شام، حضرت زینب سلام الله علیها یک  عصا داشت نه!  کاش فقط  یک چوب بود که خستگی پاهایش را لحظه‌ای به تن سرد و خشکیده چوب می‌سپرد و کاش...!.»

 

۲- دست‌ها را روی کنده زانو گذاشته بود و خمیده ناله می‌زد و اشک می‌ریخت. سید حیدر آمد داخل موکب و با صورتی نم‌کشیده از اشک ادامه داد: «تا حالا دیدین کسی را به جرم عشق اسیر کنن؟! زینب به جرم عشق اسیر شد! دیگر کدام خدمت فایده داره، چه کار کنیم؟ چطور سینه بزنیم؟ چه گریه‌ای؟!»
دست‌های دود گرفته‌اش را به پیشانی می‌کوبید و های های گریه می‌کرد. صدایش را بلند کرد و با ناله گفت: «او به تنهایی اسیر عشق شد و از کربلا تا شام به اسارت رفت!»

 

مطالب بیشتر:

درباره گلوله‌های داغ

کتاب و کرونا

رضا کشمیری

بخشی از کتاب گلوله های داغ به مناسبت ولادت حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام:

 بعد از حدود سه ساعت به نجف رسیدیم ، یکی از دوستان عراقی به نام ابودعاء منتظر ما بود. روبروی صحن تازه ساخته شده حضرت زهرا سلام الله علیها در کوچه‌ای که مسجد جامع کاشف الغطاء در آن بود به سمت خانه ابودعا رفتیم ، در کوچه‌ای باریک و بن بست، ما را به خانه‌ای برد دوطبقه اما بسیار قدیمی. دیوارهای بلند اما کج و معوج داشت! ۵پله می‌خورد و به طبقه بالا می‌رسید دو اتاق کوچک داشت با درهایی قدیمی که درست بسته نمی‌شدند. کوله پشتی‌ خود را در اتاق جا دادم و بعد از ساعتی استراحت همراه مهدی و برادرش محمد برای نماز ظهر و عصر به حرم رفتیم.

زیر نور سرکش آفتاب در صحن نشسته بودم و زیارت جامعه کبیره می‌خواندم ، مهدی کنار من نشسته بود و چانه خود را مشت کرده بود و به گنبد و گلدسته خیره شده بود. در حرم‌ها وقتی دعا و زیارت می‌خواندم، مهدی کمتر حرف می‌زد. سرم را نزدیک گوشش بردم و گفتم: «مهدی برای من هم دعا کن باشه، دعا کن خدا همه مریض‌ها رو شفا بده.»

بدون مقدمه ناگهان گفت: «دعا می‌کنم خدا تو رو هم شفا بده!»

محمد پقّی زد زیر خنده، با شوخی گفتم: «ها مهدی دعا کن خدا منم شفا بده ، من واقعا دیوانه‌ام که سر به سر تو می‌گذارم!»

مطالب بیشتر:

درباره گلوله‌های داغ

نظر سنجی وبلاگ داستان کوتاه

رضا کشمیری

بخشی از کتاب گلوله‌های داغ به مناسبت ولادت با سعادت امام جواد علیه السلام

صحن حرم امامین کاظمین علیهما السلام بسیار بزرگتر از صحن حرم حضرت علی علیه السلام بود و به خاطر همین خلوت به نظر می‌رسید. مهدی به همراه برادرش روبروی ضریح نشسته بود و به دوگنبد کنار هم چشم دوخته بود. مهدی بیکار که می‌شد، سرش را می‌خاراند و یا تقلّا می‌کرد که زبانش را به سر دماغش برساند!  

من کمی دیرتر از بقیّه از حرم حرکت کردم و ساعت ۹ به مسجد رسیدم، هنوز غیر از ما ۱۲ نفر کسی در آن اتاق نبود. پتویی که زیر پایم انداخته بودم، پنبه‌هایش تکه تکه  شده بود، پنبه‌ها مثل قلوه سنگ‌هایی بودند که زیر کمر با حرکات ناموزونی می‌چرخیدند و پهلوها را ماساژ می‌دادند. به ناچار یک پتوی دیگر هم روی آن انداختم اما باز هم ماساژ به راه بود!

تازه به خواب رفته بودم که  با صدای برادران عراقی  بیدار شدم، اتاق لو رفته بود. افرادی در تاریکی می‌آمدند و  به دنبال جای خواب می‌گشتند! چشمانم گرم شده بود که یک عراقی صدایم کرد و با حرکات دست به من فهماند که کمی جابحا شوم تا کنارم بخوابد. در دلم گفتم: «بی انصاف تازه چشمم گرم شده بود و داشتم خواب می‌رفتم.»

برادر عراقی جایی برای خودش درست کرد اما بعد از مدتی بلند شد رفت و من دیگر از خستگی زیاد به خواب رفته بودم. ناگهان با یک ضربه سنگین به شکمم از خواب پریدم، یک برادر عراقی عظیم الجثه کنارم خواب بود. شکم گنده‌اش از زیرپیراهنی بیرون زده بود، موهای درشت و بلند شکمش را خاراند. صدای خس خس سینه‌اش با بوی سیگار تنش قاطی شده بود. دهانم تلخ شد، این چند روز از بس بوی انواع سیگارهای خارجی را چشیده بودم، ته حلقم تلخ مزه شده بود. فقط با شیرینی ،  موقتاً تلخی‌اش می‌رفت.

نزدیک بود با دستان سنگینش یکبار دیگر مرا مورد لطف قرار دهد! که با یک چرخش جا خالی دادم. نگاهی به ساعت موبایلم انداختم ساعت ۳ نیمه شب بود...

مطالب بیشتر:

درباره گلوله‌های داغ

گلوله‌های داغ / رضا کشمیری

رضا کشمیری

بخشی از کتاب گلوله‌های داغ:

... یاد خاطره یکی از دوستان افتادم: « با جمعی از بچه‌های کرمانی داخل یک موکب نشسته بودیم، قابلمه نیمرو جلوی یک عراقی بود و با ولع و اشتیاق مشغول خوردن بود. ما هوس نیمرو کرده بودیم ، صدا بلند کردیم: «می‌دونی ما کی هستیم؟! ما همشهری‌های حاج قاسم سلیمانی هستیم.»

مرد عراقی تا نام حاج قاسم را شنید مثل برق گرفته‌ها از جا پرید، یک دستش را به نشانه احترام بر سر گذاشت و با دست دیگرش قابلمه نیمرو را جلوی ما گذاشت. خنده بر لب‌هایمان ماسید. رفت و به سرعت برگشت، یک سینی پر از نیمروی دیگر جلویمان گذاشت.»

پیش خودم گفتم: «باید این ترفند همشهری حاج قاسم را بکار ببرم.» البته به آنجا نکشید، سینی پر از نان و پنیر از راه رسید...

دل نوشته:

سردار دلها تو به آرزویت رسیدی ... اما من قلبم داره می‌ترکه ... باورم نمیشه ... ان شاءالله با فرمان رهبر عزیزتر از جانمان آنچنان انتقامی بگیریم که ترامپ قمارباز به گریه بیفتد ... انتقام سخت در راه است...

مطالب بیشتر:

درباره گلوله‌های داغ

گلوله‌های داغ / رضا کشمیری

رضا کشمیری

بسم الله الرحمن الرحیم

 

خدا رو شکر اولین کتابم با عنوان گلوله‌های داغ ده روز قبل از اربعین توسط انتشارات شهید کاظمی چاپ شد. به قول مدیر انتشارات با اینکه فرصت تبلیغات نداشت و ایّام مناسبتی آن نیز گذشته اما فروش خوبی داشته است. الحمدلله ربّ العالمین

چند تا از بازخوردهای خوانندگان کتاب را تقدیم می‌کنم:

 

 

برای خرید کتاب از سایت من و کتاب کلیک کنید

 

رضا کشمیری

سفرنامه اربعین ۹۸

قسمت ۸ :

روز سوم پیاده‌روی را با قدرت شروع می‌کنیم و حدود بیست و پنج کیلومتر را می‌تازانیم. پای مرتضی درد گرفته بود. به مادربزرگش می‌گوید: « نمی‌دونم چرا کف پام داره می‌سوزه ... خیلی می‌سوزه. »

خاله‌جان می‌شنود و با بغض می‌گوید: « خُب ننه! از صبحی بیشتر از بیست کیلومتر اومدی... قربون پاهات برم ... »

آن روز هم شب می‌شود و در حدود ۱۵کیلومتری کربلا در موکبی کنار مسیر می‌خوابیم و صبح هم به علت خستگی و آبله پای دو تن از همراهان ده کیلومتری را با ماشین ون می‌رویم و بقیه راه را چاره‌ای جز پیاده رفتن نداریم. لحظه به لحظه به تعداد جمعیّت افزوده می‌شود. همه حواسم به بچه‌ها بود که گم نشوند. لحظه‌ای غفلت ممکن بود یکی گم شود. رفتیم و رفتیم تا گنبد باصفای آقا اباالفضل العباس علیه السلام به چشممان آمد و دلمان را برد.

به سختی با کالسکه و چرخ‌های کوله‌بر داخل بین‌الحرمین شدیم و حاج‌آقا جلالی کنار کوله‌ها و بچه‌ها ماند و ما رفتیم زیارت حرم حضرت عباس علیه السلام و یک ساعته برگشتیم. ورودی حرم فشار زیاد جمعیّت باعث شد تا مرز خفگی هم پیش بروم اما بخیر گذشت. خدا را شکر کردم که علی و مرتضی را نبرده بودم.

بعد آمدن خانم‌ها رفتیم سمت موکب رفسنجانی‌ها به نام مبارک خاتم‌الانبیاء صل الله علیه و آله . جایی گرفتیم و ناهار خورده نخورده، خودم تنهایی به زیارت حرم مولایمان اباعبدالله علیه السلام رفتم، ترسیدم بچه‌ها را ببرم و در شلوغی اذیت شوند. اما داخل حرم بسیار خلوت‌تر از بیرون حرم بود!

تا شب کربلا ماندیم و سرانجام روانه شدیم سمت مهران با کوله‌باری از عنایت و محبّت و معرفت، هر کس به اندازه ظرفیت خود. به قم که رسیدیم همان شب اول دلم تنگ شد اما چاره‌ای نیست باید تا سال آینده که یار چه خواهد و میلش به چه باشد، منتظر بمانیم.

الحمد لله علی کل حال ...

مطالب بیشتر:

درباره گلوله‌های داغ

دختر شهید العیساوی

صحنۀ رنگارنگ

گلوله‌های داغ / رضا کشمیری

 

رضا کشمیری

سفرنامه اربعین ۹۸

قسمت ۷ :

دوباره زدیم به راه، هنوز نیم ساعت نگذشته بود که عاقله مردی جلویمان را گرفت و با لحنی سوزناک و لهجه‌ای محلی اصرارمان کرد که به خانه‌اش برویم. خانم‌ها سوار موتور سه چرخ شدند و مردها پیاده به دنبال آن. می‌گفت قریب قریب اما عجب قریبی بود این راه بعید.

به جلوی خانه‌اش که رسیدیم با جاسم دست دادیم و روبوسی کردیم.  وقتی دستش را توی دستم گرفتم. ناگهان دستم خالی شد، فقط تیکه گوشتی استوانه‌ای شکل، دستم را پر کرد. جا خوردم، برای اینکه ناراحت نشود زود دستش را رها نکردم اما دلم لرزید و چندشم شد!

بعد که با نگاه‌های گذرا دستش را ورانداز کردم، دیدم یک دستش فقط دو انگشت دارد، بدون کف دست به همراه تیکه گوشتی استوانه‌ای و بدون استخوان. معلولیّت مادرزادی داشت که به یک دختر و یک پسرش هم به ارث رسیده بود. خانه‌شان در روستایی دورافتاده قرار داشت که امکاناتی نظیر ماشین لباسشویی نداشتند اما جالب بود که وای‌فای داشت اما بسیار ضعیف!

صبح زود بعد از صبحانه‌ای مفصّل ما را سوار دو گاری کرده و به کنار مسیر بردند. خانم از ماجراهای زن و دختر صاحب‌خانه گفت و دلم را شوری دگر بخشید. خانم دور از چشم زن صاحب‌خانه، لباس‌ها و چادرها را با دست می‌شوید و می‌خواهد پهن کند که زن صاحب‌خانه می‌فهمد و ناراحت که چرا شما زحمت کشیدید و لباس‌های پرعرق و بدبوی خود را شسته‌اید. باید صبر می‌کردید تا من این کار را می‌کردم. عفواً عفواً گویان لباس‌های خیس را می‌گیرد و پا تند می کند توی کوچه‌های تنگ و تاریک پشت خانه. خانم می رود دنبالش ، چندین خانه و حیاط‌های تودرتو و تاریک را پشت سر می‌گذارد تا می‌رسد به خانه‌ای که ماشین لباسشویی و خشک کن دارد. لباس‌ها را می‌چپاند توی خشک‌کن. خانم منتظر می‌ماند تا کارش تمام شود چون چاره‌ای ندارد، راه برگشت را نمی‌داند!

اذان صبح بچه‌های صاحب‌خانه می‌آمدند و می‌رفتند و کمک می‌دادند برای سفره صبحانه. خانم دست می‌کند توی کوله‌پشتی و مقداری آجیل و پسته به دو دختر صاحب‌خانه می‌دهد. دختر کوچک‌تر دستش را جلو می‌آورد و مشتی آجیل می‌گیرد. دختر بزرگتر که فقط دو سال بزرگتر است، دستش را جلو می‌آورد، خانم مشتی آجیل خالی می‌کند توی دستش. اما آجیل‌ها جلوی چشمانش قل می‌خورند و به زمین می‌ریزند. خانم با تعجب فقط زمین را نگاه می‌کند. چشمش به دست معلول دختر می‌افتد، دستی که کف ندارد. انگار سوراخ است و هیچی داخلش نگه نمی‌دارد. قلبش ریش می‌شود مخصوصاً وقتی دختر کوچکتر را می‌بیند که دامنش را جلو می‌آورد و اشاره می‌کند که آجیل را توی این بریز.

لبخند دو خواهر کشیده‌تر می‌شود و تشکر می‌کنند اما خانم دلش شکسته و شرمنده با چشمانی تر نگاهشان می‌کند. خیلی ناراحت می‌شود که چرا زودتر نفهمیده وضعیّت دست دخترک را.

مطالب بیشتر:

درباره گلوله‌های داغ

داستان‌های عاشورایی

اردوگاه اطفال / احمد یوسف‌زاده

برادر من تویی / داوود امیریان

رضا کشمیری

سفرنامه اربعین ۹۸

قسمت ۶ :

روز دوم پیاده‌روی را با قوه و انگیزه مضاعفی شروع کردیم. از مسیر خاکی فرات به مسیر آسفالت طریق العلماء رفتیم. موکب‌های بیشتر با شربت‌های رنگارنگ و مزه‌های مختلف ، اوضاع برای بچه‌ها بهتر شد. کباب و شربت‌های رنگی یکی پس از دیگری کیف بچه‌ها را کوک کرد و تاختیم و تاختیم تا غروب. وارد خانه‌ای شدیم برای نماز مغرب و عشاء. خانه شهید محمد العیساوی ، پدر شهید بسیار با احترام و اصرار ما را دعوت کرد و نماز جماعت به امامت شیخ جلالی اقامه شد. پدربزرگ شهید هم به تازگی مرحوم شده بود و روز سوم دفنش بود. شام خورده و برای شهید و جدّ شهید جناب مرحوم العیساوی فاتحه مفصّلی قرائت کردیم.

خانم آمد و از بیماری چشم دختر شهید برایمان گفت. دلمان گرفت مخصوصاَ وقتی تعریف کرد از مهربانی و پاکی دل دختر شهید. زن‌جان برای سرگرم کردن فاطمه و دیگر بچه‌ها می‌گوید: « بیایید بشینید با هم بازی کنیم، بازی اتل متل توتوله ... گاو حسن چجوره... »

بچه‌ها چیزی نمی‌فهمند و عربی و انگلیسی را با هم بلغور می‌کنند. خانم به دیوار تکیه می‌دهد و پاهایش را دراز می‌کند. ناگهان دختر شهید عروسک کوچک و چرک‌مرده‌اش را رها می‌کند و خیز برمی‌دارد روی پاهای خانم و شروع می‌کند به ماساژ دادن پاهایش. خانم هر چه عربی و فارسی قاطی می‌کند تا مرادش را بفهماند، نمی‌شود یا دخترجان شهید نمی خواهد بفهمد! شاید می‌خواسته خستگی پای یک زائر را بگیرد و قدمی به مولایش حسین علیه السلام نزدیکتر شود. خانم بغض می‌کند، دختر را به بغل می‌گیرد و می‌بوید و می‌بوسد و می‌نشاند کنار خودش و بازی اتل متل توتوله را با دلی شکسته به پایان می‌رساند.

مطالب بیشتر:

تسبیح دزدی!

رزمنده مجروح و حوری

الاغی که اسیر شد!

حمله به ناو آمریکایی کیتی هاوس

رضا کشمیری

سفرنامه اربعین ۹۸

قسمت ۵ :

شب اول پیاده‌روی نزدیک مسجد سهله ، دنبال یک وسیله دیگر بودیم تا ما را به ابتدای طریق العلماء برساند. موتور سه چرخه‌ دیگری را دیدیم که راننده‌اش راضی شد با پنجاه هزار تومان ما را برساند. بعد از مدتی گفت: « مبیت موجود » به ما فهماند که بیایید خانه ما شب استراحت کرده و فردا صبح پیاده‌روی را شروع کنید. سوار سه‌چرخه‌اش شدیم، دو شیخ در جلو روی جعبه و ده نفر با کوله پشتی و کالسکه عقب. آن شب همگی حمام کرده و زیر کولر گازی و زیر پتو تا صبح خواب راحتی کردیم. صبح هر چه به ابوعیسی اصرار کردیم که کرایه‌اش را بگیرد، قبول نکرد. دست روی چشمانش گذاشت و گفت: « زوّار الحسین ع »

حاج‌آقا جلالی برای اینکه جبران کند، یک تراول پنجاه هزاری به دختر کوچک ابوعیسی هدیه داد. ابوعیسی هم دست به جیب شد و به بچه‌ها اسکناس یک دیناری داد. ما را سوار سه چرخه‌اش کرد، به او چندین بار تأکید کرده بودیم که ما را به طریق العلماء یا همان راه فرات یا طریق السبایا (راهی که اسرای کربلا را بردند) برساند، اما وقتی پیاده شدیم و فرعی‌ها را طی کردیم فهمیدیم که وارد مسیر اصلی نجف-کربلا شده‌ایم. از عمود ۱۰۰ تا ۱۳۰ را در همان مسیر رفته و بعد از پرس و جو فهمیدیم که از عمود ۱۳۰ در جاده فرعی سمت راست دو‌، سه کیلومتر که برویم به طریق العلماء می‌رسیم.

مسیر کنار رود فرات ، خاکی اما سرسبز و پر از نخل‌های سر به آسمان کشیده بود. ساعت حدود ۹ صبح ، آفتاب توی سرمان و سایه درختان کم‌کم کوتاه می‌شد. گرمای زیاد در کنار کمبود موکب‌ها کمی اذیت‌مان کرد اما منظره‌های دل‌انگیز و باغ‌های سبزی و نخل جبرانش کرد. تا ظهر در مسیرمان فقط کلمن‌های بزرگ آب بود که غالبا گرم بودند اما هر چه بود تشنگی جمعیّت را برطرف می‌کرد.

بعدازظهر راه کج کردیم به سمت موکب شیرازی‌ها، استراحت مختصری به همراه چای و غذا. دو ساعت به غروب مانده بود اما دیگر نای رفتن نداشتیم. در خانه‌ای نزدیک همان موکب ماندیم. خانه‌ای بزرگ و صاحب‌خانه‌ای بزرگمرد. سیدعبدالله به همراه دو پسرش سیدمرتضی و سیدمحسن در جنب و جوش بودند. دفترچه‌ی منقش به تصویر شهیدمحسن حججی را برداشتم و در حیاط باصفای خانه روی یک صندلی تمیز و نو نشستم و دست به قلم شدم. نوشتم و نوشتم تا اینکه دو ، سه تا بچه‌ی بامزه چوب به دست، سرتاپا مشکی پوش نزدیک شدند. به خاطر مرغ و خروس‌ها و مرغابی‌ها دعوایشان شده بود و مرا برای فیصله دادن به دعوا گیر انداخته بودند. وقتی فهمیدند من هیچی از حرف‌هایشان را نمی‌فهمم، خودشان کم آوردند و رفتند.

کمی بعد سر و کله زن‌جان پیدا شد و از همسران سیدمرتضی و سیدمحسن تعریف کرد که با اینکه پابه‌ماه بودند و شکم‌ها برآمده ، اما تندتند و بدون هیچ ملاحظه‌ای کار می‌کردند. دلش برای آنها سوخته بود و کمک‌شان کرده بود اما آنها بیشتر ناراحت شده بودند. عجیب بانوان پابه‌ماهی بودند!

بعد از خوردن شام، رفتم دستشویی. سکوت آرامش‌بخش در کنار فضای سرسبز و بوی چمن تازه مرا به حال خوشی فرو برده بود. در دستشویی بدون مقدمه و ناگهان خودش محکم بسته شده و یک مارمولک سیاه بزرگ از بالا افتاد روی دستم. آن‌چنان ترسیدم که همه‌ی آرامش و حال خوشم یک‌جا پرید. دست‌پاچه از آن دستشویی زدم بیرون. قلبم به شدت می‌تپید و چندشم شده بود. الان که می‌نویسم بدنم مور مور می‌شود و نرمی و وزن مارمولک افتاده شده را حس می‌کنم. آخ قلبم!

مطالب بیشتر:

درباره گلوله‌های داغ

داستان‌های عاشورایی

رضا کشمیری