داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات
  • ۲۹ تیر ۹۷، ۲۳:۴۳ - سیّد محمّد جعاوله
    سلام

۱۱ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

 

قسمت ۱۴: انگشتر نطلبیده!

 

بعد از ساعتی استراحت به خانه ابوهبه رفتیم تا شب را در همان‌جای قبلی اتراق کنیم. بعد از نماز مغرب و خوردن شام به سمت حرم راه افتادم، هنوز یک و نیم کیلومتر تا حرم فاصله بود اما ازدحام به نحوی بود که با هر بار جابجا کردن پا، به افراد کناریم برخورد می‌کردم و تن به تن با زائران جلو می‌رفتم نوک کفشم به ته کفش افراد جلو می‌خورد و من هر بار یک عفواَ غلیظ می‌گفتم و راه را ادامه می‌دادم.

وارد بین الحرمین که شدم نزدیک پل جدید روبروی صفحه نمایش بزرگ ، یک جوانی جلویم را گرفت و سوال شرعی داشت. دستش را گرفتم و به زحمت جمعیت را شکافتم و از مسیر رفت و آمد کنار رفتم ، جوان پرسید: حاج آقا من در شلوغی داخل حرم در بین جمعیت یک انگشتر توی دستم افتاد! نمی‌دانم مال کیست چه کار کنم؟.  من که در فشار جمعیت چند بار تا مرز افتادن پیش رفته بودم با لبخند در جوابش گفتم: باید صاحبش را پیدا کنی، اما اینجا با این شلوغی بهترین و راحت‌ترین کار این است که به خادم‌ها بدهی یا به دفتر اشیاء گمشده بسپاری.

جوان دستش را به زحمت از لابه لای بدن‌ها بیرون کشید و موهای خود را مرتب کرد و لبخند ملیحی زد و گفت : ممنون. رفت و بین بدن‌ها گم شد! 

کمی جلوتر که رفتم ناگهان پیرمردی قد خمیده با لباسی کهنه و شالی سفید به کمر بسته جلویم را گرفت و با ناراحتی و عصبانیّت گفت : تقصیر شما آخوندها است این چه وضعیه! فلان فلان شده‌ها فقط بلد هستید مردم را نصیحت کنید و بالای منبرها حرف مفت بزنید! و همزمان که داد و فریاد می‌کرد چند فحش خیلی بد هم داد. در فشار جمعیت بودم امکان ایستادن نبود اما بقیه مردم که دیدند پیرمرد خیلی ناراحت است کمی صبر کردند تا من با پیرمرد حرف بزنم. پرسیدم : حاج آقا مشکلی پیش آمده چطور شده؟ اگر کاری از دست من بر بیاد انجام می‌دهم.

پیرمرد با اضطراب و لرزش دستان پینه بسته‌اش گفت: زنم زنم پیرزنی گم شده نمی‌دونم کجاست؟ خدا چه کار کنم، پیرزن راه هم نمی‌تونه بره دستش را من می‌گرفتم! فلان فلان شده‌ها تقصیر آخوندهاست! حالا چه کار کنم؟

مانده بودم چه جوابی بدهم در این فشار بدن‌ها  نمی‌توانستم بیشتر از این یک جا بمانم ، به او گفتم: حاج آقا ناراحت نباش ان شاءالله پیدا میشه ، شما برو دفتر گمشدکان اسمش را بگو آنها صدا می‌کنند حتما پیدا میشه ناراحت نباش.

پیرمرد دیگر منتظر حرف من نماند در لابه لای قدم‌های جمعیت به جلو کشیده شد و من هم عبای نازک قهوه‌ای‌ام را دور دشداشه مشکی پیچاندم و بین بدن‌های فشرده به هم، بی اختیار به حرکت درآمدم.

به بی بی گفته بودم امشب خیلی شلوغ است بهتر است شما از همین داخل خانه زیارت کنید. اما بی بی دلش راضی نمی‌شد ، شب آخر بود ، می‌گفت : شاید دیگه قسمت نشه، مگر من چقدر دیگه زنده‌ام حیفه! اصرار من فایده نداشت گفتم : پس با هم میریم تا هر جا که شده جلو میریم اگه دیدیم خیلی فشار است شما در موکبی بنشینید تا من برم و برگردم.

بی بی گفت: بله اگر خیلی فشار باشه ، بنا باشه به نامحرم برخورد کنم اصلا جلوتر نمیام، چرا آدم به خاطر یک کار مستحب مرتکب یک حرام بشه؟.  بخاطر همین فشار جمعیت، بی بی در یک موکبی ماندند و من رفتم. بعد از یک ساعت به خانه ابوهبه برگشتیم و قرار شد یک ون فردا صبح ساعت ۸ ما را به مهران برساند.
رضا کشمیری

قسمت ۱۳ : سید جاسم و سیگارهای بی ضرر!!

راه را گم کرده بودیم بالاخره نزدیک ظهر بود که سید جاسم با ماشین به دنبال ما آمد و خانم‌ها را سوار کرد و مردها پیاده به دنبال ماشین رفتیم تا به خانه سید رسیدیم. سید جاسم مردی ۵۰ ساله بود، اغلب  موهای سر و صورت سفید شده بود و چهره‌اش شکسته شده بود، خطوط روی پیشانی اش نشانی از رنج و سختی طاقت فرسا داشت. روزی سه بسته سیگار می‌کشید و معتقد بود سیگار ضرر ندارد و دلیل می‌آورد که همه در عراق سیگار می‌کشند از بچه ۱۲ ساله تا پیرمرد ۱۰۰ساله و همه سالم و سرحال هستند!

چندین بار به او گفتم سیگار ضرر دارد، تدخین مضرّ و ممنوع! او هم هر بار با لبخند ملیحی که چهره تکیده‌اش را زیباتر می‌کرد جواب می‌داد: لا مشکل فی الصحه!؛ همین تابستان امسال بود که سید جاسم به همراه همسرش به قم آمدند و یک وعده شام آنها را دعوت کردم. در منزل ما به شوخی همراه با جدی گفت: اگر یک نخ سیگار بکشی من در عراق برایت زن می‌گیرم! گفتم: من زن دارم! زوجه موجود!

سید با لبخند عجیبی اصرار می‌کرد و من وسوسه شدم و یک پک از سیگار زدم که به سرفه افتادم. به او گفتم: اگر زنم بفهمد سیگار کشیدم پخ پخ ام می‌کند! و با حرکات دست ذبح کردن را نشانش دادم. سید می‌خندید و با حرص عجیبی سیگارش را می‌مکید و دودش را به هوا می‌فرستاد. امروز هم تا مرا دید در بغل گرفت و گفت : زوجه پخ پخ! گفتم : زوجه ماکو؛ تدخین لا مشکل!

سید جاسم در جوانی درس طلبگی خوانده بود و یکبار هم معمّم شده بود، اما به دلایلی موفق نشده بود که درس را ادامه دهد. در دوران صدام خانواده او را مثل بسیاری از شیعیان عراق، خیلی اذیت می‌کردند و آنها را مجبور می‌کردند که به جنگ با ایران بیایند. در اتاق روی مبل نشسته بودیم که سید سیگار دیگری روشن کرد و ادامه جریان زندگی‌اش را این‌گونه روایت کرد: اکثر اقوام من در دوران صدام به دست بعثی‌های ملعون شهید شدند چون حاضر نشدند به جنگ با ایران بیایند! ؛ همان طور که چهره‌اش را درهم کشیده بود بغض گلویش را فرو برد و ادامه داد: نیروهای بعثی  دو برادر و شوهر خواهر و بچه‌هایشان را به طرز فجیعی به شهادت رسانده‌اند.

سید از دست نیروهای بعثی جان سالم به در برده بود و به خاطر این که بتواند بچه‌های برادرها و خواهرش را بزرگ کند و زندگی خودش و آنها را سر و سامانی بدهد مجبور شده درس طلبگی را رها کند و به تحصیل در رشته مهندسی ساختمان بپردازد و الان به عنوان مهندس ساختمان زبردستی در پروژه‌های کربلا مشارکت دارد و زندگی همه اقوام خود را سر و سامان داده است.

رضا کشمیری

 قسمت ۱۲ : گاوهای باد شده با تلمبه برقی!

آن شب را زود خوابیدم و صبح زود قبل از اذان صبح بیدار شدم، اتاق سالن گونه آنجا پر شده بود به ناچار جای خودم را مرتّب کردم و همان جا به نماز ایستادم. دوستان دیگر یکی پس از دیگری بیدار شدند و نماز صبح را به جماعت اقامه کردیم. بعد صبحانه را خورده و حرکت را آغاز کردیم.

قرار بعدی ما عمود ۲۰۰ بود، نور خورشید تازه از افق بالاتر آمده بود و به سوی چشمان من تیر می‌کشید، به ناچار پلک‌هایم را نیمه باز کردم. با چشمان نیمه باز دقتم بیشتر شده بود ، یک ردیف گاو سر بریده سمت چپم توجه‌ام را جلب کرد. حدود ۶ گاو بزرگ و چاق، هر کدام شبیه یک گلوله با چهارتا دست و پا بود، چگونه آنها را با تلمبه  باد کرده بودند؟ حتما خیلی خسته کننده بوده! صدای یک موتور برق رشته‌ی افکار مرا پاره کرد و تعجب مرا فرونشاند.

با دستگاه تلمبه بادی که با گازوئیل کار می‌کرد گاوها را باد کرده بودند تا به سرعت کباب آنها آماده پذیرایی از زائران شده باشد. برایم جالب بود که از همان ساعات اولیه صبح کباب موکب‌ها آماده بود و با اصرار به زائرین داده می‌شد.

قبل از ظهر به خانه ابوهبه که روبروی عمود ۱۲ بود رسیدیم، خیلی اصرار کرد که ظهر همان‌جا بمانیم اما سید جاسم دوست دیگر عراقی‌مان برای ظهر دعوت کرده بود. روبروی خانه ابوهبه کوچه‌ای قرار داشت که به نظر شلوغ تر از کوچه‌های دیگر بود و خانه سید جاسم انتهای همین کوچه قرار داشت. داخل کوچه که شدیم ، موتورهای سه چرخ زیادی دیدم که مسافران و زائران را سوار می‌کردند و از کوچه پس کوچه‌های کنار مسیر پیاده‌روی به سمت گاراژ می‌بردند. حدود ۲۰ کیلومتری کربلا جاده اصلی از دو طرف بسته شده بود و هر کس که می‌خواست از کربلا به سمت کاظمین برود باید این راه را پیاده رود یا سوار همین موتور ها شود و از راه‌های فرعی به سمت گاراژ برود.

 یکی از دوستان که قبلا خانه سید جاسم آمده بود راهنمای ما بود اما او هم گیج شده بود و راه را اشتباهی رفت، موتورها با سرعت از کنار ما رد می‌شدند و گرد و خاک غلیظی را روانه سر و صورت ما می‌کردند. راننده موتورها خودشان با چفیه یا شال سر و صورت خود را بسته بودند و فقط چشمان اشکی آنها در زیر نور آفتاب برق می‌زد.

این قسمت ادامه دارد...

رضا کشمیری

                      بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت یازدهم: معامله‌ای عجیب بر سر زندگی یک انسان

روز دوم پیاده روی به پایان خود نزدیک می‌شد، قرار بعدی ما عمود ۲۵۰ بود. مسیر بغداد به کربلا برعکس مسیر نجف به کربلا است و شماره عمودها کم می‌شود، ما در یک روز و نصف ۷۰۰ عمود آمده بودیم. من از همت و ایستادگی  بی بی تعجب کرده بودم، قبل از سفر هر چه به ایشان اصرار کردم که یک صندلی چرخ‌دار همراهمان برداریم تا در صورت پا درد سوار آن شوند اما راضی نشدند. بی بی می‌گفت: خیلی دوست دارم پیاده راه بروم اگر امام حسین علیه السلام توفیق داد که خوش به حالم شده اما اگر نتوانستم مقداری راه را با ماشین‌ها می‌آیم.

زانو درد و پوکی استخوان بی بی در حدی بود که نمازهایشان را روی صندلی می‌خواندند اما در این سفر بعضی جاها بدون عصا ، با سرعتی بیشتر از خانم‌های دیگر راه می‌آمدند حتما به یاد بی بی زینب سلام الله علیها سختی‌ها و دردها را تحمل می‌کردند.

نزدیک اذان مغرب بود که به عمود ۲۵۰ رسیدم، کوله پشتی بابا را از کمرشان پایین گذاشتم و یک صندلی برای نشستن بی بی آماده کردم. هوای ابری و گرد و خاک مسیر، نور زرد پررنگ غروب را به سرخی کشیده بود و هوا تاریکتر از آنچه باید بود به نظرمی‌رسید. یک جوان عراقی  با شال مشکی به کمر به طرفمان آمد و با زبان فارسی و لهجه تهرانی گفت: سلام علیکم خوش آمدید خانه ما نزدیک است برویم خانه ما حمام و آب گرم هست بفرمایید. به او گفتم ایرانی هستی گفت: من مادرم ایرانی است و خودم تهران زندگی می‌کنم فقط در ایام اربعین می‌آییم اینجا خانه داریم و به زائران خدمت می‌کنیم.

با این جوان ایرانی-عراقی به طرف خانه‌شان حرکت کردیم، به خانه‌ای بزرگ و دو طبقه وارد شدیم که زائرین دیگری هم در آنجا بودند، نماز جماعت خواندیم و بلافاصله سفره انداختند. بعد از شام خاطره ای از سال گذشته به ذهنم خطور کرد و برای دوستان تعریف کردم، از مهمان‌نوازی عراقی ها ، از اهمیت داشتن زائر برای هر خانواده‌ای. بله سال گذشته بود که در مسیر حله به کربلا با ۳ تن از دوستانم بودم. شب بود و باد ملایم و سردی صورتم را کرخت کرد، رطوبت سرد روی رودخانه نزدیک مسیر به همراه باد به سوی ما حرکت کرد و بوی بد آشغال‌ها و روده‌های گاو و گوسفند به همراه نسیم ملایم به مشامم رسید بی اختیار شال مشکی دور گردنم را به دهانم گرفتم و زود حرکت کردم.

نزدیک ساعت ۹شب بود که دو جوان عراقی با آستین‌های ورمالیده و شال سبز به کمر بسته جلویم را گرفتند و گفتند: شیخنا تفضل، بیت موجود، تستریح ،حمامات موجود. خیلی اصرار کردند، دست مرا گرفته بودند و می‌کشیدند،به ناچار به دنبال آنها راه افتادیم. دو برادر بودند که برادر بزرگتر ریش پرپشتی داشت و چشمانی ریز و هیکلی درشت، دست مرا گرفته بود و ول نمی‌کرد. برادر کوچکتر هنوز ریش کاملی نداشت اما چهارشانه و ورزشکاری به نظر می‌رسید.

ار لابه لای موکب‌ها یکی پس از دیگری رد شدیم تا به انتهای کوچه‌ای رسیدم و وارد خانه‌ای بزرگ شدیم.بلافاصله برای ما سفره‌ای پهن کردند که فقط ما ۴نفر مهمان آن بودیم، خانه بزرگ بود اما ظاهرا نتوانسته بودند زائر دیگری پیدا کنند. مرد میانسالی با گشاده رویی به ما خوش‌آمد می‌گفت و به سرعت بیرون می‌رفت. هنوز غذا را تمام نکرده بودیم که سرو صدای دعوای شدیدی از حیاط خانه به گوشمان خورد. هر چه می‌گذشت دعوا شدیدتر می‌شد، داد و فریاد آنها مرا به وحشت انداخته بود. بلند شدم و با ترس و لرز بیرون رفتم دیدم دو مرد میانسال با لباس‌های شیک مثل ببر به هم غرّش می‌کنند انگار هر که صدای غرش او شدیدتر باشد پیروز میدان است ، یقه‌های هم را گرفته بودند و فقط فریاد می‌کشیدند. صاحبخانه بود با یک مرد متشخّص دیگر!

صاحبخانه  با موهایی یکی در میان سفید و چهره‌ای آفتاب سوخته و دستانی زبر و خشن یقه مرد دیگر را گرفته بود و تکانش می‌داد، جلو رفتم و دستانش را گرفتم و با اشاره پرسیدم چه شده است؟ چرا دعوا می‌کنید؟ آنها با دیدن من و لباس روحانیت احترام کردند و از هم جدا شدند اما باز هم با صدای بلند حرف می‌زدند.

با لهجه محلی و قبیله‌ای داد و فریاد می‌کردند، هر چه دقت کردم و به ذهنم فشار آوردم معنای جملات آنها را نمی‌فهمیدم! طرف دیگر دعوا مردی با دشداشه عربی مشکی و برّاق بود موهایی ژل زده و شانه کرده ، بوی عطرش به تندی فلفل بود چشمانم را سوزاند.

بالاخره صاحبخانه مقتدرانه آنها را از خانه‌اش بیرون کرد اما صدای آنها از پشت در آرامتر و با لحنی شبیه التماس به گوش می‌رسید. ول کن هم نبودند ،اول خواستم به  کنار صاحبخانه بروم  که جرأت نکردم ، خیلی عصبانی بود، رفتم کنار پسر کوچکتر پرسیدم: اگر مشکلی پیش آمده بگوید شاید کمکی از دستم بربیاید؟! بعد از چند بار کلنجار رفتن ماجرا را فهمیدم.

این دو مرد طرف دعوا هر کدام از قبیله و عشیره‌ای بزرگ هستند که چند ماه قبل یک دعوای سختی بین جوانان آنها رخ داده بود و در این میان یکی از جوانان قبیله مرد صاحبخانه که پسر خواهر او هم بوده در این دعوا یکی از افراد عشیره مقابل را به قتل می‌رساند. و قاتل خیلی زود دستگیر می‌شود و در دادگاه به قصاص محکوم می‌شود و زمان اجرای حکم بعد از ماه صفر و دوهفته دیگر است.

خانواده مقتول، بزرگ قبیله خود را به خانه قاتل فرستاده تا میانجی‌گری کند! چه میانجی‌گری که آن هم از طرف خانواده مقتول باشد!! بزرگ قبیله مقتول آمده است نزد بزرگ قبیله قاتل که دایی قاتل هم هست التماس می‌کند! التماسی همراه با دعوا که اگر مهمانان و زائران امشب خود را (یعنی ما ۴ نفر) را به من بدهی، قبیله ما از حق قصاص قاتل می‌گذرد و او را می‌بخشد و اعدام نمی‌کند!

اما جالبتر آنکه صاحبخانه می‌گوید: خیر!!! اگر ۲۰ نفر دیگر هم از ما اعدام می‌کردی باز هم حاضر نبودم زائرانم را به شما بدهم!!

من با چشمانی گرد و لب‌هایی لرزان آنها را نگاه می‌کردم، باورش برایم خیلی سخت بود اما حقیقت داشت. خدمت یک شب به زائرین را با جان یک انسان آن هم پسر خواهرش معامله نمی‌کند!  شرافت خدمت به زائر بیشتر از شرافت جان یک انسان!

صاحبخانه با رگ‌های ورم کرده و چشمانی گرد شده که صورت گردش را گردتر نشان می‌داد ماجرا را دنبال می‌کرد، گفت: اصلا و ابدا زوّار را به او نمی‌دهم! نمی‌دانستم چه بگویم! لرزش استخوان‌های قفسه سینه‌ام را حسّ می‌کردم، قلبم به شدت می‌تپید. از یک طرف ترس از هیبت و جدّیت دعوا در دلم لانه کرده بود و از طرف دیگر فکر فیصله دادن این دعوا گلویم را خشک کرده بود و زبانم در دهانم نمی‌چرخید!

جرأت نکردم بگویم تو را به جان همان امام حسین علیه السلام امشب ما را به خانه خانواده مقتول بفرست تا شاید جان یک انسان این وسط حفظ شود! می‌خواستم بگویم خودم برایت زائر پیدا می‌کنم! شما ما را به خانه آنها بفرست. اما زبان گفتنش را نداشتم، تا به حال چنین دعوایی ندیده بودم، خدمت یک شب به زائرین در مقابل جان یک انسان! عجب معامله‌ای!

افراد قبیله مقتول هنوز پشت در خانه با صدایی التماس گونه حرف می‌زدند. احتمالا نقشه‌شان بوده که تا به حال رضایت نداده بودند تا اینکه در این ایام در ازای بخشش قاتل ،بهایی ارزشمند طلب کنند و از نظر آنها چه بهایی ارزشمندتر از یک شب خدمت به زائر الحسین علیه السلام .!

بالاخره افراد پشت در خسته شدند و رفتند، هنوز قلب من به شدت می‌تپید، هنوز این دعوا و مفاد پیشنهادی طرفین دعوا برایم قابل هضم نبود. با گلویی خشک و بغضی شکسته به اتاق برگشتم و به فکر فرو رفتم: ای کاش راهی بود که صاحبخانه را راضی کنم کوتاه بیاید و ما را به خانه قا تل بفرستد.

آیا بیتوته امشب ما در این خانه به قیمت از دست دادن جان یک جوان تمام می‌شود؟! چرا  صاحبخانه قبول نمی‌کند؟ مگر دیوانه است؟!

مصداق این جمله را به چشم خود دیدم: این حسین علیه السلام کیست که عالم همه دیوانه اوست! یا من دیوانه بودم که ارزش و عظمت خدمت به زوّار را درک نمی‌کردم یا این صاحبخانه! در هر صورت این وسط، یک دیوانگی وجود داشت که بسیار خودنمایی می‌کرد.

آیا این مرد عاشقی دیوانه‌کننده بود یا دیوانه‌ای عاشق!؟ فرقی نمی‌کرد او من را دیوانه کرده اما با مزه عاشقی!

بالاخره نفهمیدم چطور شد! اما کاسه چشمم اوضاعش دگرگون شده بود و بی اختیار اشک مرا به بیرون هل می‌داد و قلبم این عاشقانه دیوانه‌کننده را مزه مزه کرد.

بابا با شنیدن این داستان چشمانش تر شد و یک لا اله الا الله غلیظی گفت! از آن لا اله الا الله هایی که موقع گوشمالی بچه‌ها می‌گفت اما این کجا و آن کجا!

یاد آن شعر افتادم که  می‌گفت:

دانه فلفل سیاه و خال مه رویان سیاه          هر دو جان سوزند اما این کجا و آن کجا

این لا اله الا الله با مزه عشق بود و اشک چشم را به دنبال داشت و آن لا اله الا الله ها با عصبانیت و قهر!

پایان قسمت ۱۱

رضا کشمیری

                   بسم الله الرحمن الرحیم


قسمت دهم : ماساژور چاق و شیخ نحیف


روز دوم پیاده‌روی ، سه  روز مانده به اربعین حوالی عمود ۵۰۰ بودم که دیگر بی بی پاهایش تاول زده بود، تاول را تحمل می‌کرد اما پا درد او را اذیت می‌کرد مخصوصا خار پاشنه که دوستی دیرین برای مادرم بود. هوا از دیروز خنک‌تر شده بود و ابرهای پهن و سیاهی بر سر زائران سایه افکنده بود، با اینکه نزدیک ظهر بود اما نسیم ملایم و خنکی به صورتم خورد و زیر کوله پشتی‌ام که عرق کرده بود را بالا دادم تا کمی خنک شود. کفش های ۶هزار تومانی که شب قبل از حرکت از بازار قم خریده بودم به پاهایم جفت بود اما کمی کوچک به نظر می‌آمد. تجربه سال‌های قبل به من می‌گفت که کفش ارزان همراه خود بردارم که اگر گم شد خسارتی ناچیز شمرده شود،  هر سال معمولا در شلوغی ها کفش‌هایم زیر دست وپا می‌ماند و به ناچار کفش دیگری می‌خریدم. همین سال گذشته بود که سه جفت کفش گم کرده بودم یکی در کفش‌داری جلوی باب القبله حرم امام حسین علیه السلام و یکی جلوی باب شیخ طوسی حرم امیرالمومنین علیه السلام و یکی هم در جلوی درب مسجد کوفه!

 جناب کفش در ایام اربعین قصه پر غصه و عجیبی دارد، نمی‌دانم شاید آن جناب  هم عاشق نفس کشیدن در فضای معطر بین الحرمین است. جوری خود را در زیر قدم‌های زائران بالا و پایین می‌اندازد که احساس می‌کنی مثل بچه‌ای شاد و شنگول ، بازی بپر بپر می‌کند. به زور خود را از پای صاحبش جدا می‌کند و به هم‌لباس های خودش می‌پیوندد،  انگار وارد شهربازی شده است. صاحب بیچاره اش در این شلوغی و فشار جمعیت جرأت ندارد خم شود و به دنبال او بگردد، به ناچار از خیرش می‌گذرد و همراه موج جمعیت به جلو کشیده می‌شود.

اما جناب کفش شاید یک روزی در جلوی حرم ارباب، در بین الحرمین رو به حرم حضرت عباس علیه السلام  صفایی می‌کند اما شادی‌اش ناپایدار است ، توسط خادمین جمع می‌شود و روی کوهی از هم‌نوعان خود قرار می‌گیرد. باز خوشحال است هنوز بوی خاک و عرق پای زائرین را توتیای چشم خود قرار داده است اما بالاخره کامیونی کوه کفش را بار می‌زند و به ناکجا آباد می‌برد. کفش بی‌نوا به همین یکی، دو روز راضی است و از اینکه در کربلا مانده خدا را شکر می‌کند، صاحب کفش بی‌نوا هم قطع امید کرده و دنبال کفش دیگری است. عجب کفش بی وفایی و عجب صاحب کفش بی وفایی به پای هم در!

امسال، تجربه به دادم رسید، جایی کفش را پنهان می‌کردم که دیگر گم نشد حتما آنجناب از دستم عصبانی است،  کف پای بی بی درد می‌کرد کفشم را درآوردم و به بی بی دادم و خودم با پای برهنه  به راه افتادم، راه رفتن با جوراب راحت تر از کفش بود، البته به آنجناب برنخورد! حقیقت است هر چند تلخ!

به دنبال دستگاه‌های ماساژ پا بودم تا شاید درد پای بی بی کمی آرام‌تر شود، اما درد پای      بی بی زینب سلام الله علیها چه؟!  آیا کسی به فکر خستگی پاهای کاروان اسرا بود؟ باز تحمل آدم بزرگ‌ها زیادتر است بچه‌ها چگونه کف پاهای خسته و دردمند خود را اندکی مهلت دهند ! اینجا هر وقت خسته می‌شدم روی صندلی نشسته و کف پاهای خود را ماساژ می‌دادم خیلی راحت می‌شدم اما امان از مسیر شام! پاها تاول زده از یک طرف، ترس از توقف بی‌جا و خوردن سیلی و شلاق از یک طرف ، داغ مصیبت از دست دادن پدر و برادر و ... از طرف دیگر، گرسنگی و تشنگی از یک طرف، یاد لب تشنه بابا و برادر از طرفی دیگر!  این حماسه بزرگ چند طرف دارد؟!

چند جا دستگاه ماساژ دیدم اما برای مردان بود و بی بی راضی نمی‌شد می‌گفت نامحرم است راحت نیستم. البته فقط باید روی صندلی می‌نشست و زانو تا کف پا را در دستگاه قرار می‌داد، بی بی بود دیگر شاید به فکر بی بی زینب سلام الله علیها بود که چگونه بدون یک مرد محرم سوار ناقه بدون جهاز شده! زینبی که وقتی در کوچه های مدینه راه می‌رفت دو برادر در جلو  و پشت سرش ،  دو برادر در سمت راست و چپش حرکت می‌کردند تا مبادا سایه‌اش را مرد نامحرمی ببیند. بی بی هر از چند گاهی  بغض گلویش به اشک و هق هق تبدیل می‌شد حتما یاد بی بی زینب سلام الله علیها بود که در بین این همه نامحرم نامرد ، این همه چشمان وادریده و کینه‌توز، این همه قلوب با کینه شتری نسبت به پدرش، چه می‌کند؟! گفتنش آسان است اما حتی  تصورش هم  سخت و دردآوراست.

یک چادر مسافرتی دیدم که در آن یک خانم مسن با یک دستگاه ماساژ منتظر مشتری بود، بدون هیچ معطلی با بی بی به سمتش رفتیم. بی بی با احتیاط روی صندلی نشست و از زانو تا کف پا را در دستگاه قرار داد و آن خانم با لبخندی دستگاه را روشن کرد. درد پای بی بی بسیار آرام شد و با حرکات صورت و لبخند از او تشکر کردند. چند عمود جلوتر که رفتیم کف پای من هم دیگر از درد می‌سوخت، به چند صندلی دیگر رسیدیم که از همان دستگاه‌ها داشت. جوانی خوشرو شیخنا کنان مرا دعوت به ماساژ کرد و من از خدا خواسته قبول کرده و روی صندلی نشستم.

به یاد اولین سفر خود در اربعین افتادم ۴ سال پیش بود که با دو تن از دوستان در همین مسیر مسیّب به کربلا پیاده می‌رفتیم، آن سال خلوت‌تر بود و ایرانی‌ها اصلا از آن مسیر نمی‌آمدند  و موکب دارها و اهالی آنجا فارسی اصلا نمی‌دانستند حتی چای ایرانی هنوز آوازه‌اش به آنها نرسیده بود.هنوز این دستگاه‌های پیشرفته ماساژ مد نشده بود، در یکی از موکب‌ها پیرمردی عصا زنان به سمت ما آمد و من را در بغل گرفت و خوش‌آمد گفت و تقریبا به زور به موکبش برد که ماساژ دهد. هر چه گفتم خوبم ماساژ لازم نیست به خرجش نرفت.

گفت عمامه‌ات را بردار و بخواب. دوست من بدون مقدمه عمامه مرا برداشت و من را روی تشکی خواباند آن هم تقریبا به زور! خود را به سرنوشت سپردم! اول فکر کردم با دستگاه‌های کوچک برقی ماساژ می‌دهد اما زهی خیال باطل! پیرمرد چاق بود و خودش پا درد داشت و به کمک عصا راه می‌رفت و به عبارت دیگر خودش ماساژ لازم تر بود اما پاچه‌های شلوارش را بالا کشید و دشداشه مشکی گشادش را با یک دست روی سینه‌اش جمع کرد، یاد کارگرهای کاهگل لگد کن در شهرمان افتادم که پاچه ها ورمالیده و با نیروی کامل کاه را با گل مخلوط می‌کردند. به دوستم گفتم: این پیرمرد چی مرا با چی می‌خواهد قاطی کند من پوست و استخوانم و اندکی ماهیچه کبابی!

ماساژور کار خود را شروع کرد یک دستش را به عصا تکیه داد و پای مخالفش را روی کف پای من گذاشت و فشار داد، شروع خوبی بود اما به استخوان‌های پا که رسید با فشار پای سنگینش دردی شدید در بدنم پیچید و من پیچ و تاب می‌خوردم و با خنده و حرکات دست مانع او شدم اما اصلا توجهی نمی‌کرد گمان می‌کرد من شوخی می‌کنم. گفتم: انا شیخ نحیف و ضعیف! شوی شوی! به او فهماندم که آرام‌تر فشار دهد. لبخندی زد و به کار خود ادامه داد. چند نفر عراقی  با خنده فیلم می‌گرفتند ، وزن ماساژور من شاید ۳ برابر وزن من بود ، به کمر که رسید فشار پایش را کمتر کرد، در جیبم خودکاری بود که با فشار پای او در بدنم فرو رفت و من دیگر طاقت نیاوردم و فریادی کشیدم و نشستم.

پیرمرد یک دست به عصا و یک دست بر شانه من ایستاده بود انگار فتح بزرگی کرده ،انگار یک آهویی گریز پا شکار کرده مثل شکارچی بالای سر شکارش ایستاده بود و به دیگر اهالی موکب فخر می‌فروخت. ماساژ یک زائر برای آنها فتح الفتوح بود آن هم زائر ایرانی، آن هم شیخ! من را در بغل گرفت و بوسید، با دیگر اهالی آن موکب عکس دسته جمعی گرفتیم و نیم ساعتی استراحت کردیم و به راه افتادیم.

امسال تغییر محسوس بود، همه موکب هایی که چایی می‌دادند با دیدن ایرانی‌ها برایشان چای ایرانی می‌ریختند و یا سوال می‌کردند چای ایرانی یا عراقی؟ تعداد ایرانی‌ها در این مسیر بسیار بیشتر از ۴سال قبل بود. دیگر اذان ظهر شده بود عمود ۴۰۰ بودیم که برای نماز ایستادیم و به جماعت نماز را اقامه کرده و ساعتی دراز کشیدیم.

پایان قسمت دهم

رضا کشمیری

                                   بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت نهم : خانه‌ای کوچک اما مالامال از عشق

روز دوم پیاده‌روی را با شادابی و توان بالا شروع کردیم همه کاروان شب گذشته استراحت کامل کرده بودند، صبحانه مفصلی در خانه ابومصطفی خورده بودیم. قرارمان همان ۵۰تا ۵۰ تا بود بنابراین عمود ۷۰۰ باید منتظر بقیه می‌شدیم. من با پدر و مادر(بی بی) همراه بودم و هر از چند گاهی به خاطر رفع خستگی بی بی می‌ایستادم و دوباره حرکت می‌کردم. در راه با یکی از دوستان همراه شدم که خاطره‌ای از سال گذشته تعریف کرد، از خانه‌های کوچک اما مالامال از عشق، از کارکردن در طول سال و خرج کردن همه پس‌اندازها در ایام اربعین و ...

دوست من جریان را از اینجا شروع کرد: نزدیک اذان مغرب بود، خورشید رفته رفته رنگ زردش را تیره‌تر ‌کرد تا به سرخی برسد و در نهایت قرمزی افق، چشم زائران را نوازش داد.نور سرخ خورشید از بین پرچم‌ها و موکب‌ها تیر ‌کشید و به انتهای جاده کاظمین-کربلا چسبید و پنهان ‌شد. یک نوجوان ۱۴-۱۵ ساله به اصرار کاروان ۴نفره ما را نگه داشت و گفت: بیت استراحه موجود؛ حمامات؛ مغاسل و ... دست من را کشید و گفت: تعال شوف تعال!

نوجوانی لاغر و سبزه با لباسی تمیز اما با برق کهنگی، زانوی شلوارش وصله داشت اما نمی‌دانم مد روز بود یا از فقر! به ناچار با دوستان همراه مشورت کردم و به آنها گفتم: الان سر شب است اگر زودتر جا برای استراحت پیدا کنیم بهتر است و زود می‌خوابیم اما نیمه شب یا صبح زود پیاده‌روی را شروع می‌کنیم، این نوجوان خیلی اصرار می‌کند گناه دارد دعوتش را رد کنیم.

با رضایت دوستان همگی به دنبال نوجوان عراقی راه افتادیم، برق شادی در چشمانش موج می‌زد و تند تند و با صلابت قدم برمی‌داشت. ما به خاطر خستگی و درد پا، آهسته حرکت می‌کردیم و این پسر چند بار برگشت و گفت : تعال تعال تفضّل . من گفتم: نحن تعبان، صبر ، مأجورین ان شاءالله، رحم الله والدیک. پسر که فهمیده  بود ما خسته هستیم  با شرمساری که از چهره‌اش می‌بارید گفت: عفوا رحم الله والدیک.

اذان مغرب تمام شده بود در یک موکب نماز را به جماعت خواندیم، نوجوان عراقی هم همراه ما نمازش را خواند و بعد دوباره به دنبال او حرکت کردیم. در کوچه‌ای خاکی و پر از گل و لای به خانه‌ای کوچک رسیدیم و وارد خانه شدیم. صاحب خانه مردی حدود ۵۰ساله بود با صورتی آفتاب سوخته و موهایی اغلب سیاه و محاسنی سیاه و سفید، گرد پیری و شکستگی از چهره‌اش نمایان بود اما با چهره‌ای گشاده و خندان خوش آمد گفت و ما راسر سفره کوچکش تعارف کرد.

خانه‌ای بسیار کوچک و قدیمی بود یک آشپزخانه کوچک و حمام و دستشویی در همکف خانه بود و چند پله بالا می‌رفت تا به اتاق کوچکی حدود ۹متری می‌رسید. وارد اتاق که شدیم با سفره‌ای عجیب روبرو شدیم، غذاهای متنوع و لذیذ به همراه آب میوه و ترشی و ...، ظاهر سفره به هیچ وجه با ظاهر خانه و اهالی آن تناسب نداشت همه ما تعجب کرده بودیم. چنین خانه‌ای نشان از وضع مالی بدی داشت اما چنین سفره شاهانه‌ای نشان از وضع مالی خوب داشت.

سر سفره نشستیم اما طبق رسومات عراقی ها خود صاحب خانه و فرزندانش نیامدند. به عباس (همان نوجوان عراقی) و پدرش چند بار تعارف کردیم که سر سفره بیایند و غذا بخورند اما نمی‌آمدند، فقط ابوعباس چند بار آمد تعارف کرد و هر چه کم و کسر بود مهیا کرد و دوباره رفت. بعد از جمع کردن سفره با ابوعباس شروع به صحبت کردم ، با زبان عربی دست و پا شکسته از شغل و کار او، از تعداد فرزندان  پرسیدم. گفت: چهار فرزند دارم دختر بزرگم ازدواج کرده و دو پسر و یک دختر کوچک هم دارم. اما شغل خود را نگفت! دوباره پرسیدم خانه‌ات خیلی کوچک است شغلت چیست؟ بالاخره  با اصرار من گفت: شغل من سیگارفروشی است و کار دیگری بلد نیستم در تمام سال دست‌فروشی می‌کنم و هر چه درآمد دارم نصف آن را نگه می‌دارم تا در این ایام اربعین در راه خدمت به زوّار اباعبدالله علیه السلام صرف کنم.

ابوعباس با چشمانی درشت و شانه‌هایی پهن ، دست‌های زبر و خشن خود را به هم پیچیده بود و با شور و اشتیاق خاصی از خدمت به زائران سخن می‌گفت. به او گفتم: آخه خودت و خانواده‌ات زندگی سخت و فقیرانه‌ای دارید چرا برای خانواده و بچه‌هایت خرج نمی‌کنی؟

وقتی گفتم برای بچه‌هایت! اشک در چشمانش برق زد و با زبان بی زبانی گفت بچه‌های من به فدای بچه‌های حسین علیه السلام . کمی ساکت شد بغض گلویش را فرو داد و گفت: خدمت به امام حسین علیه السلام و زائران ایشان افتخار برای ماست، وجود شما در خانه من برکت است برکتش را امام حسین علیه السلام داده است و می‌دهد.

آنچنان با صلابت و اعتقاد سخن می‌گفت که برای حال خودم افسوس خوردم که چرا نمی‌فهمم و عشق الهی را درک نمی‌کنم. اشک در چشمانم حدقه زده بود نمی‌توانستم و نمی‌دانستم چه بگویم. دوست داشتم خم شوم و دستان زبر و سوخته او را ببوسم اما از روی خجالت زده او خجالت کشیدم. بله او شرمگین بود که چرا توان مالی بیشتری ندارد که در راه امام حسین علیه السلام خرج کند! . من شرمسار بودم که چرا این معرفت و عشق به امام حسین علیه السلام  را درک نمی‌کنم.

این أبرمرد عراقی با ۴ فرزندش درس بزرگی به ما داده بودد، اما ما درک نمی‌کردیم. من یقین داشتم که تا به حال برای خودشان چنین سفره رنگارنگی پهن نکرده بودند، معلوم بود در طول سال صرفه جویی و قناعت می‌کنند تا بتوانند نصف درآمد سالیانه خود را ذخیره کنند.

هر چه سر سفره زیاد می‌آمد خودشان و بچه‌هایشان مصرف می‌کردند و اعتقاد داشتند که همین دست خورده زائرین امام حسین علیه السلام شفا و برکت برای جان و مال آنها خواهد بود و حتما امام حسین علیه السلام برکتی روح‌افزا به آنها  عنایت کرده و می‌کند. نشانه عنایت امام حسین علیه السلام همین عشق و محبت آنها به ایشان است، محبتی که از چشم‌ها و صورت بشّاش آنها می‌بارد و قطره‌های این باران زنده کننده ، بر دل زائران ایرانی و غیر ایرانی پاشیده می‌شود و دل آنها را هم مالامال از محبت می‌کند.

با تعریف این خاطره از دوستم،  به فکر فرو رفتم و گفتم: چه زیباست! عشق به امام حسین علیه السلام در هر حدی که باشد قشنگه! آدم دوست دارد خم شود و دست این پذیرایی کننده‌ها راببوسد تا شاید ما هم به طفیلی احترام به خادم زوّار الحسین علیه السلام مورد لطف و نگاه آقایمان و مولایمان امام حسین علیه السلام شویم.

پایان قسمت نهم

 

رضا کشمیری

                                  بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت هشتم : خانه نوساز ابومصطفی

روز اول پیاده‌روی به پایان خودش نزدیک می‌شد، رییس کاروان جلوتر رفت تا جایی مناسب برای ۱۷نفر پیدا کند. وقتی ما رسیدیم با یک مرد حدود ۴۵ ساله روبرو شدیم ، چهره‌ای گشاده و چشمانی مورّب داشت و موهای سر و صورتش کمابیش به سفیدی متمایل بود. به دنبالش حرکت کردیم آخر یک کوچه به خانه‌ای نوساز رسیدیم که بسیار شیک و تمیز ساخته شده بود اما هنوز آبگرمکن  نداشت.

خانه دو اتاق بزرگ داشت که برای مردها آماده کرده بودند و یک اتاق کوچک را برای خانم‌ها، یک اتاق دیگر هم وسایل و اجناس مغازه‌اش قرار داشت و یک طبقه بالا هم داشت که خانواده  صاحبخانه در آن بودند. خانه هنوز فرش و پرده نداشت اما تشک‌های ابری را برای خواب پهن کردند به همراه پتو و بالش. خانم‌های همراه ما را در آن اتاق کوچک جای دادند و از آنجا که شیشه‌های خانه رفلکس بود و از بیرون داخل اتاق معلوم می‌شد اولین کاری که کردند به سرعت هر چه تمام‌تر چند پرده از بیرون روی شیشه‌ها کشیدند و یک پرده وسط حیاط ، تا اینکه خانم‌ها راحت باشند حتی برای ورود و خروج از منزل. به دوستان گفتم : ماشاءالله به این غیرت و مردانگی آنها که قبل از اصل پذیرایی و بدون معطلی ابتدا جای مناسبی برای خانم‌ها فراهم کردند که از هر نظر محفوظ و پوشیده است.

فرزندان صاحب‌خانه بسیار پرکار بودند و سریع وسایل آسایش ما را فراهم کردند. پسر بزرگ خانواده مصطفی نام داشت که ۲۰ ساله بود و قبل از محرّم تازه عقد بسته بود و شباهت زیادی به پدرش داشت، چشمانی کشیده و پر از حجب و حیا ، بدنی ورزیده و پوستی سفید‌تر از پدر و لبخند دایمی بر گوشه لب، پیشانی بلندش حکایت از مردانگی و غیرت او بود و خالصانه کار می‌کرد.

پدر خانه را ابومصطفی خطاب کردم، گل از گلش شکفت. فهمیده بودم که اگر  عرب‌ها را با کنیه صدا بزنی یعنی احترام خاصی برایشان قائل شدی. ابومصطفی با خنده گفت: شیخنا هلابیک هلابیکم. نزدیک اذان مغرب بود ، از او پرسیدم: مسجد موجود؟ گفت: هی قریب!  پیش خود گفتم نکنه  از آن قریب‌ها باشد که بعید به آن شرف دارد! اما نه واقعا مسجد نزدیک بود، نماز جماعت را خودمان ۱۲ نفری در مسجد اقامه کردیم و بعد به خانه برگشتیم.

ابومصطفی گفت : این خانه تازه ساخته شده و در این ایام خانه‌ام را به روی زائرین باز کردم تا     تبرّ ک شود و اولین کسانی که در این خانه بیتوته کردند زوّار امام حسین علیه السلام بودند و شما مایه برکت خانه ما هستید هلابیکم!.  آنچنان با اعتقاد و محکم سخن می‌گفت که به حالش غبطه خوردم ، خوشا به این اعتقاد و چه به جا اعتقادی که اباعبدالله الحسین علیه السلام شافع امت رسول الله صل الله علیه و آله آنچنان به این خادمان زوّارش نگاه ویژه داشته و برکت داده که هر سال تمام زندگی و هستی و نیستی خود را به پای زائرین می‌ریزند و بدون هیچ منّت و چشم‌داشتی  و  با قلب‌هایی مالامال از عشق خدمت می‌کنند و به این خدمت و توفیق افتخار می‌کنند ای کاش ما ایرانی‌ها هم کمی یاد بگیریم .

مرتضی پسر دوم ابومصطفی  حدود ۱۳سال داشت فعال و پر جنب و جوش خودش چند بار چای ایرانی آورد، دیگر سوال نمی‌کردند چای عراقی یا ایرانی؟ ما همه چای‌خور قهّاری بودیم و هر چه چایی می‌آورد تمام می‌شد در نهایت کتری چایی را آورد و در اتاق ما گذاشت!  سفره شام را پهن کردند و ترشی های عجیبی سر سفره بود اما خوشمزه!

دشداشه مشکی من در اثر گرما و حمل کوله پشتی با عرق بدن کثیف شده بود و رگه‌های سفید و خاک گرفته‌ای در پشت لباس نمایان بود، بقیه دوستان هم همین طور بودند. دشداشه را در آوردم و در حیاط مشغول شستن شدم ، یک شیر آب را روی یک بشکه قرار داده بودند و آب اضافی داخل بشکه می‌ریخت ظاهرا هنوز لوله کشی فاضلاب نداشتند. وقتی کارم تمام شد مصطفی آمد و گفت : مغاسل موجود مغسّله موجود! گفتم: خدا خیرت بده زودتر می‌گفتی! لباسهای کثیف همه را جمع کردم و به او دادم تا در ماشین لباس‌شویی بریزد. خیلی زود لباس‌ها را شست و روی طناب همان پرده پهن کرد.

وقتی لباس ها و جوراب‌های بسیار کثیف و بدبو را به مصطفی می‌دادم با شرمندگی عذرخواهی کردم و مشکورین و مأجورین غلیظی برای تشکر گفتم! مصطفی که کمتر حرف می‌زد  اما با حرکات  سر و دست حرف خود را زد، ابتدا دست بر سر و بعد بر چشم خود گذاشت یعنی قدم شما زائرین روی چشم من!   رضایت و خوشحالی از صورت مصطفی مثل نور سفیدی می‌درخشید، ظاهرش نشان می‌داد که قلبا از خدمت به زوّار خوشبخت است و راضی. با این حرف‌های من او بیشتر شرمنده ‌شد چند بار عذرخواهی کردم اما چشمان او برقش بیشتر می‌شد احساس کردم بغض گلویش را فشرده و نزدیک است اشکش جاری شود. به حالش غبطه خوردم و خودم شرمنده شدم!

برای مصطفی  شستن جوراب‌های بدبوی زائرین،  هدیه و افتخاری بزرگ از سوی مولایش حسین علیه السلام بود اما من درک نمی‌کردم  و انگار داشتم مانع رسیدن او به این افتخار می‌شدم و این چیزی جز شرمندگی با طعم عشق برایم نداشت.

پایان قسمت هشتم

رضا کشمیری

                                           بسم الله الرحمن الرحیم


قسمت هفتم: پای مرغ  بر سر سفره عشق


کاروان روحانی شهید محمد مهدی آفرند  بعد از اقامه نماز ظهر و عصر  یکشنبه ۱۶ صفر ، چهار روزه مانده به اربعین به راه خود ادامه داد. کاروان متشکل بود از سه برادر ، یک خواهر و تنها فرزند شهید آفرند و پدر خانم ، مادر خانم و برادر خانم شهید آفرند از افراد دیگر این کاروان بودند. من همان برادر خانم شهید هستم که افتخار همراهی کاروان را داشتم. عمود ها را ۵۰ تا ۵۰تا قرار می‌گذاشتیم ، برای خانم‌ها پا به پای مردان آمدن سخت بود اما سخت‌تر از پیاده‌روی حضرت زینب سلام الله علیها که نبود.

من پا به پای بی بی می‌آمدم هر چه نیاز داشت برایش فراهم می‌کردم با اینکه زانو درد  شدیدی داشت اما می‌خواست پیاده راه بیاید چرایش را نمی‌دانم! اما هر از چند گاهی چشمانش بارانی می‌شد و بغض گلویش قلب مرا هدف می‌گرفت. عصایی قدیمی به دست داشت، بالاخره تکیه گاه موقتی بود. اما گاهی همزمان اشک می‌ریخت حتما به یاد حضرت زینب سلام الله علیها در دل زمزمه می‌کرد : ای کاش در مسیر شام زینب سلام الله علیها یک  عصا داشت نه!  کاش فقط  یک چوب بود که خستگی پاهایش را لحظه‌ای به تن خشکیده چوب می‌سپرد و کاش...!.

گاهی زمین بالا و پایین داشت یا سنگی بزرگ در کناری بود که باید از روی آن رد می‌شدیم، بی بی دست روی شانه من ‌گذاشت و یک یا زینب سلام الله علیهاگفت! این ذکر  چشمان مرا ‌برد به مسیر شام یک لحظه در ذهنم حضرت زینب سلام الله علیها را مجسّم  ‌کردم ، بانوی اول کربلا ، کسی که تا به حال هیچ کس سایه بدن او را ندیده تا چه رسد به قد و بالای او را! حالا در کربلا بدون مردی محرم روی سنگلاخ‌ها پیاده می‌رود. دست روی شانه که بگذارد؟  چه کسی دست او را بگیرد؟ ! امان از دل زینب ! چشمانم طاقت نیاورد و بارید اما نگذاشتم  بی بی بفهمد!

اما بی بی حال مرا فهمیده بود گفت: این مردم همه زندگی خود را برای امام حسین علیه السلام گذاشته‌اند وسط میدان اما ما چه کار کرده‌ایم...! و خاطره ای از سال گذشته تعریف کرد:

در همین مسیر کاظمین به کربلا سال گذشته شب اول پیاده‌روی، آنها را به خانه‌ای بردند و بسیار احترام کردند. خانه‌ای کوچک و باصفا بود، ۵ نفر مرد بودند و بی بی تنها زن در میان آنها!  شام لذیذ و خوشمزه‌ای پخته بودند،گوشت مرغ را کباب و با چیزهای دیگری مخلوط کرده بودند که بسیار خوشمزه‌اش کرده بود. این غذا به در و دیوار و وضعیت خانه نمی‌خورد. بی بی تنها سر سفره‌ای نشسته بودند، چون رسم عراقی‌ها این است که سر سفره با میهمان شریک نمی‌شوند و مهمان را راحت می‌گذارند تا هر چه میل دارد بخورد و بعد سر می‌زنند و تعارف می‌کنند.

بعد از تمام شدن غذا بی بی برای تشکر از صاحب‌خانه به آشپزخانه‌ای می‌رود که در نداشت، پرده نازک و رنگ و رووفته‌ای را کنار می‌زند. این پرده ، پرده معمولی نبود! گوهری گران‌بها را در خود جای داده بود. همین پرده که با میخ کجی  به دیوار وصل شده بود از حقیقت عشق حراست و نگهبانی می‌کرد. بی بی پرده راکنار زد، تا سینی ظرف غذا را به آنها بدهد با صحنه‌ای عجیب مواجهه شد.

چهار بچه قد و نیم قد همراه مادرشان سر سفره نشسته بودند، بزرگترین آنها شاید ده سال داشت. سر سفره‌شان نان بود و پای مرغ! با اشتیاق پای مرغ را خود می‌خوردند و گوشت مرغ را به زائرین حسین علیه السلام می‌دادند. هیچ میوه و آب‌میوه ای سر سفره‌شان نبود، بی بی شوکه شده بود نمی‌دانست چه بگوید؟ اصلا بلد نبود چه بگوید! قلبش به درد آمده بود و بی‌اختیار چشمانش تر شد، لبخند تلخی زد و سینی را کناری گذاشت. بغض گلویش اجازه نداد حتی تشکر کند، در چشمان مادر و فرزندان یک شرمندگی دردناکی موج می‌زد شاید به خاطر کشف راز عشق آنها به حسین علیه السلام . بی بی برای اینکه بیشتر از این آنها اذیت نشوند فورا از آشپزخانه بیرون آمد.

هیچ جمله‌ای نمی‌تواند این عشق عظیم و فداکاری بزرگ را به تصویر بکشد، بچه‌های کوچک با چهره‌های گشاده و مظلوم ، اما با صلابت و بدون هیچ اعتراضی به مادر، پای مرغ را با اشتها می‌خوردند. خستگی خدمت به زائرین از چشمانشان می‌بارید اما قلب و جانشان از شوق این خدمت مالامال از نور حقیقت  عشق بود.

این خاطره چشمان تر شده مرا بارانی کرد و جانم را جانی دوباره بخشید.

پایان قسمت هفتم

رضا کشمیری

                                          بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت ششم : کودک بود اما عاشق و دلباخته حسین علیه السلام

قبل از سفر به عراق برنامه این بود که یک روز هم به سامرّا برویم اما با تحقیقات میدانی که کردیم تصمیم بر آن شد که سامرّا نرویم به دلیل اینکه بعضی از دوستان در نجف گفتند امسال از ۲۲ کیلومتری سامرا راه بسته است و باید پیاده رفت بدون هیچ موکب و محل استراحتی و ما ۵ خانم همراهمان بود که توانایی این مسیر را نداشتند. چاره‌ای نبود از کاظمین یک ماشین ون ۱۴نفره دیگر گرفتیم و ۱۷نفره به سمت کربلا حرکت کردیم.

در جاده باریکی کنار یکی از شاخه‌های رود فرات سبزه‌ها و نیزارهای بلندی دیده می‌شد که در بین آنها روستاهایی بود و در میان آنها موکب‌هایی به چشم می‌خورد. به هر موکبی که می‌رسیدیم جوانانی جلوی ماشین را می‌گرفتند و التماس می‌کردند که برای استراحت و صبحانه به موکب آنها برویم راننده یکی یکی رد می‌کرد و می‌گفت: موکب کثیر و موکب زین قریب، کبابات و مشویات موجود قریب.  راننده فکر خودش بود و موکب‌هایی که کباب و جوجه می‌دادند را می‌شناخت و می‌خواست در آنها توقف کند.

ماشین سر یک پیچ به دو جوان خوشرو رسید که چوب کلفت و بلندی در دست داشتند و شال مشکی به دور کمر بسته بودند و در کمین شکار زائرین حسینی برای موکب خود بودند. با چوب‌هایشان جلوی ماشین را می‌گرفتند،  راننده جرأت نکرد روی آنها را زمین بندازد! به ناچار کنار جاده پارک کرد و پیاده شدیم و صبحانه مفصلی خوردیم. بعد از حدود یک ساعت تابلوی، ۵۵ کیلومتر به کربلا ما را به خود آورد. همان جا کنار رود فرات پیاده شدیم و از پل باریک، بلند و خاکی رد شدیم و به سیل خروشان جمعیت پیاده وارد شدیم.

خودم را در میان آب زلال رودخانه عظیم حسینی انداختم، قلبم  با برخورد به سطح شفاف و درخشنده این آب صیقل می‌خورد و پاهایم را به حرکت در می‌آورد. نزدیک اذان ظهر بود با همراهیان قرار گذاشتیم عمود ۹۵۰ منتظر همدیگر باشیم، هنوز نیم ساعت نگذشته بود که پسر بچه‌ای حدود ۶ساله دیدم که نانی نازک و داغ در دستش دارد و با عجله به سمت من می‌آید، بخار نان رقص کنان  به هوا می‌رفت و پسرک نان را هی دست به دست می‌کرد تا داغی نان پوست نازک دستش را نسوزاند. به من که رسید با گفتن هلابیک هلابیک نان را به من داد، نان داغ بود به ناچار آن را روی عبایم گذاشتم و دستی به سر پسرک کشیدم.

نمی‌دانستم چه نانی است! سفید و نازک، خیلی نازک، به دنبال پسرک رفتم. کنار مسیر یک خانم با چهره‌ای نقاب زده بود که فقط چشمانش در نور آفتاب برق می‌زد، مادر یا مادربزرگ این بچه بود نمی‌دانم! اما وجناتش به مادربزرگی می‌خورد.هیچ بساطی نداشت جز یک در قابلمه مسی بزرگ که قطرش تقریبا یک متر بود و یک کپسول گاز کوچک که شلنگی به آن وصل بود و به زیر در قابلمه می‌رسید و یک شعله بزرگ گاز هم در زیر در قابلمه روشن بود.

دقایقی ماندم تا از کارش سر در بیاورم، بله آرد برنج را در ظرفی یکبار مصرف خمیر می‌کرد و بسیار آبکی روی در قابلمه می‌ریخت و با دست صاف می‌کرد، نمی‌دانم چطور  خمیر به سطح زیرین نمی‌چسبید!  مادر بسیار راحت نان برنج را جدا می‌کرد و به پسرک می‌داد و او نان را به دست زائرین می‌رساند. کمی با پسرک احوال‌پرسی و خوش وبش کردم. اسمش علی بود هنوز مدرسه نمی‌رفت، چشمانی درشت و ابروانی کشیده و پرپشت داشت، لبخند زیبا و ملیحی صورت گرد او را تزیین کرده بود.

خواستم دلش را شاد کنم، روبرویش نشستم و دو دستش را گرفتم گفتم: بازی کبابی، کبابات العاب. دستانش را روی کف دستانم گذاشتم و بازی را شروع کردم. ابتدا دستش را کنار نکشید و من ضربه ملایمی به روی دستش زدم اما زود یاد گرفت و دوباره بازی کردیم. حالا نوبت او شده بود هر چه منتظر ماندم حرکتی نکرد، لبخند بر صورتش ماسیده بود سر به زیر انداخته بود و کاری نمی‌کرد. گمان کردم ناراحت شده دلیلش را پرسیدم سرش را بالا آورد و با اقتدار و هیبت چشم  در چشمان من دوخت و گفت: لا، لا العاب. نمی‌خواست بازی کند گفتم: بازی کن العاب زین ، خوش. گفت: من روی دست شما ضربه نمی‌زنم! گفتم : بازی است اشکال ندارد من روی دست شما زدم حالا نوبت شماست اگر می‌توانی بزن!!

لبخندش دیگر تمام شده بود با حالت جدی گفت: انت زائر ، زائرالحسین علیه السلام. منظورش را رسانده بود حاضر نبود روی دست زوّار الحسین ضربه بزند! نام حسین دستانم را شل کرد و مثل پتکی که به طبل تو خالی می‌خورد قلب خالی از عشق مرا لرزاند. ناخودآگاه دستش را که در دستم بود بالا آوردم که ببوسم، دستش را کشید. زبانم قفل شده بود بغض سنگینی گلویم را فشار می‌داد دیگر نمی‌توانستم کلمات عربی را در دهانم بچرخانم و فارسی و عربی را بلغور کنم تا مرادم را برسانم. فقط دستی به سرش کشیدم و دیگر هیچ نگفتم راه خودم را گرفتم و رفتم و رفتم... تا در این رودخانه زلال عشق حسینی لرزش قلبم را به اشک چشم تبدیل کنم و بر حال و بصیرت عاشورایی این کودک معصوم عراقی غبطه بخورم و مزه عاشقی را در دهانم بچرخانم.

وقت نماز ظهر شده بود ...گریه امان نداد و کاسه چشمانم بی اختیار اشک را بر گونه‌هایم فرو ریخت.

پایان قسمت ششم

 

رضا کشمیری

                                   بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت پنجم :کاظمین و زیارت اجباری شبانه

ساعت ۱۰ صبح با یک ماشین ون به سمت کاظمین حرکت کردیم صندلی های ماشین ۱۴ تا بود و ما ۱۷ نفر،  قرار شد باریک اندام‌ها و چوب کبریتی‌ها کنار هم بنشینند تا ۴نفری روی ۳ صندلی جای گیرند. راننده قد و بالای مرا نگاهی کرد گفت: شیخنا نحیف، ضعیف. و با دست نشان داد که من به خاطر لاغری و ایضا به خاطر لباس روحانیت باید جلو کنار راننده بنشینم ، به ناچار با ۲تا از دوستان نی‌قلیونی جلو نشستم.

راه‌های اصلی بسته بود، راننده ما را از بین باغ‌ها و نخلستان‌ها به سوی بغداد می‌برد. وقتی به بغداد رسیدیم راه اصلی که بسیار نزدیک به کاظمین بود را بسته بودند راننده مجبور شد کل بغداد را دور بزند و از مسیری دیگر برود همین دور زدن‌ها یک ساعت طول کشید بلاخره نزدیک غروب به کاظمین رسیدیم. در مسجدی که یکی از دوستان عراقی‌مان از خادمان آن بود اتراق کردیم ، داخل و بیرون مسجد که سقف داشت پر از جمعیت بود و جای خالی نبود ولی یک اتاق که بیشتر شبیه انباری بود را به ما مردها دادند و خانم‌ها به خانه‌ای در نزدیکی مسجد رفتند.

وسایل انبار شده در اتاق شامل پتو‌های کهنه و پاره، نیمکت‌های موکب‌ها و بالش‌های رنگ و رورفته‌ای می‌شد که پر از خاک شده بود معلوم بود که یک سال تمام، شاید هم بیشتر دست نخورده‌اند. بعد ازاقامه  نماز جماعت سفره یکبار مصرف انداختند و شام را میل کردیم، بعد در اتاق برای خود جایی درست کردیم هوا تاریک بود و خادم مسجد می‌گفت چراغ را روشن نکنید که فعلا کسی به این اتاق نیاید و هر بار که از در خارج می‌شدیم یکی از داخل  در را قفل می‌کرد. در تاریکی با نور چراغ قوه موبایل پتوی پیدا کردم همین که به آن دست زدم گرد و خاک غلیظی به صورتم زد، رفتم سراغ پتویی دیگر باز هم خاکش به هوا برخاست در آن تاریکی غلظت خاک در نور موبایل می‌درخشید و تاب می‌خورد و به بالا می‌رفت. بلاخره جایی در کنار دوستان آماده کردم و بعد همه با هم به سمت حرم حرکت کردیم.

ساعت ۹ به مسجد برگشتم هنوز غیر از ما ۱۲ نفر کسی در آن اتاق نبود، یک پتو زیر پایم انداخته بودم پنبه‌های داخل آن تکه تکه بود مثل قلوه سنگ که زیر کمر با حرکات ناموزونی می‌چرخیدند و پهلوها را ماساژ می‌دادند، به ناچار یک پتوی دیگر هم روی آن انداختم اما باز هم ماساژ به راه بود!

تازه به خواب رفته بودم که  با صدای برادران عراقی  بیدار شدم اتاق لو رفته بود و افرادی در تاریکی می‌آمدند و  به دنبال جای خواب بودند! چشمان گرم شده بود که یک عراقی صدایم کرد و با حرکات دست به من فهماندکه کمی جابحا شوم تا کنارم بخوابد، در دلم گفتم: بی انصاف تازه داشتم خواب می‌رفتم. برادر عراقی جایی برای خودش درست کرد اما بعد از مدتی بلند شد رفت و من دیگر از خستگی زیاد به خواب رفته بودم. ناگهان با یک ضربه سنگین به شکمم از خواب پریدم، بله یک برادر عراقی عظیم الجثه کنارم خواب بود و هر از چندگاهی با دستان سنگینش مرا مورد لطف قرار می‌داد!

نگاهی به ساعت موبایلم انداختم ساعت ۳ نیمه شب بود، برادر عراقی تقریبا تمام جای مرا گرفته بود به ناچار بلند شدم  و به سمت حرم مطهر به راه افتادم ، هوا سرد بود و من فقط یک دشداشه و عبا به تن داشتم. یک زیارت تاریخی ، همراه با لرزش بدن و قلب انجام دادم. قرار ما ساعت ۸ صبح بود تا به سمت منطقه الدوره در نزدیکی شهر مسیّب برویم و از آنجا مسیر ۵۵ کیلومتری تا کربلا راپیاده طی کنیم.

پایان قسمت پنجم

 

رضا کشمیری