داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات
  • ۲۹ تیر ۹۷، ۲۳:۴۳ - سیّد محمّد جعاوله
    سلام

۲۱ مطلب با موضوع «سفرنامه اربعین» ثبت شده است

 

کودک بود اما عاشق


یک ساعت مانده بود به  اذان ظهر؛ تیغه آفتاب، تیزی گرمای خود را به فرق سرم می‌کوبید . فقط صدای راه رفتن به گوش می‌رسید، صدای کفش‌های مختلف ، صدای خش خش برخورد کف دمپایی‌ با سنگ ریزه‌‌ها ، صدای تق تق برخورد عصا به آسفالت، گاهی صدای عصای چوبی و گاهی صدای عصای آلمینیومی، صدای تلق تلوق گاری‌های مسافربر و البته بعضی بدون صدا راه می‌رفتند، پوست کف پا که صدا ندارد!

 با همراهیان قرار گذاشتیم عمود ۹۵۰ منتظر همدیگر باشیم، هنوز نیم ساعت نگذشته بود که پسر بچه‌ای حدود ۶ساله دیدم که نانی نازک و داغ در دستش دارد و با عجله به سمت من می‌آید، بخار نان رقص کنان  به هوا می‌رفت و پسرک نان را هی دست به دست می‌کرد تا داغی نان پوست نازک دستش را نسوزاند. به من که رسید با گفتن هلابیک هلابیک نان را به دست من داد، نان داغ بود، دستم سوخت، به ناچار نان  را روی عبایم گذاشتم و دستی به سر پسرک کشیدم.

نمی‌دانستم چه نانی است! سفید و نازک، خیلی نازک به دنبال پسرک رفتم. پسرک رفت پیش یک خانم که روی زمین نشسته بود و یک پایش را دراز کرده بود و پای دیگرش جمع شده ،همه‌اش زیر چادر زیر آفتاب داغ ، یک خانم با چهره‌ای نقاب زده بود که فقط چشمانش در نور آفتاب برق می‌زد، مادر یا مادربزرگ این بچه بود نمی‌دانم! اما وجناتش به مادربزرگ می‌خورد.هیچ بساطی نداشت جز یک در قابلمه مسی بزرگ که قطرش تقریبا یک متر بود و یک کپسول گاز پیک نیک  کوچک که شلنگی به آن وصل بود و به زیر در قابلمه می‌رسید و یک شعله بزرگ گاز هم در زیر در قابلمه روشن بود.


مطالب بیشتر:

عاشقانه‌های اربعینی(۲)

عاشقانه‌های اربعینی(۳)

عاشقانه‌های اربعینی(۴)

رضا کشمیری

بعد از ظهر بود که کوله پشتی مهدی را پشتش انداختم و به راه افتادیم. تعدادی عمود را که پشت سر گذاشتیم، جوانی با محاسنی تازه روییده شده، پای لاغر کودکی ۵-۶ساله را با روغن چرب می‌کرد و مهربانانه ماساژ می‌داد. با هر مالشی کودک چهره‌اش را درهم می‌کشید، گونه‌هایی سرخ و خاکی داشت. صورت مظلومانه‌اش قرمز نبود، سیلی نخورده بود! تازه یک نفر با محبت پاهایش را ماساژ می‌داد. بچه‌های امام حسین علیه السلام وقتی با پاهای زخمی و آبله زده لحظه‌ای طاقتشان تمام می‌شد و از قافله جا می‌ماندند با سیلی و تازیانه به ناچار دوباره پا بر این زمین خشن می‌گذاشتند و تن نحیف خود را به جلو می‌کشاندند. امان از دل زینب، چه خون شد دل زینب.

در کنار آن جوان که پای یک کودک را چرب می‌کرد، دو کودک پاهای یک جوان را از زانو به پایین ماساژ می‌دادند. در مسیر شام حتما کودکان آرزو داشتند بتوانند لحظه‌ای کف پای خسته عمه را ماساژ دهند. عمه از همه خسته‌تر بود، هی به دنبال آنها به عقب برمی‌گشت و کودکان را بغل می‌کرد تا تازیانه نخورند. خودش تازیانه می‌خورد و دم بر نمی‌آورد. امان از دل زینب .

چهار سال پیش در همین نزدیکی شهر مسیّب به گروهی از نوجوانان و جوانان برخوردیم که پای زائران را با صابون می‌شستند، ماساژ می‌دادند و بعد با حوصله خشک می‌کردند. یکی از آنها دست مرا گرفت و گفت: شیخنا تفضّل. مرا کشاند و برد، روی صندلی نشستم و شلورم را تا زانو بالا کشیدم. خواستم جورابم را دربیاورم، نگذاشت. خودش جوراب را از پایم درآورد و گلوله کرد کنار صندلی! اشک در چشمانم حدقه زده بود، دست روی شانه استخوانی نوجوان ۱۶-۱۷ ساله‌ای که پایم را می‌شست گذاشتم و گفتم: حبیبی شکرا ، رحم الله والدیک. بغض گلویم را فشار می‌داد، نمی‌توانستم به چهره‌اش نگاه کنم. چشمانی درشت و چهره‌ای زیبا داشت، خیلی برایم سخت بود که کسی این‌طور پاهای کثیفم را با صابون بشوید. چند بار پایم را کشیدم و گفتم: لازم نیست ، ممنون. سرش را بالا کرد و لبخند زیبایی زد، چشمان او هم تر بود. با دقت و ظرافت خاصی پایم را شست و بعد شروع به ماساژ دادن کرد. خستگی از پاهایم بیرون رفته بود اما خستگی پاهای اسرای شام در ذهنم خلجان می‌کرد.

دست گذاشتم روی شانه پسرک و فشار دادم، گفتم: تو رو خدا بس کن. طاقت نداشتم، باورش برایم سخت بود چطور این‌قدر با اشتیاق و حوصله پای زائران را ماساژ می‌دهند؟! شال مشکی‌ام را از زیر عینک روی چشمم گذاشتم و به گریه افتادم. پسرک ول کن هم نبود، خوب که پاهایم را خشک کرد، سرش را بالا گرفت حال مرا که دید، اشکش که آماده جاری شدن بود به گونه‌ی سرخ و سفیدش غلطید و لغزید تا روی گودال چانه‌اش. خم شد پای مرا بوسید، و جوراب‌هایم را برداشت که به پایم کند. تنم لرزید ، دیگر طاقت نیاوردم بلند شدم و با گریه صورتش را بوسیدم و روی یک صندلی دیگر نشستم و جورابم را به پا کردم. حال محسن بهتر از من نبود، پای او را یک کودک ۷-۸ساله شست و ماساژ داد و با حوصله خشک کرد. چشم بر افق دوخته بودم، گرد و خاک پای زائران در هوا می‌رقصید و افق را تیره‌تر نشان می‌داد.


مطالعه بیشتر:

عاشقانه‌های اربعینی (۱)

عاشقانه‌های اربعینی(۲)

عاشقانه‌های اربعینی(۳)

 

رضا کشمیری

 

۳- دعوای شدید

 

نزدیک ساعت ۹شب بود که دو جوان عراقی با آستین‌های ورمالیده و شال سبز به کمر بسته، جلویم را گرفتند و گفتند: شیخنا تفضّل، بیت موجود، تستریح ،حمامات موجود. خیلی اصرار کردند، دست مرا گرفته بودند و می‌کشیدند،به ناچار به دنبال آنها راه افتادیم. دو برادر بودند که برادر بزرگتر ریش پرپشتی داشت و چشمانی ریز و هیکلی درشت، دست مرا گرفته بود و ول نمی‌کرد. برادر کوچکتر هنوز ریش کاملی نداشت اما چهارشانه و ورزشکاری به نظر می‌رسید.

ار لابه لای موکب‌ها یکی پس از دیگری رد شدیم تا به انتهای کوچه‌ای رسیدم و وارد خانه‌ای بزرگ شدیم.بلافاصله برای ما سفره‌ای پهن کردند که فقط ما ۴نفر مهمان آن بودیم، خانه بزرگ بود اما ظاهرا نتوانسته بودند زائری دیگر پیدا کنند. مرد میانسالی با گشاده رویی به ما خوش‌آمد ‌گفت و به سرعت بیرون رفت. هنوز غذا را تمام نکرده بودیم که سرو صدای دعوای شدیدی از حیاط خانه به گوشمان خورد.

هر چه می‌گذشت دعوا شدیدتر می‌شد، داد و فریاد آنها مرا به وحشت انداخته بود. پیش خودم گفتم: عراقی‌ها به روحانی خیلی احترام می‌کنند ، بروم کنارشان شاید دست از دعوا بردارند.

بلند شدم و با ترس و لرز بیرون رفتم دیدم دو مرد میانسال با لباس‌های شیک مثل ببر به هم غرّش می‌کنند. انگار هر که صدای غرش او شدیدتر باشد، پیروز میدان است ، یقه‌های هم را گرفته بودند و فقط فریاد می‌کشیدند. صاحب‌خانه بود با یک مرد متشخّص دیگر!

صاحب‌خانه  با موهایی یکی در میان سفید و چهره‌ای آفتاب سوخته و دستانی زبر و خشن یقه مرد دیگر را گرفته بود و تکانش می‌داد، جلو رفتم و دستانش را گرفتم و با اشاره پرسیدم چه شده است؟ چرا دعوا می‌کنید؟ آنها با دیدن من و لباس روحانیت احترام کردند و از هم جدا شدند اما باز هم با صدای بلند حرف می‌زدند.

با لهجه محلی و قبیله‌ای داد و فریاد می‌کردند، هر چه دقت کردم و به ذهنم فشار آوردم معنای جملات آنها را نفهمیدم! طرف دیگر دعوا، مردی با دشداشه عربی مشکی و برّاق بود که موهایی ژل زده و شانه کرده داشت ، بوی عطرش به تندی فلفل بود چشمانم را سوزاند. با دو نفر همراه بود که آن دو نفر آرامترش کردند.

بالاخره صاحب‌خانه مقتدرانه آنها را از خانه‌اش بیرون کرد اما صدای آنها از پشت در آرامتر و با لحنی شبیه التماس به گوش می‌رسید. ول کن هم نبودند ،اول خواستم به  کنار صاحبخانه بروم  که جرأت نکردم ، خیلی عصبانی بود، رفتم کنار پسر کوچکتر پرسیدم: اگر مشکلی پیش آمده بگوید شاید کمکی از دستم بربیاید؟! بعد از چند بار کلنجار رفتن ماجرا را فهمیدم.


مطالعه بیشتر:

عاشقانه‌های اربعینی (۱)

عاشقانه‌های اربعینی(۲)

عاشقانه‌های اربعینی(۴)

رضا کشمیری

 ۲- ماساژور چاق  

 در مسیر کاظمین به کربلا  عمامه سفید از دور هم تو چشم بود، از هر موکبی که رد می‌شدیم، صدای شیخنا شیخنا تفضّل ، هلابیکم یا شیخ! به گوش می‌رسید. خیلی کم در این مسیر طلبه دیده می‌شد، مثل گاو پیشونی سفید شده بودم،  تازه پیاده‌روی را شروع کرده بودیم. پیرمردی عصا زنان به سمت ما آمد و شیخنایی گفت و من را در بغل گرفت و خوش‌آمد گفت و تقریبا به زور به موکبش برد که ماساژ دهد. هر چه گفتم خوبم، ماساژ لازم نیست به خرجش نرفت که نرفت.

کوله پشتی را پایین گذاشتم و دشداشه مشکی‌ام را مرتب کردم، پیرمرد با لبخند و اشاره دست گفت: عمامه‌ات را بردار و بخواب. و با دست به تشک پاره پوره‌ای اشاره کرد. دوست من بدون مقدمه عمامه مرا برداشت و من را روی تشک خواباند آن هم تقریبا به زور! خود را به سرنوشت سپردم! اول فکر کردم با دستگاه‌های کوچک برقی ماساژ می‌دهد اما زهی خیال باطل!

پیرمرد چاق بود و خودش پا درد داشت و به کمک عصا راه می‌رفت و به عبارت دیگر خودش ماساژ لازم تر بود اما پاچه‌های شلوارش را بالا کشید و دشداشه مشکی گشادش را با یک دست روی سینه‌اش جمع کرد، یاد کارگرهای کاهگل لگد کن در شهرمان افتادم که پاچه ها ورمالیده و با نیروی کامل، کاه را با گل مخلوط می‌کردند. به دوستم گفتم: این پیرمرد چیه مرا با چی می‌خواهد قاطی کند من پوست و استخوانم و اندکی ماهیچه !

مطالعه بیشتر:

عاشقانه‌های اربعینی (۱)

عاشقانه‌های اربعینی(۳)

عاشقانه‌های اربعینی(۴)


رضا کشمیری

با سلام خدمت همه وبلاگ نویسان و نویسندگان محترم

تقاضا دارم هر خاطره‌ای که خودتان یا دوستانتان از پیاده‌روی اربعین دارید برای ما ارسال کنید

تا در این وبلاگ به نام خودتان منتشر شود.

متن کامل و بازنویسی شده سفرنامه اربعین(عاشقانه‌های اربعینی) را در لینک زیر قرار دادم .


سفرنامه اربعین (عاشقانه‌های اربعینی)


امید است از نظرات و انتقادات دوستان استفاده کنیم

با تشکر

موفق باشید


                                                   

رضا کشمیری

 

قسمت ۱۶ :  شلوغی دستشویی‌ها

 

مهران امروز با مهران ده روز قبل هیچ فرقی نکرده بود همان تصویر زیبای شلوغی نیمه شب هنگام رفت، در هنگام برگشت هم چشمانم را نوازش می‌داد. سوار خط واحد شدیم و به پارکنیگی که ماشین‌ها را پارک کرده بودیم، رفتیم.

حوالی ساعت ۸شب سوار ماشین‌ها شدیم و به سمت قم حرکت کردیم، هنوز نماز مغرب و عشا را نخوانده بودیم، از مهران که خارج شدیم در یک استراحتگاه بزرگ که به نظر تازه ساز می‌آمد توقف کردیم برای نماز و شام؛

امسال تعداد استراحتگاه‌ها و موکب‌های ایرانی خیلی بیشتر شده بود، چهار سال پیش که امکانات خیلی کمتر بود با ماشین خودم به همراه دو تن از دوستان در حال برگشت به قم بودیم، نیمه شب بود و سوز سردی می‌آمد، برای دستشویی رفتن و اقامه نمار در کنار مسجدی کوچک ماشین را پارک کردم. جای پارک به سختی پیدا می‌شد، میخواستم به دستشویی بروم که صف طولانی آن مرا به خویشتن‌داری بیشتر مجبور کرد، بنابراین وضو گرفتم و عبایم را دور خودم پیچیدم و همین که می‌خواستم وارد مسجد بشوم یک جوان لاغر اندام جلویم را گرفت و گفت: حاج‌آقا سوال شرعی دارم میشه یک لحظه وقت بدهید؟

گفتم: بله بله در خدمتم! مرا به کناری کشاند و آهسته و شکسته گفت: حاج‌آقا ما خیلی عجله داشتیم و دستشویی‌ها هم اینقدر شلوغه ! و هوا هم که سرده!

کمی سکوت کرد و با خجالتی نهفته در چهره‌اش دوباره به سخن آمد: نتونستم خودم را کنترل کنم و شلوارم را خیس کردم حالا چکار کنم؟ هوا سرده آب هم خیلی یخه ، شلوغ هم که هست! وقت نماز مغرب هم که داره می‌گذره چکار کنم!؟ میشه نماز نخونم و بعداَ قضا کنم؟

من همین طور که دستان یخ‌زده‌ام را به هم میمالیدم تا شاید کمی آرام شود به او گفتم: نماز که نمیشه نخوند، در هر شرایطی نباید نماز را ترک کرد، شما اول شلوارت را عوض کن و با آب کمی هم می‌توانی خودت را پاک کنی. آب نداری؟

جوان بینی سرماخورده‌اش را با آستین پاک کرد و گفت: حاج‌آقا من غیر از این شلوار هیچی دیگه ندارم اصلا بدون کوله پشتی و لباس آمدم کربلا! آب هم ندارم!

گفتم: اگر میتونی از دوست‌هایت بگیر و اگر واقعاَ راهی برای شستن خودت نداری با همین حالت باید نماز بخونی و بعداَ هم میخای خیالت راحت باشه قضایش را هم بخوان. ان شاءالله خدا قبول می‌کنه برای من هم دعا کن التماس دعا. جوان با لبخند تلخی خداحافظی کرد و رفت.

امسال شرایط و امکانات جاده‌ها بسیار بهتر شده بود ولی ما همه خسته بودیم ماشین ما دو راننده داشت من و آقامحمدعلی برادر شهید آفرند به همراه بی بی و بابا، مقداری رانندگی کردیم اما خیلی خسته بودیم و خوابمان می‌آمد. به ناچار کنار یک پلیس راه مقداری استراحت کردیم و داخل ماشین خوابیدم، ساعت ۲نیمه شب بود کمی خواب رفتم اما سردی گزنده هوا بیدارم کرد و پشت فرمان نشستم و تا نماز صبح رانندگی کردم و بعد من خوابیدم و آقا محمدعلی ادامه راه را تا قم یک کله آمد.

قم همان حال و هوای ده روز پیش را داشت کمی تا قسمتی ابری ؛ ابرهای سفید پشمالو در آسمان اما بی‌بخار!.

رضا کشمیری

قسمت ۱۵: سفره‌ای میان جاده

 

صبح روز چهارشنبه بود که به سمت مهران حرکت کردیم، راننده از کوچه پس کوچه‌ها و جاده‌های فرعی حرکت می‌کرد. یک از مسیرهای عبوری ما کنار شاخه‌ای از رود فرات بود که زباله‌های تر و خشک در سرتاسر مسیر خودنمایی می‌کردند و مگس‌ها و حیوانات موذی در این بهشت خودشان جشن گرفته بودند. بوی تند زباله هر از گاهی بینی سرنشینان ماشین را نوازش می‌داد.

بعد از ۲ ساعت که داخل خیابان‌های فرعی کربلا دور می‌زدیم، تازه به جاده اصلی کربلا به مهران رسیدیم. یک روز مانده به اربعین بود و مسیر اصلی منتهی به کربلا را برای زائرین یک طرفه کرده بودند. زائرینی که قصد بازگشت داشتند باید به سمت نجف می‌رفتند و از آنجا به حله و سپس به سمت بدره و در آخر به مهران می‌رسیدند.

ماشین ما طبق حالت عادی باید ظهر به مهران می‌رسید اما نزدیک اذان مغرب رسیدیم. در ماشین که بطور فشرده کنار هم نشسته بودیم، یکی از دوستان خاطره‌ای از سال گذشته تعریف کرد:

سال گذشته در مسیر برگشتن به مهران ، سوار یک اتوبوس عراقی بودم که نزدیک یک روستا ناگهان حدود ۲۰ نفر جوان و نوجوان عراقی آمدند وسط جاده را مسدود کردند. بلافاصله یک گلیم فرش بزرگ همان وسط جاده پهن کردند، راننده فرصت نکرده بود که به کنار جاده برود و به درستی ماشین را پارک کند، همان وسط جاده اصلی ترمز گرفته بود و ماشین را خاموش کرد!

یکی از مسافرین فریاد زد: ناهار ناهار پیاده شوید ناهار بخورید!  یکی دیگر با صدای بلند و همراه تعجب  گفت: وسط جاده! خطرناکه! راننده داره چکار می‌کنه!  دیگری گفت: ای بابا دلت خوشه راننده پیاده شده! رفته سر سفره ! معلوم میشه اینجا هرکی به هر کیه، شیر تو شیره!

 ظاهراَ چاره‌ای نبود همه پیاده شدیم، من پشت اتوبوس رفتم نگاهی کردم که ببینم دیگر ماشین‌ها چکار می‌کنند. دیدم دو نفر از همان جوانان با چوبی بلند به دست و چفیه به دور سر بسته ماشین‌ها را به مسیر خاکی کنار جاده هدایت می‌کنند، البته مسیری که همان موقع به زور لاستیک ماشین‌ها درست شده بود!

جالب اینجا بود که هیچ ماشین دیگری به این کار اعتراضی نمی‌کرد و همه با آرامش در مسیر انحرافی خود ساخته عبور می‌کردند. نه صدای بوقی می‌آمد و نه صدای اعتراض و فریادی!

سفره یکبار مصرف بزرگی روی گلیم فرش پهن کردند و غذای خوشمزه‌ای پخش کردند، همه با آرامش و بدون دغدغه و اضطراب مشغول خوردن بودند؛ خبری هم از نیروی پلیس نبود و هیچ اضطرابی ناشی از جریمه شدن در چهره راننده دیده نمی‌شد!  در یک کلام شیر تو شیر بود.

با این خاطره همه دوستان خندیدند، خنده‌ای همراه با تعجب ؛ به مرز مهران که رسیدیم همه جمعیت در حال خارج شدن از مرز بودند و هیچ زائری به سمت کربلا نمی‌رفت. خیلی تعجب کردم سال‌های گذشته یکی دو روز مانده به اربعین از همیشه شلوغ‌تر بود و مرزداران مجبور می‌شدند مرز را باز کنند تا جمعیت به سمت کربلا بروند.

از یکی از سربازها پرسیدم: جریان چیست؟ هیچ کس به سمت کربلا نمی‌رود؟ گفت: نمی‌دانم حاج‌آقا! ولی فکر کنم خود مردم سفرشان را مدیریت کردند و فقط هر کس که ویزا داشته می‌تونسته به مرز نزدیک بشه و اصلا قبل از مهران جلوی افراد بدون ویزا را می‌گرفتند!

رضا کشمیری

 

قسمت ۱۴: انگشتر نطلبیده!

 

بعد از ساعتی استراحت به خانه ابوهبه رفتیم تا شب را در همان‌جای قبلی اتراق کنیم. بعد از نماز مغرب و خوردن شام به سمت حرم راه افتادم، هنوز یک و نیم کیلومتر تا حرم فاصله بود اما ازدحام به نحوی بود که با هر بار جابجا کردن پا، به افراد کناریم برخورد می‌کردم و تن به تن با زائران جلو می‌رفتم نوک کفشم به ته کفش افراد جلو می‌خورد و من هر بار یک عفواَ غلیظ می‌گفتم و راه را ادامه می‌دادم.

وارد بین الحرمین که شدم نزدیک پل جدید روبروی صفحه نمایش بزرگ ، یک جوانی جلویم را گرفت و سوال شرعی داشت. دستش را گرفتم و به زحمت جمعیت را شکافتم و از مسیر رفت و آمد کنار رفتم ، جوان پرسید: حاج آقا من در شلوغی داخل حرم در بین جمعیت یک انگشتر توی دستم افتاد! نمی‌دانم مال کیست چه کار کنم؟.  من که در فشار جمعیت چند بار تا مرز افتادن پیش رفته بودم با لبخند در جوابش گفتم: باید صاحبش را پیدا کنی، اما اینجا با این شلوغی بهترین و راحت‌ترین کار این است که به خادم‌ها بدهی یا به دفتر اشیاء گمشده بسپاری.

جوان دستش را به زحمت از لابه لای بدن‌ها بیرون کشید و موهای خود را مرتب کرد و لبخند ملیحی زد و گفت : ممنون. رفت و بین بدن‌ها گم شد! 

کمی جلوتر که رفتم ناگهان پیرمردی قد خمیده با لباسی کهنه و شالی سفید به کمر بسته جلویم را گرفت و با ناراحتی و عصبانیّت گفت : تقصیر شما آخوندها است این چه وضعیه! فلان فلان شده‌ها فقط بلد هستید مردم را نصیحت کنید و بالای منبرها حرف مفت بزنید! و همزمان که داد و فریاد می‌کرد چند فحش خیلی بد هم داد. در فشار جمعیت بودم امکان ایستادن نبود اما بقیه مردم که دیدند پیرمرد خیلی ناراحت است کمی صبر کردند تا من با پیرمرد حرف بزنم. پرسیدم : حاج آقا مشکلی پیش آمده چطور شده؟ اگر کاری از دست من بر بیاد انجام می‌دهم.

پیرمرد با اضطراب و لرزش دستان پینه بسته‌اش گفت: زنم زنم پیرزنی گم شده نمی‌دونم کجاست؟ خدا چه کار کنم، پیرزن راه هم نمی‌تونه بره دستش را من می‌گرفتم! فلان فلان شده‌ها تقصیر آخوندهاست! حالا چه کار کنم؟

مانده بودم چه جوابی بدهم در این فشار بدن‌ها  نمی‌توانستم بیشتر از این یک جا بمانم ، به او گفتم: حاج آقا ناراحت نباش ان شاءالله پیدا میشه ، شما برو دفتر گمشدکان اسمش را بگو آنها صدا می‌کنند حتما پیدا میشه ناراحت نباش.

پیرمرد دیگر منتظر حرف من نماند در لابه لای قدم‌های جمعیت به جلو کشیده شد و من هم عبای نازک قهوه‌ای‌ام را دور دشداشه مشکی پیچاندم و بین بدن‌های فشرده به هم، بی اختیار به حرکت درآمدم.

به بی بی گفته بودم امشب خیلی شلوغ است بهتر است شما از همین داخل خانه زیارت کنید. اما بی بی دلش راضی نمی‌شد ، شب آخر بود ، می‌گفت : شاید دیگه قسمت نشه، مگر من چقدر دیگه زنده‌ام حیفه! اصرار من فایده نداشت گفتم : پس با هم میریم تا هر جا که شده جلو میریم اگه دیدیم خیلی فشار است شما در موکبی بنشینید تا من برم و برگردم.

بی بی گفت: بله اگر خیلی فشار باشه ، بنا باشه به نامحرم برخورد کنم اصلا جلوتر نمیام، چرا آدم به خاطر یک کار مستحب مرتکب یک حرام بشه؟.  بخاطر همین فشار جمعیت، بی بی در یک موکبی ماندند و من رفتم. بعد از یک ساعت به خانه ابوهبه برگشتیم و قرار شد یک ون فردا صبح ساعت ۸ ما را به مهران برساند.
رضا کشمیری

قسمت ۱۳ : سید جاسم و سیگارهای بی ضرر!!

راه را گم کرده بودیم بالاخره نزدیک ظهر بود که سید جاسم با ماشین به دنبال ما آمد و خانم‌ها را سوار کرد و مردها پیاده به دنبال ماشین رفتیم تا به خانه سید رسیدیم. سید جاسم مردی ۵۰ ساله بود، اغلب  موهای سر و صورت سفید شده بود و چهره‌اش شکسته شده بود، خطوط روی پیشانی اش نشانی از رنج و سختی طاقت فرسا داشت. روزی سه بسته سیگار می‌کشید و معتقد بود سیگار ضرر ندارد و دلیل می‌آورد که همه در عراق سیگار می‌کشند از بچه ۱۲ ساله تا پیرمرد ۱۰۰ساله و همه سالم و سرحال هستند!

چندین بار به او گفتم سیگار ضرر دارد، تدخین مضرّ و ممنوع! او هم هر بار با لبخند ملیحی که چهره تکیده‌اش را زیباتر می‌کرد جواب می‌داد: لا مشکل فی الصحه!؛ همین تابستان امسال بود که سید جاسم به همراه همسرش به قم آمدند و یک وعده شام آنها را دعوت کردم. در منزل ما به شوخی همراه با جدی گفت: اگر یک نخ سیگار بکشی من در عراق برایت زن می‌گیرم! گفتم: من زن دارم! زوجه موجود!

سید با لبخند عجیبی اصرار می‌کرد و من وسوسه شدم و یک پک از سیگار زدم که به سرفه افتادم. به او گفتم: اگر زنم بفهمد سیگار کشیدم پخ پخ ام می‌کند! و با حرکات دست ذبح کردن را نشانش دادم. سید می‌خندید و با حرص عجیبی سیگارش را می‌مکید و دودش را به هوا می‌فرستاد. امروز هم تا مرا دید در بغل گرفت و گفت : زوجه پخ پخ! گفتم : زوجه ماکو؛ تدخین لا مشکل!

سید جاسم در جوانی درس طلبگی خوانده بود و یکبار هم معمّم شده بود، اما به دلایلی موفق نشده بود که درس را ادامه دهد. در دوران صدام خانواده او را مثل بسیاری از شیعیان عراق، خیلی اذیت می‌کردند و آنها را مجبور می‌کردند که به جنگ با ایران بیایند. در اتاق روی مبل نشسته بودیم که سید سیگار دیگری روشن کرد و ادامه جریان زندگی‌اش را این‌گونه روایت کرد: اکثر اقوام من در دوران صدام به دست بعثی‌های ملعون شهید شدند چون حاضر نشدند به جنگ با ایران بیایند! ؛ همان طور که چهره‌اش را درهم کشیده بود بغض گلویش را فرو برد و ادامه داد: نیروهای بعثی  دو برادر و شوهر خواهر و بچه‌هایشان را به طرز فجیعی به شهادت رسانده‌اند.

سید از دست نیروهای بعثی جان سالم به در برده بود و به خاطر این که بتواند بچه‌های برادرها و خواهرش را بزرگ کند و زندگی خودش و آنها را سر و سامانی بدهد مجبور شده درس طلبگی را رها کند و به تحصیل در رشته مهندسی ساختمان بپردازد و الان به عنوان مهندس ساختمان زبردستی در پروژه‌های کربلا مشارکت دارد و زندگی همه اقوام خود را سر و سامان داده است.

رضا کشمیری

 قسمت ۱۲ : گاوهای باد شده با تلمبه برقی!

آن شب را زود خوابیدم و صبح زود قبل از اذان صبح بیدار شدم، اتاق سالن گونه آنجا پر شده بود به ناچار جای خودم را مرتّب کردم و همان جا به نماز ایستادم. دوستان دیگر یکی پس از دیگری بیدار شدند و نماز صبح را به جماعت اقامه کردیم. بعد صبحانه را خورده و حرکت را آغاز کردیم.

قرار بعدی ما عمود ۲۰۰ بود، نور خورشید تازه از افق بالاتر آمده بود و به سوی چشمان من تیر می‌کشید، به ناچار پلک‌هایم را نیمه باز کردم. با چشمان نیمه باز دقتم بیشتر شده بود ، یک ردیف گاو سر بریده سمت چپم توجه‌ام را جلب کرد. حدود ۶ گاو بزرگ و چاق، هر کدام شبیه یک گلوله با چهارتا دست و پا بود، چگونه آنها را با تلمبه  باد کرده بودند؟ حتما خیلی خسته کننده بوده! صدای یک موتور برق رشته‌ی افکار مرا پاره کرد و تعجب مرا فرونشاند.

با دستگاه تلمبه بادی که با گازوئیل کار می‌کرد گاوها را باد کرده بودند تا به سرعت کباب آنها آماده پذیرایی از زائران شده باشد. برایم جالب بود که از همان ساعات اولیه صبح کباب موکب‌ها آماده بود و با اصرار به زائرین داده می‌شد.

قبل از ظهر به خانه ابوهبه که روبروی عمود ۱۲ بود رسیدیم، خیلی اصرار کرد که ظهر همان‌جا بمانیم اما سید جاسم دوست دیگر عراقی‌مان برای ظهر دعوت کرده بود. روبروی خانه ابوهبه کوچه‌ای قرار داشت که به نظر شلوغ تر از کوچه‌های دیگر بود و خانه سید جاسم انتهای همین کوچه قرار داشت. داخل کوچه که شدیم ، موتورهای سه چرخ زیادی دیدم که مسافران و زائران را سوار می‌کردند و از کوچه پس کوچه‌های کنار مسیر پیاده‌روی به سمت گاراژ می‌بردند. حدود ۲۰ کیلومتری کربلا جاده اصلی از دو طرف بسته شده بود و هر کس که می‌خواست از کربلا به سمت کاظمین برود باید این راه را پیاده رود یا سوار همین موتور ها شود و از راه‌های فرعی به سمت گاراژ برود.

 یکی از دوستان که قبلا خانه سید جاسم آمده بود راهنمای ما بود اما او هم گیج شده بود و راه را اشتباهی رفت، موتورها با سرعت از کنار ما رد می‌شدند و گرد و خاک غلیظی را روانه سر و صورت ما می‌کردند. راننده موتورها خودشان با چفیه یا شال سر و صورت خود را بسته بودند و فقط چشمان اشکی آنها در زیر نور آفتاب برق می‌زد.

این قسمت ادامه دارد...

رضا کشمیری