داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات
  • ۲۹ تیر ۹۷، ۲۳:۴۳ - سیّد محمّد جعاوله
    سلام

در قدیم یک فردی بود در همدان به نام اصغر آواره،

اصغر آقا کارش مطربی بود و در عروسیها و مجالس بزرگان شهر مجلس گرم کنی میکرد و اینقدر کارش درست  بود که همه شهر او را میشناختند....

و چون کسی را نداشت و بی‌کس بود بهش می گفتند اصغر آواره!

انقلاب که شد وضع کارش کساد شد و دیگه کارش این شده بود می‌رفت در اتوبوس برای مردم میزد و میخوند و شبها میرفت در بهزیستی میخوابید.

تا اینجا داستان را داشته باشید!

در آن زمان یک فرد متدین و مومن در همدان به نام "آیت الله نجفی" از دنیا میره و وصیت کرده بوده اگر من فوت کردم از حاج آقا حسینی پناه که فردی وارسته و گریه کن و خادم حضرت اباعبدالله الحسین (ع) و از شاگردان خوب مرحوم حاج علی همدانی است بخواهید قبول زحمت کنند نماز میت من را بخوانند.

خلاصه از دنیا رفت و چند هزار نفر اومدند برای تشیبع جنازه اون در قبرستان باغ بهشت همدان و مردم رفتند دنبال حاج آقا حسینی پناه که حالا دیگه پیرمرد شده بود و آوردنش برای خواندن نماز میت...

حاج آقا حسینی پناه وقتی رسید گفت تا شما کارها رو آماده کنید من برم سر قبر استادم حاج مولا حسین همدانی فاتحه ای بخوانم و برگردم.

وقتی به سر مزار استادش رسید در حین خواندن فاتحه چشمش به تابوتی خورد که چهار کارگر شهرداری زیر آن را گرفته و به سمت غسالخانه می‌بردند!  کنجکاو شد و به سمت آنها رفت...

پرسید این جنازه کیه که اینقدر غریبانه در حال تدفین آن هستید؟ یکی از کارگران گفت این اصغر آواره است! تا اسم او را شنید فریادی از سر تاسف زد و گریست. مردم تا این صحنه را دیدند به طرف آنها آمدند و جویای اخبار و حال حاجی شدند و پرسیدند چه شد که شما برای این فرد اینطور ناله کردید؟

حاجی گفت: مردم این فرد را میشناسید؟

همه گفتند: نه! مگه کیه این؟

حاجی گفت: این همون اصغر آواره است.

مردم گفتند: اون که آدم خوبی نبود شما از کجا میشناسیدش؟

و حاجی شروع کرد به بیان یک خاطره قدیمی...گفت: سالها قبل از همدان عازم شهر قم بودم و آن زمانها تنها یک اتوبوس فقط به آن شهر میرفت.سوار اتوبوس که شدم دیدم.... وای اصغر آواره با وسیله موسیقیش وارد شد. ترسیدم و گفتم: یا امام حسین (ع)، اگه این مرد بخواهد در این اتوبوس بنوازد و من ساکت باشم حرمت لباسم از بین میرود ، اگر هم اعتراض کنم مردم که تو اتوبوس نشستند شاید بدشان بیاد که چرا من نمیذارم شاد باشند و اگر هم پیاده شوم به کارم در قم نخواهم رسید... چه کنم؟ خلاصه از خجالت سرم را به پایین انداختم.

اصغر آواره سوار شد و آماده نواختن بود که ناگاه چشمش به من افتاد، زود تیمپو رو گذاشت تو گونی و خواست پیاده بشه که مردم بهش اعتراض کردند که داری کجا میری؟ چرا نمیزنی؟

گفت: من در زندگیم همه غلطی کردم اما جلوی اولاد حضرت زهرا (سلام الله علیها) موسیقی ننواختم. خلاصه حرمت نگه داشت و رفت. اونروز تو دلم گفتم: اربابم حسین (ع) برات جبران کنه،

 حالا هم به نظرم همه ما جمع شدیم برای تشییع جنازه اصغر آواره و خدا خواسته حاجی عنایتی بهانه ای بشود برای این امر ...خلاصه با عزت و احترام مراسم شروع شد و خود حاجی آستین بالا زد و غسل و کفنش را انجام و برایش به همراه آن جمعیت نماز خواند.

جنس عجیبی دارد این نمکدان حسین ع

هر چقدر می شکنیم باز نمک میریزد 

رضا کشمیری

 

کودک بود اما عاشق


یک ساعت مانده بود به  اذان ظهر؛ تیغه آفتاب، تیزی گرمای خود را به فرق سرم می‌کوبید . فقط صدای راه رفتن به گوش می‌رسید، صدای کفش‌های مختلف ، صدای خش خش برخورد کف دمپایی‌ با سنگ ریزه‌‌ها ، صدای تق تق برخورد عصا به آسفالت، گاهی صدای عصای چوبی و گاهی صدای عصای آلمینیومی، صدای تلق تلوق گاری‌های مسافربر و البته بعضی بدون صدا راه می‌رفتند، پوست کف پا که صدا ندارد!

 با همراهیان قرار گذاشتیم عمود ۹۵۰ منتظر همدیگر باشیم، هنوز نیم ساعت نگذشته بود که پسر بچه‌ای حدود ۶ساله دیدم که نانی نازک و داغ در دستش دارد و با عجله به سمت من می‌آید، بخار نان رقص کنان  به هوا می‌رفت و پسرک نان را هی دست به دست می‌کرد تا داغی نان پوست نازک دستش را نسوزاند. به من که رسید با گفتن هلابیک هلابیک نان را به دست من داد، نان داغ بود، دستم سوخت، به ناچار نان  را روی عبایم گذاشتم و دستی به سر پسرک کشیدم.

نمی‌دانستم چه نانی است! سفید و نازک، خیلی نازک به دنبال پسرک رفتم. پسرک رفت پیش یک خانم که روی زمین نشسته بود و یک پایش را دراز کرده بود و پای دیگرش جمع شده ،همه‌اش زیر چادر زیر آفتاب داغ ، یک خانم با چهره‌ای نقاب زده بود که فقط چشمانش در نور آفتاب برق می‌زد، مادر یا مادربزرگ این بچه بود نمی‌دانم! اما وجناتش به مادربزرگ می‌خورد.هیچ بساطی نداشت جز یک در قابلمه مسی بزرگ که قطرش تقریبا یک متر بود و یک کپسول گاز پیک نیک  کوچک که شلنگی به آن وصل بود و به زیر در قابلمه می‌رسید و یک شعله بزرگ گاز هم در زیر در قابلمه روشن بود.


مطالب بیشتر:

عاشقانه‌های اربعینی(۲)

عاشقانه‌های اربعینی(۳)

عاشقانه‌های اربعینی(۴)

رضا کشمیری

بسم الله الرحمن الرحیم

صدای خشک گچ سفید روی تخته سیاه، رشته افکار ابراهیم را پاره کرد. معلم ریاضی، معادله دو مجهولی را نوشت و زیرچشمی دانش‌آموزان را پایید. سرفه‌ی خشکی کرد و گفت: ده دقیقه فرصت دارید این معادله را حل کنید، بجنبید. اما ابراهیم سر رشته افکارش را گرفت و رفت. رفت به مغازه کیف و کفش کرامت: خدا کنه این دفعه کیف‌های دست باف مادرم را خوب بخره، کاش این دفعه همه‌ی پول را یکجا بده که کرایه خانه عقب افتاده را بدهیم، یک کلاه گرم و نرم هم برای خودم بخرم.

صدای خشک معلم بلند شد: جمشید بدو بیا پا تخته! بیا معادله را حل کن. جمشید هیکل گنده خود را تکانی داد و شلوار لی تنگش را بالا کشید و با کفش‌های اسپرت سفیدش هوای کنار ابراهیم را شکافت، صدای غیژ غیژ کفش نرمش دل ابراهیم را مالش داد، نگاهش به بند قرمز روی کفش گران قیمت جمشید مکثی کرد و خزید روی دمپایی وصله شده جعفر . فکر و خیالش دوباره پر کشید: چرا جمشید باید کفشی بپوشد که ۲۰برابر قیمت کفش مرا دارد، تازه کفش من که خوبه ! بیچاره جعفر با این دمپایی کهنه و پاره چطور هر روز صبح در این برف و سرما نیم ساعت پیاده توی کوچه‌های گل و شل قیقاج میره و میرسه به مدرسه! با پول کفش جمشید ۱۰۰تا دمپایی نو میشه برای جعفر خرید!

صدای خفه و نم‌زده زنگ مدرسه دوبار ناله می‌کند و خفه می‌شود. بوی دود بخاری نفتی زنگ زده با بوی سیگار معلم ریاضی مخلوط شده و مزه دهان ابراهیم را تلخ کرده است. ابراهیم پا تند می‌کند تا به جعفر برسد، آرام می‌گوید: با همین دمپایی قراضه می‌خای بری خونه!؟  جعفر فش فشی می‌کند و می‌گوید: آره فعلا همینه که هست. بعد با پشت دست آب دماغش را پاک می‌کند و ادامه می‌دهد: بابام گفته آخر هفته! تا حالا صد بار گفته آخر هفته! غم به دل ابراهیم می‌نشیند. خداحافظی سردی می‌کند و دستش را جلو می‌برد. دستان زبر و پوست پوست شده جعفر دلش را مالش می‌دهد.

زمستان بی‌رحمانه سوز سرمای خود را به  سر و صورت ابراهیم  می‌کوباند، گوش‌هایش سرخ و گونه‌هایش نیلی شده بود. به در خانه که رسید با دست‌های کرخت شده کوبه آهنی را گرفت، سرمای آهن به استخوانش رسوخ کرد، با زحمت کوبه را به صدا درآورد. به محض باز شدن در به داخل خانه خزید و دستانش را روی چراغ نفتی گرفت. دود چراغ ،چشمان قرمز شده او را اشکبار کرد. چشمش را بست، کفش‌‌های اسپرت جمشید پشت پلکش رژه می‌رفتند و با پاهای گنده خود  کفش وصله شده اش را له می‌کردند. کفش‌ها چشم غرّه می‌رفتند و با دهان گشادشان قهقهه می‌زدند و دمپایی پاره جعفر را مسخره می‌کردند. بوی تخم مرغ پخته با بوی دود قاطی شد، شعله چراغ نفتی بد می‌سوخت، سرخ کهربایی.

رضا کشمیری


اى ششمین ستاره تابناک امامت و ولایت،

صادق آل محمد (صلى الله علیه و آله و سلّم)

نامت را با افتخار به دل‏‌هاى غریب‌مان مى‏‌سپاریم

تا یادت آرام بخش سینه‏‌هاى بى‏‌تابمان باشد.



شهادت ششمین شمع روشنگر و وصی پیغمبر، تسلیت و تعزیت.

رضا کشمیری

* پیرمردی تنها در یکی از روستاهای آمریکا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش بود که می توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود .

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

"پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم،  چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. 
 
من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.

دوستدار تو پدر".


*طولی نکشید که پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:
 "پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام".*

*ساعت 4 صبح فردا  مأمور اف.بی.آی و افسران پلیس محلی در مزرعه پدر حاضر شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟*

*پسرش پاسخ داد : "پدر! برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که می توانستم از زندان برایت انجام بدهم".*

رضا کشمیری