داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۱۳ دی ۹۶، ۱۲:۲۳ - سکوت محض
    :)

با سلام و عرض ارادت

به نظر شما کدام یک از گزینه‌های زیر برای مقوله داستان‌نویسی مناسب‌تر و اثرگذارتر است؟

                  

                                     ۱- موضوعات جبهه و جنگ

                                     ۲- داستان‌های طنز

                                     ۳- سفرنامه اربعین

                                     ۴- خاطرات تبلیغی روحانیّون


رضا کشمیری

نکات کلاس نویسندگی و داستان نویسی استاد مهدی کردفیروزجایی


۱-کسی که استعداد نداشته باشد خودش را بکشد نویسنده نمی شود و کسی که استعداد داشته باشد خودش رو بکشد شاید نویسنده بشود.


۲-باید هر هفته یک مجموعه داستان و یک رمان و دو تا فیلم ببینید.


۳-اساسا اینها را وقتی بخوانید یا رمان یا فیلم ببینید وقتی سر قواعد می آیید مسائل تئوریک و آموزشی را خیلی راحت تر درک می کنید.


 ۴-کتابهایی که باید خوانده شود:

الف-کتابهای بالینی :


گلستان سعدی. تاریخ بیهقی. سفرنامه ناصر خسرو. تذکره الاولیا عطار نیشابوری. ترجمه نهج البلاغه سید جعفر شهیدی


مهم::در درجه اول گلستان سعدی

 باید با گلستان سعدی ارتباط داشته باشید و این را هر شب یک حکایت از آن را بخوانید و هر پاراگراف را سه بار بنویسید و هر داستان را سه بار بنویسید(حکایتهای کوتاه) هر شب چند صفحه را بخوانید( سه چهار صفحه)

بعد برید سراغ تذکره و بعد سفرنامه ناصر خسرو و بعد تاریخ بیهقی را بخوانید.


۵-با سه متن دینی هم ارتباط تنگاتنگ داشته باشید قرآن ، نهج البلاغه ، صحیفه سجادیه و ترجمه نهج البلاغه سید جعفر شهیدی.


ادامه دارد ...

رضا کشمیری

 

قسمت هفتم: اعجاز اشک بر امام حسین علیه السلام

حمید صبح  روز بعد بدون اینکه جریانش را تعریف کند یک ماشین وانت برداشت و به سرعت پادگان را ترک کرد. همان شب بعد از نماز مغرب و عشا اتفاقاتی که برایش افتاده بود، اینگونه تعریف کرد:

بعد از اینکه کمال را برای آوردن پول آزاد کردند گفتند: ۲۰روز مهلت داری تا مبلغ ۵۰۰هزار تومان برای آزادی این آدم عشایری(بزرگ و صاحب منصب) بیاوری. محل قراری که گذاشته بودند نزدیک نیک‌شهر بود. قرارشان این بود که در این ۲۰روز من را نزد رییس‌شان ببرند، من که رییس قلدر و ظالم آنها را می‌شناختم یقین داشتم که او چون مرا می‌شناسد در همان لحظه اول خواهد کشت. لذا مدت قرار را به یک روز تقلیل دادم و به کمال گفتم: تا زمانی که مرا تحویل نگرفته‌ای پول‌ها را نده.

من در طول روز باقی‌مانده تا زمان قرار، روی آنها کار کردم و در مورد امام خمینی، انقلاب، اسلام و حکومت اسلامی و غیره با آنها صحبت کردم. از سخنان آنها فهمیدم که آدم‌های بدبخت و مستضعفی هستند و از ناچاری و فقر  دست به شرارت می‌زنند. از همین روی راه جدیدی در تأمین امنیت منطقه به ذهنم آمد که این را از رحمت و لطف الهی تصور کردم.

بخاطر اینکه کمال با بچه‌های سپاه آمده بود و اشرار فهمیده بودند ، سر قرار حاضر نشدند و من به مدت سه روز دیگر در دست آنها باقی ماندم و آنها قصد کشتن مرا داشتند اما منتظر تصمیم رییس بودند. این فرصت خوبی بود تا اطلاعات زیادی راجع به عاملین فجایع قتل  و سرقت و شرارت‌های گذشته، نقش پاکستان در آنها ،نقش عراق ، نحوه عمل اشرار ، نحوه مقابله با آنها و غیره را بدست بیاورم.

حمید با شور و هیجانی که در چشمان زیبایش موج می‌زد ادامه ماجرا را اینگونه تعریف کرد:

نمازها و دعاهای من تأثیر زیادی بر روی آنها نهاده بود، به طوری که بارها شعارهای که من بعد از نماز بلند و با صوت زیبا می‌خواندم همراه با من تکرار می ‌کردند. مثل شعارهای (الله اکبر خمینی رهبر) ، (ما همه سرباز توئیم خمینی گوش به فرمان توئیم خمینی) ؛ این روزهای آخر امام را به امام خمینی و حضرت آیه الله خمینی نام می‌بردند و نسبت به امام می‌گفتند: او تقصیری ندارد، او پیرمردی است که دعا و نماز می‌خواند و دین خدا را پیاده می‌کند! تقصیر به گردن انقلابی‌ها و پاسداران است! بعد که من در مورد سپاه و پاسداران توضیح می‌دادم آنها می‌گفتند: پاسدارها هم تقصیری ندارند ، ما دزدی می‌کنیم و آنها مجبورند ما را تغقیب کنند!

من که حمید را می‌شناختم با تمام وجود حال اشرار تحوّل یافته را درک می‌کردم، لحن سوزناک حمید در خواندن نماز و دعاهای بعد از نماز توجه هر جنبنده‌ای را به خود جلب می‌کرد و قلب هر انسانی را به تپش می‌انداخت و به سوی یک حقیقت وصف‌ناپذیر می‌کشاند.

تأثیری که حمید روی این اشرار گذاشته بود را از زبان خودش بیان می‌کنم:

شب آخری که من در دست اشرار اسیر بودم، با آنها از انقلاب و آرمان‌های آن و هدف امام خمینی حرف زدم. ماه محرم بود و خیلی دلم گرفته بود و حسابی هوس یک روضه درست و حسابی کرده بودم. فرصت را غنیمت شمردم و از پیامبر اسلام و هدف حکومت اسلامی برایشان گفتم و بحث را به امام حسین علیه السلام فرزند پیامبر صل الله و علیه و آله  کشاندم و از هدف قیام امام حسین علیه السلام گفتم.

به آنها گفتم: آقا امام حسین علیه السلام وقتی دید یزید شراب‌خوار و میمون باز قصد نابودی دین پیامبر صل الله و علیه و آله  را دارد با او بیعت نکرد و به دعوت مردم کوفه به همراه همه زنان و فرزندان خاندان رسالت به سمت کوفه حرکت کرد.

در ادامه بی‌وفایی مردم کوفه و نیرنگ عبیدالله بن زیاد را به آنها توضیح دادم و تا رسیدم به جریان حماسه کربلا و از مظلومیت و تشنگی امام حسین علیه السلام ، فرزندان و زنان خاندان نبوت تعریف کردم؛ از مظلومیت طفل ۶ماه که حتی به او هم رحم نکردند و با تیر سه شعبه گلوی نازک او را از گوش تا گوش پاره کردند.

همان‌طور با سوزدل مصائب اتفاق افتاده در کربلا را بیان می‌کردم که ناگهان دیدم این اشرار با سبیل‌های کلفت و ریش‌های تراشیده به پهنای صورتشان اشک می‌ریزند و از شدت اشک شانه‌های تنومند آنها به لرزه درآمده است.

رضا کشمیری

                        بسم الله الرحمن الرحیم

نوجوان عاشق

به ابتدای شهر که رسیدیم سرعت‌گیر بزرگی تکان شدید به ماشین پیکان سفید رنگ سپاه داد و عینک من که روی داشبورت بود به هوا پرتاب شد، من که چرتم پاره شده بود کورمال کورمال دنبال عینکم ‌گشتم. همین که عینک را پیدا کردم بلافاصله روی چشمم گذاشتم و اولین چیزی که واضح دیدم چند پسته بزرگ وسط میدان اول شهر بود.

راننده دنده را عوض کرد و گفت: ببخشید حاج‌آقا اصلا سرعت‌گیر را ندیدم ، لا مصّب خیلی هم بزرگ و بدقلق بود شرمنده!

لبخند آرامی زدم و گفتم: خواهش می‌کنم مشکلی نیست، پیش میاد دیگه.

راننده در جاده که بودیم گاهی با شکم رانندگی می‌کرد و دستانش را پشت گردن می‌گذاشت و یک پا روی پدال گاز و پای دیگر لم داده به در ماشین! و خیلی ریلکس و آرام به جاده چشم می‌دوخت. وقتی به شهر رسیدیم دیگر فرمان را با دست می‌گرفت ولی باز هم شکم گنده‌اش مماس بر فرمان ماشین ماساژ داده می‌شد. به ساختمان سپاه که رسیدیم فرمانده سپاه به استقبال آمد و به همراه چند نفر دیگر به سمت سالن برگزاری جلسه حرکت کردیم.

من برای یک سخنرانی عقیدتی در سپاه دامغان دعوت شده بودم و برای رزمندگانی که فردا اعزام به جبهه بودند جلسه تشکیل شده بود. هنوز جلوی در سالن نرسیده بودم که یک نوجوان حدود ۱۲ساله با کاپشن مشکی و شلوار بسیجی جلویم را گرفت و با صدایی آهسته و نرم گفت: حاج‌آقا من یک حرف خصوصی دارم! یک درخواست بسیار مهم !

رزمندگان در سالن منتظر بودند، مسئول جلسه اجازه مطرح کردن درخواست را به این نوجوان لاغراندام و نحیف نداد و مرا به داخل سالن راهنمایی کرد. سخنرانی را با یاد و نام شهدا و ایثار و فداکاری شهدا و رزمندگان شروع کردم و در ادامه شاخصه‌های انقلاب اسلامی را تشریح کردم و در آخر از مقامات بهشتی که برای شهدا وعده داده شده مطالبی را عرض کردم.

بعد از سخنرانی همان نوجوان را دیدم که از لابه لای جمعیت بدرقه کننده به من نزدیک می‌شد و دوباره بین فشارها به عقب رانده می‌شد و همین‌طور تلاش می‌کرد تا به من برسد. در فکر حرف خصوصی و سوال این نوجوان بودم که از سالن بیرون آمدم و به کنار ماشین که رسیدم نوجوان به کنارم رسید و جلوی مرا گرفت و گفت: حاج‌آقا یک لحظه وقت بدهید من حرف خصوصی‌ام را بگم!

ایستادم و دستان سرمازده خودم را لابه لای شال گردنم پیچاندم و گفتم: بفرمایید من در خدمت شما هستم!

چشمان قرمزشده پسرک تند تند پلک می‌خورد و نوک دماغش هم قرمز بود به نظر اشک در چشمانش حدقه زده بود، نمی‌دانم بخاطر سوز سرما بود یا بخاطر گریه کردن برای چیزی که نمی‌دانستم. همان‌طور که دستانش را به هم می‌فشرد گفت: حاج‌آقا حرف خصوصیه نمی‌خواهم کسی بشنوه!

رضا کشمیری

 

                        بسم الله الرحمن الرحیم


ماجرای طلبه نحیف و سفره شاهانه دوم

آفتاب داغ تابستانی روی آسفالت‌های تازه خیابان می‌تابید و هرم گرما به بالا می‌آمد و لب‌های خشکیده مرا می‌سوزاند، خیابان را به سرعت زیر پا گذاشتم و داخل کوچه شدم و زیر سایه درختان به آرامی قدم قدم به خانه پسرخاله‌ام نزدیک شدم. زنگ زنگ‌زده در چوبی را به صدا درآوردم، هاشم در را باز کرد و من بدون معطلی خزیدم داخل حیاط ، بعد از سلام و احوالپرسی هاشم دستی به موهای بلند خود کشید و گفت: امشب برای افطار یکی از دوستای باکلاسم دعوت کرده ، من بهش گفتم مهمون دارم اون هم که فهمید پسرخالم مهمونم است گفت حتما با پسرخاله‌ات بیا.

من که تازه از راه رسیده بودم و تشنگی زیاد کلافه‌ام کرده بود ته دلم ذوق کردم اما به روی خودم نیاوردم و گفتم: نه بابا کدام دوستت؟ من نمی‌شناسم؟ توکه دوست باکلاس نداشتی تا حالا!

همان‌طور که دستش در جیبش بود ژستی گرفت و گفت:  تازه باهاش آشنا شدم خیلی شیک و پیک می‌پوشه، فکر کنم فقط کفش‌هایش به اندازه کل لباس‌های من قیمت داشته باشه فقط کفش‌هایش ها...!

پسرخاله همان‌طور که از جیک و پوک ظاهر و باطن دوستش با آب وتاب تعریف می‌کرد، من به یاد کفش‌های صندل کهنه خودم افتادم که پارسال از دست‌فروش کنار قبرستان شیخان قم گرفته بودم و تا به حال خیلی باهاش راه رفته بودم، از حجره مدرسه تا حرم ، از حرم تا گلزار شهدای علی بن جعفر ، چقدر تشیع جنازه شهدای جنگ شرکت کرده بودم ، در ذهنم حساب و کتاب می‌کردم تا ببینم چند کیلومتر با این کفش‌های بی‌نوا تا به حال راه رفتم نمی‌دونم شاید ۵۰۰ کیلومتر!

کفش‌هایم دیگر با واکس برّاق هم رنگ و روی از دست رفته‌اش را به دست نمی‌آورد، با این کفش‌ها چطور به خانه این دوست شیک پوش بروم، وقتی کفش کهنه من کنار کفش شیک صاحب‌خانه قرار بگیرد حتما از خجالت آب می‌شود!

در افکار ساده خود غوطه‌ور بودم که با صدای پسرخاله به خودم آمدم: ها چته؟ رنگ و روت رفته! حتما خیلی تشنه‌ای، ۱۷ ساعت روزه گرفتن آن هم در هوای ۴۰درجه خیلی سخته ، چرا قبل از ظهر از قم حرکت نکردی که روزه‌ات را هم می‌خوردی و به این حال و روز نمی‌افتادی!؟

من با بی‌حالی گفتم: بدون دلیل که نمیشه روزه را خورد، تازه من هم تا ظهر کلاس و مباحثه داشتم. یک یا الله بلند گفتم و وارد خانه شدم و به سرعت به اتاق پسرخاله خزیدم و یک راست رفتم روی تخت دراز کشیدم، صدای قیژ قیژ تخت آهنی حاکی از زنگ زدگی و کهنگی آن بود، آرامش فضای اتاق را به هم زد هر تکانی که می‌خوردم صدای خشک و زننده‌ای از تخت بلند می‌شد و گوش‌های   گُرگرفته و خشک مرا زجر می‌داد.

پسرخاله ،موهای مشکی و لَخت خود را از روی پیشانی بلندش کنار زد و دستی به سبیل کم پشت و باریک خود کشید و گفت: خوب تو بگیر بخواب و استراحت کن من میرم بیرون که مزاحم نباشم.

گفتم: شما راحت باش من دراز کشیدم، کاری به من نداری من فقط چشم‌هایم را بستم شما به کارهایت برس.

دستی به ریش پرفسوری کم پشت خود کشید و چشمان درشت خود را ریز کرد و گفت: یه چند تا تمرین هندسه دارم که باید حل کنم باشه همین جا می‌نشینم ،تو استراحت کن.

یک ساعت به اذان مغرب بود که پسرخاله مرا از خواب بیدار کرد و گفت: پاشو آماده شو باید بریم.

بلند شدم و وضو گرفتم آماده شدم و کفش‌های کذایی را به پا کردم و با پسرخاله به راه افتادیم. کفش‌های پسرخاله هم خیلی تعریفی نداشت اما هر چه بود از صندل‌های داغون من بهتر بود ولی باز هم به کفش‌های دوستش که به اندازه قیمت کل لباس‌هایش بود نمی‌رسید!

خانه این دوست کذایی شمال تهران و در منطقه اعیان‌نشین‌ها بود که اغلب طاغوتی‌های جامانده از زمان شاهنشاه آریامهر! در آنجا ساکن بودند و هنوز خوی کاخ‌نشینی و اشرافیگری خود را محکم چسبیده بودن که فرار نکند!

به یک خانه ویلای بزرگ رسیدم پسرخاله با دلهره دستی به بینی پرجوش خود کشید و گفت: بیا این هم از خانه دوست شیک من، ببین چه خانه‌ی شیک و بزرگی.

پیراهن سفید بلند خود را بالا زدم و دست در جیب شلوارم کردم و گفتم: این رفیقت از این طاغوتی‌ها و شاه دوست‌ها نباشه ها! من اصلا خوشم نمی‌آد.

پسرخاله کله‌ی چرب خود را خاراند و گفت: نه بابا بچه خوبیه! تو مدرسه همش از انقلاب و امام حرف می‌زنه، تازه یکبار به من گفت این شاه نامرد فلان فلان شده موقع فرار هر چیزی که می‌تونست اموال این مملکت را دزدید و رفت خدا لعنتش کنه! حالا من میگم نامرد اون دو تا فحش آبدار هم نثار شاهنشاه آریامهر کرد!.

سری تکان دادم و گفتم: خدا خودش به خیر بگذرونه این رفیفت معلوم نیست چه جور آدمیه. پسرخاله بدون معطلی زنگ خانه را به صدا درآورد بلافاصله یک پیرمرد تر و تمیز با کروات قرمز جیگری در را باز کرد و گفت: بفرمایید آقا منتظر شما هستند!  من که با دیدن این کروات جیگری جا خورده بودم لباس یقه آخوندی خود را مرتب کردم و یک سلام علیکم غلیظ گفتم و یاالله کنان وارد حیاط شدم.

دو طرف حیاط پر از گل و گیاه‌های رنگارنگ بود که تازه آبپاشی شده بود و بوی عطر گل‌ها و خاک نم‌خورده ذهن مرا به روستای خودمان کشاند، اما این کجا و آن کجا! اینجا سنگ‌های مرمر سفید کف حیاط در نور چراغ‌های قرمز و آبی می‌درخشیدند و چشم را نوازش می‌دادند اما آنجا روستای بدون آب و برق ، چراغ آبی و قرمزش کجا بوده که بخواهد روی سنگ مرمر خیالی‌اش بتابد تا درخشش آن چشم را خیره کند.

تنها چیز مشترک اینجا با آنجا بوی عطر بود بوی عطر گل‌ها که با بوی خاک نم‌زده همراه شده و هوا را بهاری کرده است. با راهنمایی نوکر کرواتی وارد ساختمان شدیم، کفش‌های کهنه‌ام را کناری گذاشتم با فاصله از کفش‌های صاحب‌خانه به طوری که کفش بیچاره و صاحبش کمتر خجالت بکشند اما پیش خودم گفتم: حتما این نوکر کرواتی فکر می‌کنه این کفش‌ها آشغالی است و برشان میدارد! عجب کاری کردم دیگر کار از کار گذشته است. ناگهان خانمی رنگ و لعاب زده با کت و شلواری قرمز و موهای طلایی که آبشارگونه روی شانه‌هایش می‌لغزید به استقبال ما آمد و سلام کرد و دست لطیف خود را جلو آورد تا دست نحیف طلبگی مرا بفشارد!

رضا کشمیری

قسمت ششم : آزادی حمید یا فرار از دست اشرار!

 نزدیک اذان ظهر بود که سر و کله سید کمال پیدا شد، یک روز و نیم میشد که هیچ خبری از حمید و کمال نداشتیم. همه بچه‌ها دور کمال جمع شدند و او را سوال پیچ کرده بودند، کمال هم می‌گفت: حالا سر فرصت تعریف می‌کنم ! حس کنجکاوی بچه‌ها رهایشان نمی‌کرد و هی سوال می‌کردند. کمال جریان را خلاصه کرد و گفت: ما توسط اشرار منطقه اسیر شدیم و باید ۵۰۰هزار تومان برای آزادی حمید ببرم، فقط تا فردا وقت داده اون هم بدون دخالت نیروهای سپاه و انتظامی و ...!

یکی از بچه‌های رفسنجان با لهجه زیبایش گفت: باااابووو ۵۰۰ هزار تومن! هشکی نمی‌تونه تا فردا اینقدر پول رو جور کنه.

فرمانده سپاه چابهار با مقامات بالاتر هماهنگ کرد و جلسه فوق‌العاده‌ای تشکیل دادند و تصمیم گرفتند کمال را تنها بفرستند و از دور تعقیب کنند و طی یک فرصت مناسب آنها را غافلگیر کنند. همه پول آن موقع سپاه استان را هم که جمع کردند به ۵۰۰ هزار نرسید، کمال را با یک کیف که مثلا در آن پول بود به محل قرار فرستادند و یک ماشین نیروهای سپاه  هم با فاصله اوضاع را کنترل می‌کرد.

تازه جنگ شروع شده بود و فرماندهان هنوز تجربه کافی نداشتند، گمان می‌کردند به راحتی حمله می‌کنند و اشرار را دستگیر می‌کنند اما اشرار بچه کوه و کمر بودند و تمام گردنه‌ها و نقاط کور را مثل کف دستشان می‌شناختند. وقتی کمال به سر قرار می‌آید چند ساعتی منتظر می‌شود تا اینکه یکی از اشرار از بالای تپه‌ای فریاد می‌زند: قرار بود تنها بیایی! اما تو یک ماشین پر از پاسدار آوردی، زدی زیر قرارمون ما هم رفیقت را می‌کشیم.

کمال دست از پا درازتر به ماشین سپاه علامت می‌دهد و آنها می‌آیند و سوارش می‌کنند. همه ناامید شده بودند و هیچ کاری از دستشان برنمی‌آمد، تنها کسی تمام منطقه را می‌شناخت و با سران طوایف آشنا بود حمید بود که حالا تا شهادت فاصله‌ای نداشت.

چهار روز با نگرانی و بیم و امید گذشت ، نزدیک اذان مغرب بود که من شیفت نگهبانی برج پاسگاه بودم ، با اسلحه ژ-۳ و کلاه سربازی به سر، زیر سایبان زنگ زده، نگهبانی می‌دادم، هوا گرگ و میش بود و من با دقت و دلهره اطراف را می‌پایدم. از دور یک نفر را دیدم که با سرعت به سمت پاسگاه می‌آمد چشمانم را تیز کردم چهره پرهیب و با صلابت حمید را دیدم. بی‌اختیار شروع به فریاد کردم: آقاحمید...آقاحمید... حمید قلنبر آمد!

سریع آمدم پایین و به استقبال حمید رفتم ، همه بچه دورش را گرفته بودند و بغلش می‌کردند و می‌بوسیدند، حمید در برابر سوالات بچه‌ها و کنجکاوی آنها گفت: بچه‌ها من خوبم ... فقط الان خیلی خسته‌ام فردا همه ماجرا را برایتان تعریف می‌کنم ممنون بروید سر پست‌هاتون!

حمید رفت به دفتر فرماندهی و دیگر ما نفهمیدم که بالاخره چگونه از دست اشرار آزاد شده آیا فرار کرده بود یا ...؟!

ادامه دارد...

رضا کشمیری