داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات

۲۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رضا کشمیری» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم

 

مشغول انجام اصلاحات کتاب شب حنظله‌ها برای چاپ دوم بودم که جمله‌ای از شهید بیشتر از گذشته توجه‌ام را جلب کرد: « حقیقت انسانی در بستر این سه مایع حرکت می‌کند و به کمال می‌رسد: عرق بدن ، اشک چشم و خون. » 

جمله‌ای تکان دهنده و قابل بحث و گفتگو است. از مخاطبان گرامی و فرهیخته تقاضا دارم برداشت و تحلیل خود را از این جمله بفرمایند.

 

راز نامگذاری کتاب شب حنظله‌ ها چیست؟

خرید کتاب با تخفیف ویژه

 

مطالب بیشتر:

ای کاش دوباره به خوابم بیایی!

دانلود کتاب

رضا کشمیری
رضا کشمیری

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

دیشب صدای تیراندازی و خمپاره نگذاشت درست بخوابم، بعضی گلوله‌ها نزدیک خانه‌مان می‌خورد و در و دیوار می‌لرزید. گچ‌های شوره زده سقف با هر لرزه، غبار پوکشان در هوا پخش می‌شد و آرام می‌نشست روی صورتمان.  با هر بار صدا بچه‌ها بیدار می‌شدند، زینب چشمان پف کرده‌اش را می‌مالید و می‌لرزید، تا بغلش نمی‌کردم و آیه الکرسی نمی‌خواندم آرام نمی‌شد. حسن دیگر به این صداها عادت کرده بود ، دو تا فحش به داعشی‌های حرام زاده می‌داد و دوباره می‌تپید زیر لحافش.

شوهرم علی رفته بود خان طومان، فرمانده گردان عمّار بود. قبل از رفتنش حسن را بوسید و توی بغل فشارش داد و در گوشش چیزی نجوا کرد. بعد از رفتنش از حسن پرسیدم: بابا چی گفت بهت؟

 

با منّ و منّ گفت: بابا در گوشم گفت تو دیگه مرد خونه‌ای ده یازده سالت شده. حواست به مامانت و خواهرت باشه.

 

دلم هرّی ریخت پایین، بار اولی نبود که علی به عملیّات می‌رود، اما هیچ وقت این‌طور حرف نمی‌زد. تازه داشتم به بی‌خبر رفتن‌هایش و بی‌صدا آمدن‌هایش عادت می‌کردم. در این سال‌های سیاه جنگ همیشه دلم شور می‌زد، اما این بار بیشتر.

امروز صدای تیراندازی و انفجار بیشتر شده بود، به نظر صداها نزدیکتر شده، زینب چسبیده بود به دامن گل قرمزی که علی قبل از رفتنش برایم خریده بود به مناسبت تولد سی سالگی‌ام. زینب پنج ساله‌ام با هر صدایی می‌ترسید و پاهایم را بغل می‌گرفت و می‌گفت: مامانی مامانی من می‌ترسم کی بابا میاد؟ من هم همیشه می‌گفتم: بابا رفته داعشی ها رو نابود کنه، هر وقت کارش تموم شد بر می‌گرده.

 

داشتم موهای زینب را شانه‌ می‌کردم که صدای غرّش ماشینی نزدیک شد و بعد قیژژژ خشک ترمزش. صدای لرزان علی را شنیدم، پشت در بود و کوبه‌ را می‌کوباند و داد می‌زد: فاطمه،  فاطمه ، فاطمه جان درو  باز کن.

 

 دویدم پشت در، زینب پشت سرم دوید و چسبید به دامن گل قرمزی‌ام. در را باز کردم. علی پریشان و خاک آلود ، بریده بریده گفت: الان داعشی ها می‌رسن! خیلی زود بچه‌ها را جمع و جور کن باید بریم.

 

دستش را با عصبانیّت کوباند به چارچوب در و چرخید که برگردد. دست و پایم شروع کرد به لرزیدن، دست پاچه پرسیدم: کجا می‌ری؟!

 

همان طور که دور میشد گفت: برم به همسایه‌ها خبر بدم، باید تا می‌تونیم زن و بچه‌ها را از این منطقه دور کنیم.

 

عقب ماشین پر از زن و بچه شد، زینب  عروسکش را بغل کرده بود و فشارش می‌داد. می‌لرزید و گریه می‌کرد. بغلش کردم و دست حسنم را گرفتم و با بقچه‌ای لباس نشستم جلوی وانت. علی نشست پست فرمان، چشمانش قرمز و مژه‌هایش پر از خاک بود. با صدای بلند طوری که همه بفهمند گفت: یا مولاتی یا فاطمه أغیثینی.

 

چشمم به آیینه بغل ماشین افتاد، دو تا ماشین لندکروز آمریکایی از ته خیابان پیچیدند سمت خانه‌ی ما، تیربار روی سقف ماشینشان مثل گرگ زوزه می‌کشید و در و دیوار خانه‌ها را سوراخ سوراخ می‌کرد. علی با تمام قدرت گاز داد و ماشین توی گرد و خاک خودش پنهان و از جا کنده شد.

 

هنوز به آخر خیابان نرسیده بودیم که یک آرپی‌جی شلیک کردند. خورد به درخت‌های کنار خیابان، درختی آتش گرفت و افتاد جلوی ماشین. کاپوت ماشینمان زیر درخت له شد. دود و هُرم آتش زد توی ماشین. علی فریادی زد و به زن و بچه‌های پشت وانت گفت: فرار کنید، برید توی خونه‌ها ، از سقف‌ خانه‌ها فرار کنید.

 

زینب جیغ می‌زد و عروسکش را فشار می‌داد، من هم گریه می‌کردم و زینب را توی سینه‌ام فشار می‌دادم. می‌خواستم پیاده شوم ، اما در باز نمی‌شد. شوهرم، زینب و حسن را بغل کرد و گذاشت کنار خیابان. برگشت که دست مرا بگیرد، ناگهان یک داعشی با قنداق اسلحه ژ-۳ اش کوبید به کمرش و موهای خاکی‌اش را کشید و برد. دستانش را از پشت بستند. قلبم تیر کشید، لب‌هایم از شدت اضطراب و ترس خشک شده بود. گلویم می‌سوخت.

 

شعله‌های آتش از بین شیشه شکسته جلوی ماشین به داخل کشیده شد. صورتم گُر گرفت، چشمانم سیاهی رفت. از بین آتش و دود زینب و حسن را دیدم، زینب می‌لرزید و اشک می‌ریخت. حسن که دیگر مرد خانه‌ام بود، زینب را بغل کرده بود و دهانش می‌جنبید، حتما آیه‌ الکرسی می‌خواند. پدرش یادش داده بود و او با چغری و نافرمانی نوجوانانه‌اش حرف پدر را در این مورد خاص به عنوان یک دوست گوش گرفته بود.

 

داعشی‌ها خوشحال و سرمست از دستگیری یک فرمانده جشن گرفته بودند. می‌‌رقصیدند و تیر هوایی شلیک می‌کردند. انگار فقط به قصد گرفتن علی آمده بودند. زن و بچه‌های همسایه همه فرار کرده بودند و من داخل ماشین داشتم می‌سوختم. خودم را به در راننده رساندم، دست به هر جای ماشین می‌گذاشتم ، دستم می‌سوخت. خمیده پیاده شدم، یک دستم روی پهلو و شکم برآمده‌ام بود و با دست دیگر کمربند ایمنی ماشین را گرفتم، تَقّی کرد و قفل شد. پیاده شدم.

 

چشمم به چشمان علی افتاد، دهانش را با چسب پهن نقره‌ای بسته بودند. انگار چشمان اشکبارش حرف می‌زدند: یا مولاتی یا فاطمه أغیثینی. علی قبل از هر عملیات نماز استغاثه به مادرم حضرت زهرا سلام الله علیها را می‌خواند. نمازی که بعد از سلامش، سجده‌ای دارد با حالات مختلف و هر حالت صد مرتبه ذکر «یا مولاتی یا فاطمه أغیثینی» ، سجده آخرش صد و ده مرتبه بود. روی هم رفته پانصد و ده بار این ذکر را تکرار می‌کرد. همیشه آخر نماز، او را با صورتی اشکبار می‌دیدم. دلباخته مادرم حضرت زهرا سلام الله علیها بود، همیشه می‌گفت: از اینکه همسرم سیده است خیلی خوشحالم و به خودم افتخار می‌کنم. همیشه به من احترام می‌گذاشت، جلوی پای من می‌ایستاد و از گل نازکتر به من نمی‌گفت. وقتی می‌خواست سلامم کند، دست به سینه می‌گرفت و با لبخند می‌گفت: السلام علیکِ یا بنت رسول الله! خیلی اصرارش کردم که این کار را نکند. می‌گفتم من را شرمنده‌ی مادرم نکن. اما او گاهی با شوخی و خنده و گاهی اندیشناک اینطور سلامم می‌داد. انگار مخاطبش من نبودم، ظاهر سلامش به من بود اما دلش پیش مادرم حضرت زهرا سلام الله علیها .

 

همین که  کمر راست کردم، حرامی سیلی زد، به صورت افتادم زمین. دود و آتش جلوی صورتم زبانه ‌می‌کشید، یک دستم روی جنین بی‌گناهم بود و با دست دیگر کشان کشان از آتش دور شدم. علی با چشمان خونی و گریان نگاهم می‌کرد. حرامی آنچنان لگد به پهلویم زد که تمام بدنم تیر کشید، درد زایمان به سراغم آمد. انگار علی با چشمانش التماسم می‌کرد و می‌گفت: فاطمه جان، صبر داشته باش. مثل مادرت حضرت زهرا سلام الله علیها .

 

همه‌ی دردهایم یک طرفم ، درد نگاه‌های غیور و لرزان شوهرم یک طرف. همه‌ی سوختن‌ها و تیر کشیدن‌ها یک طرف ، نگاه سوزناک حسن، نوجوان غیورم یک طرف. حسن، مرد خانه‌‌ام، دوید به سویم،  زمین خورد. بلند شد و دوباره دوید. حرامی جلویش ایستاد و سیلی محکمی به او زد. به صورت زمین خورد. خیره به من نگاه می‌کرد و ناله‌ می‌زد: مادر ... مادر ... . اشک در چشمش حلقه زده بود. خواست بلند شود که حرامی پشت گردنش را گرفت و کشیدش کنار دیوار، کنار لرزش‌های تن زینبم. 

رضا کشمیری

بسم الله الرحمن الرحیم

این روزها سخت درگیر بازنویسی اولین رمانم هستم که زیر نظر استاد گرامی‌ام جناب آقای محمدرضا شرفی خبوشان در حال صیقل خوردن است. هر نویسنده‌ای در هر مرتبه‌ای و تجربه‌ای نیاز دارد به کتاب خواندن، کتاب‌های جدید با نثرهای بدیع و جان‌دار.

چند کتاب خوب که این روزها خوانده‌ام را به شما دوستداران داستان و رمان معرفی می‌کنم... با افتخار ...

 

خون خورده / مهدی یزدانی خرم

شمّاس شامی / مجید قیصری

داستان یک انسان واقعی – بوریس پوله وی

جزء از کل /  استیو تولتز

پاییز فصل آخر سال است / نسیم مرعشی

 

 

 

 

رضا کشمیری

 

"ما ملت امام حسینیم"
 یک #پویش_ملی متفاوت
.
مسابقه بزرگ کتابخوانی با محوریت کتاب #گلوله_های_داغ (سفرنامه‌ای پر از عاشقانه‌های اربعینی)
.
برای تهیه کتاب بالا با تخفیف ۲۰درصد و ارسال رایگان توسط غرفه مجازی سوره مهر کلیک کنید

درباره گلوله‌های داغ

 

رضا کشمیری

بخشی از کتاب :

چند دقیقه‌ای برای بچه‌ها سخنرانی کرد و در پایان روضه حضرت زهرا سلام الله علیها را خواند. همه اشک می‌ریختند، خودش از همه بیشتر.  شروع کرد به سینه زدن و نوحه خواندن: « چه زیباست شهادت ، چه زیباست شهادت، شهادت شیرین است. »
آخر سخنانش گفت: « بچه‌ها امشب، شب حنظله‌ها ست، امشب خیلی از حنظله‌ها(تازه داماد‌ها) شهید می‌شن! »
یکی از بچه‌ها پرسید: « منظورت چیه؟! کدوم یکی از بچه‌ها شهید می‌شن؟ »
با دست اشاره کرد سمت یکی ، یکی و گفت: « تو شهید می‌شی! ... تو و تو شهید می‌شید! ... »
یکی از بچه‌ها سرش را نزدیک گوش محمّدمهدی برد و پرسید: « خودت چی؟! خودت هم حنظله هستی. »
لبخندی شیرین زد: « خودم هم امشب شهید می‌شم. »

 

درباره کتاب شب حنظله ها

دانلود کتاب

 

 

رضا کشمیری

۱- قهرمان شخصیتی است صاحب اراده.

۲- قهرمان دارای یک میل و آرزوی خودآگاه است.

۳- قهرمان ممکن است دارای یک خواسته ناخودآگاه و متناقض با خود نیز باشد.

۴- قهرمان از این قابلیت برخوردار است که مقصود خود را به شکلی متقاعدکننده دنبال کند.

۵- قهرمان حداقل باید از یک فرصت و شانس برای رسیدن به هدف برخوردار باشد.

۶- قهرمان از اراده و توانایی لازم برای جستجوی مقصود خودآگاه و یا ناخودآگاه خویش تا آخرین حد ( آخرین حد توان بشر که توسط موقعیت و ژانر تعیین می‌شود) برخوردار است.

۷- داستان باید به کنشی نهایی ختم شود که مخاطب نتواند فرای آن را تصور کند.

۸- قهرمان باید همدلی‌برانگیز باشد، اما شاید دوست داشتنی باشد شاید هم نباشد.

مطالب بیشتر:

چگونه مثل یک نویسنده فکر کنیم!

موقعیت‌های طنز در داستان / داوود امیریان

تجربیات داستان نویسی استاد محمد رضا سرشار ۱

 

رضا کشمیری

بخش هایی از کتاب گلوله‌های داغ به مناسبت رحلت شهادت گونه حضرت زینب سلام الله علیها :

 

۱- بی‌بی عصا زنان می‌آمد و من پا به پای بی‌بی آرام و بی‌قرار ، بی‌بی با اینکه زانو درد  شدیدی داشت اما می‌خواست پیاده راه بیاید دلیلش را نمی‌دانم! اما هر از چند گاهی چشمانش بارانی می‌شد و بغض گلویش قلب مرا هدف می‌گرفت. عصایی قدیمی به دست داشت، بالاخره همیار و تکیه‌گاه موقتی بود. گاهی همزمان اشک می‌ریخت حتما به یاد حضرت زینب سلام الله علیها در دل زمزمه می‌کرد: «ای کاش در مسیر شام، حضرت زینب سلام الله علیها یک  عصا داشت نه!  کاش فقط  یک چوب بود که خستگی پاهایش را لحظه‌ای به تن سرد و خشکیده چوب می‌سپرد و کاش...!.»

 

۲- دست‌ها را روی کنده زانو گذاشته بود و خمیده ناله می‌زد و اشک می‌ریخت. سید حیدر آمد داخل موکب و با صورتی نم‌کشیده از اشک ادامه داد: «تا حالا دیدین کسی را به جرم عشق اسیر کنن؟! زینب به جرم عشق اسیر شد! دیگر کدام خدمت فایده داره، چه کار کنیم؟ چطور سینه بزنیم؟ چه گریه‌ای؟!»
دست‌های دود گرفته‌اش را به پیشانی می‌کوبید و های های گریه می‌کرد. صدایش را بلند کرد و با ناله گفت: «او به تنهایی اسیر عشق شد و از کربلا تا شام به اسارت رفت!»

 

مطالب بیشتر:

درباره گلوله‌های داغ

کتاب و کرونا

رضا کشمیری

بخشی از کتاب گلوله های داغ به مناسبت ولادت حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام:

 بعد از حدود سه ساعت به نجف رسیدیم ، یکی از دوستان عراقی به نام ابودعاء منتظر ما بود. روبروی صحن تازه ساخته شده حضرت زهرا سلام الله علیها در کوچه‌ای که مسجد جامع کاشف الغطاء در آن بود به سمت خانه ابودعا رفتیم ، در کوچه‌ای باریک و بن بست، ما را به خانه‌ای برد دوطبقه اما بسیار قدیمی. دیوارهای بلند اما کج و معوج داشت! ۵پله می‌خورد و به طبقه بالا می‌رسید دو اتاق کوچک داشت با درهایی قدیمی که درست بسته نمی‌شدند. کوله پشتی‌ خود را در اتاق جا دادم و بعد از ساعتی استراحت همراه مهدی و برادرش محمد برای نماز ظهر و عصر به حرم رفتیم.

زیر نور سرکش آفتاب در صحن نشسته بودم و زیارت جامعه کبیره می‌خواندم ، مهدی کنار من نشسته بود و چانه خود را مشت کرده بود و به گنبد و گلدسته خیره شده بود. در حرم‌ها وقتی دعا و زیارت می‌خواندم، مهدی کمتر حرف می‌زد. سرم را نزدیک گوشش بردم و گفتم: «مهدی برای من هم دعا کن باشه، دعا کن خدا همه مریض‌ها رو شفا بده.»

بدون مقدمه ناگهان گفت: «دعا می‌کنم خدا تو رو هم شفا بده!»

محمد پقّی زد زیر خنده، با شوخی گفتم: «ها مهدی دعا کن خدا منم شفا بده ، من واقعا دیوانه‌ام که سر به سر تو می‌گذارم!»

مطالب بیشتر:

درباره گلوله‌های داغ

نظر سنجی وبلاگ داستان کوتاه

رضا کشمیری

بخشی از کتاب گلوله‌های داغ به مناسبت ولادت با سعادت امام جواد علیه السلام

صحن حرم امامین کاظمین علیهما السلام بسیار بزرگتر از صحن حرم حضرت علی علیه السلام بود و به خاطر همین خلوت به نظر می‌رسید. مهدی به همراه برادرش روبروی ضریح نشسته بود و به دوگنبد کنار هم چشم دوخته بود. مهدی بیکار که می‌شد، سرش را می‌خاراند و یا تقلّا می‌کرد که زبانش را به سر دماغش برساند!  

من کمی دیرتر از بقیّه از حرم حرکت کردم و ساعت ۹ به مسجد رسیدم، هنوز غیر از ما ۱۲ نفر کسی در آن اتاق نبود. پتویی که زیر پایم انداخته بودم، پنبه‌هایش تکه تکه  شده بود، پنبه‌ها مثل قلوه سنگ‌هایی بودند که زیر کمر با حرکات ناموزونی می‌چرخیدند و پهلوها را ماساژ می‌دادند. به ناچار یک پتوی دیگر هم روی آن انداختم اما باز هم ماساژ به راه بود!

تازه به خواب رفته بودم که  با صدای برادران عراقی  بیدار شدم، اتاق لو رفته بود. افرادی در تاریکی می‌آمدند و  به دنبال جای خواب می‌گشتند! چشمانم گرم شده بود که یک عراقی صدایم کرد و با حرکات دست به من فهماند که کمی جابحا شوم تا کنارم بخوابد. در دلم گفتم: «بی انصاف تازه چشمم گرم شده بود و داشتم خواب می‌رفتم.»

برادر عراقی جایی برای خودش درست کرد اما بعد از مدتی بلند شد رفت و من دیگر از خستگی زیاد به خواب رفته بودم. ناگهان با یک ضربه سنگین به شکمم از خواب پریدم، یک برادر عراقی عظیم الجثه کنارم خواب بود. شکم گنده‌اش از زیرپیراهنی بیرون زده بود، موهای درشت و بلند شکمش را خاراند. صدای خس خس سینه‌اش با بوی سیگار تنش قاطی شده بود. دهانم تلخ شد، این چند روز از بس بوی انواع سیگارهای خارجی را چشیده بودم، ته حلقم تلخ مزه شده بود. فقط با شیرینی ،  موقتاً تلخی‌اش می‌رفت.

نزدیک بود با دستان سنگینش یکبار دیگر مرا مورد لطف قرار دهد! که با یک چرخش جا خالی دادم. نگاهی به ساعت موبایلم انداختم ساعت ۳ نیمه شب بود...

مطالب بیشتر:

درباره گلوله‌های داغ

گلوله‌های داغ / رضا کشمیری

رضا کشمیری