داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات
  • ۱۴ شهریور ۹۷، ۲۰:۴۷ - مهدی سلمانی ماهینی
    سپاس
  • ۷ شهریور ۹۷، ۱۷:۳۶ - مهدی سلمانی ماهینی
    سپاس



در یک منطقه کوهستانی مستقر بودیم و برای جابجایی مهمات و غذا به هر یگان الاغی اختصاص داده بودند.

از قضا الاغ یگان ما خیلی زحمت می کشید و اصلا اهل تنبلی نبود.

یک روز که دشمن منطقه را زیر آتش توپخانه قرار داده بود، الاغ بیچاره از ترس یا موج انفجار چنان هراسان شد که به یکباره به سمت دشمن رفت و اسیر شد.

چند روزی گذشت و هر زمان که با دوربین نگاه می کردیم متوجه الاغ اسیر می شدیم که برای دشمن مهمات و سلاح جابجا می کرد و کلی افسوس می خوردیم.

اما این قضیه زیاد طول نکشید و یک روز صبح در میان حیرت بچه ها، الاغ با وفا، در حالیکه کلی آذوقه دشمن بارش بود نعره زنان وارد یگان شد.

الاغ زرنگ با کلی سوغاتی از دست دشمن فرار کرده بود.

پی نوشت:

خاطره‌ای از رزمنده عباس رحیمی


نظرات  (۵)

۰۸ تیر ۹۷ ، ۱۹:۰۱ مهدی سلمانی ماهینی
الاغ بیچاره حق داشته به عراقی ها پناهنده شود ، عکس را ببینید سه نفر سوار الاغ شدند 
البته وقتی به عراقی ها خدمت رسانی میکرده دیده نه بابا اینجا هم ازش دارند بیگاری میکشند گفته برگردم وطنم :-) 
پاسخ:
:)
درسته هیج جا وطن آدم نمیشه:)
چه با هوش بوده!!!
پاسخ:
الاغ باهوش ترکیب عجیبی است!!!
ممنون
۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۱۷ مهدی سلمانی ماهینی
چه الاغ با شعوری
احتمالا تا الان که سالهای زیادی از آن موقع میگذرد الاغ مذکور مرده است
روحش شاد
پاسخ:
واقعا روحش شاد شاید با سگ اصحاب کهف محشور شده باشد!
کاش الانم دشمن این پدیده «فرار مغزها» رو روی الاغ هامون پیاده میکرد!
پاسخ:
بله واقعا!!!
فقط به جای الاغ ، هواپیما باشه که سودش بیشتره!
دنیای کامپیوتر:
(چه جالب!)
پاسخ:
سپاس از همراهی و توجه شما

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی