داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات
  • ۲۵ آذر ۹۸، ۱۲:۴۲ - مهدی سلمانی
    خدا قوت



چند تا از بسیجی‌ها از اینکه آشپز سپاه یک سنّی است ناراحت بودند، یکبار همه را جمع کردند و گفتند: بچه‌ها کسی آشپزی بلد هست؟ محمد ابراهیمی۱ دست پرموی خود را بالا آورد و گفت: ها من بلدم ، به شرطی که جلالی کمک آشپز من بشه!  محمد بیشتر از همه با من دوست بود و اخلاقش بیشتر با من سازگار بود. با محمد رفتیم داخل آشپزخانه ، دیگ‌های کوچک و بزرگ روی میزها منظم چیده شده بودند. کنج آشپزخانه پر بود از کپسول‌های بزرگ گاز، بعضی خالی بعضی پر. گفتم: محمد واقعا آشپزی بلدی!؟ پوزخندی زد و گفت: ها بابا! من آشپز وزارت راه شاه بودم ، تو کاریت نباشه، بسپر به من!


قرار شد برای هشتاد نفر ناهار بپزیم، محمد با صدای خش دارش گفت: ممد حسین بدو برو تدارکات یک پاکت نمک بگیر . رفتم وقتی برگشتم دیدم برنج را ریخته توی قابلمه بزرگ و گذاشته روی گاز ، بسته نمک ۵ کلیویی را از دست من گرفت و خالی کرد توی قابلمه! با کف گیر روحی برنج‌ها را به هم زد و مزه کرد. گفت: خیلی شور شده ، بدو برو شکر بگیر بیار! رفتم  و با یک بسته ۵کیلویی شکر برگشتم. محمد پاکت زرد رنگ شکر را گرفت و خم کرد توی قابلمه! ناهار به همین سادگی آماده شد اما ظهر هیچ کس نتوانست از آن برنج شور و شیرین بخورد. به نصف روز نکشید که من و محمد از منصب خطیر آشپزباشی سپاه هم عزل شدیم.


مطالب بیشتر:


اعلام عزای عمومی به مناسبت فوت خلیفه دوم

ساختمان کلنگی مخابرات و اولین ناکامی من

آموزش نظامی با نون اضافی

اعجاز اشک بر امام حسین علیه السلام

۱- شهید محمد ابراهیم سیریزی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی