داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات
  • ۱۶ تیر ۹۷، ۲۳:۵۴ - همدم ماه
    خخخخخ
  • ۱۶ تیر ۹۷، ۲۳:۲۳ - عزیز
    عجب :-)

۸ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم


آمد رمضان هست دعا را اثری
دارد دل من شور و نوای دگری

ما بنده عاصی و گنهکار توییم
ای داور بخشنده بما کن نظری



از همه سروران گرامی و بیانی‌های ارجمند عاجزانه التماس دعا دارم.

برای شفای همه مریض‌ها و مریض منظور بنده هم دعا بفرمایید.

رضا کشمیری

به رسول خدا صلى الله علیه و آله خبر دادند که سعد بن معاذ فوت کرده .
پیغمبر صلى الله علیه و آله با اصحابشان از جاى برخاسته ، حرکت کردند.
با دستور حضرت - در حالى که خود نظارت مى فرمودند - سعد را غسل دادند.

پس از انجام مراسم غسل و کفن ، او را در تابوت گذاشته و براى دفن حرکت دادند.

در تشییع جنازه او، پیغمبر صلى الله علیه و آله پابرهنه و بدون عبا حرکت مى کرد. گاهى طرف چپ و گاهى طرف راست تابوت را مى گرفت ، تا نزدیکى قبر سعد رسیدند.

حضرت خود داخل قبر شدند و او را در لحد گذاشتند و دستور دادند سنگ و آجر و وسایل دیگر را بیاورند!
سپس با دست مبارک خود، لحد را ساختند و خاک بر او ریختند و در آن خللى دیدند آنرا بر طرف کردند و پس از آن فرمودند:
- من مى دانم این قبر به زودى کهنه و فرسوده خواهد شد، لکن خداوند دوست دارد هر کارى که بنده اش انجام مى دهد محکم باشد.

در این هنگام ، مادر سعد کنار قبر آمد و گفت :
- سعد! بهشت بر تو گوارا باد!
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود:
- مادر سعد! ساکت باش ! با این جزم و یقین از جانب خداوند حرف نزن !
اکنون سعد گرفتار فشار قبر است و از این امر آزرده مى باشد.
آن گاه از قبرستان برگشتند.

مردم که همراه پیغمبر صلى الله علیه و آله بودند، عرض کردند:
یا رسول الله ! کارهایى که براى سعد انجام دادید نسبت به هیچ کس دیگرى تاکنون انجام نداده بودید: شما با پاى برهنه و بدون عبا جنازه او را تشییع فرمودید.

رسول خدا فرمود:
ملائکه نیز بدون عبا و کفش بودند. از آنان پیروى کردم .

عرض کردند:
گاهى طرف راست و گاهى طرف چپ تابوت را مى گرفتید!
حضرت فرمود:
چون دستم در دست جبرئیل بود، هر طرف را او مى گرفت من هم مى گرفتم !
عرض کردند:
- یا رسول الله صلى الله علیه و آله بر جنازه سعد نماز خواندید و با دست مبارکتان او را در قبر گذاشتید و قبرش را با دست خود درست کردید، باز مى فرمایید سعد را فشار قبر گرفت ؟
حضرت فرمود:
- آرى ، سعد در خانه بداخلاق بود، فشار قبر به خاطر همین است !

________________
داستانهاى بحارالانوار

رضا کشمیری



در یک منطقه کوهستانی مستقر بودیم و برای جابجایی مهمات و غذا به هر یگان الاغی اختصاص داده بودند.

از قضا الاغ یگان ما خیلی زحمت می کشید و اصلا اهل تنبلی نبود.

یک روز که دشمن منطقه را زیر آتش توپخانه قرار داده بود، الاغ بیچاره از ترس یا موج انفجار چنان هراسان شد که به یکباره به سمت دشمن رفت و اسیر شد.

چند روزی گذشت و هر زمان که با دوربین نگاه می کردیم متوجه الاغ اسیر می شدیم که برای دشمن مهمات و سلاح جابجا می کرد و کلی افسوس می خوردیم.

اما این قضیه زیاد طول نکشید و یک روز صبح در میان حیرت بچه ها، الاغ با وفا، در حالیکه کلی آذوقه دشمن بارش بود نعره زنان وارد یگان شد.

الاغ زرنگ با کلی سوغاتی از دست دشمن فرار کرده بود.

پی نوشت:

خاطره‌ای از رزمنده عباس رحیمی


رضا کشمیری

بسم الله الرحمن الرحیم

این پست صرفا جهت تشکر و قدردانی از استاد گرامی‌ام جناب آقای مرتضی سرهنگی مسئول دفتر هنر و ادبیات پایداری و نویسنده و محقق در عرصه دفاع مقدس می‌باشد


استاد سرهنگی

و همچنین تشکر از استاد عزیزم جناب آقای مهدی کردفیروزجایی که دست مرا گرفتند و به وادی داستان نویسی و خاطره نگاری کشاندند.

برگزیده شدن در نخستین جشنواره شعر و خاطره اخلاق تبلیغ دین را مدیون این دو بزرگوار هستم.

ان‌شاء الله خداوند به هر دو استاد عزیز طول عمر و سلامتی پایدار عطا بفرماید.


رضا کشمیری

به نام حضرت حق

بعضی از کتاب‌هایی که از نمایشگاه خریدم:

۱- رمان به نام یونس  ***کار ارزشمند طلبه گرامی آقای علی آرمین

۲- مدال و مرخصی *** استاد هدایت الله بهبودی

۳- رمان قرار مهنا *** طلبه گرامی آقای مهدی کفاش

۴- رمان به هم رسیدن در میانسی *** طلبه گرامی استاد مهدی کردفیروزجایی

۵- خاطرات سفیر  *** خانم نیلوفر شاد مهری

۶- گمشده مزار شریف  *** کاری ارزشمند و جدید از آقای سعید عاکف

۷- سرباز کوچک امام ره  *** خاطرات اسیر ۱۳ ساله *** خانم دوست کامی

و  ...

دوستان اگر خوانده‌اند نظر بدهند و نقاط ضعف و قوت کتاب‌ها را بفرمایند

تشکر

رضا کشمیری

بسم الله الرحمن الرحیم

روزی معلم کلاس پنجم
به دانش آموزانش گفت:
 "من همه شما را دوست دارم"

 ولی او در واقع این احساس را نسبت به یکی از دانش آموزان که تیدی نام داشت
، نداشت. لباسهای این دانش آموز همواره کثیف بودند،
وضعیت درسی او ضعیف بود
و گوشه گیر بود.
این قضاوت او بر اساس عملکرد تیدی در طول سال تحصیلی بود.
با بقیه بچه ها بازی نمیکرد
و
 لباسهایش چرکین بودند.
 تیدی بقدری افسرده
و
 درس نخوان بود
که معلمش از تصحیح اوراق امتحانی اش و گذاشتن علامت  در برگه اش با خودکار قرمز و یادداشت عبارت "
 نیاز به تلاش بیش تر دارد"
 احساس لذت میکرد.

روزی مدیر آموزشگاه از این معلم درخواست کرد که پرونده تیدی را بررسی کند.
معلم کلاس اول درباره اونوشته بود"
 تیدی کودک باهوشی است
که تکالیفش را با دقت و بطور منظمی انجام میدهد".
 معلم کلاس دوم نوشته بود"
 تیدی دانش آموز دوست داشتنی
 در بین همکلاسیهای خودش است
 ولی بعلت بیماری سرطان مادرش خیلی ناراحت است".
اما معلم کلاس سوم نوشته بود"
مرگ مادر تیدی تاثیر زیادی بر او داشت.
او تمام سعی خود را کرد
 ولی پدرش توجهی به او نکرد
 و اگر در این راستا کاری انجام ندهیم
بزودی شرایط زندگی در منزل، بر او تاثیر منفی میگذارد".

 در حالیکه معلم کلاس چهارم نوشته بود"
تیدی دانش آموزی گوشه گیرست که علاقه به درس خواندن ندارد و در کلاس دوستی ندارد
 و موقع تدریس میخوابد".
 اینجا بود که معلمش، خانم تامسون به مشکل دانش آموز پی برد و شرمنده شد.
این احساس شرمندگی موقعی بیش تر شد
که دانش آموزان برای جشن تولد معلمشان هرکدام هدیه ای  با ارزش در بسته بندی بسیار زیبا تقدیم معلمشام کردند
و هدیه تیدی در یک پلاستیک مچاله شده بود.
 خانم تامسون با ناراحتی هدیه تیدی را باز کرد. در این موقع صدای خنده تمسخر آمیز شاگردان کلاس را فرا گرفت.

رضا کشمیری

به نام حضرت حق

قدم ‌هایت بوسه‌گاه چشم‌هایمان ای گل نرگس
جشن میلادت کاش به ضیافت ظهور می‌پیوست


میلاد نرگس پنهان گرامی باد

رضا کشمیری


در اسارت، اذان گفتن با صدای بلند ممنوع بود. ما در آنجا اذان می‌گفتیم، اما به گونه‌ای که دشمن نفهمد.
روزی جوان هفده ساله ضعیف و نحیفی، موقع نماز صبح بلند شد و اذان گفت. ناگهان مأمور بعثی آمد و گفت: «چیه؟ اذان می‌گویی؟ بیا جلو»!
یکی از برادران اسدآبادی دید که اگر این مؤذن جوان ضعیف و نحیف، زیر شکنجه برود معلوم نیست سالم بیرون بیاید، پرید پشت پنجره و به نگهبان عراقی گفت: «چیه؟ من اذان گفتم نه او».
آن بعثی گفت: «او اذان گفت».
برادرمان اصرار کرد که «نه، اشتباه می‌کنی. من اذان گفتم».
مأمور بعثی گفت: «خفه شو! بنشین فلان فلان شده! او اذان گفت، نه تو».
برادر ایثارگرمان هم دستش را گذاشت روی گوشش و با صدای بلند شروع کرد به اذان گفتن. مأمور بعثی فرار کرد.
وقتی مأمور عراقی رفت، او رو کرد به آن برادر هفده ساله که اذان گفته بود و به او گفت: «بدان که من اذان گفتم و شما اذان نگفتی. الان دیگر پای من گیر است».
به هر حال، ایشان را به زندان انداختند و شانزده روز به او آب ندادند. زندان در اردوگاه موصل (موصل شماره 1 و 2) زیر زمین بود. آنقدر گرم بود که گویا آتش می‌بارید.
آن مأمور بعثی، گاهی وقت‌ها آب می‌پاشید داخل زندان که هوا دم کند و گرمتر شود. روزی یک دانه سمون (نان عراق) می‌دادند که بیشتر آن خمیر بود.
ایشان می‌گفت: «می‌دیدم اگر نان را بخورم از تشنگی خفه می‌شوم. نان را فقط مزه مزه می‌کردم که شیره‌اش را بمکم . آن مأمور هم هر از چند ساعتی می‌آمد و برای این‌که بیشتر اذیت کند ، آب می‌آورد ، ولی می‌ریخت روی زمین و بارها این کار را تکرار می‌کرد» .
می‌گفت: «روز شانزدهم بود که دیدم از تشنگی دارم هلاک می‌شوم . گفتم : یا فاطمه زهرا ! امروز افتخار می‌کنم که مثل فرزندت آقا حسین بن علی اینجا تشنه‌کام به شهادت برسم» .
سرم را گذاشتم زمین و گفتم : یا زهرا ! افتخار می‌کنم . این شهادت همراه با تشنه‌کامی را شما از من بپذیر و به لطف و کرمت،‌ این را به عنوان برگ سبزی از من قبول کن .
 دیگر با خودم عهد کردم که اگر هم آب آوردند سرم را بلند نکنم تا جان به جان آفرین تسلیم کنم . تا شروع کردم شهادتین را بر زبان جاری کنم، دیدم که زبانم در دهانم تکان نمی‌خورد و دهانم خشک شده است .
در همان حال، نگهبان بعثی آمد پشت پنجره، همان نگهبانی که این مکافات را سر ما آورده بود و همیشه آب می‌آورد و می‌ریخت روی زمین. از پشت پنجره مرا صدا می‌زد که بیا آب آورده‌ام .
اعتنایی نکردم . دیدم لحن صدایش فرق می‌کند و دارد گریه می‌کند و می‌گوید : بیا آب آورده‌ام .
مرا قسم می‌داد به حق فاطمه زهرا (سلام الله علیها) که آب را از دستش بگیرم .
عراقی‌ها هیچ‌ وقت به حضرت زهرا (سلام الله علیها ) قسم نمی‌خوردند . تا نام مبارکت حضرت فاطمه (سلام الله علیها ) را برد ، طاقت نیاوردم . سرم را برگرداندم و دیدم که اشکش جاری است و می‌گوید : «بیا آب را ببر ! این دفعه با دفعات قبل فرق می‌کند».
همین‌طور که روی زمین بودم، سرم را کج کردم و او لیوان آب را ریخت توی دهانم . لیوان دوم و سوم را هم آورد . یک مقدار حال آمدم . بلند شدم . او گفت : به حق فاطمه زهرا بیا و از من درگذر و مرا حلال کن ! گفتم : تا نگویی جریان چی هست، حلالت نمی‌کنم .
گفت : دیشب، نیمه‌شب، مادرم آمد و مرا از خواب بیدار کرد و با عصبانیت و گریه گفت : چه کار کردی که مرا در مقابل حضرت زهرا (سلام الله علیها) دختر رسول الله (ص) شرمنده کردی . الان حضرت زهرا(سلام الله علیها) را در عالم خواب زیارت کردم . ایشان فرمودند : به پسرت بگو برو و دل اسیری که به درد آورده‌ای را به دست بیاور اگر نه همه شما را نفرین خواهم کرد .

پی نوشت:

حماسه‌های ناگفته (به روایت علی اکبر ابوترابی)،
عبد المجید رحمانیان، انتشارات پیام آزادگان،
چاپ اول : ۱۳۸۸،صفحات ۱۲۵-۱۲۷

رضا کشمیری