داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطره تبلیغی» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم

 

هوا بارانی بود، باد شدیدی گلوله‌های درشت باران را به شیشه‌های مسجد می‌کوبید. گلوله‌ها روی شیشه منفجر می‌شدند، ذرّات آب به هم می‌پیوستند و‌ تا می‌خواستند به پایین بخزند دوباره با باد پخش شیشه می‌شدند. حاج آقا چهار زانو بالای منبر نشسته بود ، شب ۲۸صفر در مورد اخلاق پیامبر صل الله و علیه و آله می‌گفت. از صبر و تحمل ایشان دربرابر یاوه‌گویی عرب‌های زمخت و زبان نفهم، از مهربانی ایشان ، از سلام کردن بر کودکان. یک چشمم به شیشه پشت سر شیخ بود که قطرات آب روی آن در هم می‌لولیدند و یک چشمم به دهان شیخ.

دیشب که شنیدم حاج آقا جلالی روانشناس و مشاورازدواج سخنران است. اولین چیزی به ذهنم هجوم آورد، ماجرای ناصر و شهلا بود. ۶ سالی می‌شد که ناصر عاشق شهلا شده بود و هر بار که پا پیش گذاشته بود، بابای شهلا مخالفت کرده بود. آخرین دفعه حاج آقا محمدی امام جمعه مهمان هیأت امنای مسجد بود. نشستیم و با بابای شهلا حرف زدیم اما از خر شیطون پیاده نشد که نشد.

شیخ  پله‌های منبر را یکی یکی پایین آمد، نشست کُنج مسجد و به دیوار تکیه داد ، مداح روی پله اول جا گرفت و شروع کرد. روی کنده زانو خزیدم جلو کنار شیخ و دهانم را بیخ گوشش چسباندم و گفتم: حاج آقا یک کار مهم با شما داشتم. نم گوشه چشمش را با انگشت شصت گرفت و گفت: بفرمایید من در خدمتم. گفتم: حاج آقا در این شهر ما یک دختر و پسری هستند که ۶-۷ ساله که همدیگه را می‌خوان اما پدر دختره راضی نمیشه! چشمان ریز شیخ، تنگ شد و پرسید:  این ۶-۷ سال هیچ کدوم کوتاه نیامدند؟! گفتم: نه حاج آقا تازه عیب کار اینجاست که هر دو تا، پسره ودختره را میگم، از بچه‌های هیأتی و مسجدی شهر هستند. بسیجی فعّال در پایگاه همین مسجد، هر روز با هم ارتباط پیامکی یا تلفنی دارن و این جریان تو شهر پیچیده که اصلا در شأن بچه بسیجی ها و هیأتی ها نیست!

صدای مداح با صدای رگبار باران درهم شده بود، شیخ  آرام و کوبنده گفت: یعنی چه ارتباط دارن !؟ اگه بچه مذهبی هستند که  باید رعایت کنن و اگر هم ...!

با دستپاچگی  پریدم وسط حرفش و گفتم: نه حاج آقا فقط در حد حال و احوال پرسی است و کامل حدود شرعی را رعایت می‌کنند اما باز هم زشته ، مردم حرف در میارن، میگن این هم ازخواهر و برادرهای بسیجی‌ ! ماجرای این دو تا توی همه شهر پیچیده!

چشمان شیخ زیر نور قرمز‌ توی محراب ‌درخشید. گفت: خوب این بنده خدا پدر دختره، کسی باهاش حرف زده تا راضی بشه مثلا یکی از علمای شهر یا امام جمعه و ... یا کسی که قبولش داشته باشه.

گفتم: اوووه حاجی!  امام جمعه باهاش حرف زده چند بار! اعضای شورای شهر  باهاش کلنجار رفتن!یکبار هیأت امنای مسجد از رییس آموزش و پرورش دعوت کرد و در جلسه‌ای باهاش حرف زدند قبول نکرد! چند بار تا به حال جلسه گرفتیم هنوز حل نشده! حل بشو هم نیست!!

حاج آقا مکثی کرد و گفت: حالا چه کاری از دست من بر میاد؟

گفتم: فردا صبح بعد از دعا ندبه جلسه گذاشتیم دو تا از اعضای شورای شهر ، رییس آموزش و پرورش و مسئول هیئت و فرمانده پایگاه بسیج هستند، شما هم تشریف بیاورید شاید بتوانید کاری بکنید. بالاخره شما دکتر روانشناس و مشاور هستید.

حاج آقا بلافاصله گفت: چشم حتما میام اگه کاری از دستم بربیاد، در خدمتم.

تشکری کردم و بلند شدم رفتم بیرون مسجد،رگبار باران زد به صورتم، خزیدم کنار قفسه کفش‌ها و موبایلم را درآوردم. زنگ زدم به شهلا، گوشی را که برداشت گفتم: سلام شهلا جان. صدای نرمی بلند شد: سلام دایی جون. گفتم: گوش کن شهلا جان به حاج آقا جلالی دکتر روانشناس میشناسیش که؟! گفتم فردا بیاد توی جلسه شاید این گره ۶ ساله به دستش باز بشه ایشاالله. صدای شهلا  نازک شد: دستتون درد نکنه دایی جون، خیلی به شما زحمت دادیم ببخشید. گفتم: این تعارفا رو بزار واسه بعد، به ناصر هم زنگ بزن بگو حتما بیاد. با ذوق‌زدگی چشمی گفت و تلفن را قطع کرد. صبر نکرد که خداحافظی کنم. چشم دوخته بودم به کفش مشکی برّاق جلوی صورتم و فکر می‌کردم: حتما الان شماره ناصر را گرفته! بدبخت ناصر که این چند سال  چقدر دربدری کشیده! پدر عشق بسوزه آدم گنده رو از پا می‌اندازه تا چه رسد به این ناصر لاغر مردنی رو.

رضا کشمیری

 

 

عبایم را از دور کمرم جمع کردم و نیم خیز شدم و از پله‌های منبر پایین آمدم. جلسه هنوز ادامه داشت، مداح روی پله اول منبر نشست و شروع به روضه خوانی کرد. شب ۲۸ صفر بود، بعد از اتمام مجلس سید ابوترابی که میزبان بود مرا به کناری کشید و گفت: حاجی آقا یک کار مهم با شما داشتم.

با انگشت شصت گوشه چشمم را پاک کردم و گوشم را نزدیک دهان سید بردم و گفتم: بفرمایید من در خدمتم.

سید رطوبت سر دماغش را با دستمال کهنه‌ای گرفت و گفت: حاج آقا در این شهر ما یک دختر و پسری هستند که ۶-۷ ساله که همدیگه را می‌خوان اما پدر دختره راضی نمیشه.

چشم تیز کردم و گفتم: خُب پسره کوتاه بیا نیست ۷ سال خیلی زیاده که!

فشی کرد و با کف دست دماغش را مالاند و گفت: حاجی عیب کار اینجاست که هر دو تا، پسره ودختره را میگم، از بچه‌های هیأتی و مسجدی شهر هستند و هر روز با هم ارتباط پیامکی یا تلفنی بالاخره دارن و این جریان تو شهر پیچیده که اصلا در شأن بچه بسیجی و هیأتی نیست!

گفتم: یعنی چه ارتباط دارن !؟ اگه بچه مذهبی هستند که کار درستی نیست!

با دستپاچگی گفت: نه حاجی فقط در حد حال و احوال پرسی است و کامل حدود شرعی را رعایت می‌کنند اما باز هم زشته ، مردم حرف در میارن، میگن این هم ازخواهر و برادرهای بسیجی‌ !

چشمانم می‌سوخت با دو کف دست مالاندمشان و گفتم: خوب این بنده خدا پدر دختره، کسی باهاش حرف زده تا راضی بشه مثلا یکی از علمای شهر یا امام جمعه و ... یا کسی که قبولش داشته باشه.

سید پا به پا کرد و گفت: اوووه حاجی!  امام جمعه باهاش حرف زده چند بار! اعضای شورای شهر  باهاش کلنجار رفتن!یکبار شورای هیأت مسجد از رییس آموزش و پرورش دعوت کرد و در جلسه‌ای باهاش حرف زدند قبول نکرد! چند بار تا به حال جلسه گرفتیم هنوز حل نشده! حل بشو هم نیست!!

سید حرف می‌زد و من  چشم به دهان او به فکر فرو رفته بودم: عجب پدر سمجی! و عجیب‌تر پسره که ... واقعا پدر عشق بسوزه با آدم چکار میکنه!

گفتم: حالا چه کاری از دست من بر میاد؟

گفت: فردا صبح بعد از دعا ندبه جلسه گذاشتیم دو تا از اعضای شورای شهر ، رییس آموزش و پرورش و مسئول هیئت و فرمانده پایگاه بسیج هستند، شما هم تشریف بیاورید شاید بتوانید کاری بکنید.

گفتم: چشم حتما میام اگه کاری از دستم بربیاد که در خدمتم.

صبح بعد از دعای ندبه ، سید  که کنار من نشسته بود چشمان قرمز شده خود را مالاند و گفت: حاجی میای جلسه دیگه؟

حساسیّت امانم را بریده بود، با کف دست چشمانم را خاراندم و گفتم: بله که میام حتما.

جلسه در خانه یکی از هیأت امنای مسجد بود، به همراه سید رفتیم به محل جلسه ،وارد اتاقی بزرگ شدیم، ۸تا صندلی به شکل دایره‌ای چیده بودند، دو کبوتر عاشق هم آمده بودند. دختر خانم با چادر مشکی و رو گرفته بود ، پسر هم با محاسنی کوتاه و مرتب نشسته بود. یکی از افراد که نمی‌دانم چه سمتی داشت گفت: حاج آقا این مسأله یکی از مشکلات حل نشدنی شهر ما شده! بین مردم شهر پیچیده .با دست  به طرف دختر و پسر اشاره کرد  و ادامه داد : خیلی هم پشت سر این‌ها حرف در آوردند و هیأت را هم از متلک های خود بی نصیب نگذاشتند! نمی‌دانیم  چه کار کنیم. یک معضل جدی شده!

روی صندلی تکانی خوردم و دستانم را به هم پیچاندم و گفتم: قبل از اینکه بحث کنیم که چکار میشه کرد بگید قبله کدوم طرفه؟!

رضا کشمیری

بسم الله الرحمن الرحیم


خاطره تبلیغی(طنزگونه): تسبیح دزدی!

باد تند پاییزی در لابه‌لای شاخ و برگ‌های درخت سرو بزرگی که کنار مسجد جامع شهر بود با سر و صدا می‌پیچید و شاخه‌های نازک و برهنه را در آغوش شاخه‌های قوی‌تر می‌انداخت. باد سرد شاخه‌های درخت را به اجبار برهنه کرده بود و سرمای پاییزی را تا مغز استخوان آنان نفوذ داده بود.

آقای حسینی از هیأت امنای مسجد بود که با ماشین پیکان قدیمی خود به ایستگاه راه آهن آمده بود تا من را برای سخنرانی به مسجد جامع شهر ببرد. به درخت تنومند سرو نگاه می‌کردم که ماشین در کنار مسجد با ناله‌ای خفیف آرام گرفت، شال گردن را دور گردنم پیچاندم و عبای قهوه‌ای زمستانی خود را جمع و جور کردم و پیاده شدم.

اولین چیزی که توجه من را جلب کرد بنر تبلیغاتی بزرگی بود که به چارچوب فلزی کنار دیوار مسجد وصل شده بود، روی آن نوشته بود مقدم مبارک حضرت حجت السلام و المسلمین دکتر ... ، رئیس دفتر حضرت آیت الله علامه ... را به شهر ... خوش آمد می‌گوییم. در بین مسیر هم که می‌آمدیم چند جای دیگر مشابه همین بنر تبلیغاتی را دیده بودم، پیش خودم گفتم: ای بابا اینها خیلی جدّی گرفته‌اند، چه تبلیغاتی کردند انگار وزیری یا وکیلی می‌خواهد بیاید.

آقای حسینی با کت و شلوار اتو کشیده و برّاق ، لبخند ملیحی زد و گفت: حاج‌آقا مسجد جامع این شهر بزرگترین مسجد شهر است و شاید حدود ۳هزار نفر جا داشته باشد ، با این تبلیغات گسترده در شهر که دیدید حتما مسجد پر می‌شود حتما!. من در تأیید سری تکان دادم و گفتم: خدا خیرتان دهد ، تعریف مسجد شما و برنامه‌های فرهنگی و مذهبی آن را زیاد شنیده‌ام،  ان‌شاءالله خدا قبول کند و ما هم بتوانیم مطالب مفیدی برای مردم بیان کنیم.

نماز مغرب و عشاء که تمام شد، بعد از تعقیبات نماز و تکبیر و صلوات نمازگزاران بالای منبر رفتم، مسجد تقریبا پر بود. مردم به خاطر علامه ... آمده بودند و من را از صدقه سر ایشان تحویل می‌گرفتند همه جا همین‌طور بود! بعد از اتمام سخنرانی ، گروهی دورم را گرفتند و سوالات مختلفی از احکام گرفته تا سیاست مطرح کردند، از دست آنها که رها شدم از مسجد بیرون آمدم در تاریکی سایه همان درخت تنومند سرو  زنی میانسال جلویم را گرفت، نور چراغ‌های چشمک زن قرمز و سبز مغازه‌های اطراف  این تاریکی را هر از گاهی روشن می‌کرد و فضای رمانتیکی ایجاد کرده بود.

منتظر آقای حسینی بودم که این خانم مثل شبحی از سایه بیرون آمد و پسری ۱۰-۱۱ ساله همراهش بود، سلامی کرد و بعد از تعارفات فراوان گفت: حاج‌آقا شما از قم آمدید و از نزدیکان حضرت علامه هستید لطف کنید یک یادگاری به عنوان تبرّک به پسر من بدهید، پسر من خیلی به علامه علاقمند است ممنون میشم اگه یک تبرکی بدهید!.

نمی‌دانستم چه بگویم، از دست علامه، تبرّک گرفتن خوب است نه من! شال گردن را جلوی دهانم گرفتم تا از سوز باد سرد در امان بمانم، بعد از مکث کوتاهی گفتم: نمی‌دانم آخه من چیز خاصی همراهم ندارم، ببخشید!. زن بدون معطلی و با اصرار گفت: حاج‌آقا یکی از انگشترهایتان را بدهید!

زن بیرحمانه دست روزی نقطه ضعف من گذاشته بود، بی اختیار دستانم را به بهانه سرما در هم پیچاندم که مثلا انگشترها پنهان شود اما فایده‌ای نداشت، سرم را پایین انداختم و گفتم: ببخشید این انگشترها یادگاری است، هدیه گرفتم. برای اینکه زن دوباره پیشنهاد بذل و بخشش اموال مرا ندهد تند تند دست در جیب‌ها می‌کردم ، در جیب قبایم دستم به چند تسبیح خورد خوشحال شدم اما بروز ندادم، قیافه حق به جانبی گرفتم و گفتم: ها... تسبیح خیلی هم خوبه، شرمنده هستم، اگر مایل باشید همین تسبیح را تقدیم پسر گلتان کنم.

زن خوشحال شد و با عجله گفت: بله بله خیلی خوبه دست شما درد نکنه . و با شور و اشتیاق رو به پسرش کرد و به او گفت: ببین حمید جان این تسبیح خیلی ارزش داره می‌دونی این تسبیح به کجاها که نرفته! حتما تا حالا چند بار مکه و مدینه و کربلا و نجف و... رفته خیلی تبرّک شده ... .

رضا کشمیری

                        بسم الله الرحمن الرحیم

نوجوان عاشق

به ابتدای شهر که رسیدیم سرعت‌گیر بزرگی تکان شدید به ماشین پیکان سفید رنگ سپاه داد و عینک من که روی داشبورت بود به هوا پرتاب شد، من که چرتم پاره شده بود کورمال کورمال دنبال عینکم ‌گشتم. همین که عینک را پیدا کردم بلافاصله روی چشمم گذاشتم و اولین چیزی که واضح دیدم چند پسته بزرگ وسط میدان اول شهر بود.

راننده دنده را عوض کرد و گفت: ببخشید حاج‌آقا اصلا سرعت‌گیر را ندیدم ، لا مصّب خیلی هم بزرگ و بدقلق بود شرمنده!

لبخند آرامی زدم و گفتم: خواهش می‌کنم مشکلی نیست، پیش میاد دیگه.

راننده در جاده که بودیم گاهی با شکم رانندگی می‌کرد و دستانش را پشت گردن می‌گذاشت و یک پا روی پدال گاز و پای دیگر لم داده به در ماشین! و خیلی ریلکس و آرام به جاده چشم می‌دوخت. وقتی به شهر رسیدیم دیگر فرمان را با دست می‌گرفت ولی باز هم شکم گنده‌اش مماس بر فرمان ماشین ماساژ داده می‌شد. به ساختمان سپاه که رسیدیم فرمانده سپاه به استقبال آمد و به همراه چند نفر دیگر به سمت سالن برگزاری جلسه حرکت کردیم.

من برای یک سخنرانی عقیدتی در سپاه دامغان دعوت شده بودم و برای رزمندگانی که فردا اعزام به جبهه بودند جلسه تشکیل شده بود. هنوز جلوی در سالن نرسیده بودم که یک نوجوان حدود ۱۲ساله با کاپشن مشکی و شلوار بسیجی جلویم را گرفت و با صدایی آهسته و نرم گفت: حاج‌آقا من یک حرف خصوصی دارم! یک درخواست بسیار مهم !

رزمندگان در سالن منتظر بودند، مسئول جلسه اجازه مطرح کردن درخواست را به این نوجوان لاغراندام و نحیف نداد و مرا به داخل سالن راهنمایی کرد. سخنرانی را با یاد و نام شهدا و ایثار و فداکاری شهدا و رزمندگان شروع کردم و در ادامه شاخصه‌های انقلاب اسلامی را تشریح کردم و در آخر از مقامات بهشتی که برای شهدا وعده داده شده مطالبی را عرض کردم.

بعد از سخنرانی همان نوجوان را دیدم که از لابه لای جمعیت بدرقه کننده به من نزدیک می‌شد و دوباره بین فشارها به عقب رانده می‌شد و همین‌طور تلاش می‌کرد تا به من برسد. در فکر حرف خصوصی و سوال این نوجوان بودم که از سالن بیرون آمدم و به کنار ماشین که رسیدم نوجوان به کنارم رسید و جلوی مرا گرفت و گفت: حاج‌آقا یک لحظه وقت بدهید من حرف خصوصی‌ام را بگم!

ایستادم و دستان سرمازده خودم را لابه لای شال گردنم پیچاندم و گفتم: بفرمایید من در خدمت شما هستم!

چشمان قرمزشده پسرک تند تند پلک می‌خورد و نوک دماغش هم قرمز بود به نظر اشک در چشمانش حدقه زده بود، نمی‌دانم بخاطر سوز سرما بود یا بخاطر گریه کردن برای چیزی که نمی‌دانستم. همان‌طور که دستانش را به هم می‌فشرد گفت: حاج‌آقا حرف خصوصیه نمی‌خواهم کسی بشنوه!

رضا کشمیری

      بسم الله الرحمن الرحیم 

 

خاطره تبلیغی کوتاه(طنزگونه) : شیشه دلستر کذایی

 

عبایم را بر دوش انداختم و در ماشین را بستم، با گام‌های بلند ولی آرام وارد رستوران شدم. میز و صندلی‌های آلبالویی رنگ در زیر نور چراغ‌های هالوژن برق می‌زدند و لوسترهای شاهانه‌ای سقف رستوران را به زمین نزدیک کرده بود.

صدای قیژ قیژ کف خشک کفش‌های من در فضای رمانتیک رستوران با موسیقی بدون کلام آنجا در هم آمیخته شده بود و توجّه جلب شده دیگران را جلب‌تر کرده بود. طلبه‌ای با ظاهر ساده و کفش‌های قیژ قیژ کنان در چنین رستورانی با موسیقی کذایی نظر هر جنبنده‌ای را به خود جلب می‌کند تا چه رسد به چند جوان کت و شلواری شیک پوش!

 به هر زحمتی که بود خود را به یک میز خالی رساندم و روی صندلی آلبالویی نشستم، راننده ماشین همراه من که از طرف دانشگاه صنعت نفت مأمور جابجایی من بود غذایی سفارش داد و رفت. برای کارکنان و استادان، جلسه مشاوره خانواده و سبک زندگی گذاشته بودند و من را برای برگزاری کارگاه خانواده موفق دعوت کرده بودند.

غذا را آوردند و من مشغول خوردن شدم، روی میز انواع ادویه‌جات مثل نمک و فلفل و خیلی چیز‌های دیگر که من حتی اسم آنها را هم بلد نبودم، با نظم خاصی چیده شده بود. ظرف شیشه‌ای گردن باریکی توجه من را به خود جلب کرد که داخل آن روغن زیتون بود، من همان‌طور که خواص روغن زیتون را در ذهنم مرور می‌کردم مقداری روغن روی غذا ریختم و با اشتها شروع به ‌خوردن کردم.

هر چند قاشقی که می‌خوردم دوباره کمی روغن زیتون می‌ریختم و به خوردن ادامه می‌دادم. از شب گذشته ساعت ۱۲ که سوار هواپیما شده بودم به جز صبحانه مختصر هواپیما چیزی دیگری نخورده بودم، تأخیر چند ساعته هواپیما و کلاس‌ها و جلسات پشت سر هم رمقی برایم نگذاشته بود و خیلی خسته و گرسنه بودم، با اشتها و تند تند مشغول خوردن بودم که صدای ملایم بحث کردن همان چند جوان شیک پوش توجه‌ام را جلب کرد.

سه جوان با کت و شلوار اتوکشیده و ریش‌های شش تیغ شده با فاصله دو میز از من نشسته بودم و ناهار خود را تمام کرده بودند و با هم حرف می‌زدند و هر از چند گاهی، نیم نگاهی به من می‌کردند. گاهی می‌خندیدند و گاهی جدّی بحث می‌کردند.

من که گرسنگی امانم را بریده بود توجّهی به آنها نداشتم و غذایم  که تمام شد آن سه نفر بلند شدند و به طرف من آمدند و بعد از سلام و احوال‌پرسی یکی از آنها گفت: حاج‌آقا ببخشید ما سه تا بر سر یک مطلبی بحثمان شده و گفتیم بیایم خدمت شما تا معمّای ما را حل کنید!

گفتم: بله در خدمتم اگر بلد باشم جواب می‌دهم.

گفت: بله چیز خاصی نیست فقط میخواستیم بدانیم این دلستر را که روی غذا می‌ریزید جریانش چیست؟ آیا روایتی دارد؟ مستحب است؟ یا شاید خاصیّت دارویی ویژه‌ای دارد؟

من که هنوز لقمه آخر غذا به طور کامل از گلویم پایین نرفته بود، یک لحظه جا خوردم! در ذهنم مرور کردم دلستر کجا بوده؟! من که دلستر روی غذا نریختم! ای وای این شیشه‌ی کمر باریک کذایی دلستر است؟! من فکر کردم روغن زیتون است! چه آبروریزی !

بعد از مکث طولانی، باقیمانده غذا در گلویم را به طرف معده فرستادم و با لبخندی نمایشی و تلخ گفتم: نه چیزی نیست! روایت خاصی که ندارد!

یکی دیگر از آنها با لحنی جدی گفت: آخه حاج‌آقا ما گفتیم  شما که این کار را می‌کنید حتماَ دلیلی دارد و یک رازی در آن نهفته است! البته دلستر از پودر جوانه گندم است و خیلی خاصیت دارد.

من هم اصلاَ کم نیاوردم و با لبخندی مصنوعی گفتم: بله البته خاصیت زیادی دارد، من که روی غذا ریختم خوشمزه شد شما هم امتحان کنید! مشکلی ندارد!

                                                                                        

 

                                                                                                                    پایان

 

 

رضا کشمیری