داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات
  • ۱۶ تیر ۹۷، ۲۳:۵۴ - همدم ماه
    خخخخخ
  • ۱۶ تیر ۹۷، ۲۳:۲۳ - عزیز
    عجب :-)

۱۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

نوجوانی عاشق که دارویی عاشقانه می‌خورد


آخرای شب بود که  پرده برزنتی سنگر را کنار زد و آرام به کنار دستم خزید و آهسته  گفت: میشه ساعت چهار صبح بیدارم کنی تا داروهایم‌ را بخورم؟
سـاعت چهـار صبح بیـدارش کردم. تشـکر کرد و بلند شـد از سـنگر رفـت بیرون،
بیسـت الی ۲۵ دقیقه گذشـت، اما نیامد. نگرانش شـدم. رفتم دنبالش؛ هوا مهتابی بود بعد از جستجوی اطراف سنگرهای یک صدای زیبا و سوزناک مناجات  شنیدم ، رفتم به دنبال صدا ، دیدم یه قبر  کنـده و داخل قبر  نمـاز شـب میخوانـد و زارزار گریه می‌کند! در تاریکی لرزش شانه‌هایش را حس می‌کردم، نزدیک شدم که سایه‌ام در نور مهتاب به داخل سنگر افتاد. سرش را بالا کرد چشمانش اشکبار و صورت صاف و بدون مویش خیس بود.

با چشمانی نگران گفتم: مرد حسابی! تو که منو نصف جون کردی؟ می‌خواسـتی نماز شـب بخونـی چرا بـه دروغ گفتی مریضـم و میخـوام داروهام‌ رو بخورم؟!

با بغض و اشک گفت: خدا شـاهده من مریضم، چشـمای من مریضه، دلـم مریضه ؛چشـام مریضـه چـون توی این ۱۶ سـال امـام زمان رو ندیده ، دلم مریضه چون بعـد از ۱۶ سـال هنـوز نتونسـتم با خدا خـوب ارتبـاط برقرار کنم؛ گوشـام مریضـه چون هنوز نتونسـتم یه صدای الهی بشـنوم!

یک مرتبه پشتم لرزیدم  نمی‌دانم از سرمای سوزناک نیمه شب بیابان‌های اهواز بود یا از گرمای سخنان آتشین این بسیجی نوجوان ، تیر صدایش قلبم را نشانه گرفت و اشکم را جاری کرد ، نوجوان دروغی می‌گوید که از هزار راست هم راست‌تر است  ؛ نوجوانی عاشق که دارویی عاشقانه می‌خورد![1]



۱- بر اساس خاطره ای از  شهید صاحب الزمانی

رضا کشمیری

صاحب خانه آسمانی


حاج شیخ رجبعلی خیاط  از اولیاء الله؛ مستاجری داشتند که زن و شوهر بودند با 20 ریال اجاره ماهیانه.

 بعد از چند وقت این زن وشوهر صاحب فرزند شدن حاج شیخ رجبعلی به دیدنشان رفت و به مرد گفت:

"داداش جون فرزند دار شدی خرجت بالاتر رفته، از این ماه به جای ۲۰ ریال ۱۸ ریال اجاره بده، ۲ ریالشم واسه فرزندت خرج کن، این ۲۰ریال رو هم بگیر اجاره ی ماه گذشته ای هست که بهم دادی، هدیه ی من باشه برای قدم نوزادت "

 اما الان کرایه ها را با فرزنددار شدن ،بالا می‌برند، چرا؟!

حرف آخر: به دیگران رحم کنیم تا خدا هم به ما رحم کند.

رضا کشمیری

داستان مکالمه کوتاه حضرت موسی علیه السلام با ابلیس:


حضرت موسی (علیه‌السلام) در جایی نشسته بود، ناگاه ابلیس که کلاهی رنگارنگ بر سر داشت نزد موسی آمد. وقتی که نزدیک شد، کلاه خود را برداشت و مؤدبانه نزد موسی (علیه‌السلام) ایستاد.

موسی (علیه‌السلام) گفت: تو کیستی؟
ابلیس گفت: من ابلیس هستم!

موسی (علیه‌السلام) گفت: آیا تو ابلیس هستی؟ خدا تو را از ما و دیگران دور گرداند!
ابلیس گفت: من آمده‌ام به خاطر مقامی که در پیشگاه خدا داری، بر تو سلام کنم!

 موسی (علیه‌السلام) گفت: این کلاه چیست که بر سر داری؟
ابلیس گفت: با رنگ‌ها و زرق و برق‌های این کلاه، دل انسان‌ها را می‌ربایم.

موسی (علیه‌السلام) گفت: به من از گناهی خبر ده که اگر انسان آن را انجام دهد، تو بر او چیره می‌شوی و هر جا که بخواهی، او را می‌کشی.


ابلیس گفت: اذا اعجبته نفسه و استکثر عمله، و استصغر فی عیبه ذنبه؛

سه گناه است که اگر انسان گرفتار آن بشود، من بر او چیره می‌گردم:

۱- هنگامی‌که او، خودبین شود و از خودش خوشش آید؛

۲- هنگامی‌که او عمل خود را بسیار بشمارد؛

۳- هنگامی‌که گناهش در نظرش کوچک گردد!

منبع: داستان‌های اصول کافی، ج 2، ص 262

رضا کشمیری

 

بسم الله الرحمن الرحیم

فرمانده یکبار مصرف


تصویر طلبه شهید علیرضا طالب‌الدینی

خبرهای ضد و نقیضی شنیده می‌شد اما از چهره حاج‌علی[1] می‌شد فهمید که خبرهایی در راه است ، این چشم‌های آسمانی با ما حرف می‌زد، برق چشم‌هایش  می‌گفت که عملیّات نزدیک است. حاج‌علی یک گردان تشکیل داد تا منطقه عملیاتی را دقیق شناسایی کنند، همه بچه‌ها طلبه بودند، طلبه صفرکیلومتر، تازه داشتند آب‌بندی می‌شدند! حاج‌علی  من را فرمانده گردان قرار داد. با چشمانی گرد به چشمان روشن و درشت او خیره شدم و گفتم: من که هیچی بلد نیستم! موهای مشکی و بلند خود را خاراند و با لبخندی ملیح گفت: بچه‌ها را شب ببر رزم شبانه و صبح زود بیار نزدیک سدّ دز و بعد می‌خوابند تا کله ظهر تا من برگردم!

چاره‌ای نداشتم دستور فرمانده بود آن هم چه فرمانده‌ای حاج‌علی محمدی پور که یکپارچه نور و شور بود! پیش خودم گفتم فرمانده یکبار مصرف بودن هم توفیق می‌خواهد. نماز مغرب و عشاء که  تمام شد بلند شدم و رو به بچه‌های گردان کردم و گفتم: امشب رزم شبانه داریم همه آماده باشید یک ساعت بعد از شام شروع می‌کنیم. از نمازخانه که بیرون آمدم ، نورافکن بالای سر نمازخانه ، سایه انواع حشرات و جنبنده‌ها را روی زمین نقاشی کرده بود.

وقتی همه بچه‌ها متفرق شدند، سه چهار متر دورتر یک شبحی دیدم که  در تاریکی به من نزدیک می‌شد، دقت کردم چهره ساده و چشمان درشت علیرضا[2] را شناختم، نزدیک شد و نگاهی اطراف کرد تا مطمئن شود که کسی صدای او را نمی‌شنود بعد  گفت: شریف آبادی من نمی‌تونم بیام رزم شبانه!

با جدیّت گفتم: چطورته؟!

گفت: پایم را که در پوتین بکنم تاول می‌زند! پایم حساسیت پوستی داره!

من جدی نگرفتم و بی‌خیال گفتم: من کاری به این سوسول بازی‌ها ندارم! حاج‌علی فرمانده است و گفته شناسایی سختی در پیش داریم و همه باید بیایند رزم شبانه راهی نداره باید بیایی.

علیرضا آرام و مطیع سرش را پایین انداخت و گفت: چشم!

رفتیم رزم شبانه ، مسیر پر بود از خار و خاشاک و شیار‌های صعب‌العبور، گردنه‌های خطرناک همراه با گل و لای و سنگلاخ‌های تیز و بدقلق! تا نزدیک اذان صبح رسیدیم به اردوگاه ، بچه‌ها هر کدام به سنگر‌های خودشان رفتند و همه متفرق شدند، من داشتم وضو می‌گرفتم که دوباره دیدم در تاریکی شبحی به من نزدیک می‌شود و با صدایی آرام گفت: شریف آبادی بیا کارت دارم!

دیدم صدای آشنای سر شب است گفتم: تویی علیرضا چته؟ چه کار داری؟

گفت: بیا یک لحظه کارت دارم. رفتم جلوتر چهره  نورانی او حتی در تاریکی سایه من هم جلوه داشت، چراغ قوه سبزرنگی از جیبش درآورد و نشست رو خاک و گفت : بیا ببین یک نگاه بکن!

چراغ را روشن کرد و روی پایش انداخت، دیدم از نوک انگشتانش خون چکه چکه به خاک می‌ریزد !

با نگرانی گفتم: علیرضا چت شده؟! چطوری مرد کوچک!؟

با خنده بلند و ملیحی گفت: تازه اون یکی پایم هم هست ، همین طوره!

کف پایش را بالا آورد و در نور چراغ گرفت، کف پایش مثل لجن ته استخر شده بود، پر از خون و گل و لای و لجن! پوست پایش کامل کنده شده بود و او همچنان می‌خندید!

با عصبانیّت گفتم: چی شده؟! چرا می‌خندی؟ پاهات رو از بین بردی حالا می‌خندی؟

با مهربانی گفت: تو گفتی حاجی گفته همه باید بیایند رزم شبانه! من به خدا قسم پایم را در پوتین نکردم با پای برهنه آمدم!

بعد از کمی مکث دوباره با اندوه خاصی گفت: من به درد عملیّات نمی‌خورم! من کم سن و سال هستم و به قول شما ، بچه سوسول هم هستم! به درد عملیّات نمی‌خورم.

بغض گلویم را فرو دادم ، خم شدم و پیشانی خاکی و عرق کرده او را بوسیدم و گفتم: علیرضا تو امشب درس بزرگی به من دادی که هیچ وقت فراموش نخواهم کرد آن اینکه دیگر هیچ وقت فرماندهی را قبول نکنم!

علیرضا هم دیگر هیچ نگفت ، من به طرف نمازخانه حرکت کردم و به فکر فرو رفتم: من به تمام معنا فرمانده یکبار مصرف هستم و دیگر هیچ وقت فرماندهی را قبول نخواهم کرد.

با دیدن پای برهنه و شرحه شرحه از عشق علیرضا به یاد پای برهنه محمود پور سالاری[3] افتادم که یک روز در منطقه شرهانی قبل از عملیات والفحر یک، برای تفریح به بیابان‌ها و صحرا رفتیم چه تفریحی آن هم در شیارها و گدارهای منطقه شرهانی! محمود با پای برهنه راه می‌رفت! به او گفتم: چرا پابرهنه!؟

گفت: کف پا باید قوی باشه که وقتی عراقی‌ها افتادند دنبالت، کفش‌هایت را دربیاوری و فرار کنی آنقدر باید فرز باشی که نتوانند بگیرندت!.[4]



۱- سردار رشید اسلام شهید عارف حاج علی محمدی پور

۲- طلبه شهید علیرضا طالب الدینی از شهدای بم

۳- شهید محمود پورسالاری از شهدای اراک

۴- برداشتی از خاطره  رزمنده و جانباز سرافراز حجت الاسلام شریف آبادی

رضا کشمیری

عمل عجیب و غیرمنتظره حضرت مسیح (ع) برای تعلیم تواضع


 عیسی علیه‌السلام به حواریون گفت: «من خواهش و حاجتی دارم، اگر قول می‌دهید آن را برآورید بگویم».

حواریون گفتند: «هرچه امر کنی اطاعت می‌کنیم». عیسی از جا حرکت کرد و پاهای یکایک آن‌ها را شست.

حواریون در خود احساس ناراحتی می‌کردند، ولی چون قول داده بودند خواهش عیسی را بپذیرند تسلیم شدند و عیسی پای همه را شست. همین‌که کار به انجام رسید، حواریون گفتند: «تو معلم ما هستی، شایسته این بود که ما پای تو را می‌شستیم نه تو پای ما را».

عیسی فرمود: «این کار را کردم برای اینکه به شما بفهمانم که از همه مردم سزاوارتر به اینکه خدمت مردم را به عهده بگیرد «عالم» است.
این کار را کردم تا تواضع کرده باشم و شما درس تواضع را فرا گیرید و بعد از من که عهده‌دار تعلیم و ارشاد مردم می‌شوید راه و روش خود را تواضع و خدمت خلق قرار دهید.

 اساساً حکمت در زمینه تواضع رشد می‌کند نه در زمینه تکبر، همان‌گونه که گیاه در زمین نرم دشت می‌روید نه در زمین سخت کوهستان.

منبع: استاد مطهری، داستان راستان، ج ۱، ص ۲۳۴-۲۳۳

رضا کشمیری

بسم الله الرحمن الرحیم

ماجرای طلبه شهید مهدی درویشی با خطوط نورانی و داغ گلوله

هوا مهتابی بود، چهره نورانی و غبار گرفته  ماه از بین خطوط روشن و داغ گلوله‌ها دیده می‌شد. رگبارهای پی‌در‌پی دشمن از بالای سنگر عبور می‌کرد و بر زمین داغ و تفت دیده مرز فاو سیلی می‌زد. صدای شلیک خمپاره‌ها لحظه‌ای قطع نمی‌شد، خمپاره‌های سوزان با عصبانیّت هوای بالای سنگر را می‌شکافتند و صدای فیژ فیژ آنها مدام به گوش می‌رسید.

ما ۵نفر خط نگه دار بودیم، حفظ خط فاو از مهمترین وظایف ما در این عملیات بود. آتش دشمن روی خط به نحوی بود که خاکریز و سنگر را مثل گهواره به این طرف و آن‌طرف تکان می‌داد. از داخل سنگر فقط خطوط قرمز آتشین دیده می‌شد و بوی نم‌کشیده باورت به مشام می‌رسید، با هر بار صدای خمپاره و گلوله توپ گرد و خاک داغی به داخل سنگر هجوم می‌آورد و چشمان ما را پر از خاک و دود می‌کرد.

گلوله‌ای سنگین به سر سنگر خورد  ، ترکش‌ها در قلب گونی‌های سنگر فرو رفت اما موج انفجار پرده گوش ما را به لرزه درآورد تا مدتی گیج بودیم. فرمانده دستی به موهای پر از خاک خود کشید و با لحن آمرانه گفت: سیم تلفن صحرایی ما به مرکز فرماندهی قطع شده ، یکی بره وصلش کنه!

من آب دهانم را که مزه خاک و باروت می‌داد قورت دادم و نگاهی به علی کردم، علی هم به چشمان من خیره شده بود. چشمم را از چشمان قرمز  و دودی علی  کنار کشیدم و به چشمان زیبای حسین دوختم،  حسین هم نیم نگاهی به علی کرد! چند باری به هم نگاه کردیم ، فرمانده منتظر بود کسی جواب دهد، مهدی که تا حالا سرش پایین بود، کله تازه ماشین شده خود را بالا آورد ، چشمان درشت و مشکی‌اش پر از خاک بود دستی به ریش کم پشت خود کشید و  سیم تلفن را از جلوی سنگر برداشت و گفت: بدو که رفتیم! ما رفتیم این که ترس نداره.! مهدی با زیر پوش سفید و خاکی‌اش در میان گلوله‌ها و آتش شدید دشمن از سنگر به بیرون خزید.

هر بار که صدای گلوله بلند می‌شد ما با دلهره می‌گفتیم مهدی هم شهید شد. بعد از مدت کوتاهی  مهدی سالم برگشت و با عصبانیّت گفت: مگر ترس داره که همگی ترسیدید! چرا ترسیدید؟!

رضا کشمیری

 داستانی کوتاه و خواندنی:  خدا که اشتباه نمی کند!



مسجدی می ساختند. بهلول سر رسید و پرسید: چه می کنید؟
گفتند: مسجد می سازیم.
بهلول گفت: برای چه؟
آنان پاسخ دادند: برای رضای خدا.
بهلول، پنهانی سنگی تهیه کرد که بر روی آن نوشته شده بود: مسجد بهلول. او سنگ را شبانه بر سر در مسجد نصب کرد.
سازندگان مسجد، روز بعد آمدند و دیدند بالای در مسجد نوشته شده: مسجد بهلول، ناراحت شدند. آنان بهلول را پیدا کردند و به باد کتک گرفتند، که چرا زحمات دیگران را به نام خودت تمام کرده ای!
بهلول گفت: مگر شما نگفتید که مسجد را برای خدا ساخته اید، اگر مردم هم اشتباه کنند و گمان کنند که من مسجد را ساخته ام، خدا که اشتباه نمی کند!


منبع : داستان های معنوی، ص ۲۲۸

رضا کشمیری



علامه محمدتقی جعفری (ره) که آثار فراوانی در فلسفه غرب دارند می‌گفتند:
در کنفرانسی عده‌ای از جامعه‌شناسان دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا در باره‌ی موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند.

 موضوع این بود: ارزش واقعی انسان به چیست؟!

 معیار ارزش انسان‌ها چیست؟
هر کدام از جامعه‌شناسان، صحبت‌هایی داشتند و معیارهای خاصی را ارائه کردند.

بعد، وقتی نوبت به بنده رسید، گفتم: اگر می‌خواهید بدانید یک انسان چه‌قدر ارزش دارد، ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق می‌ورزد.

کسی که عشق‌اش یک آپارتمان دوطبقه است، در واقع، ارزش‌اش به مقدار همان آپارتمان است. کسی که عشق‌اش ماشین‌اش است، ارزش‌اش به همان میزان است. اما کسی که ‌عشق‌اش خدای متعال است ارزش‌اش به اندازه‌ی خداست.

علامه فرمودند: من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. وقتی جامعه‌شناسان صحبت‌های مرا شنیدند، برای چند دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند.

 وقتی تشویق آن‌ها تمام شد،
 من دوباره بلند شدم و گفتم: عزیزان! این کلام از من نبود، بلکه از شخصی به نام علی (ع) است. آن حضرت در نهج‌البلاغه می‌فرمایند: «قِیمَةُ کُلِّ أمْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ» / «ارزش هر انسانی به اندازه‌ی چیزی است که دوست می‌دارد».

وقتی این کلام را گفتم، دوباره به نشانه‌ی احترام به وجود مقدس امیرالمؤمنین علی (ع) از جا بلند شدند و چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاری کردند.


برگرفته از کانال هدانا 🆔  @hadanair

رضا کشمیری

با سلام خدمت همه وبلاگ نویسان و نویسندگان محترم

تقاضا دارم هر خاطره‌ای که خودتان یا دوستانتان از پیاده‌روی اربعین دارید برای ما ارسال کنید

تا در این وبلاگ به نام خودتان منتشر شود.

متن کامل و بازنویسی شده سفرنامه اربعین(عاشقانه‌های اربعینی) را در لینک زیر قرار دادم .


سفرنامه اربعین (عاشقانه‌های اربعینی)


امید است از نظرات و انتقادات دوستان استفاده کنیم

با تشکر

موفق باشید


                                                   

رضا کشمیری

بسم الله الرحمن الرحیم


ماجرای شیعه شدن یک وهابی(اعجاز اشک بر امام حسین علیه السلام)

در دفتر کارم پشت میز نشسته بودم و پرونده‌های تازه رسیده را بررسی می‌کردم، یکی از همکاران در زد و آرام وارد شد و گفت: یک طلبه آمده و در مورد یکی از پرونده‌ها درخواستی دارد. همکارم سر بی موی خود را کمی پایین آورد و با صدای آهسته و نرمی ادامه داد: از طلبه‌های مستبصر(تازه شیعه شده ) است.

موضوع برایم تازگی داشت یک طلبه جوان که سنی مذهب بوده و حالا شیعه شده یعنی طلبه سنی بوده و حالا شیعه شده؛ جوانی لاغر اندام با چهره‌ای سبزه و عمامه‌ای سفید و درخشنده وارد اتاقم شد،  تیرگی چهره‌اش درخشندگی عمامه‌اش را بیشتر نمایان کرده بود. بعد از سلام و احوالپرسی چایی روی میز را جلوی او کشیدم و گفتم: بفرمایید تا سرد نشده . ابتدا تعارف کرد و نخورد اما می‌دانستم که بلوچ‌ها چایی خور‌های قهّاری هستند ، دوباره تعارف کردم که دیگر طاقت نیاورد و لیوان چایی را با یک قند سر کشید.

قبل از اینکه شروع به بیان درخواست خود کند به او گفتم: اول باید ماجرای شیعه شدن خودت را کامل تعریف کنید! دستی به محاسن کوتاه و مشکی خود کشید و با هیجان گفت: من قبلا یک وهابی بودم ،یک طلبه مبلّغ وهابیّت! من با لبخندی بر لب نگاهی به چشمان درشت و قهوه‌ای او کردم و گفتم: جالب‌‌تر شد! حتما ماجرای غریبی دارد، از اول ماجرا را تعریف کنید.

دستانش را به هم گره زده بود و با اضطراب یا شاید هم شوق چند بار روی صندلی جابجا شد، انگار یک ماجرای هراس‌انگیز را می‌خواهد تعریف کند. دلهره در چشمانش موج می‌زد. اما شاید نه این من بودم که اضطراب و دلهره داشتم و قلبم به شدت به استخوان سینه‌ام مشت می‌کوبید، بله او با آرامشی که در چشمان ترش موج می‌زد به من اضطراب شنیدن ماجرا را القا کرده بود.

ادامه ماجرایش را اینگونه تعریف کرد:

ما در سیستان و بلوچستان در روستایی از شهر سرباز زندگی می‌کردیم که اغلب ساکنان آن سنی مذهب بودند و ملّاهای روستا همه به نام مذهب سنی، عقاید وهابیّت را تبلیغ می‌کردند. من با تشویق پدرم و عمویم که از مولوی‌های سرشناس شهر بود به درس طلبگی در مدرسه سنی‌ها مشغول شدم. ذهن و فکر ما را پر کرده بودند از عقاید وهابیّت ، از انحراف و کفر و نفاق شیعیان. گفته بودند شیعه یک فرقه انحرافی در اسلام است که باید نابود شود چون سنت رسول خدا صل الله علیه و آله را به انحراف کشانده است. یک روز به ما گفتند: قتل شیعه واجب است و هر کس یک شیعه بکشد قطعا جای او در بهشت و در کنار پیامبر خدا صل الله علیه و آله است و از نعمت‌های بی‌پایان الهی بهره‌مند خواهد شد، هر چه بیشتر شیعه بکشد مقام او بالاتر خواهد رفت.

من پیش خودم فکر کردم: حالا قبل از اینکه چند شیعه را بکشم بروم از نزدیک جلسات آنها را ببینم و عقاید آنها را با عمق بیشتری درک کنم و بعد با اعتقاد راسخ و با نیّت خالصانه شیعه را بکشم که ثواب آن هزاران برابر است!  تصمیم من در قتل حداقل یک شیعه بسیار جدی بود و جرأت و شجاعت این کار را هم داشتم . به خاطر همین اولین جایی که به ذهنم آمد مشهد بود که مرکز تجمّع و کفر و بت‌پرستی شیعه است ، به ما گفته بودند که رافضی‌ها (شیعیان) حرم امامان خود را می‌پرستند و بر آنها سجده می‌کنند و پس همه آنها کافر و مهدورالدم (قابل کشتن) هستند.

با تصمیم جدی به کشتن حداقل یک شیعه به مشهد رفتم و از باب‌الجواد وارد حرم امام رضا علیه السلام شدم ، صحن جامع رضوی را رد کردم و به شبستان بزرگی رسیدم وارد آنجا شدم یک جمع حدود ۳۰ نفری دیدم که به دور یک روحانی میانسالی حلقه زده بودند و یک بنر بزرگ بالای سرشان روی دیوار زده شده بود که در آن نوشته بود : حلقه معرفت.

دو ساعتی از اذان مغرب گذشته بود و هوای گرم یک روز تابستانی جای خود را به هوای خنک و دلپذیر فضای شبستان داده بود. پیش خودم گفتم: بروم در جمع این رافضی‌ها تا ببینم در این حلقه به اصطلاح معرفت خود چه کفریاتی می‌گویند ، حتما از عقاید ضالّه و انحرافی خود حرفی به میان می‌آورند و با یقین پیدا کردن به کفر آنها دیگر مجوّز قتل آنها را در دست دارم.

کمی از سخنان روحانی حلقه معرفت را گوش دادم، بسیار دلنشین سخن می‌گفت! ناگهان یادم آمد که مادرم چقدر تأکید می‌کرد که در جلسات شیعیان شرکت نکن! بارها و بارها این را به من گفته بود ، می‌گفت : شیعه‌ها منحرف هستند و حرف‌هایی در جلسات خود می‌زنند که ذهن شما را خراب می‌کند. به خود آمدم گفتم این حرف‌ها دارد روی من تأثیر می‌گذارد ! باید جلسه را ترک کنم اما نیرویی مرا به جایم میخکوب کرده بود و نتوانستم از جایم تکان بخورم.

بعد از تمام شدن  این سخنان سحر‌آمیز ، روحانی جلسه گفت: حالا وقت پرسش و پاسخ است هر سوالی که ذهن شما را درگیر کرده بپرسید. اگر هم خجالت می‌کشید روی کاغذ بنویسید و به دست من برسانید، در اعتقادات باید محکم و قاطع بود و هیچ شکی نباید داشته باشید. من با شجاعت بلند شدم و محکم گفتم: من یک سنی مذهب هستم و آمدم اینجا تا تکلیف خودم را روشن کنم ، اگر در بحث و گفتگویمان شما پیروز شدی من شیعه می‌شوم و اگر من پیروز شدم شما همگی این جمع باید سنی شوید و دست از مذهب ضالّه خود بردارید! قبول است؟!

شیخ شیعه با لبخندی ملایم گفت: خیلی خیلی خوش‌آمدید ما هم خوشحال می‌شوم با شما گفتگوی دوستانه داشته باشیم ان‌شاءالله که در این حرم مبارک و به لطف و کرم امام هشتم امام رضا علیه السلام حق آشکار شود. اگر همه دوستان موافق هستند مناظره با این دوست عزیزمان را شروع کنیم!

من از این قاطعیّت و قبول زودهنگام این شیخ جاخوردم اما از آنجا که کاملا به عقاید انحرافی شیعه آشنا بودم و دلیل و مدرک کامل داشتم بدون هیچ ترسی روبروی او نشستم و بقیه افراد جلسه هم نزدیک آمدند و مناظره را شروع کردیم.

ابتدا هر چه من سوال کردم و به عقاید شیعه اشکال گرفتم او از کتاب‌های اصلی و معتبر اهل سنت جواب مرا می‌داد، اصلا به کتب شیعه استدلال نکرد همه اشکالات مرا با کتب بزرگان سنی جواب داد. سپس نوبت او شد و به عقاید اهل سنت و وهابیّت اشکال گرفت و شواهد زیادی در کتب خود سنی‌ها آورد و من نتوانستم حتی از کتب خودمان جواب او را بدهم. من احاطه کامل به استدلال های سنی‌ها داشتم اما دربرابر اشکالات شیخ شیعه ناتوان بودم.

این بحث ما تا نیمه‌های شب ادامه داشت! نزدیک‌های اذان صبح بود که من تسلیم شدم و گفتم: حق با شماست و من الان به اتفاق شما می‌روم جلوی ضریح امام رضا علیه السلام و شیعه می‌شوم. هوای معطر و دلپذیر و روح‌افزای حرم در ساعات سحر چشمان خیس مرا نوازش می‌داد قلبم به شدت می‌تپید. از این شکست سنگین خوشحال بودم نمی‌دانم چرا ؟!

اما تکلیفم روشن شده بود ، با لبخندی بر لب و اشک در چشم به جلوی ضریح رسیدم و به صدای بلند به ولایت امیر المومنین علی علیه السلام شهادت دادم و دیگر گریه امانم ندادم. همه جمع گریه می‌کردند و خوشحال بودند. روحانی شیعه به من گفت: خوشا به سعادت شما که امام رضا علیه السلام نور هدایت را در کالبد شما دمید و عجب سعادتی و شرافتی!

من ناگهان دوباره به یاد توصیه‌های مادرم افتادم که تأکید داشت در مجالس شیعیان شرکت نکن و هر چه اصرار می‌کردم که یکبار با دوستانم در جلسه‌ای شرکت کنم او با عصبانیّت مرا دعوا می‌کرد.  با چشمانی تر رو به شیخ کردم و گفتم: بله لطف امام رضا علیه السلام شامل حالم شده خدا را شکر ، راستش را بخواهید من به قصد یقین پیدا کردن به انحراف عقاید شیعه وارد این حرم شدم و می‌خواستم قبل از کشتن چند شیعه بیشتر با عقاید شیعه آشنا شوم تا با آرامش خیال و آسودگی به دنبال کشتن شیعه بروم اما حالا خودم شیعه شدم.

شیخ با لبخندی زیبا به همراه چشمانی پر از اشک گفت: خدا را شکر که به برکت مولایمان امام رضا علیه السلام و در این مکان مقدس شما هدایت شدی. خوشا به سعادت شما، شما هدایت شده امام رضا علیه السلام هستی. من چشمان پر از اشک خود را با دست پاک کردم و گفتم: نه من هدایت شده امام حسین علیه السلام هستم!.

شیخ چشمان ریز خود را ریزتر کرد و پرسید: چطور مگه! جریان چیست؟! اگر اشکال نداره برایمان تعریف کن. من ماجرای دوران کودکی خود و توصیه‌های مادرم را برای او اینگونه تعریف کردم:

 حدود ۹ساله بودم که در روستای ما یک کلاس قرآن بود، من به همراه چند تا از دوستان هم‌مدرسه‌ای بعدازظهر ها در این کلاس شرکت می‌کردیم. همه ما سنی بودیم اما معلم ما شیعه بود، پدر و مادر من خیلی تعصّب داشتند و همیشه مرا از شرکت در جلسات شیعیان منع می‌کردند و می‌گفتند: آنها منحرف هستند و ذهن شما را خراب می‌کنند. اما کلاس قرآن را اجازه داده بودند که من شرکت کنم.

مادرم می‌گفت: فقط می‌توانی در کلاس قرآن شرکت کنی . البته در روستای ما همین یک معلم قرآن بود که آن هم شیعه بود و مادر من چاره‌ دیگری نداشت! این معلم ما هم فقط قرآن درس می‌داد و دیگر هیچ چیز از عقاید شیعه نمی‌گفت! نمی‌دانم شاید جرأت نمی‌کرد چون اکثر اهالی روستا سنی بودند و تعداد شیعیان خیلی کم بود اما همه با صلح و صفا در کنار هم زندگی می‌کردیم.

معلم قرآن ما خیلی مهربان بود و با همه بچه‌ها رفیق شده بود یکی از روزها به ما گفت: بچه‌ها امشب ما در خانه یکی از همسایه‌ها یک جلسه داریم اگر می‌خواهید بیایید حتما اول از پدر و مادر خود اجازه بگیرید ، اگر اجازه دادند بیایید در جلسه ما شرکت کنید. من خیلی خوشحال و ذوق‌زده بودم که در یک جلسه با دوستان و معلم مهربانم شرکت کنم. با شور و اشتیاق زیادی خودم را به خانه رساندم و مظلومانه به کنار مادرم خزیدم و گفتم: مادر جان معلم قرآن ما گفته امشب در خانه همسایه‌شان یک جلسه است گفته اگر پدر و مادرتان اجازه دادند بیایید.

مادرم گفت: چه جلسه‌ای!؟ جلسه قرآن است یا چیز دیگر...!؟ من اصلا برایم مهم نبود که چه جلسه‌ای است ، فقط می‌خواستم یک شب با دوستانم به همراه معلممان باشم.  من کله تازه ماشین شده خودم را خاراندم و گفتم: راستش معلم ما هیچی نگفت که چه جلسه‌ای است. بله معلم ما هیچ وقت از عقاید شیعه و مجالس خود با ما حرفی نمی‌زد فقط و فقط قرائت قرآن و کمی از معانی آن و دیگر هیچ!

ناگهان مادرم عصبانی شد و با فریاد حرفی که شاید هزار بار گفته بود دوباره تکرار کرد: نه اصلا نباید در مجالس آنها شرکت کنی، آنها منحرف هستند و گمراهت می‌کنند!  من اصلا نمی‌فهمیدم که چرا مادرم اینقدر عصبانی شد من حتی نمی‌دانستم چه جلسه‌ای است! حتی نمی‌توانستم حدس بزنم که چه جلسه‌ای است! اما مادر من با چشمانی از عصبانیت قرمز شده گفت: به هیچ وجه اجازه نمی‌دهم زود برو از جلوی چشمانم گم شو !!

من از یک طرف ترسیده بودم و از طرف دیگر خیلی ناراحت بودم که نمی‌توانم با دوستانم باشم و با هم خوش‌بگذرانیم و حرف بزنیم. شب شده بود دیگر جلسه شروع شده بود و من خیلی دلم شکسته بود و ناراحت بودم با خودم حرف می‌زدم: مگر چه جلسه‌ای می‌تواندباشد!؟ مگر شیعه‌ها چقدر بد هستند؟! معلم ما که شیعه است خیلی مهربان و خوش‌اخلاق است و تا حالا هیچ حرف بدی هم از او نشنیدم! آخه چرا؟

در گوشه اتاق کز کرده بودم و دستانم را دور پایم حلقه زدم بودم و سر به زیر به فکر دوستانم بودم که الان چه کیفی می‌کنند!! نمیدانم چطور شده که بغض گلویم ترکید و شروع به گریه کردم و شاید نیم ساعتی بخاطر آن جلسه که آرزو داشتم شرکت کنم و نتوانسته بودم حسرت خوردم و گریه کردم!

خودم را دلداری می‌دادم و می‌گفتم: آخه معلممان خودش گفته بود اگر پدر و مادرتان اجازه دادند می‌توانید بیایید و من مادرم اجازه نداده که هیچ عصبانی هم شد و دعوایم کرد! اگر هم بخواهم دزدکی و بدون اجازه بروم حتما معلممان ناراحت می‌شود و مادرم از عصبانیت مرا می‌کشد! چاره‌ای نداشتم فقط غصه خوردم و برای آن جلسه و آنچه در آن جلسه گفته می‌شد و دوستانم کیف می‌کردند، گریه می‌کردم!

روز بعد که از بچه ها پرسیدم فهمیدم که در ماه محرم شیعیان به خاطر شهادت امام حسین علیه السلام و یارانش مجالس روضه و سینه‌زنی تشکیل می‌دهند و عزاداری می‌کنند و تازه فهمیدم که من برای مجلس امام حسین علیه السلام گریه کرده بودم.

به اینجا که رسیدم دیدم شیخ با صدای بلند گریه می‌کند و اشک می‌ریزد، همه افراد جمع ما شانه‌هایشان می‌لرزید و خودم هم در برابر ضریح امام رضا علیه السلام به اصل ماجرا پی برده بودم که آن گریه من بخاطر اینکه نتوانسته بودم در جلسه روضه امام حسین علیه السلام شرکت کنم زمینه ساز هدایت من شده بود.

هیچ یک از دوستان وهابی من حتی تصمیم نگرفتند که از عقاید شیعه و دلایل آنها آگاه بشوند اما من به برکت همین اشک همیشه به دنبال یک فرصت بودم تا استدلال شیعیان را بشنوم و یقین به بطلان مذهب آنها پیدا کنم و همین در نهایت باعث پی بردن به حقانیت شیعه و هدایت من شد.

طلبه تازه شیعه شده ماجرای خود را به پایان رسانده بود اما من با دیدن آرامش و بغض این طلبه ،اشک در حدقه چشمانم  به خروش افتاده بود و دنبال راهی برای خروج می‌گشت.به فکر فرو رفتم: آیا این اشک من ، به اندازه اشک کودکی این طلبه ارزش دارد؟! او ارزش واقعی اشک بر سیدالشهدا علیه السلام   را با تمام گوشت و خون خود درک کرده بود و بدون دلهره و خجالتی روبروی من آرام و مطمئن اشک می‌ریخت و عشق خود به حسین علیه السلام  را به رخم می‌کشید. کلام آخرش این بود: من هدایت شده امام حسین علیه السلام هستم اما در حرم امام رضا علیه السلام.[1]

                        



۱- برگرفته از خاطره‌ای از حجت الاسلام ملا نوری

 

رضا کشمیری