داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات
  • ۲۵ آذر ۹۸، ۱۲:۴۲ - مهدی سلمانی
    خدا قوت

۴ مطلب در تیر ۱۳۹۸ ثبت شده است

خاطرات روحانی شهید محمدمهدی آفرند

قسمت ۱۰: 

جنگ شروع می‌شود. صدام ، وحشیانه و با کمک سلاح‌های آمریکا و انگلیس و فرانسه و ... به ایران نوپا حمله می‌کند. ایرانی که هنوز دوسالش تمام نشده است. محمّدمهدی وقتی فرمان امام را می‌شنود که سنگرهای جبهه و جهاد را خالی نگذارید، خیلی بی‌تاب می‌شود. لحظه‌ای آرام و قرار ندارد مثل اسپند روی آتش می‌گدازد و بی‌قراری می‌کند. رضایت پدر و مادر را با زیرکی جلب  و به همراه دوستش محمد سلطانمرادی[1] برای تشکیل پرونده به سپاه رفسنجان مراجعه می‌کند.  محمد ۱۶ ساله و واجد سن قانونی بود اما محمّدمهدی یک سال کم داشت. فرمانده از پذیرش او برای ورود به میدان جنگ خودداری می‌کند. ناراحت و افسرده به خانه برمی‌گردد. ناآرام و به فکر راه چاره طول و عرض اتاق را متر می‌کند.

تنها راه چاره را پیدا می‌کند. فتوکپی شناسنامه‌اش را دست‌کاری می‌کند و سال تولد را از ۴۴ به ۴۳ تغییر می‌دهد و سپس یک فتوکپی جدید از روی فتوکپی دست‌کاری شده می‌گیرد.  خوشحال و ذوق‌زده وارد خانه می‌شود و به برادرش محمدجواد می‌گوید: « بالاخره موفّق شدم نام‌نویسی کنم حالا می‌توانم بروم جبهه.»

برادر با تعجّب می‌پرسد: « تو که هنوز به سنّ قانونی نرسیدی! چطور اجازه دادند؟! چه کلکی سوار کردی؟!»

شاد و شنگول جواب می‌دهد: « تنها راه چاره‌ای که به ذهنم رسید این بود که تاریخ تولّدم را تغییر بدهم. با بردن فتوکپی جعلی موفّق شدم ثبت‌نام کنم.»

رضا کشمیری

خاطرات روحانی شهید محمدمهدی آفرند

قسمت ۹:


تابستان سال ۱۳۵۸ از راه می‌رسد.  با تعطیلی مدارس مشتاقان و عاشقان امام از پشت میز مدرسه به سوی خدمت به مردم پر می‌کشند.  فرمان امام در تشکیل جهاد سازندگی و بسیج نیروهای مردمی برای محرومیّت زدایی از روستاها شکل تازه‌ای به خود می‌گیرد. نوجوانان و جوانان در کنار باتجربه‌ترها بسوی خدمت به مردم مناطق محروم می‌شتابند. محمدجواد برادر بزرگ محمدمهدی در روستای محروم خنامان معلم بود، روستا هیچ امکانات رفاهی نداشت. اهالی آن به سختی روز خود را شب می‌کردند. بعد از تعطیلی مدارس محمدجواد در همان روستا می‌ماند برای همکاری با جهاد سازندگی .

وقتی محمدمهدی می‌شنود که برادرش در روستا مانده است، بلافاصله خودش را به آنجا می‌رساند. برادر از آمدن او تعجب می‌کند و به سمتش می‌رود. می‌پرسد: « تو اینجا چکار می‌کنی؟! چطوری تا اینجا اومدی؟!» 

محمدمهدی جواب می‌دهد: « من هم می‌خواهم کمک کنم، در ساختن حمّام و ... اومدم برای مردم این روستا خدمتی انجام بدهم»

برادر دستی روی شانه‌اش می‌گذارد: « خُب باشه ... اما کسی از اومدن تو به اینجا خبر داره؟!»

سرش را به علامت منفی تکان می‌دهد و می‌گوید: « نه!»

برادر لبخندی می‌زند و می‌گوید: «از نظر من مانعی ندارد که بمانی و کار کنی... اما باید اول از پدر اجازه بگیری»

همان لحظه امر برادر را چشم گفت و برگشت خانه. ساعتی بعد از راه می‌رسد، سر و صورت پر از خاک، سوار بر تراکتور فرگوسن قرمز رنگ پدر. 

رضا کشمیری

خاطرات روحانی شهید محمدمهدی آفرند

قسمت ۸:


با پیروزی انقلاب فصل جدیدی در زندگی مردم شروع می‌شود. دست جوانان انقلابی باز شده و به فرمان امام خمینی با شور و شعور مراکز بسیج سازندگی رارونق می‌بخشند. اما عده‌ای شاه‌دوست هنوز امید به برگشت شاه دارند، جلساتی می‌گیرند و گرد و خاک به پا می‌کنند. اواخر سال ۱۳۵۷ که بوی بهار در شهر کویری رفسنجان پیچیده بود، محمدمهدی ۱۳ ساله با پدرش به جلسه‌ای در حسینیّه فردوسیه می‌روند. جمعیّت اندکی دورتادور نشسته بودند. روحانی دعوت شده از تهران بالای منبر می‌‌رود و شروع می‌کند به سخنرانی.

محمدمهدی به دقت به سخنان او گوش می‌دهد. وقتی متوجه می‌شود که او در میان گفته‌‌هایش سعی دارد از رژیم شاه طرفداری و حمایت کند، خیلی عصبانی می‌شود. آرام و قرار ندارد. چندین مرتبه نیم‌خیز می‌شود که جلسه را به‌ هم بزند و مردم را آگاه کند اما پدر جلویش را می‌گیرد. دستان پدر مچش را سخت گرفته است. پدر در گوشش نجوا می‌کند.

جلسه که تمام شد سخنران از پله‌های منبر پایین می‌آید و به سوی در خروجی می‌رود. محمدمهدی از جا می‌پرد و خود را به او می‌رساند. تا پدر به آنها برسد چندین سوال و جواب بین‌شان ردّ و بدل می‌شود. محمدمهدی آرام و متین با روحانی شاه‌دوست سخن می‌گفت و روحانی هر لحظه برافروخته‌تر می‌شد.  پدر به کنارشان می‌رسد، محمدمهدی می‌گوید: « شما امروز با حرف‌هایتان ضربه‌ی محکمی به اسلام و انقلاب وارد کردید! ...»

رضا کشمیری

خاطرات روحانی شهید محمدمهدی آفرند

قسمت ۷:


در سرمای دی ماه سال ۱۳۵۷ فضای پر التهاب و شور و شوق اوج گرفتن انقلاب در تمام شهر پیچیده است. یک روز صبح محمدرضا تفریحانه و بی‌هدف با میخ‌طویله یک نیزه محکم و خوشگل می‌سازد و می‌گذارد کنار دیوار. می‌رود سراغ دوشیدن گاوها، برمی‌گردد می‌بیند نیزه را کسی برده است. ظهر محمدمهدی نیزه در دست به خانه می‌آید و می‌پرسد: « بچه‌ها این نیزه را کی ساخته ؟»

محمدرضا می‌گوید : « من ، چطور مگه؟!»

محمدمهدی دستی روی شانه برادر می‌گذارد و می‌گوید: « دمت گرم ... این نیزه را بردم مسجد ، بچه‌ها دیدند خیلی خوششان آمد قرار شد چند تا دیگه مثل این درست کنیم ببریم برای نگهبانی ، جون میده برای دفاع و حمله! »

محمدمهدی رفت و با یک بغل چوب دومتری و یک پاکت میخ طویله بزرگ برگشت. برادرها دست به کار شدند و نیزه‌ها را برای نگهبانی شب آماده کردند. در آن روزها مردم شب‌ها را در مسجد جامع شهر تحصّن می‌کردند و می‌خوابیدند. این کار آرامش شهربانی را به هم ریخته بود، بیچاره‌ها بیست و چهار ساعته در حال آماده باش بودند. هر لحظه احتمال هجوم نیروهای شهربانی به مسجد وجود داست. محمدمهدی با دوستانش وظیفه نگهبانی دادن در شب را به عهده داشتند. دورتادور مسجد را تا صبح نیزه به دست و با چشمانی بیدار ، مضطرب اما استوار می‌چرخیدند و از حریم مسجد و ساکنان انقلابی آن محافظت می‌کردند. صبح که می‌شد، محمدمهدی با رفقایش حلبی پنیر را می‌گذاشتند وسط ، با سر نیزه کذایی درب حلبی را باز می‌کردند و قالب قالب پنیر را لای یک نصفه نان می‌گذاشتند و بین مردم تقسیم می‌کردند.

یکی از همان شب‌ها آقا سید احمد خراسانی روحانی انقلابی شهر در مسجد سخنرانی می‌کند. معتقد بود که امشب موقعیت خیلی خراب است و به صلاح نیست مردم بریزند بیرون. اما جمعیّت با شور و هیاهو از کوچه پشتی مسجد می‌ریزند توی خیابان. مأموران بلافاصله شروع به تیراندازی می‌کنند. محمدمهدی دست برادر کوچکش محمدرضا را در دست می‌فشارد و به دنبال خود به کناره دیوار می‌کشاند. تیرها صفیرکشان از بین صفوف پراکنده‌ی مردم عبور  و گوشت و پوست عده‌ای را پاره می‌کنند. دو نفر تیر به پایشان می‌خورد و به زحمت خودشان را به کوچه‌ها می‌رسانند و به کمک دیگران در خانه‌ی مردم پنهان می‌شوند.

جلوی محمدمهدی و برادرش یک مرد چاق و هیکلی به صورت به زمین می‌خورد. گلوله بی‌رحم ژ-۳ تکه بزرگی از رانش را کنده بود. محمدمهدی دست برادر را رها می‌کند و به کمک چند نفر دیگر، مجروح را به خانه‌ی آقا شیخ عباس پورمحمدی می‌رسانند. محمدرضا در آن شلوغی نگران به دنبال برادر می‌دود، او را گم می‌کند. هراسان اطراف را جستجو می‌کند تا اینکه داخل کوچه او را می‌بیند. به دنبال برادر از درب کوچک خانه آقا شیخ عباس وارد می‌شود.

رضا کشمیری