داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات
  • ۱۶ تیر ۹۷، ۲۳:۵۴ - همدم ماه
    خخخخخ
  • ۱۶ تیر ۹۷، ۲۳:۲۳ - عزیز
    عجب :-)

 

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم


پشت خاکریز یک یا زهرا س گفت و بلند شد که تانک را بزند، همین که سرش بالا آمد ناگهان گلوله تانک به کنار خاکریز خورد و بوی آتش و باروت در دماغش پیچید و خون از پهلو و دست چپش آرام شرّه گرفت و تمام لباسش را گرم کرد. لحظه‌ای بعد بیهوش شد.
چشم که باز کرد خودش را روی تخت بیمارستان دید،بدنش کرخت بود و چشماش خوب نمی دید.
فکر کرد که شهید شده و حالا در بهشت است  و هنوز حالش سر جا نیامده تا بلند شود و تو دار و درخت های باغ‌های بهشتی شلنگ تخته بزند و میوه های بهشتی بلمباند و تو قصر های زمردین منزل کند.
پرستاری که به اتاق آمده بود متوجه او شد. با مهربانی آمد بالای سرش. مجروح با دیدن پرستار، اول چشم تنگ کرد و لبخند موزیانه‌ای زد و گفت:

«تو حوری هستی؟»

پرستار که خوش به حالش شده بود که خیلی زیباست و هم احتمال می‌داد که طرف موجی شده و به حال خودش نیست. ریز خنده ای کرد و گفت:
«بله من حوری هستم»
مجروح آهی کشید و  با چشمانی گرد شده گفت:
«پس چرا اینقدر زشتی!؟»
پرستار ترش کرد و سوزن را بی هوا در باسن مبارک مجروح فرو برد و نعره ی جانانه مجروح در بیمارستان پیچید. 


پی نوشت:
 
داستانی بازنویسی شده از کتاب رفاقت به سبک تانک

رضا کشمیری

حوری

نظرات  (۳)

بسیار زیبا ممنون
پاسخ:
ممنون از شما
:)))))
...
جالب بود
:))
عاقبت بخیر باشید
پاسخ:
ممنون از توجه شما
موفق باشید
حوری هم حوری های قدیم :-!
پاسخ:
از چه لحاظ؟!!!!!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی