داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات

۲۸ مطلب با موضوع «داستان زندگی» ثبت شده است

ادامه خاطرات چابهار

چند روز بعد که صبح خروس خوان کنار ساحل ورزش می‌کردیم، رسیده بودیم به اسکله که فرمانده  گفت: دست‌ها را توی سینه گره بزنید و عقب عقب بروید تا لب اسکله. همه بچه پس پس می‌رفتند و پوتین ها، خش خش کنان ریگ‌های نرم ساحل را می فشرد، تا اینکه صدای نرم ماسه‌ها تبدیل شد به صدای غیژ عیژ صفحه‌های آهنی اسکله. فرمانده رو به جلو نرم می‌دوید و به هر کس که می‌رسید، سیلی می‌زد توی صورتش، نمی‌دانم چه سرّی داشت اما حواسمان بیشتر جمع می‌شد. دانه دانه بچه‌ها مثل مورچه‌ توی یک صف عقب می‌رفتند تا می‌رسیدند به لبه پرتگاه اسکله که حدود ۲۰ متر تا سطح خروشان دریا فاصله داشت. فرمانده به نفر اول صف که رسید نعره‌ای کشید و گفت: به لبه اسکله که رسیدید بپرید توی آب، شنا در امواج خروشان و وحشی تمرین بعدیه!

هنوز در شوک این دستور فرمانده بودم که نوبت من رسید، پا به پا کردم و رو برگرداندم به فرمانده که بگویم من شنا بلد نیستم و اصلا تا حالا استخر هم نرفتم! هنوز کلمه‌ای نگفته بودم ، چشم در چشم فرمانده کلمه شنا در دهانم چرخید و هنوز بیرون نیامده بود که فرمانده با دستان قوی و پشمینش در یک حرکت ناگهانی مرا هل داد به داخل دریا! ناله‌ی من شنا ... بلد .... نیستم! به همراه جیغ‌ام در هوای نمناک ساحل پیچید و در آغوش باد گم شد.

فاصله ۲۰ متری را با ترس و هیجان در کمتر از یک ثانیه طی کردم و فریاد زنان ۵متری در آب فرو رفتم، در همان لحظه اول شوری آب دریا مثل آب نمک غلیظ ریخت توی چشم‌ها و گلویم، آنقدر می‌سوخت که جایی را نمی‌دیدم ، ترس از بلد نبودن شنا ، ماهیچه‌های بدنم را سفت کرده بود. اولین فکری که به ذهنم رسید چسبیدن به ستون‌های اسکله بود، مثل قورباغه‌ای لاغر، ستون فلزی زنگ زده را محکم در آغوش فشردم. تمام مدت یک ساعتی که بچه‌ها مشغول شنا و بازی بودند من محکم به آغوش سرد و خشن ستون چسبیده بودم تا اینکه آمدند دست مرا گرفتند و سوار قایق شدم، یکی از بچه گفت: اوه اوه چه کار کردی بدنت آش و لاش شده! نگاهم به پاها و بدنم که افتاد، جا خوردم. از ناف تا پایین پاهایم غرق در خون بود، خون به آرامی روی پاهایم جریان داشت و زیر پایم پر از خون شد. ستون آهنی اسکله علاوه بر سرد و خشن بودن، پر از تخم ماهی و نمک‌های ساچمه‌ای تیز بود که تمام پوست مرا سوراخ سوراخ کرده بود. شکم و پاهایم مثل آبکش سوراخ سوراخ شده بود، مدتی در ساحل ایستادم تا اینکه خون بند آمد و لباس پوشیدم.         


مطالب بیشتر:

جنس عجیبی دارد این نمکدان حسین ع

رضا کشمیری

در قدیم یک فردی بود در همدان به نام اصغر آواره،

اصغر آقا کارش مطربی بود و در عروسیها و مجالس بزرگان شهر مجلس گرم کنی میکرد و اینقدر کارش درست  بود که همه شهر او را میشناختند....

و چون کسی را نداشت و بی‌کس بود بهش می گفتند اصغر آواره!

انقلاب که شد وضع کارش کساد شد و دیگه کارش این شده بود می‌رفت در اتوبوس برای مردم میزد و میخوند و شبها میرفت در بهزیستی میخوابید.

تا اینجا داستان را داشته باشید!

در آن زمان یک فرد متدین و مومن در همدان به نام "آیت الله نجفی" از دنیا میره و وصیت کرده بوده اگر من فوت کردم از حاج آقا حسینی پناه که فردی وارسته و گریه کن و خادم حضرت اباعبدالله الحسین (ع) و از شاگردان خوب مرحوم حاج علی همدانی است بخواهید قبول زحمت کنند نماز میت من را بخوانند.

خلاصه از دنیا رفت و چند هزار نفر اومدند برای تشیبع جنازه اون در قبرستان باغ بهشت همدان و مردم رفتند دنبال حاج آقا حسینی پناه که حالا دیگه پیرمرد شده بود و آوردنش برای خواندن نماز میت...

حاج آقا حسینی پناه وقتی رسید گفت تا شما کارها رو آماده کنید من برم سر قبر استادم حاج مولا حسین همدانی فاتحه ای بخوانم و برگردم.

وقتی به سر مزار استادش رسید در حین خواندن فاتحه چشمش به تابوتی خورد که چهار کارگر شهرداری زیر آن را گرفته و به سمت غسالخانه می‌بردند!  کنجکاو شد و به سمت آنها رفت...

پرسید این جنازه کیه که اینقدر غریبانه در حال تدفین آن هستید؟ یکی از کارگران گفت این اصغر آواره است! تا اسم او را شنید فریادی از سر تاسف زد و گریست. مردم تا این صحنه را دیدند به طرف آنها آمدند و جویای اخبار و حال حاجی شدند و پرسیدند چه شد که شما برای این فرد اینطور ناله کردید؟

حاجی گفت: مردم این فرد را میشناسید؟

همه گفتند: نه! مگه کیه این؟

حاجی گفت: این همون اصغر آواره است.

مردم گفتند: اون که آدم خوبی نبود شما از کجا میشناسیدش؟

و حاجی شروع کرد به بیان یک خاطره قدیمی...گفت: سالها قبل از همدان عازم شهر قم بودم و آن زمانها تنها یک اتوبوس فقط به آن شهر میرفت.سوار اتوبوس که شدم دیدم.... وای اصغر آواره با وسیله موسیقیش وارد شد. ترسیدم و گفتم: یا امام حسین (ع)، اگه این مرد بخواهد در این اتوبوس بنوازد و من ساکت باشم حرمت لباسم از بین میرود ، اگر هم اعتراض کنم مردم که تو اتوبوس نشستند شاید بدشان بیاد که چرا من نمیذارم شاد باشند و اگر هم پیاده شوم به کارم در قم نخواهم رسید... چه کنم؟ خلاصه از خجالت سرم را به پایین انداختم.

اصغر آواره سوار شد و آماده نواختن بود که ناگاه چشمش به من افتاد، زود تیمپو رو گذاشت تو گونی و خواست پیاده بشه که مردم بهش اعتراض کردند که داری کجا میری؟ چرا نمیزنی؟

گفت: من در زندگیم همه غلطی کردم اما جلوی اولاد حضرت زهرا (سلام الله علیها) موسیقی ننواختم. خلاصه حرمت نگه داشت و رفت. اونروز تو دلم گفتم: اربابم حسین (ع) برات جبران کنه،

 حالا هم به نظرم همه ما جمع شدیم برای تشییع جنازه اصغر آواره و خدا خواسته حاجی عنایتی بهانه ای بشود برای این امر ...خلاصه با عزت و احترام مراسم شروع شد و خود حاجی آستین بالا زد و غسل و کفنش را انجام و برایش به همراه آن جمعیت نماز خواند.

جنس عجیبی دارد این نمکدان حسین ع

هر چقدر می شکنیم باز نمک میریزد 


منبع:  کانال ایتا داستان‌های آموزنده @Dastan

رضا کشمیری

 

کودک بود اما عاشق


یک ساعت مانده بود به  اذان ظهر؛ تیغه آفتاب، تیزی گرمای خود را به فرق سرم می‌کوبید . فقط صدای راه رفتن به گوش می‌رسید، صدای کفش‌های مختلف ، صدای خش خش برخورد کف دمپایی‌ با سنگ ریزه‌‌ها ، صدای تق تق برخورد عصا به آسفالت، گاهی صدای عصای چوبی و گاهی صدای عصای آلمینیومی، صدای تلق تلوق گاری‌های مسافربر و البته بعضی بدون صدا راه می‌رفتند، پوست کف پا که صدا ندارد!

 با همراهیان قرار گذاشتیم عمود ۹۵۰ منتظر همدیگر باشیم، هنوز نیم ساعت نگذشته بود که پسر بچه‌ای حدود ۶ساله دیدم که نانی نازک و داغ در دستش دارد و با عجله به سمت من می‌آید، بخار نان رقص کنان  به هوا می‌رفت و پسرک نان را هی دست به دست می‌کرد تا داغی نان پوست نازک دستش را نسوزاند. به من که رسید با گفتن هلابیک هلابیک نان را به دست من داد، نان داغ بود، دستم سوخت، به ناچار نان  را روی عبایم گذاشتم و دستی به سر پسرک کشیدم.

نمی‌دانستم چه نانی است! سفید و نازک، خیلی نازک به دنبال پسرک رفتم. پسرک رفت پیش یک خانم که روی زمین نشسته بود و یک پایش را دراز کرده بود و پای دیگرش جمع شده ،همه‌اش زیر چادر زیر آفتاب داغ ، یک خانم با چهره‌ای نقاب زده بود که فقط چشمانش در نور آفتاب برق می‌زد، مادر یا مادربزرگ این بچه بود نمی‌دانم! اما وجناتش به مادربزرگ می‌خورد.هیچ بساطی نداشت جز یک در قابلمه مسی بزرگ که قطرش تقریبا یک متر بود و یک کپسول گاز پیک نیک  کوچک که شلنگی به آن وصل بود و به زیر در قابلمه می‌رسید و یک شعله بزرگ گاز هم در زیر در قابلمه روشن بود.


مطالب بیشتر:

عاشقانه‌های اربعینی(۲)

عاشقانه‌های اربعینی(۳)

عاشقانه‌های اربعینی(۴)

رضا کشمیری

بسم الله الرحمن الرحیم

صدای خشک گچ سفید روی تخته سیاه، رشته افکار ابراهیم را پاره کرد. معلم ریاضی، معادله دو مجهولی را نوشت و زیرچشمی دانش‌آموزان را پایید. سرفه‌ی خشکی کرد و گفت: ده دقیقه فرصت دارید این معادله را حل کنید، بجنبید. اما ابراهیم سر رشته افکارش را گرفت و رفت. رفت به مغازه کیف و کفش کرامت: خدا کنه این دفعه کیف‌های دست باف مادرم را خوب بخره، کاش این دفعه همه‌ی پول را یکجا بده که کرایه خانه عقب افتاده را بدهیم، یک کلاه گرم و نرم هم برای خودم بخرم.

صدای خشک معلم بلند شد: جمشید بدو بیا پا تخته! بیا معادله را حل کن. جمشید هیکل گنده خود را تکانی داد و شلوار لی تنگش را بالا کشید و با کفش‌های اسپرت سفیدش هوای کنار ابراهیم را شکافت، صدای غیژ غیژ کفش نرمش دل ابراهیم را مالش داد، نگاهش به بند قرمز روی کفش گران قیمت جمشید مکثی کرد و خزید روی دمپایی وصله شده جعفر . فکر و خیالش دوباره پر کشید: چرا جمشید باید کفشی بپوشد که ۲۰برابر قیمت کفش مرا دارد، تازه کفش من که خوبه ! بیچاره جعفر با این دمپایی کهنه و پاره چطور هر روز صبح در این برف و سرما نیم ساعت پیاده توی کوچه‌های گل و شل قیقاج میره و میرسه به مدرسه! با پول کفش جمشید ۱۰۰تا دمپایی نو میشه برای جعفر خرید!

صدای خفه و نم‌زده زنگ مدرسه دوبار ناله می‌کند و خفه می‌شود. بوی دود بخاری نفتی زنگ زده با بوی سیگار معلم ریاضی مخلوط شده و مزه دهان ابراهیم را تلخ کرده است. ابراهیم پا تند می‌کند تا به جعفر برسد، آرام می‌گوید: با همین دمپایی قراضه می‌خای بری خونه!؟  جعفر فش فشی می‌کند و می‌گوید: آره فعلا همینه که هست. بعد با پشت دست آب دماغش را پاک می‌کند و ادامه می‌دهد: بابام گفته آخر هفته! تا حالا صد بار گفته آخر هفته! غم به دل ابراهیم می‌نشیند. خداحافظی سردی می‌کند و دستش را جلو می‌برد. دستان زبر و پوست پوست شده جعفر دلش را مالش می‌دهد.

زمستان بی‌رحمانه سوز سرمای خود را به  سر و صورت ابراهیم  می‌کوباند، گوش‌هایش سرخ و گونه‌هایش نیلی شده بود. به در خانه که رسید با دست‌های کرخت شده کوبه آهنی را گرفت، سرمای آهن به استخوانش رسوخ کرد، با زحمت کوبه را به صدا درآورد. به محض باز شدن در به داخل خانه خزید و دستانش را روی چراغ نفتی گرفت. دود چراغ ،چشمان قرمز شده او را اشکبار کرد. چشمش را بست، کفش‌‌های اسپرت جمشید پشت پلکش رژه می‌رفتند و با پاهای گنده خود  کفش وصله شده اش را له می‌کردند. کفش‌ها چشم غرّه می‌رفتند و با دهان گشادشان قهقهه می‌زدند و دمپایی پاره جعفر را مسخره می‌کردند. بوی تخم مرغ پخته با بوی دود قاطی شد، شعله چراغ نفتی بد می‌سوخت، سرخ کهربایی.

رضا کشمیری

* پیرمردی تنها در یکی از روستاهای آمریکا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش بود که می توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود .

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

"پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم،  چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. 
 
من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.

دوستدار تو پدر".


*طولی نکشید که پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:
 "پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام".*

*ساعت 4 صبح فردا  مأمور اف.بی.آی و افسران پلیس محلی در مزرعه پدر حاضر شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟*

*پسرش پاسخ داد : "پدر! برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که می توانستم از زندان برایت انجام بدهم".*

رضا کشمیری

یکی از رفقا می گفت : قصد ازدواج داشتم گفتم برم مشهد و از امام رضا (ع) یه زن خوب بخوام رفتم حرم و درخواستمو به آقا گفتم شب شد و جایی واسه خواب نداشتم هر جای حرم که میخوابیدم خادما مثه بختک رو سرم خراب میشدن که " آقا بلند شو .... " متوجه شدم کنار پنجره فولاد یه عده با پارچه سبز خودشونو به نیت شفا بستن کسی هم کاری به کارشون نداره . رفتم یه پارچه سبز گیر آوردم و تااا صبح راحت خوابیدم ...

صبح شد پارچه رو وا کردم پا شدم که برم دنبال کار و زندگیم ...چشتون روز بد نبینه یهو یکی داد زد : آی ملت ...شفا گرفت ...

به ثانیه نکشید ریختن سرم و نزدیک بود لباسامو پاره پوره کنن که خادما به دادم رسیدن و بردنم مرکز ثبت شفا یافتگان ... مدارک پزشکیتو بده تا پزشکای ما مریضی و ادعای شفا گرفتنتو تائید کنن

آقا بیخیال شفا کدومه ؟!

خوابم میومد جا واسه خواب نبود رفتم خودمو بستم به پنجره فولاد و خوابیدم ...همین ...

تا اینو گفتم یه چک خوابوند در گوشم و گفت : تا تو باشی دیگه با احساسات مردم بازی نکنی ...خیلی دلم شکست رفتم در پنجره فولاد و با بغض گفتم : آقا دست درد نکنه ... دمت گرم ...زن که بهمون ندادی هیچ یه کشیده آب دار هم خوردیم .

همینطور که داشتم نق میزدم یهو یکی زد رو شونمو گفت سلام پسرم مجردی ؟ گفتم آره

"من یه دختر دارم و دنبال یه دوماد خوب میگردم اومدم حرم که یه دوماد خوب پیدا کنم تو رو دیدم و به دلم افتاد بیام سراغت  ...

خلاصه تا این که شدیم دوماد این حاج آقا!

بعد ازدواج با خانومم اومدیم حرم از آقا تشکر کردم و گفتم آقا ما حاضریما ... یه سیلی دیگه بخوریم و یه زن خوب دیگه بهمون بدیا ....!

رضا کشمیری

بسم الله الرحمن الرحیم

 

هوا بارانی بود، باد شدیدی گلوله‌های درشت باران را به شیشه‌های مسجد می‌کوبید. گلوله‌ها روی شیشه منفجر می‌شدند، ذرّات آب به هم می‌پیوستند و‌ تا می‌خواستند به پایین بخزند دوباره با باد پخش شیشه می‌شدند. حاج آقا چهار زانو بالای منبر نشسته بود ، شب ۲۸صفر در مورد اخلاق پیامبر صل الله و علیه و آله می‌گفت. از صبر و تحمل ایشان دربرابر یاوه‌گویی عرب‌های زمخت و زبان نفهم، از مهربانی ایشان ، از سلام کردن بر کودکان. یک چشمم به شیشه پشت سر شیخ بود که قطرات آب روی آن در هم می‌لولیدند و یک چشمم به دهان شیخ.

دیشب که شنیدم حاج آقا جلالی روانشناس و مشاورازدواج سخنران است. اولین چیزی به ذهنم هجوم آورد، ماجرای ناصر و شهلا بود. ۶ سالی می‌شد که ناصر عاشق شهلا شده بود و هر بار که پا پیش گذاشته بود، بابای شهلا مخالفت کرده بود. آخرین دفعه حاج آقا محمدی امام جمعه مهمان هیأت امنای مسجد بود. نشستیم و با بابای شهلا حرف زدیم اما از خر شیطون پیاده نشد که نشد.

شیخ  پله‌های منبر را یکی یکی پایین آمد، نشست کُنج مسجد و به دیوار تکیه داد ، مداح روی پله اول جا گرفت و شروع کرد. روی کنده زانو خزیدم جلو کنار شیخ و دهانم را بیخ گوشش چسباندم و گفتم: حاج آقا یک کار مهم با شما داشتم. نم گوشه چشمش را با انگشت شصت گرفت و گفت: بفرمایید من در خدمتم. گفتم: حاج آقا در این شهر ما یک دختر و پسری هستند که ۶-۷ ساله که همدیگه را می‌خوان اما پدر دختره راضی نمیشه! چشمان ریز شیخ، تنگ شد و پرسید:  این ۶-۷ سال هیچ کدوم کوتاه نیامدند؟! گفتم: نه حاج آقا تازه عیب کار اینجاست که هر دو تا، پسره ودختره را میگم، از بچه‌های هیأتی و مسجدی شهر هستند. بسیجی فعّال در پایگاه همین مسجد، هر روز با هم ارتباط پیامکی یا تلفنی دارن و این جریان تو شهر پیچیده که اصلا در شأن بچه بسیجی ها و هیأتی ها نیست!

صدای مداح با صدای رگبار باران درهم شده بود، شیخ  آرام و کوبنده گفت: یعنی چه ارتباط دارن !؟ اگه بچه مذهبی هستند که  باید رعایت کنن و اگر هم ...!

با دستپاچگی  پریدم وسط حرفش و گفتم: نه حاج آقا فقط در حد حال و احوال پرسی است و کامل حدود شرعی را رعایت می‌کنند اما باز هم زشته ، مردم حرف در میارن، میگن این هم ازخواهر و برادرهای بسیجی‌ ! ماجرای این دو تا توی همه شهر پیچیده!

چشمان شیخ زیر نور قرمز‌ توی محراب ‌درخشید. گفت: خوب این بنده خدا پدر دختره، کسی باهاش حرف زده تا راضی بشه مثلا یکی از علمای شهر یا امام جمعه و ... یا کسی که قبولش داشته باشه.

گفتم: اوووه حاجی!  امام جمعه باهاش حرف زده چند بار! اعضای شورای شهر  باهاش کلنجار رفتن!یکبار هیأت امنای مسجد از رییس آموزش و پرورش دعوت کرد و در جلسه‌ای باهاش حرف زدند قبول نکرد! چند بار تا به حال جلسه گرفتیم هنوز حل نشده! حل بشو هم نیست!!

حاج آقا مکثی کرد و گفت: حالا چه کاری از دست من بر میاد؟

گفتم: فردا صبح بعد از دعا ندبه جلسه گذاشتیم دو تا از اعضای شورای شهر ، رییس آموزش و پرورش و مسئول هیئت و فرمانده پایگاه بسیج هستند، شما هم تشریف بیاورید شاید بتوانید کاری بکنید. بالاخره شما دکتر روانشناس و مشاور هستید.

حاج آقا بلافاصله گفت: چشم حتما میام اگه کاری از دستم بربیاد، در خدمتم.

تشکری کردم و بلند شدم رفتم بیرون مسجد،رگبار باران زد به صورتم، خزیدم کنار قفسه کفش‌ها و موبایلم را درآوردم. زنگ زدم به شهلا، گوشی را که برداشت گفتم: سلام شهلا جان. صدای نرمی بلند شد: سلام دایی جون. گفتم: گوش کن شهلا جان به حاج آقا جلالی دکتر روانشناس میشناسیش که؟! گفتم فردا بیاد توی جلسه شاید این گره ۶ ساله به دستش باز بشه ایشاالله. صدای شهلا  نازک شد: دستتون درد نکنه دایی جون، خیلی به شما زحمت دادیم ببخشید. گفتم: این تعارفا رو بزار واسه بعد، به ناصر هم زنگ بزن بگو حتما بیاد. با ذوق‌زدگی چشمی گفت و تلفن را قطع کرد. صبر نکرد که خداحافظی کنم. چشم دوخته بودم به کفش مشکی برّاق جلوی صورتم و فکر می‌کردم: حتما الان شماره ناصر را گرفته! بدبخت ناصر که این چند سال  چقدر دربدری کشیده! پدر عشق بسوزه آدم گنده رو از پا می‌اندازه تا چه رسد به این ناصر لاغر مردنی رو.

رضا کشمیری

شیخ بدون هیچ توجهی از کنار او گذشت.این بی‌توجهی بر عبد فرّار سخت گران آمد.
از جای خود حرکت کرد تا این شیخ پیر را تنبیه کند.
دوید و راه را بر او سد کرد و با لحنی بی‌ادبانه گفت: هی! آشیخ! چرا به من سلام نکردی؟!

عارف همدانی ایستاد و گفت: مگر تو کیستی که من باید حتماً به تو سلام می‌کردم؟ گفت: من عبد فرّارم.

آخوند ملاحسینقلی همدانی به او گفت: عبد فرّار! افررتَ من اللهِ ام من رسولهِ؟
تو از خدا فرار کرده‌ای یا از رسول خدا؟

و سپس راهش را گرفت و رفت.

فردا صبح، آخوند ملا حسینقلی همدانی درس را تمام کرده، رو به شاگردان نمود و گفت: ‌امروز یکی از بندگان خدا فوت کرده هر کس مایل باشد به تشییع جنازه او برویم.

 عده‌ای از شاگردان آخوند به همراه ایشان برای تشییع حرکت کردند. ولی با کمال تعجب دیدند آخوند به خانه عبد فرار رفت.

آری او از دنیا رفته بود.
عجبا! این همان یاغی معروف است که آخوند از او به عنوان بنده خدا یاد کرد و در تشییع جنازه او حاضر شد؟!

به هر حال تشییع جنازه تمام شد.

یکی از شاگردان آخوند به نزد همسر عبد فرار رفته و از او سؤال کرد: چطور شد که او فوت کرد؟

رضا کشمیری


یک زوج در اوایل 60 سالگی، در یک رستوران دنج رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودند.

یک زن جادوگر  که از آنجا می گذشت وارد رستوران شد و سر میز آنها رفت و گفت:
آه شما زوجی مثال زدنی هستید و درتمام این مدت به هم وفادار موندید ، برای همین هرکدام از شما می تواند آرزویی کند و من با کمک دانشی که دارم آن را بر آورده کنم!

خانم گفت: وای خدای من!
من می خواهم به همراه همسر عزیزم، دور دنیا سفر کنم.

جادوگر وردی خواند و ناگهان :دو  بلیط  خطوط مسافربری قطر ایرویز در دستان زن ظاهر شد.

حالا نوبت آقا بود تا آرزو کند، چند لحظه فکر کرد و گفت:
خب، همسرم تو خیلی مهربانی اما چنین موقعیتی فقط یک بار در زندگی آدم پیش میآید ، بنابراین، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.

خانم و زن جادوگر واقعا جا خوردند ولی  چه میشد کرد؟!!
زن جادوگر وردی خواند و ناگهان: 




رضا کشمیری


خشک سالی و قحطی شهر مدینه را فرا گرفته بود . احتیاجات اولیه ی مردم چنان گران و نایاب شده بود که مردم ، روزگار را به سختی می گذراندند . تنها هنگامی که قافله ای تجارتی به مدینه می آمد ، مردم از ته دل خوشحال می شدند . صدای طبل شادی و هلهله ی مردم بر می خاست ، مردم سراسیمه به قافله نزدیک می شدند و احتیاجات خود را ارزان تر از همیشه می خریدند .

ظهر جمعه بود . مردم مدینه در مسجد مدینه جمع شده بودند . پیامبر مشغول خواندن خطبه های نماز جمعه بود

در این هنگام ، ناگهان صدای هلهله از بیرون برخاست و صدای طبل شادی شنیده شد .

لحظه ای نگذشته بود که خبر به نمازگزاران مسجد رسید که کاروانی بزرگ از شام به مدینه رسیده و با خود مواد غذایی آورده است .

این خبر، صف های نماز جمعه را به هم ریخت . نمازگزاران مسجد که هفته های سختی را گذرانده بودند ، بی اختیار به پا خاستند و به سرعت به سوی قافله حرکت کردند .

پس از مدتی ، مسجد از همهمه ای که ایجاد شده بود نجات یافت . سکوت سنگینی بر مسجد نشست . پیامبر به صف های نماز که بسیار خلوت شده بود ، چشم دوخت .

 فقط 8 نفر در مسجد مانده اند (یا 12 نفر) ، که از شرمندگی سر به زیر انداخته بودند ، از جای خود تکان نخوردند .

پیامبر با آرامشی خاص فرمود :

سوگند به خدایی که جانم در دست اوست اگر شما چند نفر هم از مسجد می رفتید و کسی در مسجد نمی ماند، از آسمان بر سر همه سنگ می بارید .

در این هنگام آیاتی از سوره جمعه نازل شد :

وَ إِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَیْها وَ تَرَکُوکَ قائِماً قُلْ ما عِنْدَ اللَّهِ خَیْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارَةِ وَ اللَّهُ خَیْرُ الرَّازِقینَ

 هنگامى که آنها تجارت یا سرگرمى و لهوى را ببینند پراکنده مىشوند و به سوى آن مى روند و تو را ایستاده به حال خود رها مىکنند؛ بگو: آنچه نزد خداست بهتر از لهو و تجارت است، و خداوند بهترین روزىدهندگان است
سوره جمعه / 11

رضا کشمیری