داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات
  • ۳۱ فروردين ۹۷، ۱۷:۵۰ - ALI DARBANI
    ممنون
  • ۲۸ فروردين ۹۷، ۲۰:۰۴ - سیّد محمّد جعاوله
    جالب بود.

۸ مطلب با موضوع «داستان زندگی» ثبت شده است


در اسارت، اذان گفتن با صدای بلند ممنوع بود. ما در آنجا اذان می‌گفتیم، اما به گونه‌ای که دشمن نفهمد.
روزی جوان هفده ساله ضعیف و نحیفی، موقع نماز صبح بلند شد و اذان گفت. ناگهان مأمور بعثی آمد و گفت: «چیه؟ اذان می‌گویی؟ بیا جلو»!
یکی از برادران اسدآبادی دید که اگر این مؤذن جوان ضعیف و نحیف، زیر شکنجه برود معلوم نیست سالم بیرون بیاید، پرید پشت پنجره و به نگهبان عراقی گفت: «چیه؟ من اذان گفتم نه او».
آن بعثی گفت: «او اذان گفت».
برادرمان اصرار کرد که «نه، اشتباه می‌کنی. من اذان گفتم».
مأمور بعثی گفت: «خفه شو! بنشین فلان فلان شده! او اذان گفت، نه تو».
برادر ایثارگرمان هم دستش را گذاشت روی گوشش و با صدای بلند شروع کرد به اذان گفتن. مأمور بعثی فرار کرد.
وقتی مأمور عراقی رفت، او رو کرد به آن برادر هفده ساله که اذان گفته بود و به او گفت: «بدان که من اذان گفتم و شما اذان نگفتی. الان دیگر پای من گیر است».
به هر حال، ایشان را به زندان انداختند و شانزده روز به او آب ندادند. زندان در اردوگاه موصل (موصل شماره 1 و 2) زیر زمین بود. آنقدر گرم بود که گویا آتش می‌بارید.
آن مأمور بعثی، گاهی وقت‌ها آب می‌پاشید داخل زندان که هوا دم کند و گرمتر شود. روزی یک دانه سمون (نان عراق) می‌دادند که بیشتر آن خمیر بود.
ایشان می‌گفت: «می‌دیدم اگر نان را بخورم از تشنگی خفه می‌شوم. نان را فقط مزه مزه می‌کردم که شیره‌اش را بمکم . آن مأمور هم هر از چند ساعتی می‌آمد و برای این‌که بیشتر اذیت کند ، آب می‌آورد ، ولی می‌ریخت روی زمین و بارها این کار را تکرار می‌کرد» .
می‌گفت: «روز شانزدهم بود که دیدم از تشنگی دارم هلاک می‌شوم . گفتم : یا فاطمه زهرا ! امروز افتخار می‌کنم که مثل فرزندت آقا حسین بن علی اینجا تشنه‌کام به شهادت برسم» .
سرم را گذاشتم زمین و گفتم : یا زهرا ! افتخار می‌کنم . این شهادت همراه با تشنه‌کامی را شما از من بپذیر و به لطف و کرمت،‌ این را به عنوان برگ سبزی از من قبول کن .
 دیگر با خودم عهد کردم که اگر هم آب آوردند سرم را بلند نکنم تا جان به جان آفرین تسلیم کنم . تا شروع کردم شهادتین را بر زبان جاری کنم، دیدم که زبانم در دهانم تکان نمی‌خورد و دهانم خشک شده است .
در همان حال، نگهبان بعثی آمد پشت پنجره، همان نگهبانی که این مکافات را سر ما آورده بود و همیشه آب می‌آورد و می‌ریخت روی زمین. از پشت پنجره مرا صدا می‌زد که بیا آب آورده‌ام .
اعتنایی نکردم . دیدم لحن صدایش فرق می‌کند و دارد گریه می‌کند و می‌گوید : بیا آب آورده‌ام .
مرا قسم می‌داد به حق فاطمه زهرا (سلام الله علیها) که آب را از دستش بگیرم .
عراقی‌ها هیچ‌ وقت به حضرت زهرا (سلام الله علیها ) قسم نمی‌خوردند . تا نام مبارکت حضرت فاطمه (سلام الله علیها ) را برد ، طاقت نیاوردم . سرم را برگرداندم و دیدم که اشکش جاری است و می‌گوید : «بیا آب را ببر ! این دفعه با دفعات قبل فرق می‌کند».
همین‌طور که روی زمین بودم، سرم را کج کردم و او لیوان آب را ریخت توی دهانم . لیوان دوم و سوم را هم آورد . یک مقدار حال آمدم . بلند شدم . او گفت : به حق فاطمه زهرا بیا و از من درگذر و مرا حلال کن ! گفتم : تا نگویی جریان چی هست، حلالت نمی‌کنم .
گفت : دیشب، نیمه‌شب، مادرم آمد و مرا از خواب بیدار کرد و با عصبانیت و گریه گفت : چه کار کردی که مرا در مقابل حضرت زهرا (سلام الله علیها) دختر رسول الله (ص) شرمنده کردی . الان حضرت زهرا(سلام الله علیها) را در عالم خواب زیارت کردم . ایشان فرمودند : به پسرت بگو برو و دل اسیری که به درد آورده‌ای را به دست بیاور اگر نه همه شما را نفرین خواهم کرد .

پی نوشت:

حماسه‌های ناگفته (به روایت علی اکبر ابوترابی)،
عبد المجید رحمانیان، انتشارات پیام آزادگان،
چاپ اول : ۱۳۸۸،صفحات ۱۲۵-۱۲۷

رضا کشمیری

 

 

باد سردی می‌وزید، دکمه بالای یقه پیراهنم را بستم و شال گردن دست‌بافت مادرم را دور گردنم پیچیدم. از حجره که راه افتاده بودم کاپشن زمستانی‌ام را جا گذاشته بودم، فقط یک کت مشکی راه راه قیطونی تنم بود.  میدان شهر قائم منتظر اتوبوس بودم تا بعد از چند ماه بروم شهر خودمان، نماز مغرب و عشاء را در حرم خوانده بودم و سریع خودم را به محل توقف اتوبوس‌های بین راهی رسانده بودم.

اولین اتوبوسی که رسید ، شاگرد شوفر  در را باز کرد و با دستمال دور گردنش دماغش را پاک کرد و داد زد: کرمون... کرمون... بپر بالا . سریع کیفم را برداشتم و از پله‌ها خزیدم بالا و سلام علیکم غلیظی به راننده گفتم. راننده همین‌طور که با اشتیاق سیگارش را می‌مکید ،لبش را برگرداند و گفت: سام علیکم !

دو سه تا بیشتر جای خالی نداشت، اولین جایی که پیدا کردم نشستم. ماشین با نعره‌ای از جا کنده شد و به راه افتاد، هنوز از قم بیرون نشده بودیم که صدای ترانه و موسیقی زننده‌ای بلند شد. راننده با شکم گنده‌اش فرمان را مهار کرده بود و با یک دست فلاکس چایی را گرفته بود و با دست دیگر لیوان بزرگ را پر می‌کرد. سیگارش که تمام شده بود حالا یک لیوان چایی سگی می‌چسبید!

زیر نور آبی چراغ سقف ، چایی‌اش خیلی پررنگ نشان می‌داد. همه چراغ های داخل ماشین را خاموش کرده بود ،فقط یک چراغ آبی کمرنگ جلوی ماشین و یکی وسط و یکی هم آخر ماشین بود که  نور آبی بدرنگ و بی‌حالی را روی صورت مسافران پخش می‌کرد.

صدای موسیقی روی اعصابم بود و یقین داشتم که از موسیقی‌های حرام است، با دلهره و عصبانیّت بلند شدم و رفتم نزدیک راننده و گفتم: آقا ترانه است حرامه خاموشش کن.

اول اعتنایی نکرد، انگشتان چاق و زمختش روی فرمان ضرب گرفته بود. فکر کردم صدایم را نشنیده، دوباره با صدای بلندتر گفتم: آقا حرامه خاموشش کن!

راننده ناگهان سرعت کم کرد و کنار جاده ایستاد. صدای قرچ قرچ ترمز دستی که بلند شد، ترسیدم پیش خودم گفتم: الان میاد یک چک آبدار میزنه  زیر گوشم!

رضا کشمیری

 

 

عبایم را از دور کمرم جمع کردم و نیم خیز شدم و از پله‌های منبر پایین آمدم. جلسه هنوز ادامه داشت، مداح روی پله اول منبر نشست و شروع به روضه خوانی کرد. شب ۲۸ صفر بود، بعد از اتمام مجلس سید ابوترابی که میزبان بود مرا به کناری کشید و گفت: حاجی آقا یک کار مهم با شما داشتم.

با انگشت شصت گوشه چشمم را پاک کردم و گوشم را نزدیک دهان سید بردم و گفتم: بفرمایید من در خدمتم.

سید رطوبت سر دماغش را با دستمال کهنه‌ای گرفت و گفت: حاج آقا در این شهر ما یک دختر و پسری هستند که ۶-۷ ساله که همدیگه را می‌خوان اما پدر دختره راضی نمیشه.

چشم تیز کردم و گفتم: خُب پسره کوتاه بیا نیست ۷ سال خیلی زیاده که!

فشی کرد و با کف دست دماغش را مالاند و گفت: حاجی عیب کار اینجاست که هر دو تا، پسره ودختره را میگم، از بچه‌های هیأتی و مسجدی شهر هستند و هر روز با هم ارتباط پیامکی یا تلفنی بالاخره دارن و این جریان تو شهر پیچیده که اصلا در شأن بچه بسیجی و هیأتی نیست!

گفتم: یعنی چه ارتباط دارن !؟ اگه بچه مذهبی هستند که کار درستی نیست!

با دستپاچگی گفت: نه حاجی فقط در حد حال و احوال پرسی است و کامل حدود شرعی را رعایت می‌کنند اما باز هم زشته ، مردم حرف در میارن، میگن این هم ازخواهر و برادرهای بسیجی‌ !

چشمانم می‌سوخت با دو کف دست مالاندمشان و گفتم: خوب این بنده خدا پدر دختره، کسی باهاش حرف زده تا راضی بشه مثلا یکی از علمای شهر یا امام جمعه و ... یا کسی که قبولش داشته باشه.

سید پا به پا کرد و گفت: اوووه حاجی!  امام جمعه باهاش حرف زده چند بار! اعضای شورای شهر  باهاش کلنجار رفتن!یکبار شورای هیأت مسجد از رییس آموزش و پرورش دعوت کرد و در جلسه‌ای باهاش حرف زدند قبول نکرد! چند بار تا به حال جلسه گرفتیم هنوز حل نشده! حل بشو هم نیست!!

سید حرف می‌زد و من  چشم به دهان او به فکر فرو رفته بودم: عجب پدر سمجی! و عجیب‌تر پسره که ... واقعا پدر عشق بسوزه با آدم چکار میکنه!

گفتم: حالا چه کاری از دست من بر میاد؟

گفت: فردا صبح بعد از دعا ندبه جلسه گذاشتیم دو تا از اعضای شورای شهر ، رییس آموزش و پرورش و مسئول هیئت و فرمانده پایگاه بسیج هستند، شما هم تشریف بیاورید شاید بتوانید کاری بکنید.

گفتم: چشم حتما میام اگه کاری از دستم بربیاد که در خدمتم.

صبح بعد از دعای ندبه ، سید  که کنار من نشسته بود چشمان قرمز شده خود را مالاند و گفت: حاجی میای جلسه دیگه؟

حساسیّت امانم را بریده بود، با کف دست چشمانم را خاراندم و گفتم: بله که میام حتما.

جلسه در خانه یکی از هیأت امنای مسجد بود، به همراه سید رفتیم به محل جلسه ،وارد اتاقی بزرگ شدیم، ۸تا صندلی به شکل دایره‌ای چیده بودند، دو کبوتر عاشق هم آمده بودند. دختر خانم با چادر مشکی و رو گرفته بود ، پسر هم با محاسنی کوتاه و مرتب نشسته بود. یکی از افراد که نمی‌دانم چه سمتی داشت گفت: حاج آقا این مسأله یکی از مشکلات حل نشدنی شهر ما شده! بین مردم شهر پیچیده .با دست  به طرف دختر و پسر اشاره کرد  و ادامه داد : خیلی هم پشت سر این‌ها حرف در آوردند و هیأت را هم از متلک های خود بی نصیب نگذاشتند! نمی‌دانیم  چه کار کنیم. یک معضل جدی شده!

روی صندلی تکانی خوردم و دستانم را به هم پیچاندم و گفتم: قبل از اینکه بحث کنیم که چکار میشه کرد بگید قبله کدوم طرفه؟!

رضا کشمیری

 

کودک بود اما عاشق


یک ساعت مانده بود به  اذان ظهر؛ تیغه آفتاب، تیزی گرمای خود را به فرق سرم می‌کوبید . فقط صدای راه رفتن به گوش می‌رسید، صدای کفش‌های مختلف ، صدای خش خش برخورد کف دمپایی‌ با سنگ ریزه‌‌ها ، صدای تق تق برخورد عصا به آسفالت، گاهی صدای عصای چوبی و گاهی صدای عصای آلمینیومی، صدای تلق تلوق گاری‌های مسافربر و البته بعضی بدون صدا راه می‌رفتند، پوست کف پا که صدا ندارد!

 با همراهیان قرار گذاشتیم عمود ۹۵۰ منتظر همدیگر باشیم، هنوز نیم ساعت نگذشته بود که پسر بچه‌ای حدود ۶ساله دیدم که نانی نازک و داغ در دستش دارد و با عجله به سمت من می‌آید، بخار نان رقص کنان  به هوا می‌رفت و پسرک نان را هی دست به دست می‌کرد تا داغی نان پوست نازک دستش را نسوزاند. به من که رسید با گفتن هلابیک هلابیک نان را به دست من داد، نان داغ بود، دستم سوخت، به ناچار نان  را روی عبایم گذاشتم و دستی به سر پسرک کشیدم.

نمی‌دانستم چه نانی است! سفید و نازک، خیلی نازک به دنبال پسرک رفتم. پسرک رفت پیش یک خانم که روی زمین نشسته بود و یک پایش را دراز کرده بود و پای دیگرش جمع شده ،همه‌اش زیر چادر زیر آفتاب داغ ، یک خانم با چهره‌ای نقاب زده بود که فقط چشمانش در نور آفتاب برق می‌زد، مادر یا مادربزرگ این بچه بود نمی‌دانم! اما وجناتش به مادربزرگ می‌خورد.هیچ بساطی نداشت جز یک در قابلمه مسی بزرگ که قطرش تقریبا یک متر بود و یک کپسول گاز پیک نیک  کوچک که شلنگی به آن وصل بود و به زیر در قابلمه می‌رسید و یک شعله بزرگ گاز هم در زیر در قابلمه روشن بود.

رضا کشمیری

 

آخرین روزهای سال ۱۳۶۲ بود که خبر شهادت پدرم به ما رسید. بعد از یک هفته عزاداری، مادرم به همراه فامیل برای برگزاری مراسم یاد بود به زادگاه پدرم (خوانسار) رفتند و من هم بعد از هفت روز اولین‌بار به مدرسه رفتم.

همان روز برنامه امتحانی ثلث دوم را به ما دادند و گفتند (والدین باید آن را امضاء کنند.) آن شب با خاطری غمگین و چشمانی اشک‌آلود، با این فکر که چه کسی باید برنامه مرا امضاء کند به خواب رفتم.

در عالم رویا پدرم را دیدم که مثل همیشه خندان و پرنشاط بود. بعد از کمی صحبت به من گفت: [زهرا آن نامه را بیاور تا امضاء کنم.] گفتم: [کدام نامه؟] گفت: همان نامه‌ای که امروز در مدرسه به تو دادند.

برنامه را آوردم اما هر خودکاری که برمی‌داشتم تا به پدرم بدهم قرمز بود. چون می‌دانستم پدرم با قرمز امضاء نمی کند، بالاخره یک خودکار آبی پیدا کردم و به او دادم و پدرم شروع کرد به نوشتن!

صبح که برای رفتن به مدرسه آماده می‌شدم از خواب دیشب چیزی خاطرم نبود. اما وقتی داشتم وسایلم را مرتب می‌کردم، ناگهان چشمم به آن برنامه افتاد.باورم نمی‌شد! اما حقیقت داشت. در ستون ملاحظات برنامه دست خط پدرم که به رنگ قرمز نوشته بود: اینجانب نظارت دارم...  سید مجتبی صالحی و امضاء

 

پی نوشت:

امضای این شهید به عنوان کرامت شهید سیدمجتبی صالحی خوانساری نامگذاری شده، که در تهران، خیابان طالقانی، موزه آثار شهدا نگهداری می‌شود. این امضا، با تعداد زیادی از امضاهای شهید تطبیق داده شده و آیت الله خزعلی هم مرقومه ای پای آن نوشته است.

رضا کشمیری

 

ما افتخار داشتیم چند سال در همسایگی استاد جعفری سکونت داشته باشیم. در همسایگی ما و ایشان، پیرمردی آهنگر بود که در منزل خود کار می‌کرد.

من در یک روز گرم تابستانی حدود ساعت ۵ بعدازظهر با هماهنگی قبلی برای طرح موضوعی به خدمت او (استاد) رسیدم. ایشان طبق معمول در کتابخانه خود، مشغول مطالعه و نوشتن بودند.

در حین طرح سؤالم، صدای پتک همسایه که به آهنگری مشغول بود، به گوش می‌رسید. به ایشان عرض کردم: اگر صدای پتک و چکش این شخص مزاحم کار شماست، من می‌توانم بروم و به ایشان تذکر بدهم تا حال شما را مراعات کند.

در جواب این سخن من گفت: نه، مبادا به او چیزی بگویید. چون من وقتی در کتابخانه‌ام از مطالعه و نوشتن احساس خستگی می‌کنم، صدای پُتک و چکش این پیرمرد، نهیب می‌زند و به من قدرت می‌دهد، و با خود می‌گویم: آن پیرمرد در مقابل کوره گرم آهنگری چکش می‌زند و خسته نمی‌شود، اما تو که نشسته‌ای و مطالعه می‌کنی و می‌نویسی، خسته شده‌ای!؟

بنابراین، صدای کار این پیرمرد نه تنها مایه اذیت نیست، بلکه با شنیدن صدای چکش او، قدرت مجدّد می‌گیرم و دوباره مشغول مطالعه یا نوشتن می‌شوم!

 

پی نوشت:

خاطره‌ آقای رسول مسعودی از علامه محمدتقی جعفری (ره)

رضا کشمیری

ادامه خاطرات بندر چابهار - مهر ۱۳۵۹


یک شب که پست نگهبانی به من خورده بود از پله‌های داخل ساختمان رفتم روی پشت بام، ساختمان پادگان برزگ بود و سقف وسیعی داشت. من روی سقف سمت راست نگهبانی می‌دادم و دو نفر دیگر سمت چپ و جلوی سقف نگهبان بودند و پشت سرمان به دریا بود. از طرف دریا خطری تهدیدمان نمی‌کرد، البته دقیق حواسمان بود که دوباره سر بریده پیدا نشود.

ستاره‌های پر نوری آسمان چابهار را زینت داده بود و باد ملایمی می‌وزید. ما سه نفر از هر دری با هم حرف می‌زدیم، بحث نماز شب و ثواب آن شد و من هر چه از کتاب ها یاد گرفته بودم برایشان گفتم. همه حال معنوی پیدا کرده بودیم. اکبر آقا که با چشمانی تر به ستاره‌ها چشم دوخته بود گفت: امشب میخام یک نماز شب درست و حسابی بخونم.

همه با سر حرفش را تأیید کردیم. قرار گذاشتیم دو نفر نگهبانی بدهند و نفر دیگر نماز شب بخواند. باید حواسمان به محل نگهبانی نماز شب خوانمان هم  می‌بود. ساعت ۲ نیمه شب بود و تنها روشنایی نور افکن پادگان بود که آن هم سطح خیابان را  روشن کرده بود. سقف در تاریکی مطلق بود و فقط با نور ستاره‌ها جلوی پای خود را می‌دیدیم.

وقتی همه نماز شب با حالی خواندیم من گفتم: بچه ها شما گشنه نیستین؟

اکبر کله پر مو و ژولیده خود را خاراند و گفت: آی گفتی ‌! من که دلم ضعف رفته.

محمد هم دستی به شکمش کشید و گفت: یکی بره انبار یک دوتا از این کنسرو ها یا کمپوت های قاچاقی را بیاره بخوریم.

گفتم: خودت پیشنهاد دادی خودت هم برو دیگه.

بعد ازجر و بحث کوتاهی محمد رفت چند تا کمپوت بیاورد تا دلی از عزا دربیاوریم.

محمد با ترس و لرز و کورمال کورمال خودش را به انبار رساند و دست کشید روی جعبه‌ها و شانسی یک قوطی برداشت و پرت کرد بالای پشت بام، من با مهارت و ولع خاصی قوطی را چاپیدم و با سر سرنیزه ژ-۳  بازش کردم. زیر نور ماه،  سایه کله‌ام روی قوطی افتاده بود، محتویات درون قوطی را نمی‌دیدم ، انگشت کثیفم را زدم داخل قوطی و در دهانم مزه کردم.

حالم بد شد روغن نباتی بود آن هم مانده و بوی ماهی مرده می‌داد. به قول یکی از بچه‌ها مزه خر مرده می‌داد. نمی‌دانم کی خر مرده را مزه کرده بود که این حرف را می‌زد!

رضا کشمیری

ادامه خاطرات چابهار مهر ۱۳۵۹:


یک روز که برای ورزش صبحگاهی در ساحل پشت پادگان می‌دودیم ناگهان به سر بریده اسماعیل برخوردیم. همه شوکه شده بودند، من که بیشتر با او صمیمی بود اشکم جاری شد. برای همه تازگی داشت و همه ترسیده بودند، نمی دانستیم باید چه تصمیمی بگیریم. فرمانده و معاونش هم مثل بقیه حیران و سرگردان بودند. هنوز نه هسته اطلاعاتی داشتیم و نه تجربه کار اطلاعات و شناسایی.

فرمانده با ناراحتی دستانش را به هم می‌پیچاند و لا اله الا الله  می‌گفت. همه در فکر فرو رفته بودند. یکی سوره حمد و فاتحه می‌خواند ، یکی صلوات می‌فرستاد ، فرمانده هم هی لا اله الا الله می‌گفت. منطقه خان‌زده بود و یک عده به خاطر پول مزدور خان بودند و هر چه دستور می‌رسید انجام می‌دادند.

گشت‌زنی در اختیار شهربانی و ژاندارمری بود و سپاه هیچ دخالتی نمی‌کرد و نمی‌توانست دخالتی کند . سپاه تازه متولد شده از هر طرف گوشه کنایه می‌شنید، از طرف ارتش ، از طرف شهربانی‌ها و ...

شب برای خواب روی تخت بالا دراز کشیده بود و به آنچه اتفاق افتاده بود فکر می‌کردم. اسماعیل بدبخت بچه خوبی بود همین چند روز پیش می‌گفت : می‌خواهم زن بگیرم، دختر عموم، از بچگی می‌خاستمش!

رضا کشمیری