داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات

۱۵ مطلب با موضوع «داستان‌های جبهه و جنگ» ثبت شده است


بسم الله الرحمن الرحیم


کلاه نوی ابراهیم

زمستان بی‌رحمانه سوز سرمای خود را به  سر و صورت ابراهیم [1] می‌کوباند، گوش‌هایش سرخ و گونه‌هایش نیلی شده بود. به در خانه که رسید با دست‌های کرخت شده کوبه آهنی را گرفت، سرمای آهن به استخوانش رسوخ کرد، با زحمت کوبه را به صدا درآورد. به محض باز شدن در به داخل خانه خزید و دستانش را روی علاءالدین نفتی گرفت. دود چراغ ،چشمان قرمز شده او را اشکبار کرد.

مادر با نگرانی از آشپزخانه نیم‌نگاهی به ابراهیم کرد و گفت: ابراهیم، سرما اذیتت نمی کنه؟!

همانطور که دستانش را به هم می‌مالاند گفت: نه مادر، هوا خیلی هم سرد نیست!.

مادر که به حیاط رفته بود تا پیت نفتی را بیاورد پیش خود گفت: هوا که خیلی سرده، ولی ابراهیم نمی‌خواهد ما را توی خرج بیندازد.

مادر ، مادر بود دیگر دلش نیامد؛ همان روز رفت و یک کلاه برایش خرید.  صبح فردا، ابراهیم کلاه جدیدش را بر سرش کشید و به مدرسه رفت. ظهر که برگشت، بدون کلاه بود! گونه‌ها نیلی ، گوش‌ها سرخ و دست‌ها از سرما خشک و کرخت!

ابراهیم کنار چراغ نفتی  خود را گرم می‌کرد و مادر زیرچشمی قد و بالای او را به نظاره نشسته بود به سرش که رسید بی اختیار گفت: ابراهیم کلاهت کو؟ سر به زیر انداخت و دماغ قرمز شده خود را بالا کشید و گفت: اگر بگم، دعوام نمی کنی؟

مادر از آشپزخانه بیرون آمد و با مهربانی گفت: نه مادر؛ مگه چیکارش کردی؟

با دستان زبر و خشک خود سر دماغش را مالاند و گفت: یکی از بچه های مدرسه مون با دمپایی میاد؛ امروز سرما خورده بود؛ دیدم کلاه برای اون واجب تره.

مادر سر به زیر انداخت و لبخندی زد و با چشمان تر به داخل آشپزخانه خزید و آهسته گفت: خدایا شکرت، الحمدلله ربّ العالمین [2].



۱- نوجوانی شهید ابراهیم امیر عباسی

۲-  برداشتی از  کتاب ساکنان ملک اعظم، ص ۵

 

رضا کشمیری

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

نوجوانی عاشق که دارویی عاشقانه می‌خورد


آخرای شب بود که  پرده برزنتی سنگر را کنار زد و آرام به کنار دستم خزید و آهسته  گفت: میشه ساعت چهار صبح بیدارم کنی تا داروهایم‌ را بخورم؟
سـاعت چهـار صبح بیـدارش کردم. تشـکر کرد و بلند شـد از سـنگر رفـت بیرون،
بیسـت الی ۲۵ دقیقه گذشـت، اما نیامد. نگرانش شـدم. رفتم دنبالش؛ هوا مهتابی بود بعد از جستجوی اطراف سنگرهای یک صدای زیبا و سوزناک مناجات  شنیدم ، رفتم به دنبال صدا ، دیدم یه قبر  کنـده و داخل قبر  نمـاز شـب میخوانـد و زارزار گریه می‌کند! در تاریکی لرزش شانه‌هایش را حس می‌کردم، نزدیک شدم که سایه‌ام در نور مهتاب به داخل سنگر افتاد. سرش را بالا کرد چشمانش اشکبار و صورت صاف و بدون مویش خیس بود.

با چشمانی نگران گفتم: مرد حسابی! تو که منو نصف جون کردی؟ می‌خواسـتی نماز شـب بخونـی چرا بـه دروغ گفتی مریضـم و میخـوام داروهام‌ رو بخورم؟!

با بغض و اشک گفت: خدا شـاهده من مریضم، چشـمای من مریضه، دلـم مریضه ؛چشـام مریضـه چـون توی این ۱۶ سـال امـام زمان رو ندیده ، دلم مریضه چون بعـد از ۱۶ سـال هنـوز نتونسـتم با خدا خـوب ارتبـاط برقرار کنم؛ گوشـام مریضـه چون هنوز نتونسـتم یه صدای الهی بشـنوم!

یک مرتبه پشتم لرزیدم  نمی‌دانم از سرمای سوزناک نیمه شب بیابان‌های اهواز بود یا از گرمای سخنان آتشین این بسیجی نوجوان ، تیر صدایش قلبم را نشانه گرفت و اشکم را جاری کرد ، نوجوان دروغی می‌گوید که از هزار راست هم راست‌تر است  ؛ نوجوانی عاشق که دارویی عاشقانه می‌خورد![1]



۱- بر اساس خاطره ای از  شهید صاحب الزمانی

رضا کشمیری

 

بسم الله الرحمن الرحیم

فرمانده یکبار مصرف


تصویر طلبه شهید علیرضا طالب‌الدینی

خبرهای ضد و نقیضی شنیده می‌شد اما از چهره حاج‌علی[1] می‌شد فهمید که خبرهایی در راه است ، این چشم‌های آسمانی با ما حرف می‌زد، برق چشم‌هایش  می‌گفت که عملیّات نزدیک است. حاج‌علی یک گردان تشکیل داد تا منطقه عملیاتی را دقیق شناسایی کنند، همه بچه‌ها طلبه بودند، طلبه صفرکیلومتر، تازه داشتند آب‌بندی می‌شدند! حاج‌علی  من را فرمانده گردان قرار داد. با چشمانی گرد به چشمان روشن و درشت او خیره شدم و گفتم: من که هیچی بلد نیستم! موهای مشکی و بلند خود را خاراند و با لبخندی ملیح گفت: بچه‌ها را شب ببر رزم شبانه و صبح زود بیار نزدیک سدّ دز و بعد می‌خوابند تا کله ظهر تا من برگردم!

چاره‌ای نداشتم دستور فرمانده بود آن هم چه فرمانده‌ای حاج‌علی محمدی پور که یکپارچه نور و شور بود! پیش خودم گفتم فرمانده یکبار مصرف بودن هم توفیق می‌خواهد. نماز مغرب و عشاء که  تمام شد بلند شدم و رو به بچه‌های گردان کردم و گفتم: امشب رزم شبانه داریم همه آماده باشید یک ساعت بعد از شام شروع می‌کنیم. از نمازخانه که بیرون آمدم ، نورافکن بالای سر نمازخانه ، سایه انواع حشرات و جنبنده‌ها را روی زمین نقاشی کرده بود.

وقتی همه بچه‌ها متفرق شدند، سه چهار متر دورتر یک شبحی دیدم که  در تاریکی به من نزدیک می‌شد، دقت کردم چهره ساده و چشمان درشت علیرضا[2] را شناختم، نزدیک شد و نگاهی اطراف کرد تا مطمئن شود که کسی صدای او را نمی‌شنود بعد  گفت: شریف آبادی من نمی‌تونم بیام رزم شبانه!

با جدیّت گفتم: چطورته؟!

گفت: پایم را که در پوتین بکنم تاول می‌زند! پایم حساسیت پوستی داره!

من جدی نگرفتم و بی‌خیال گفتم: من کاری به این سوسول بازی‌ها ندارم! حاج‌علی فرمانده است و گفته شناسایی سختی در پیش داریم و همه باید بیایند رزم شبانه راهی نداره باید بیایی.

علیرضا آرام و مطیع سرش را پایین انداخت و گفت: چشم!

رفتیم رزم شبانه ، مسیر پر بود از خار و خاشاک و شیار‌های صعب‌العبور، گردنه‌های خطرناک همراه با گل و لای و سنگلاخ‌های تیز و بدقلق! تا نزدیک اذان صبح رسیدیم به اردوگاه ، بچه‌ها هر کدام به سنگر‌های خودشان رفتند و همه متفرق شدند، من داشتم وضو می‌گرفتم که دوباره دیدم در تاریکی شبحی به من نزدیک می‌شود و با صدایی آرام گفت: شریف آبادی بیا کارت دارم!

دیدم صدای آشنای سر شب است گفتم: تویی علیرضا چته؟ چه کار داری؟

گفت: بیا یک لحظه کارت دارم. رفتم جلوتر چهره  نورانی او حتی در تاریکی سایه من هم جلوه داشت، چراغ قوه سبزرنگی از جیبش درآورد و نشست رو خاک و گفت : بیا ببین یک نگاه بکن!

چراغ را روشن کرد و روی پایش انداخت، دیدم از نوک انگشتانش خون چکه چکه به خاک می‌ریزد !

با نگرانی گفتم: علیرضا چت شده؟! چطوری مرد کوچک!؟

با خنده بلند و ملیحی گفت: تازه اون یکی پایم هم هست ، همین طوره!

کف پایش را بالا آورد و در نور چراغ گرفت، کف پایش مثل لجن ته استخر شده بود، پر از خون و گل و لای و لجن! پوست پایش کامل کنده شده بود و او همچنان می‌خندید!

با عصبانیّت گفتم: چی شده؟! چرا می‌خندی؟ پاهات رو از بین بردی حالا می‌خندی؟

با مهربانی گفت: تو گفتی حاجی گفته همه باید بیایند رزم شبانه! من به خدا قسم پایم را در پوتین نکردم با پای برهنه آمدم!

بعد از کمی مکث دوباره با اندوه خاصی گفت: من به درد عملیّات نمی‌خورم! من کم سن و سال هستم و به قول شما ، بچه سوسول هم هستم! به درد عملیّات نمی‌خورم.

بغض گلویم را فرو دادم ، خم شدم و پیشانی خاکی و عرق کرده او را بوسیدم و گفتم: علیرضا تو امشب درس بزرگی به من دادی که هیچ وقت فراموش نخواهم کرد آن اینکه دیگر هیچ وقت فرماندهی را قبول نکنم!

علیرضا هم دیگر هیچ نگفت ، من به طرف نمازخانه حرکت کردم و به فکر فرو رفتم: من به تمام معنا فرمانده یکبار مصرف هستم و دیگر هیچ وقت فرماندهی را قبول نخواهم کرد.

با دیدن پای برهنه و شرحه شرحه از عشق علیرضا به یاد پای برهنه محمود پور سالاری[3] افتادم که یک روز در منطقه شرهانی قبل از عملیات والفحر یک، برای تفریح به بیابان‌ها و صحرا رفتیم چه تفریحی آن هم در شیارها و گدارهای منطقه شرهانی! محمود با پای برهنه راه می‌رفت! به او گفتم: چرا پابرهنه!؟

گفت: کف پا باید قوی باشه که وقتی عراقی‌ها افتادند دنبالت، کفش‌هایت را دربیاوری و فرار کنی آنقدر باید فرز باشی که نتوانند بگیرندت!.[4]



۱- سردار رشید اسلام شهید عارف حاج علی محمدی پور

۲- طلبه شهید علیرضا طالب الدینی از شهدای بم

۳- شهید محمود پورسالاری از شهدای اراک

۴- برداشتی از خاطره  رزمنده و جانباز سرافراز حجت الاسلام شریف آبادی

رضا کشمیری

بسم الله الرحمن الرحیم

ماجرای طلبه شهید مهدی درویشی با خطوط نورانی و داغ گلوله

هوا مهتابی بود، چهره نورانی و غبار گرفته  ماه از بین خطوط روشن و داغ گلوله‌ها دیده می‌شد. رگبارهای پی‌در‌پی دشمن از بالای سنگر عبور می‌کرد و بر زمین داغ و تفت دیده مرز فاو سیلی می‌زد. صدای شلیک خمپاره‌ها لحظه‌ای قطع نمی‌شد، خمپاره‌های سوزان با عصبانیّت هوای بالای سنگر را می‌شکافتند و صدای فیژ فیژ آنها مدام به گوش می‌رسید.

ما ۵نفر خط نگه دار بودیم، حفظ خط فاو از مهمترین وظایف ما در این عملیات بود. آتش دشمن روی خط به نحوی بود که خاکریز و سنگر را مثل گهواره به این طرف و آن‌طرف تکان می‌داد. از داخل سنگر فقط خطوط قرمز آتشین دیده می‌شد و بوی نم‌کشیده باورت به مشام می‌رسید، با هر بار صدای خمپاره و گلوله توپ گرد و خاک داغی به داخل سنگر هجوم می‌آورد و چشمان ما را پر از خاک و دود می‌کرد.

گلوله‌ای سنگین به سر سنگر خورد  ، ترکش‌ها در قلب گونی‌های سنگر فرو رفت اما موج انفجار پرده گوش ما را به لرزه درآورد تا مدتی گیج بودیم. فرمانده دستی به موهای پر از خاک خود کشید و با لحن آمرانه گفت: سیم تلفن صحرایی ما به مرکز فرماندهی قطع شده ، یکی بره وصلش کنه!

من آب دهانم را که مزه خاک و باروت می‌داد قورت دادم و نگاهی به علی کردم، علی هم به چشمان من خیره شده بود. چشمم را از چشمان قرمز  و دودی علی  کنار کشیدم و به چشمان زیبای حسین دوختم،  حسین هم نیم نگاهی به علی کرد! چند باری به هم نگاه کردیم ، فرمانده منتظر بود کسی جواب دهد، مهدی که تا حالا سرش پایین بود، کله تازه ماشین شده خود را بالا آورد ، چشمان درشت و مشکی‌اش پر از خاک بود دستی به ریش کم پشت خود کشید و  سیم تلفن را از جلوی سنگر برداشت و گفت: بدو که رفتیم! ما رفتیم این که ترس نداره.! مهدی با زیر پوش سفید و خاکی‌اش در میان گلوله‌ها و آتش شدید دشمن از سنگر به بیرون خزید.

هر بار که صدای گلوله بلند می‌شد ما با دلهره می‌گفتیم مهدی هم شهید شد. بعد از مدت کوتاهی  مهدی سالم برگشت و با عصبانیّت گفت: مگر ترس داره که همگی ترسیدید! چرا ترسیدید؟!

رضا کشمیری

 

قسمت هفتم: اعجاز اشک بر امام حسین علیه السلام

حمید صبح  روز بعد بدون اینکه جریانش را تعریف کند یک ماشین وانت برداشت و به سرعت پادگان را ترک کرد. همان شب بعد از نماز مغرب و عشا اتفاقاتی که برایش افتاده بود، اینگونه تعریف کرد:

بعد از اینکه کمال را برای آوردن پول آزاد کردند گفتند: ۲۰روز مهلت داری تا مبلغ ۵۰۰هزار تومان برای آزادی این آدم عشایری(بزرگ و صاحب منصب) بیاوری. محل قراری که گذاشته بودند نزدیک نیک‌شهر بود. قرارشان این بود که در این ۲۰روز من را نزد رییس‌شان ببرند، من که رییس قلدر و ظالم آنها را می‌شناختم یقین داشتم که او چون مرا می‌شناسد در همان لحظه اول خواهد کشت. لذا مدت قرار را به یک روز تقلیل دادم و به کمال گفتم: تا زمانی که مرا تحویل نگرفته‌ای پول‌ها را نده.

من در طول روز باقی‌مانده تا زمان قرار، روی آنها کار کردم و در مورد امام خمینی، انقلاب، اسلام و حکومت اسلامی و غیره با آنها صحبت کردم. از سخنان آنها فهمیدم که آدم‌های بدبخت و مستضعفی هستند و از ناچاری و فقر  دست به شرارت می‌زنند. از همین روی راه جدیدی در تأمین امنیت منطقه به ذهنم آمد که این را از رحمت و لطف الهی تصور کردم.

بخاطر اینکه کمال با بچه‌های سپاه آمده بود و اشرار فهمیده بودند ، سر قرار حاضر نشدند و من به مدت سه روز دیگر در دست آنها باقی ماندم و آنها قصد کشتن مرا داشتند اما منتظر تصمیم رییس بودند. این فرصت خوبی بود تا اطلاعات زیادی راجع به عاملین فجایع قتل  و سرقت و شرارت‌های گذشته، نقش پاکستان در آنها ،نقش عراق ، نحوه عمل اشرار ، نحوه مقابله با آنها و غیره را بدست بیاورم.

حمید با شور و هیجانی که در چشمان زیبایش موج می‌زد ادامه ماجرا را اینگونه تعریف کرد:

نمازها و دعاهای من تأثیر زیادی بر روی آنها نهاده بود، به طوری که بارها شعارهای که من بعد از نماز بلند و با صوت زیبا می‌خواندم همراه با من تکرار می ‌کردند. مثل شعارهای (الله اکبر خمینی رهبر) ، (ما همه سرباز توئیم خمینی گوش به فرمان توئیم خمینی) ؛ این روزهای آخر امام را به امام خمینی و حضرت آیه الله خمینی نام می‌بردند و نسبت به امام می‌گفتند: او تقصیری ندارد، او پیرمردی است که دعا و نماز می‌خواند و دین خدا را پیاده می‌کند! تقصیر به گردن انقلابی‌ها و پاسداران است! بعد که من در مورد سپاه و پاسداران توضیح می‌دادم آنها می‌گفتند: پاسدارها هم تقصیری ندارند ، ما دزدی می‌کنیم و آنها مجبورند ما را تغقیب کنند!

من که حمید را می‌شناختم با تمام وجود حال اشرار تحوّل یافته را درک می‌کردم، لحن سوزناک حمید در خواندن نماز و دعاهای بعد از نماز توجه هر جنبنده‌ای را به خود جلب می‌کرد و قلب هر انسانی را به تپش می‌انداخت و به سوی یک حقیقت وصف‌ناپذیر می‌کشاند.

تأثیری که حمید روی این اشرار گذاشته بود را از زبان خودش بیان می‌کنم:

شب آخری که من در دست اشرار اسیر بودم، با آنها از انقلاب و آرمان‌های آن و هدف امام خمینی حرف زدم. ماه محرم بود و خیلی دلم گرفته بود و حسابی هوس یک روضه درست و حسابی کرده بودم. فرصت را غنیمت شمردم و از پیامبر اسلام و هدف حکومت اسلامی برایشان گفتم و بحث را به امام حسین علیه السلام فرزند پیامبر صل الله و علیه و آله  کشاندم و از هدف قیام امام حسین علیه السلام گفتم.

به آنها گفتم: آقا امام حسین علیه السلام وقتی دید یزید شراب‌خوار و میمون باز قصد نابودی دین پیامبر صل الله و علیه و آله  را دارد با او بیعت نکرد و به دعوت مردم کوفه به همراه همه زنان و فرزندان خاندان رسالت به سمت کوفه حرکت کرد.

در ادامه بی‌وفایی مردم کوفه و نیرنگ عبیدالله بن زیاد را به آنها توضیح دادم و تا رسیدم به جریان حماسه کربلا و از مظلومیت و تشنگی امام حسین علیه السلام ، فرزندان و زنان خاندان نبوت تعریف کردم؛ از مظلومیت طفل ۶ماه که حتی به او هم رحم نکردند و با تیر سه شعبه گلوی نازک او را از گوش تا گوش پاره کردند.

همان‌طور با سوزدل مصائب اتفاق افتاده در کربلا را بیان می‌کردم که ناگهان دیدم این اشرار با سبیل‌های کلفت و ریش‌های تراشیده به پهنای صورتشان اشک می‌ریزند و از شدت اشک شانه‌های تنومند آنها به لرزه درآمده است.

رضا کشمیری

قسمت ششم : آزادی حمید یا فرار از دست اشرار!

 نزدیک اذان ظهر بود که سر و کله سید کمال پیدا شد، یک روز و نیم میشد که هیچ خبری از حمید و کمال نداشتیم. همه بچه‌ها دور کمال جمع شدند و او را سوال پیچ کرده بودند، کمال هم می‌گفت: حالا سر فرصت تعریف می‌کنم ! حس کنجکاوی بچه‌ها رهایشان نمی‌کرد و هی سوال می‌کردند. کمال جریان را خلاصه کرد و گفت: ما توسط اشرار منطقه اسیر شدیم و باید ۵۰۰هزار تومان برای آزادی حمید ببرم، فقط تا فردا وقت داده اون هم بدون دخالت نیروهای سپاه و انتظامی و ...!

یکی از بچه‌های رفسنجان با لهجه زیبایش گفت: باااابووو ۵۰۰ هزار تومن! هشکی نمی‌تونه تا فردا اینقدر پول رو جور کنه.

فرمانده سپاه چابهار با مقامات بالاتر هماهنگ کرد و جلسه فوق‌العاده‌ای تشکیل دادند و تصمیم گرفتند کمال را تنها بفرستند و از دور تعقیب کنند و طی یک فرصت مناسب آنها را غافلگیر کنند. همه پول آن موقع سپاه استان را هم که جمع کردند به ۵۰۰ هزار نرسید، کمال را با یک کیف که مثلا در آن پول بود به محل قرار فرستادند و یک ماشین نیروهای سپاه  هم با فاصله اوضاع را کنترل می‌کرد.

تازه جنگ شروع شده بود و فرماندهان هنوز تجربه کافی نداشتند، گمان می‌کردند به راحتی حمله می‌کنند و اشرار را دستگیر می‌کنند اما اشرار بچه کوه و کمر بودند و تمام گردنه‌ها و نقاط کور را مثل کف دستشان می‌شناختند. وقتی کمال به سر قرار می‌آید چند ساعتی منتظر می‌شود تا اینکه یکی از اشرار از بالای تپه‌ای فریاد می‌زند: قرار بود تنها بیایی! اما تو یک ماشین پر از پاسدار آوردی، زدی زیر قرارمون ما هم رفیقت را می‌کشیم.

کمال دست از پا درازتر به ماشین سپاه علامت می‌دهد و آنها می‌آیند و سوارش می‌کنند. همه ناامید شده بودند و هیچ کاری از دستشان برنمی‌آمد، تنها کسی تمام منطقه را می‌شناخت و با سران طوایف آشنا بود حمید بود که حالا تا شهادت فاصله‌ای نداشت.

چهار روز با نگرانی و بیم و امید گذشت ، نزدیک اذان مغرب بود که من شیفت نگهبانی برج پاسگاه بودم ، با اسلحه ژ-۳ و کلاه سربازی به سر، زیر سایبان زنگ زده، نگهبانی می‌دادم، هوا گرگ و میش بود و من با دقت و دلهره اطراف را می‌پایدم. از دور یک نفر را دیدم که با سرعت به سمت پاسگاه می‌آمد چشمانم را تیز کردم چهره پرهیب و با صلابت حمید را دیدم. بی‌اختیار شروع به فریاد کردم: آقاحمید...آقاحمید... حمید قلنبر آمد!

سریع آمدم پایین و به استقبال حمید رفتم ، همه بچه دورش را گرفته بودند و بغلش می‌کردند و می‌بوسیدند، حمید در برابر سوالات بچه‌ها و کنجکاوی آنها گفت: بچه‌ها من خوبم ... فقط الان خیلی خسته‌ام فردا همه ماجرا را برایتان تعریف می‌کنم ممنون بروید سر پست‌هاتون!

حمید رفت به دفتر فرماندهی و دیگر ما نفهمیدم که بالاخره چگونه از دست اشرار آزاد شده آیا فرار کرده بود یا ...؟!

ادامه دارد...

رضا کشمیری

قسمت پنجم : اسارت حمید قلنبر و سیدکمال

‌یک روز سرد پاییزی بود حمید طبق معمول جهت پیگیری طرح‌های امنیتی با دوستش کمال سوار ماشین لندور شدند بدون اسلحه و با لباس بلوچی، به جاده زدند؛ جاده چابهار به سمت نیک‌شهر کوهستانی و پر پیچ و خم و خاکی بود. هنوز ۴۰ کیلومتری نرفته بودند که بعد از عبور از یک پیچ بسیار تند ناگهان با گروهی از اشرار مسلح روبرو شدند. هفت نفر بودند با سر و روی بسته و چشم‌هایی غرّیده و از هم‌دریده، مسلّح به ژ-۳ ، کلاشینکف چینی و گورکی روسی؛ تعدادی در اطراف جاده، یک نفر وسط جاده و تعدادی در کوههای اطراف جاده موضع گرفته بودند.

حمید و کمال که اسلحه‌ای هم نداشتند چاره‌ای جز تسلیم ندیدند، دست‌ها را بالا برده و از ماشین پیاده شدند.یک نفر از این اشرار جیب‌هایشان را خالی کرد، با اسلحه آنها را کنار جاده گروگان نگه داشته بود یکی از آنها که دستور می‌داد و صدای کلفت و خشن او مو به تن آدم را سیخ می‌کرد گفت: این دو نفر یا از نیروهای جهادی هستند یا انقلابی و پاسدار؛ در هر صورت باید آنها را بکشیم.

همه‌ی قلچماق‌ها با سلاح‌های از ضامن خارج شده، حمید و کمال را به پشت کوه بردند در همین اوضاع حمید با روحیه بسیار بالایی که داشت با صدای بسیار زیبا و دلنشینی دعا میخواند و شعارهای انقلابی می‌داد:(الله اکبر         خمینی رهبر)؛ (ما همه سرباز توئیم خمینی         گوش به فرمان توئیم خمینی) با لحنی بسیار اندوهناک که دل شمر را هم به رحم می‌آورد اما در عین حال مقتدرانه و با صلابت خاص خودش که چهره خاصش گواه آن بود، دعای وحدت را با صدای بلند می‌خواند: ( وحده وحده وحده       انجز وعده    لا شریک عبده)، حمید چاره‌ای دیگر نمی‌دید، با این گروه که بسیار بی‌رحم و سنگدل بودند باید از راه تسخیر دل و روح وارد شد.

حمید درباره مسایل مختلفی چون اسلام ، دیانت ، قومیت بلوچ ، مردانگی و غیرت آنها صحبت کرد لحن کلام او در سنگ هم نفود می‌کرد اما در این افراد اثری نکرد. بعد از حرف‌های آنها حمید فهمید آنها بدبخت و فقیر هستند برای خلاصی چاره‌ای ندید که پیشنهادی بدهد تا شاید از مرگ حتمی رهایی یابند گفت: یکی از ما را نگه دارید و دیگری برود و مقداری پول برای استخلاص دیگری بیاورد.

این پیشنهاد را دودستی قاپیدند و گفتند: باید ۵۰۰هزار تومان بیاورید تا شما را آزاد کنیم!.  قرار شد حمید برود و کمال بماند، حمید داشت آماده رفتن می‌شد که رو به رییس آنها کرد و با حالت عصبانی و با صلابت گفت: وای به حالتان اگر یک خراش روی بدن کمال بیافتد یا ذرّه‌ای او را آزار دهید به خدا قسم شما را با همه ایل و تبارتان به خاک و خون می‌کشم با هلی‌کوپتر و تانک و تیربار به خدمتان می‌رسم. غرّش‌های حیدری حمید لرزه بر اندام داعش صفتان انداخته بود با تعجب به هم نگاه می‌کردند که چگونه یک اسیر در دستشان آنها را تهدید می‌کند. آنها از این اقتدار حمید فهمیدند که باید آدم سرشناس و مهمی باشد که اینجور شاخ و شانه می‌کشد. گفتند: تو آدم عشایری( یعنی بزرگ و صاحب منصب ) هستی تو بمان و آن یکی برود و پول بیاورد
رضا کشمیری

قسمت چهارم : شوخی‌های شهید حمید قلنبر

حمید قلنبر همان روز اول گفت: هر کس میخواهد آب‌تنی کند سوار ماشین شود. آب دریای عمان به قدری شور و تلخ بود که هیچ ماده شوینده و صابونی در آن حل نمی‌شد و کف نمی‌کرد به خاطر همین اولین کاری که حمید کرد بردن بچه‌ها به استخر آب شیرین بود تا خستگی راه از تن آنها بیرون رود.

عقب ماشین لندور پر از بسیجی شده بود و به راه افتاد، در حاشیه شهر به باغ با صفا و پر از درختان سرو و بید وارد شد در وسط این باغ یک استخر سه متر در سه متر با عمق ۱.۵ متری وجود داشت با آبی بسیار تمیز و شفاف، بچه‌ها یکی پس از دیگری پریدند داخل حوض، بعد از حسین، حمید قلنبر وارد آب شد. بلافاصله دست روی سر حسین گذاشت و بدن لاغر ۵۵ کیلویی او را زیر آب نگه داشت دستان قوی حمید همچون سنگی روی سر حسین بود هر چه دست و پا زد رهایش نکرد، احساس خفگی داشت اما بالاخره رهایش کرد. حسین تا به حال سابقه شنا کردن نداشت آنچنان تند تند نفس می‌زد که حمید خنده‌اش گرفته بود ابهت و اقتدار حمید اجازه هیچ اعتراضی به حسین نمی‌داد.

می‌دانست شوخی کرده است اما از جایگاه مشاور استانداری توقع چنین شوخی‌هایی نداشت، همین اولین برخورد قلدرمآبانه، پایه دوستی حسین جلالی با حمید قلنبر شد، برای حسین چنین شوخی تازگی داشت آن هم از طرف کسی که شخصیت سپاهی و سیاسی مطرحی در کل کشور بود و بین بچه‌ها پیچیده بود که می‌خواسته داماد رییس جمهور رجائی شود.

بعد از آب‌تنی حمید روی یک صندلی نشست و گفت هر کس بلد است بیاید موهای مرا کوتاه کند، یک شخصیت کشوری و لشکری بود اما اصلا در قید و بند امور دنیوی حتی از نوع رسم و رسومات معمولی مسئولین نبود، بسیار متواضع و عاری رفتار می‌کرد انگار نه انگار که مشاور  سیاسی استاندار کل است.

این سلوک اجتماعی و رفتار دوستانه او باعث شده بود همه بسیجی‌ها با او راحت باشند و درد دل کنند و حمید هم تا جایی که می‌توانست کارشان را راه می‌انداخت. هیچ کس از کارهای حمید سر در نمی‌آورد یک روز لباس معمولی می‌پوشید، یکبار لباس سپاهی، یکبار بلوچی کامل می‌شد حتی لهجه‌ی بلوچی می‌گرفت اصلا معلوم نبود تهرانی است

ادامه دارد...

رضا کشمیری

 

قسمت سوم :بارش باران از پتوها!

صبح زود که بچه ها بلند شدند همه پتوها کاملا خیس بود به نحوی که اگر آنها را می‌فشردی مثل قطرات باران از آن آب می‌چکید، بعضی از خجالت از زیر پتو بیرون نمی‌آمدند فکر می‌کردند از خستگی و سرما نفهمیدند و در پتوی خود ادرار کردند. بچه‌های دیار رفسنجان که به ندرت باران و برف به خود می‌دیدند، اصلا تا به حال هوای تا این حد شرجی ندیده بودند، به ناچار مشغول عوض کردن لباس‌های خود شدند.

در سپاه چابهار، ۳۰ نفر از بهشهر و شمالی بودند، ۲۰ نفر اصفهانی و با ۳۰ نفر رفسنجانی‌ها به ۸۰ نفر می‌رسیدند. به این شکل بود که کم‌کم سپاه چابهار شکل گرفت، قبل از آن به طور رسمی تشکیلات سپاه در چابهار وجود نداشت. سردار جاهد فرماندهی را به عهده داشت و آقای فشارکی معاونت عملیات بود.

فردای آن روز وقتی هوا هنوز گرگ و میش بود، جوانی با چهره‌ای خوش‌رو، خوش صورت، خوش سیرت و خندان وارد سپاه شد. فردی مورد احترام همه و بزرگ منش بود، با همه بچه‌ها احوال‌پرسی جانانه‌ای کرد و خوش و بش دوستانه‌ای با دوستان خودش داشت. این فرد حمید قلنبر مشاور سیاسی استاندار سیستان و بلوچستان بود، مرد شماره دو منطقه! با اینکه متولد شهرری بود اما از نیروهایی بود که بعد از پیروزی انقلاب به صورت جهادی در مناطق محروم سیستان فعالیت عمرانی و فرهنگی می‌کرد، با همه طوائف و گروه‌های عشایری رفت و آمد داشت و نیازهای منطقه را برآورده می‌ساخت.

ادامه دارد...

رضا کشمیری

قسمت دوم : فرصت‌طلبی قلدرهای سر گردنه

جاده‌های زاهدان به نیک‌شهر و چابهار ناامن بود، از یک طرف عده‌ای از گرسنگی و فقر به دزدی و راهزنی سر گردنه‌ها رو آورده بودند و از طرف دیگر طوائف و خان‌های قلدری بودند که هنوز پیام انقلاب مستضعفین به آنها نرسیده بود و به زورگویی و چپاول اموال مردم مشغول بودند، این خان‌ها تفنگ‌چی و مهمّات جنگی داشتند و با کسی هم شوخی نداشتند مردم و نظامی‌ها را به رگبار می‌بستند و اموال و اسلحه آنها را به غارت می‌بردند.

به خاطر همین ناامنی‌ها هر ماشینی که میخواست از زاهدان به چابهار برود باید صبح ساعت ۸ جمع می‌شدند، تا با ۳ تا ماشین لندور و تویوتا اسکورت شوند، فرقی هم نمی‌کرد که سپاهی و نظامی باشند یا مردم عادی. روی وانت هر ماشین یک تیربارچی بود، روی هم رفته سه تا وانت وجود داشت، یکی جلوی ستون ماشین‌ها می‌رفت و یکی وسط و دیگری از عقب.

این جمع ۳۰ نفره رفسنجانی‌ها ساعت ۸ صبح از زاهدان به همراه ۳ماشین اسکورت با احتیاط کامل حرکت کردند و راه حدود ۵ساعته را در یک روز طی کردند و شب به چابهار رسیدند. جاده بسیار بد بود و چاله‌ها و گودال‌هایی بواسطه باران ایجاد شده بود و هر بار با عبور یک ماشین سنگین گودی‌اش بیشتر می‌شد، گردنه‌هایی که هر لحظه منتظر حمله راهزن‌های تا دندان مسلّح بودند و رانندها با ترس و لرز چشم به انتهای جاده دوخته بودند تا با عبور از گردنه‌ای نفس راحتی بکشند.

تکان‌های ماشین بدن همه بچه‌ها را کوفته و خسته کرده بود، شب ساعت ۸ بود که به چابهار رسیدند هر کدام پتو و بالش گرفتند و در حیاط سپاه  به خواب عمیقی فرو رفتند. مقرّ سپاه چابهار در حدود ۱۵۰ متر با دریای عمان فاصله داشت و هوا بسیار شرجی و مرطوب بود.

ادامه دارد...

رضا کشمیری