داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات

۳ مطلب با موضوع «مدافعان حرم» ثبت شده است

 

فاطمه نشسته بود گوشه‌ی اتاق و با چشمانی قرمز یک نگاه به من می‌کرد، یک نگاه به دامن مشکی توردارش. همان دامنی که مهدی قبل از شهادتش برایش خریده بود. دو ماه پیش که دامن را به تن فاطمه کردم، با شیرین زبانی دوید بغل مهدی و گفت: « بابایی بابایی خوشچل شدم؟ ها ... خوشچل شدم؟» چرخی زد و خودش را برای مهدی لوس کرد. مهدی بغلش کرد و نشاندش روی زانو. بشری را هم نشاند روی زانوی دیگرش. بشری از کلاس پیش دبستانی‌اش تعریف می‌کرد و فاطمه برای اینکه از قافله ناز آوردن برای بابا عقب نیفتد، حرف‌های بشری را به شکل دیگری تکرار می‌کرد و به خودش نسبت می‌داد. خنده‌ی تیزی سر می‌داد و سرش را به زیر قبای مهدی می‌چسباند.

صحنه‌ها یکی پس از دیگری جلوی چشمم رژه می‌رفتند، هنوز گوشی همراه مهدی گاهی صدای لرزشش می‌آمد و دل مرا می‌لرزاند. توی فکر بودم که بشری هم بی‌حال نشست روی زمین و خم شد روی بالش. هنوز ظرف‌های میوه و شیرینی مهمان‌های ظهر را از توی هال جمع نکرده بودم. سه ، چهار نفر از مسئولین حوزه آمده بودند برای عرض تسلیت و یک عکس بزرگ قاب کرده از مهدی با لباس طلبگی را گوشه‌ی دیوار نشانده بودند.

توی فکر بودم که با صدای ناله فاطمه به خود آمدم. دویدم سمتش ، دست گذاشتم روی سرش، داغ بود خیلی داغ. دلم آشوب شد. صدای ناله بشری هم بلند شد. دستش را گرفتم ، دست او هم داغ بود. هر دو تا دخترم تب کرده بودند. خیلی تنها بودم، اشک توی چشمم جمع شد. در این دو ماه بعد از شهادت مهدی خیلی حواسم بود که دخترها اشک و گریه و بی‌تابی مرا نبینند، اما مگر می‌شد. هر بار که دخترها بهانه بابا را می‌گرفتند، بی‌اختیار اشکم درمی‌آمد.

هر چه دار و دوای گیاهی بلد بودم تا شب به دخترها دادم. انواع جوشانده‌ها را امتحان کردم. شب شد و از ترس اینکه تشنج کنند ، شربت استامینوفن به خوردشان دادم، اما فایده نداشت. فاطمه در بغل، دست بشری را گرفتم و خودم را به درمانگاه سر کوچه رساندم. یک پاکت دارو عایدم شد و دیگر هیچ. تا دو روز هر چه کردم تب دخترها پایین نیامد. توی خانه می‌چرخیدم و هر بار که چشمم به چشم‌های درشت مهدی می‌افتاد و لبخندش را می‌دیدم، دلم می‌شکست. از نگاه سنگین بچه‌ها می‌ترسیدم و بغضم را فرو می‌دادم.

بالای سر بچه‌ها نشسته بودم و هی پارچه خیس می‌کردم و روی پیشانی داغ آنها می‌گذاشتم. دلم می‌جوشید و توی فکر بودم. ناگهان یادم آمد دو هفته بعد از شهادت مهدی ، وقتی که دخترها خیلی بی‌تابی می‌کردند. رفتم پیش یک مشاور و از او خواستم تا راهنمایی‌ام کند. او تأکید کرده بود هر چه که بچه‌ها را به یاد بابا می‌اندازد ، به حداقل برسان. بی‌اختیار افکار ذهنی‌ام را به زبان آوردم: « هر چه که به یاد بابا می‌اندازد! »

یک دفعه پیش خودم گفتم: « نکنه این عکسی که دو روز پیش آوردند ، باعث شده دخترها تب کنند!؟ »

کوبیدم به پیشانی‌ام: « یعنی واقعا میشه به خاطر اون عکس باشه!؟ »

دخترها خواب رفته بودند اما هنوز تب‌شان بالا بود. هر از چند گاهی از خواب می‌پریدند و ناله می‌‌کردند. مجبور بودم بالای سرشان بنشینم و هی پاشورشان کنم. پارچه خیس روی پیشانی و دستان لاغرشان بگذارم. سریع رفتم و عکس مهدی را روزنامه پیچ کردم و گذاشتم بالای کمد لباسی. دخترها صبح که بیدار شدند، نگاهی به گوشه‌ی هال کردند ، عکس مهدی را که ندیدند. چشم چرخاندند و دیوارها را نگاه کردند. بدون اینکه چیزی بگویند نشستند سر سفره صبحانه. دلم آشوب بود : « یعنی این تب شدید فقط به خاطر عکس بابای شهیدشان بوده؟ خدایا ! »

ظهر نشده، تب بچه‌ها قطع شد و نشستند هم‌پای عروسک‌هایشان ، مامان بازی. اشک توی چشم‌هایم جوشید نمی‌دانستم این اشک را از خوشحالی حساب کنم یا از ناراحتی . رفتم اتاق خواب و در را بستم. عکس مهدی را از توی روزنامه بیرون کشیدم. نگاهی به چشمان مهدی کردم، بغضم ترکید و شروع کردم به گریه. گریه برای دختر سه ساله‌ای که سر بریده‌ی بابا جلویش گذاشتند. صحنه‌های خرابه‌ی شام جلوی چشمم آمد. افکار می‌آمدند و توی چشم و قلبم جا خوش می‌کردند: « دخترهای من فقط با دیدن عکس خندان و جسم سالم بابایشان دو روز در تب سوختند، امان از قلب کوچک و داغدیده دختر سه ساله ، امان از دل زینب ... امان. »

مطالب بیشتر:

لب‌های خشکیده

شیعه شدن یک طلبه وهابی(اعجاز اشک بر امام حسین علیه السلام)

ما از تو به غیر تو نداریم تمنّا / حلوا به کسی ده که محبّت نچشیده

رضا کشمیری

بسم الله الرحمن الرحیم

 


دیشب صدای تیراندازی و خمپاره نگذاشت درست بخوابم، بعضی گلوله‌ها نزدیک خانه‌مان می‌خورد و در و دیوار می‌لرزید. گچ‌های شوره زده سقف با هر لرزه، غبار پوکشان در هوا پخش می‌شد و آرام می‌نشست روی صورتمان.  با هر بار صدا بچه‌ها بیدار می‌شدند، زینب چشمان پف کرده‌اش را می‌مالید و می‌لرزید، تا بغلش نمی‌کردم و آیه الکرسی نمی‌خواندم آرام نمی‌شد. حسن دیگر به این صداها عادت کرده بود ، دو تا فحش به داعشی‌های حرام زاده می‌داد و دوباره می‌تپید زیر لحافش.

شوهرم علی رفته بود خان طومان، فرمانده گردان عمّار بود. قبل از رفتنش حسن را بوسید و توی بغل فشارش داد و در گوشش چیزی نجوا کرد. بعد از رفتنش از حسن پرسیدم: بابا چی گفت بهت؟

با منّ و منّ گفت: بابا در گوشم گفت تو دیگه مرد خونه‌ای ده یازده سالت شده. حواست به مامانت و خواهرت باشه.

دلم هرّی ریخت پایین، بار اولی نبود که علی به عملیّات می‌رود، اما هیچ وقت این‌طور حرف نمی‌زد. تازه داشتم به بی‌خبر رفتن‌هایش و بی‌صدا آمدن‌هایش عادت می‌کردم. در این سال‌های سیاه جنگ همیشه دلم شور می‌زد، اما این بار بیشتر.

رضا کشمیری

بسم الله الرحمن الرحیم

بسم  رب الحسین علیه السلام



پوتین‌ها را به پا کردم، فانوسقه‌ام را بستم  و دو خشاب کلاشنیکف را در جایش جفت و جور کردم. از اتاق بیرون زدم، دستم را روی پوست برشته شده درخت سرو گذاشتم و خم شدم تا پایین شلوارم را مرتب کنم. نگاهم به درختان گلوله خورده پادگان بود، یادم آمد که همین درخت با تنه استوارش یکبار جان مرا نجات داده بود. گلوله ۵۰ میلی‌متری قناسه دراناگف روسی تیکه‌ای از گوشت و پوست درخت را کنده بود. بوی تند باورت در جان و تن درخت رسوخ کرده بود و هنوز به مشام می‌رسید. ناگهان ابوحامد فریاد زنان وارد شد ، چشم‌هایش از خستگی و کم خوابی سرخ شده بود. نیرو کم داشتیم و او دو روز نگهبانی داده بود بدون استراحت!  با صدای گرفته و خش دارش رو به من گفت: کمیل کمیل داعشی‌ها دارن میرسن به محله شما!

لحظه‌ای جا خوردم و دستانم شل شد، گوش‌هایم داغ کرد. با خشم فریاد زدم : مطمئنی ابوحامد!؟ از کجا اومدن؟ کی می‌رسن؟ پشت سر هم سوال می‌کردم و او  دائم سر پر مویش را تکان می‌داد و با سرفه می‌گفت: بله بله الان است که برسن بدو کمیل بدو!.  صورتم گر گرفت ، از خشم و ترس رگ‌های صورت و گردنم به شدت می‌تپید. بند اسلحه را روی دوشم انداختم و با تمام قدرت دویدم، همان طور که می‌دویدم تا به ماشین وانتم برسم چهره دو دختر و یک پسر شیر خواره‌ام جلوی چشمم می‌لولیدند. خدا خدا می‌کردم که به موقع به خانه برسم.

نفهمیدم چطور ماشین را روشن کردم، ماشین از جا کنده شد. خاک زیادی از اطراف شیشه ماشین به داخل کوبیده ‌شد، چشمانم را خاک گرفته بود اما باز نگه‌شان داشتم تا جاده را گم نکنم. پلک نمی‌زدم اما مگر می‌شد، با هر بار پلک زدن قطرات اشک روی گونه‌ام خطی درخشان را نقاشی می‌کرد. صدای کشیده و ممتّد ترمز ماشین، دختر ۴ ساله‌ام فاطمه را ترسانده بود. به سرعت در خانه را باز کردم و فریاد زدم: خانم، بچه‌ها را بردار بریم ، داعشی‌ها دارن میرسن! چهره خانمم مثل گچ سفید شد و زوزه کشان لباس بچه‌ها را آماده می‌کرد. دو سه تا از خانم و بچه‌های همسایه را هم خبر کردم.

عقب ماشین پر از زن و بچه شد، دخترم فاطمه که  عروسکش را بغل کرده بود و فشارش می‌داد را بغل کردم و کنار خواهر بزرگش زینب جا دادم. خانمم با پسرم حسین در بغل ، نشست جلو کنار دو تا از خانم‌های همسایه. نشستم پشت فرمان، چشمم به آیینه عقب افتاد، دو سه تا از ماشین‌های داعشی را دیدم که از ته کوچه غرش کنان می‌آمدند. با تمام قدرت پای لرزانم را روی پدال گاز فشار دادم، ماشین از جا کنده شد و گرد و خاک زیادی به پا کرد. یک چشمم به جلو و یک چشم به آیینه عقب دوخته بودم. ناگهان نگاهم به آیینه بغل گره خورد، دخترم فاطمه از ماشین افتاده بود ، با صورت زخمی عروسکش را فشار می‌داد و جیغ می‌زد.


مطالب مرتبط:

شیعه شدن یک طلبه وهابی(اعجاز اشک بر امام حسین علیه السلام)

لب‌های خشکیده

رضا کشمیری