داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات
  • ۱۶ تیر ۹۷، ۲۳:۵۴ - همدم ماه
    خخخخخ
  • ۱۶ تیر ۹۷، ۲۳:۲۳ - عزیز
    عجب :-)

۲۸ مطلب با موضوع «داستان بزرگان» ثبت شده است

هارون الرشید به همراه مهمانانش عیسی بن جعفر برمکی و مادر جعفر برمکی در قصر نشسته بود و حوصله اش سر رفته بود.

از سربازان خواست بهلول را بیاورند تا آنها را بخنداند، سربازان رفتند و بهلول را از میان کودکان شهر گرفته و نزد خلیفه اوردند.

هارون الرشید به بهلول امر کرد چند دیوانه برای ما بشمار!

بهلول گرفت : اولین دیوانه خودم هستم و با اشاره دست به سمت مادر جعفر برمکی گفت: این دومین دیوانه هست!

عیسی با حالتی عصبی فریاد زد : وای بر تو برای مادر جعفر چنین حرفی می زنی ؟!

بهلول خندید و گفت : صاحب اربده سومین دیوانه هست!

هارون از کوره در رفت و فریاد زد :

این دیوانه را از قصر بیرون کنید آبرویمان را برد.

بهلول در حالی که پاهای نحیفش روی زمین کشیده می شد گفت : تو هم چهارمی هست هارون !

رضا کشمیری


خشک سالی و قحطی شهر مدینه را فرا گرفته بود . احتیاجات اولیه ی مردم چنان گران و نایاب شده بود که مردم ، روزگار را به سختی می گذراندند . تنها هنگامی که قافله ای تجارتی به مدینه می آمد ، مردم از ته دل خوشحال می شدند . صدای طبل شادی و هلهله ی مردم بر می خاست ، مردم سراسیمه به قافله نزدیک می شدند و احتیاجات خود را ارزان تر از همیشه می خریدند .

ظهر جمعه بود . مردم مدینه در مسجد مدینه جمع شده بودند . پیامبر مشغول خواندن خطبه های نماز جمعه بود

در این هنگام ، ناگهان صدای هلهله از بیرون برخاست و صدای طبل شادی شنیده شد .

لحظه ای نگذشته بود که خبر به نمازگزاران مسجد رسید که کاروانی بزرگ از شام به مدینه رسیده و با خود مواد غذایی آورده است .

این خبر، صف های نماز جمعه را به هم ریخت . نمازگزاران مسجد که هفته های سختی را گذرانده بودند ، بی اختیار به پا خاستند و به سرعت به سوی قافله حرکت کردند .

پس از مدتی ، مسجد از همهمه ای که ایجاد شده بود نجات یافت . سکوت سنگینی بر مسجد نشست . پیامبر به صف های نماز که بسیار خلوت شده بود ، چشم دوخت .

 فقط 8 نفر در مسجد مانده اند (یا 12 نفر) ، که از شرمندگی سر به زیر انداخته بودند ، از جای خود تکان نخوردند .

پیامبر با آرامشی خاص فرمود :

سوگند به خدایی که جانم در دست اوست اگر شما چند نفر هم از مسجد می رفتید و کسی در مسجد نمی ماند، از آسمان بر سر همه سنگ می بارید .

در این هنگام آیاتی از سوره جمعه نازل شد :

وَ إِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَیْها وَ تَرَکُوکَ قائِماً قُلْ ما عِنْدَ اللَّهِ خَیْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارَةِ وَ اللَّهُ خَیْرُ الرَّازِقینَ

 هنگامى که آنها تجارت یا سرگرمى و لهوى را ببینند پراکنده مىشوند و به سوى آن مى روند و تو را ایستاده به حال خود رها مىکنند؛ بگو: آنچه نزد خداست بهتر از لهو و تجارت است، و خداوند بهترین روزىدهندگان است
سوره جمعه / 11

رضا کشمیری

شهید هاشمى نژاد از استادش مرحوم آیت اللّه کوهستانى تعریف مى‌کرد که در عمرم هرگز لباس غیر ایرانى نپوشیدم.

گاندى رهبر هند مى‌گوید:
حتّى از نمکى که تحت سلطۀ انگلیسى‌هاست استفاده نمى‌کنم.
او مى‌گفت: من طرز تفکّرم را از امام حسین علیه السلام گرفته‌ام، چون او تکّه‌تکّه شد و بچه‌هایش را فدا کرد، ولى نگذاشت عزّت و استقلالش خدشه‌دار شود.

رضا کشمیری

 

روزی سلمان، اباذر را به مهمانی دعوت کرد و اباذر نیز دعوت سلمان را قبول نمود و به خانه وی رفت.

هنگام صرف غذا سلمان چند تکه نان خشک را از کیسه بیرون آورد و آنها را تر کرد و جلوی اباذر گذاشت.

هر دو با هم مشغول میل غذا شدند. اباذر گفت: اگر این نان نمک نیز داشت خوب بود. سلمان برخاست و از منزل بیرون آمد و ظرف آب خود را در مقابل مقداری نمک گرو گذاشت و برای اباذر نمک آورد.

اباذر نمک را بر نان می پاشید و هنگام خوردن می گفت: شکر و سپاس خدای را که چنین صفت قناعت را به ما عنایت فرموده است.

سلمان گفت: اگر قناعت داشتیم، ظرف آبم به گرو نمی رفت.

رضا کشمیری

شخصی به یکی از خلفا مراجعه و درخواست کرد تا در بارگاه او به کاری گمارده شود.

خلیفه از او پرسید: قرآن می دانی؟

او گفت: نمی دانم و نیاموخته ام.

خلیفه گفت: از به کار گماردن کسی که قرآن خواندن نیاموخته، معذوریم.

مرد بازگشت و به امید دست یافتن به مقام مورد علاقه خود، به آموختن قرآن پرداخت. مدتی گذشت تا این که از برکت خواندن و فهم قرآن به مقامی رسید که دیگر نه در دل آرزوی مقام و منصب داشت و نه تقاضای ملاقات و دیدار با خلیفه.

پس از چندی، خلیفه او را دید و پرسید: چه شده که دیگر سراغی از ما نمی گیری؟ آن آزاد مرد پاسخ داد: چون قرآن یاد گرفتم، چنان توانگر شدم که از خلق و از عمل بی نیاز گشتم. خلیفه پرسید: کدام آیه تو را این گونه بی نیاز کرد؟ مرد پاسخ داد:
(من یتق الله یجعل له مخرجاً و یرزقه من حیث لا یحتسب).          

 هر که از خدا بترسد ، برای او راهی برای بیرون شدن قرار خواهد داد ،  و از جایی که گمانش را ندارد روزی اش می دهد

رضا کشمیری



شخصی محضر سلطان‌العارفین، آیت‌الله العظمی سلطان‌آبادی(رحمه الله)، آمد. آقا فرمودند: من تو را خیلی دوست دارم و عجیب به تو عشق می‌ورزم، امّا یک صفحه تاریک در پرونده‌ات دیده‌ام که از تو که این همه حال عبادت و ... داری، متعجّبم! این که این صفحه تاریک چیست، من را عجیب درگیر کرده است، منتهای امر تو باید راضی باشی تا من بدانم آن صفحه تاریک چیست، چون خدا نمی‌خواهد کسی از پرونده کس دیگری مطّلع شود.

آن شخص گفت: بگذارید ببینم و خودم به شما بگویم. او هرچه فکر کرد، مطلبی به ذهنش نرسید.
فردای آن روز آمد و گفت: آقا! من متوّجه نشدم. راضی هستم که شما در پرونده من نگاه کنید.

آقا فرمودند: با اذنی که تو به من دادی، پروردگار عالم اجازه داد و نگاه کردم. دیدم تویی که پدر و مادرت این همه راجع به تو دعا کرده بودند و تو هم این همه مراعات آن‌ها را می‌کردی، دو شب آن‌ها را فراموش کردی و با این که خودت احساس کرده بودی که زمستان هست و لباس مناسب ندارند، حاجت آن‌ها را برآورده نکردی!

پدرت به مادرت گفته بود: به او نگو! امّا روز سوّم، مادرت طاقت نیاورد و به تو گفت: فلانی! زمستان است، بنا بود برای ما یک لباس گرم بگیری. همین که این حرف را به تو زد، پدر بسیار خجالت کشید و با خود گفت: من که پدر هستم و عمری برای بچّه‌ام خرج کردم، حالا بچّه‌ام باید برای من خرج کند و دلش شکست!

تو هم آن روز خیلی ناراحت شدی که چرا حواست نبود و پدر و مادرت از تو تقاضا کردند. دست آن‌ها را بوسیدی و از آن‌ها عذرخواهی کردی، امّا بدان این صفحه ظلمت، در پرونده‌ات ماند!

رضا کشمیری

بربالین دوست بیماری عیادت رفته بودیم.
پیرمرد شیک وکراوات زده ای هم آنجا حضور داشت.
چند دقیقه بعد از ورود ما اذان مغرب گفتند.

آقای پیرکراواتی، باشنیدن اذان، درب کیف چرم گرانقیمتش را بازکرد وسجاده اش را درآورد و زودتر از سایرین مشغول خواندن نمازشد.!!

برای من جالب بود که یک پیرمردشیک وصورت تراشیده کراواتی اینطورمقید به نماز اول وقت باشد.

بعد ازاینکه همه نمازشان راخواندند،  من ازاو دلیل نمازخواندن اول وقتش راپرسیدم!

و اوهم قضیه نماز و مرحوم شیخ و رضاشاه را برایم تعریف کرد...

درجوانی مدتی ازطرف سردار سپه (رضاشاه) مسئول اجرای طرح تونل کندوان درجاده چالوس بودم. ازطرفی پسرم مبتلا به سرطان خون شده بود و دکترهای فرنگ هم جوابش کرده بودند و خلاصه هرلحظه منتظرمرگ بچه ام بودم.!!

روزی خانمم گفت که برای شفای بچه، مشهد برویم و دست به دامن امام رضا(ع) بشویم...

آنموقع من این حرفها را قبول نداشتم اما چون مادربچه خیلی مضطرب و دل شکسته بود قبول کردم...

رسیدیم مشهد و بچه را بغل کردم و رفتیم وارد صحن حرم که شدیم خانمم خیلی آه و ناله وگریه میکرد...

گفت برویم داخل که من امتناع کردم گفتم همینجا خوبه

بچه را گرفت وگریه کنان داخل ضریح آقارفت

پیرمردی توجه ام رابه خودش جلب کرد که رو زمین نشسته بود وسفره کوچکی که مقداری انجیر ونبات خرد شده درآن دیده میشد مقابلش پهن بود و مردم صف ایستاده بودند وهرکسی مشکلش را به پیرمرد میگفت و او چند انجیر یا مقداری نبات درون دستش میگذاشت و طرف خوشحال و خندان تشکرمیکرد ومیرفت.!

به خودم گفتم ماعجب مردم احمق وساده ای داریم پیرمرد چطورهمه رادل خوش کرده آنهم با انجیر و تکه ای نبات..!!

حواسم ازخانم و پسرم پرت شده بود و تماشاگر این صحنه بودم که پیرمرد نگاهی به من انداخت و پرسید: حاضری باهم شرطی بگذاریم؟

رضا کشمیری

شخصى دوازده درهم به رسول خدا صلى الله علیه و آله تقدیم نمود و عرض کرد:
یا رسول الله ! با این پول لباسى براى خود بخرید. رسول خدا صلى الله علیه و آله به على علیه السلام فرمود: پول را بگیر و پیراهنى برایم بخر! على علیه السلام مى فرماید:
- من پول را گرفته به بازار رفتم پیراهنى به دوازده درهم خریدم و محضر پیامبر برگشتم ،

رسول خدا صلى الله علیه و آله پیراهن را که دید فرمود:
این پیراهن را چندان دوست ندارم پیراهن ارزانتر از این مى خواهم ، آیا فروشنده حاضر است پس بگیرد؟

امام على علیه السلام مى فرماید:
من پیراهن را برداشته به نزد فروشنده رفتم و خواسته رسول خدا صلى الله علیه و آله را به ایشان رساندم ، فروشنده پذیرفت .

پول را گرفتم و نزد پیامبر صلى الله علیه و آله آمدم ، سپس همراه با رسول خدا به طرف بازار راه افتادیم تا پیراهنى بخریم .

در بین راه ، چشم حضرت به کنیزکى افتاد که گریه مى کرد.
پیامبر صلى الله علیه و آله نزدیک رفت و از کنیزک پرسید:
- چرا گریه مى کنى ؟
کنیز جواب داد:

رضا کشمیری



یکی از علماء در مورد مقام والای آیة الله کوهستانی می گوید :

« مرحوم آیة الله کوهستانی کسی بود که ملائکه افتخار خدمتگذاری او را داشتند. من برای این مطلب دلائلی دارم که غیر از قصه ای که نقل می کنم بقیه دلائلم را نمی توانم نقل کنم و آن قصّه این است:

« روزی یکی از محترمین مشهد که در خیابان نادری نزدیک میدان شهدا مغازه دارد ، نزد من آمد و گفت " دختری دارم که در حدود 14 سال از سنش می گذرد و همه روزه صبح که از خواب برمی خیزد ، مطالب عجیبی برای ما می گوید و معتقد است که ارواح ، به او آنها را خبر داده اند .
اتفاقاً اکثرش هم مطابق واقع است. اگر برای شما زحمت نباشد به منزل ما تشریف بیاورید و ببینید او چه می گوید و اینها را از کجا یاد می گیرد ، نکند خدای نکرده دیوانه شده باشد "


من به منزل آنها رفتم . آن دختر برای من مطالب عجیبی از کُرات بالا و ساکنین آنها گفت و معتقد بود که ارواح ، در شبهای گذشته او را به آن کُرات برده اند و آنها را دیده است. و ضمناً از زیارتگاهها و مشاهده مشرّفه و چگونگی ساختمان عتبات مقدّسه ، زیاد اسم می برد و چون من آن ها را دیده بودم ، می دیدم بدون کم و زیاد ، آنها را معرفی می کند و حال آنکه پدر و برادرانش می گفتند " او هنوز از مشهد بیرون نرفته است"

در چند جلسه با حضور پدر و برادرانش که با من رفیق بودند ، مطالب زیادی برای ما گفت و ما از او استفاده کردیم که شرحش مفصّل است. در یکی از جلسات به من گفت " شما آقای کوهستانی را می شناسید؟"

گفتم "بله خدمتشان ارادت دارم"

رضا کشمیری

به رسول خدا صلى الله علیه و آله خبر دادند که سعد بن معاذ فوت کرده .
پیغمبر صلى الله علیه و آله با اصحابشان از جاى برخاسته ، حرکت کردند.
با دستور حضرت - در حالى که خود نظارت مى فرمودند - سعد را غسل دادند.

پس از انجام مراسم غسل و کفن ، او را در تابوت گذاشته و براى دفن حرکت دادند.

در تشییع جنازه او، پیغمبر صلى الله علیه و آله پابرهنه و بدون عبا حرکت مى کرد. گاهى طرف چپ و گاهى طرف راست تابوت را مى گرفت ، تا نزدیکى قبر سعد رسیدند.

حضرت خود داخل قبر شدند و او را در لحد گذاشتند و دستور دادند سنگ و آجر و وسایل دیگر را بیاورند!
سپس با دست مبارک خود، لحد را ساختند و خاک بر او ریختند و در آن خللى دیدند آنرا بر طرف کردند و پس از آن فرمودند:
- من مى دانم این قبر به زودى کهنه و فرسوده خواهد شد، لکن خداوند دوست دارد هر کارى که بنده اش انجام مى دهد محکم باشد.

در این هنگام ، مادر سعد کنار قبر آمد و گفت :
- سعد! بهشت بر تو گوارا باد!
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود:
- مادر سعد! ساکت باش ! با این جزم و یقین از جانب خداوند حرف نزن !
اکنون سعد گرفتار فشار قبر است و از این امر آزرده مى باشد.
آن گاه از قبرستان برگشتند.

مردم که همراه پیغمبر صلى الله علیه و آله بودند، عرض کردند:
یا رسول الله ! کارهایى که براى سعد انجام دادید نسبت به هیچ کس دیگرى تاکنون انجام نداده بودید: شما با پاى برهنه و بدون عبا جنازه او را تشییع فرمودید.

رسول خدا فرمود:
ملائکه نیز بدون عبا و کفش بودند. از آنان پیروى کردم .

عرض کردند:
گاهى طرف راست و گاهى طرف چپ تابوت را مى گرفتید!
حضرت فرمود:
چون دستم در دست جبرئیل بود، هر طرف را او مى گرفت من هم مى گرفتم !
عرض کردند:
- یا رسول الله صلى الله علیه و آله بر جنازه سعد نماز خواندید و با دست مبارکتان او را در قبر گذاشتید و قبرش را با دست خود درست کردید، باز مى فرمایید سعد را فشار قبر گرفت ؟
حضرت فرمود:
- آرى ، سعد در خانه بداخلاق بود، فشار قبر به خاطر همین است !

________________
داستانهاى بحارالانوار

رضا کشمیری