داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

آخرین نظرات

برگی از زندگی روحانی شهید محمدمهدی آفرند

قسمت اول:

سفره صبحانه پهن بود، مادر سر قابلمه شیر را برداشت، بخار پیچید بالا توی صورتش. محمدمهدی در هال را باز کرد و آمد نشست سر سفره، وضو گرفته بود و دست‌های لاغرش از سرما قرمز شده بود. دستش را روی بخار قابلمه گرفت و به هم مالید تا کمی گرم شود. سریع صبحانه‌اش را خورد و لباس پوشید. خواهرش چادر به سر و کیف به دست، نگاهی به ساعت انداخت و رو به محمدمهدی گفت:

«عجله کن محمدمهدی! مدرسه‌مان دیر شد، به موقع نمی‌رسیم به کلاس.»

خواهر نگران و منتظر پا به پا شد و دستانش را به هم پیچاند. محمدمهدی بی‌توجّه به نگرانی او با آرامش سمت طاقچه رفت. قرآن را برداشت و بوسید. نشست و قران را مقابلش باز کرد. خواهر طاقتش تمام شد، معترض پرسید: «وقت نداریم، تازه می‌خواهی قرآن بخوانی؟! دیر می‌رسیم مدرسه»

با خونسردی نگاهی به خواهر انداخت و گفت: « من تا چند آیه از قرآن را نخوانم هیچ جا نمی‌آیم.»

محمدمهدی کلاس چهارم دبستان بود و از همان کودکی با قرآن مأنوس بود و عادتش شده بود که هر روز چند آیه از قرآن بخواند. دل‌بسته به قرآن بود تا چند آیه‌ای نمی‌خواند آرام نمی‌شد.


مطالعه بیشتر:

رضا کشمیری

ادامه نکات جلسه ۳۸ چای و داستان  موقعیت‌های طنز در داستان- داوود امیریان



۸- کتاب‌های خوب را برای بار دوم و سوم بخوانید و دقت کنید که چطور داستان را شروع کرده و چگونه پایان برده. چگونه به قول معروف قلاب را توی ناف مخاطب انداخته و رها نمی‌کند.

 

۹-  در دیالوگ نویسی دقت کنید که شخصیت افراد مناسب با گفتار آنها باشد. مثلا یکی تکیه کلامش فلان فلان گفتن است. یکی چیزه چیزه می‌گوید. و ... یکی می‌گوید نشان به آن نشان که ...

۱۰- شما باید آدم ها و شخصیت های داستان را کامل بشناسید. ابتدا یک زندگی نامه کامل برای شخصیت خود بنویسید هر چند که اصلا نمی‌خواهید از آنها در داستان استفاده کنید اما باید مثل کسی باشید که با آن آدم زندگی می‌کند.

۱۱- تجربه‌ی استاد احمد دهقان: ایشان بعضی مواقع کتاب‌های معروف را بازنویسی می‌کرد مثلا یک فصل از رمان دن آرام را با دقت می‌خواند و بعد با زبان خودش بازنویسی می‌کرد.

۱۲- به یک خاطره به عنوان یک دکمه نگاه کنید. نیاز نیست به آن وفادار باشید. در جهان داستان جای تخیل و جادوگری است.

 ۱۳- دنبال ژانر مورد علاقه خود بروید. کتاب‌های خوب را تکراری بخوانید و لذت ببرید و درس بگیرید. باید خلاقیت و تخیل شما پرورش یابد.


مطالب بیشتر:

خانواده پایدار

خاطرات شهدا


رضا کشمیری

بسم الله الرحمن الرحیم


نکات جلسه ۳۸ چای و داستان موقعیت‌های طنز در داستان- داوود امیریان



۱- بزرگان دینی و مذهبی ما موقعیت‌های طنز زیادی داشتند. در مورد حضرت علی علیه السلام مخالفین ایشان در زمان انتخاب عثمان به عنوان خلیفه ، دو نقطه ضعف حضرت را جوانی و شوخ طبعی ایشان می‌دانستند.

۲- ایده‌ای که به ذهن می‌آید مثل دکمه‌ای است که باید به دنبال پیراهن و کت و شلوار برایش باشیم. کاملا  برعکس دنیای واقع. باید ایده را در ذهن گسترش داد و پیاز داغش را زیاد کرد.

۳- موقعیت طنز را مثل دومینوی جذاب دنباله دارش کنید. با موقعیت بازی کنید و کش بدهید. یک خبر کوتاه می‌تواند مانند سنگی که در آب افتاده موج ایجاد کند و شما سوار بر موج،  ماجرا را کش بدهید.

۴- داستان نویس باید یک فضول و کنجکاو دوست داشتنی باشد.

۵- می‌توان یک موقعیت تراژدی را به طنز تبدیل کرد مثل ماجرای گم شده نخست وزیر پاکستان در مراسم تشییع جنازه امام خمینی. و برعکس می‌تواند یک موقعیت طنز را تبدیل به ماجرای غم انگیز و تراژدی کرد.

۶- در طنز باید شیرین تعریف کنید، شیرین بنویسید. نیاز نیست سواد ادبی خودتان را به رخ مخاطب بکشید. کلمات سنگین و ادبی به کار نبرید.

۷- بزرگترین و مهمترین تکنیک یک نویسنده صداقتش است. باید از ته دل و با عشق نوشت.

ادامه دارد...

رضا کشمیری

جلسه ۳۹ چای و داستان در مدرسه اسلامی هنر قم

تجربیات داستان نویسی استاد محمد رضا سرشار/ بخش نهایی



۱۱- به نظر من اگر نویسنده‌ای روزی یک صفحه بنویسد نویسنده‌ی موفقی است. با شتاب زدگی اصلا راه به جایی نمی‌برید.

۱۲- نکته بسیار مهم: از چیزهایی بنویسید که برای شما آشنا هستند. خودتان تجربه کرده باشید. اگر یک نویسنده‌ی حرفه‌ای بخواهد درباره موضوعی بنویسد که نمی‌داند چیست ، با تحقیق زیاد و سفر رفتن اطلاعات کسب می‌کند اما باز هم در آخر کار هنوز مطمئن نیست چون خودش نچشیده و تجربه نکرده است.

۱۳- کتاب سلول‌های بنیادی داستان اثر استاد سرشار تمام راهکارهای اساسی را آورده است.

۱۴- جرقه شروع داستان یک فکر اولیه، یک احساس اولیه و یک جرقه در ذهن و روان انسان است. فکرهای نوی زیادی هر روز از کنار ما رد می‌شوند اما ما نمی‌گیریم چون فرکانس حساسیت ما با فرکانس آن جرقه‌ها یکی نیست.

۱۵- معمولا کسانی که کلاس داستان نویسی جدی می‌روند دیگر تا سال‌ها جرأت نوشتن ندارند. راه نجات آنها این است که موقع نوشتن به اصول داستان نویسی توجه نکنند، هر چه می‌آید بنویسند. بعدا در بازنویسی به اصول و قواعد توجه کنند.

نکته: 

۱۶- برای تدوام انگیزه و تقویت یک نویسنده باید اثرش در جامعه عرضه شود. اگر نتوانست چاپ کند الان با فضای مجازی خیلی راحت می‌تواند انتشار دهد. مخصوصا اگر آثار انسان نقد شود هم انگیزه بیشتر می‌شود و هم باعث شناخته شدن اثر شما در جامعه می‌شود. هر چند بدگویی شود اما همین هم خوب است. بالاخره شما شناخته می‌شوید.

۱۷- در چاپ اولین اثر خود شتاب نکنید. اولین اثر ، شناسنامه شما خواهد بود. اولین کار باید چشم‌گیر باشد و همان معرف شماست.

۱۸- در گذشته اهل قلم هم سلوک مادی داشتند و هم سلوک معنوی. اما امروزه سلوک معنوی به کلی حذف شده است . حتی همین سلوک مادی و پیشرفت در عرصه نوشتن هم کم شده است . بعضی همین سلوک مادی را هم ندارند.

۱۹- یک سنت الهی: در هر کاری خدا را یاری کنید ، خدا هم شما را یاری می‌کند.  هر کس که تلاش کند و زحمت بکشد نتیجه‌اش را می‌بیند. اما خداوند به مومنان کمک بیشتری می‌کند اگر تلاش کنند.

۲۰- داشتن دید تصویری برای یک نویسنده خیلی مهم است. باید طوری بنویسد که مخاطب خیال کند که انگار دارد فیلم می‌بیند. دیدن فیلم‌های قوی  قدرت تصویری را بالا می‌برد. باید هنگام نوشتن صحنه را تجسم کنید و عالم تخیل را ببینید.


مطالعه بیشتر:

خاطرات تبلیغی طلبه‌ها


رضا کشمیری

جلسه ۳۹ چای و داستان در مدرسه اسلامی هنر قم

تجربیات داستان نویسی استاد محمد رضا سرشار/ بخش دوم 


۶- بیش از نصف راه نویسندگی، تجارب عمقی و عرضی زیاد از زندگی است. کسی که تجربه زیاد کسب کرده با مسافرت و تحقیق و زندگی با مردم، اگر بطور غریزی و بدون توجه به قواعد داستان نویسی، بنویسد پر مخاطب خواهد بود. اما کسی که سختی زندگی را نچشیده و بی تجربه است اگر سالها کلاس داستان برود و تمام قواعد را هم رعایت کند مخاطب ندارد و به دل نمی‌نشیند.

۷- بهترین نحوه‌ی خواندن چیست؟ چگونه بخوانیم؟

ابتدا بهترین کتاب‌ها را با مشورت گرفتن از اساتید اهل فن انتخاب کنید، سپس خودکاری به دست بگیرید و شروع کنید به خواندن البته با دقت و وسواس کامل.

برای شروع خوب است که خلاصه داستان کوتاه‌هایی که می‌خوانید را بنویسید.

در هر بخش یا فصلی ، نظر خودتان را بعد از خواندن ، بنویسید.

جملات و توصیفات و بخشی‌هایی از کتاب که برای شما جذاب بوده را یادداشت کنید. نه اینکه بعدا بخواهید از آنها تقلید کنید بلکه این دایره لغات و ذهن توصیفی شما را تقویت می‌کند.

 

۸- تا کسی صد تا رمان دسته اول دنیا را نخوانده باشد هر چه کلاس داستان نویسی برود فایده ندارد. شاید با کلاس رفتن‌ها ، ناقد و مدرس داستان نویسی شود اما نویسنده خوبی نمی‌شود. باید تمام کتب شاخص دنیا را بخواند.

۹- یک نویسنده مشهور می‌گوید: کسی نویسنده نخواهد شد مگر اینکه نوشتن را مهمترین کار زندگی خود بداند.

۱۰- نویسندگی کار با عجله نیست، باید ذره ذره روی هم بگذارید. یک اثر باید بارها و بارها بازخوانی و بازنویسی و نقد شود تا اینکه مورد توجه واقع شود.


مطالب بیشتر:

خانواده پایدار

خاطرات شهدا



رضا کشمیری

 

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه ۳۹ چای و داستان در مدرسه اسلامی هنر قم

تجربیات داستان نویسی استاد محمد رضا سرشار/ بخش اول



۱- اینکه هنرمندان یک استعداد خدادادی و ژن خاص دارند و تافته جدا بافته هستند یک دروغ تاریخی محض است. ناب ترین هنرها مثل موسیقی هم با تمرین و آموزش بدست می‌آید.

در شعر که سنگین تر از نثر است، بزرگان می‌گویند اگر کسی ۷۰۰ بیت شعر حفظ کند می‌تواند حداقل ۷۰ بیت شعر بگوید! نظامی گنجوی می‌گوید کسی که ۷۰۰۰ بیت حفظ باشد می‌تواند ۷۰ بیت شعر بگوید!!

 نکته: نوشتن هم یک مهارت آموختنی است باید زیاد بخوانید و خوب بخوانید و بنویسید.

۲- کسی که زودتر و از سن کودکی شروع به خواندن و نوشتن کند، بسیار راحت‌تر و زودتر به نتیجه می‌رسد.

۳- کسی که مثلا در سن ۲۵ سالگی شروع کند باید مدت تمرین و زمان خواندنش را بیشتر کند. تمرین بسیار بیشتری لازم دارد اما می‌تواند و می‌شود.

۴- دو عنصر اساسی که در هر هنری و حتی در هر کاری حرف اول را می‌زند: هوش و حساسیّت است. نکته اینجاست که پشتکار و تلاش و جدیّت می‌تواند درجه هوش متوسط را جبران کند. چه بسیار افرادی که با درجه هوش متوسط از افراد با هوش بسیار بالا جلو زده‌اند.

۵- کسانی که از ابتدا، زندگی پر تلاطمی داشته‌اند و دوران کودکی را با محرومیت‌ها و بیماری‌های مزمن و پیوسته سپری کرده‌اند ، بهترین شرایط را برای هنرمند شدن دارند. چون محرومیت‌های دائمی حساسیت را بالا می‌برد و دقت و توجه به اطراف و وقایع را زیاد می‌کند. در نتیجه مایه‌ی بیشتری برای نوشتن دارند.


مطالب بیشتر:

بیست و هشت اشتباه نویسندگان - جودی دلتون

روی ماه خداوند را ببوس! - مصطفی مستور

رضا کشمیری
رضا کشمیری

بسم الله الرحمن الرحیم


با سلام خدمت همه بیانی‌ها و نویسندگان وبلاگ


زمانی که این متن را می‌خوانید ، من در شهر نجف دعاگو و نایب الزیاره شما هستم ان‌شاءالله.

در مسیر پیاده‌روی به سوی حرم مولایمان امام حسین علیه السلام به یاد همه شما مزه عاشقی را چشیده و هضم می‌کنم ان‌شاءالله.

امیدوارم حضور در این حماسه باشکوه و تمدن‌ساز اربعین نصیب همه شما شود.

خدایا روز به روز و لحظه به لحظه بر معرفت و محبت ما به امام حسین علیه السلام بیافزای... آمین


رضا کشمیری



سید اکرم مردی قوی هیکل با موهای مشکی و محاسنی سفید بود. صندلی عقب ماشین نشسته بود و نوحه از رادیو پخش می‌شد. مشت گره کرده به سینه می‌کوبید و آه آه می‌گفت و گریه می‌کرد. با صدای خش‌دار ناله می‌زد و یا اباعبدالله می‌گفت. با گوشه دستارش اشکش را پاک کرد و گفت: میگم در این دو سال حالم طوریه که اصلا نمی‌تونم روضه امام حسین علیه السلام رو گوش بدم، یا اباعبدالله. همین که یااباعبدالله گفت، صورتش در هم کشیده شد و هق هق کنان ادامه داد: های ... های یا اباعبدالله در پناه شماییم، ما رو به خودتون و راهتون نزدیک‌تر کنید. قسم به منزلت زینب ما رو به خودتون نزدیک‌تر کنید. اشک‌ها روی چروک‌های زیر چشمش گلوله می‌شد و شرّه می‌کرد روی گونه‌های گوشت‌آلودش، بعد می‌غلطید پایین و در زیر محاسنش پنهان می‌شد.

فیلم بردار نقطه ضعف سید اکرم را پیدا کرده بود، سید را کنار نهر آب نشاند و پرسید: می‌دونم خسته‌ای! فقط یک سوال می‌پرسم و بعد می‌ریم کربلا ان شاءالله. در طول مسیر از ناصریه تا اینجا ، جمعیّت زیادی از زوّار پیاده می‌رفتن و جمعیّت زیادی به زوّار خدمت می‌کردن، هر کاری می‌کردن تا زوّار در این مسیر طولانی خسته نشن یا اگر خسته می‌شن خادمین تلاش می‌کردند تا به آنها کمک کنن.

سید با چشمانی پف کرده و قرمز به حرف‌ها گوش می‌داد و سر تکان می‌داد. فیلم‌بردار با لهجه فارسی اما زبان عربی ادامه داد: می‌خوام یک سوال از شما کنم، فی طریق کربلا الی الشام. سید تا این جمله را شنید، چهره‌اش برافروخته شد، چشم‌ها و صورتش را در هم کشید و با صدای بلند گریه سر داد. دست‌ها را روی کنده زانو می‌کوبید، صدای هق هقش، خفه و ناله وار شده بود، گلویش خس خس می‌کرد. ناله زد: آه... آاه ه ه ، دشمنان خدا بودند، دشمنان محمد و آل محمد بودند، دشمنان علی بودند. سرش را تکان می‌داد و چهره سرخش زیر سیلاب اشک برق می‌زد. به فیلم‌بردار فرصت حرف زدن نداد و گفت: از کی می‌پرسی؟! از زینب؟!! آااه ه زینب، از رقیّه می‌پرسی؟! آخ بلندی کشید و گفت: ها؟! چی می‌خوای بدونی؟! از کدام یک برات بگم؟! از اسیران بگم یا از یتیمان؟! آااه  چی می‌خوای بدونی؟! آااخ خ .

فیلم‌بردار کم نیاورد بدون بغض و با جدیّت پرسید: دیروز در مسیرمون از خانواده‌ها فیلم گرفتیم، از زنانی که به بازوی محرم‌شون تکیه داده بودن و راه می‌رفتن، می‌خوام ازت سوالی بپرسم! سید می‌دانست که چه می‌خواهد بپرسد. نقطه ضعفش مصیبت عمه جانش زینب بود، سید خس خس سینه‌اش با هق هق گلویش در هم آمیخته شده بود. فیلم‌بردار ول کن نبود و نمک بر دل داغدیده سید می‌پاشید. دوباره پرسید: فی الطریق کربلا الی الشام!

سید از خود بی خود شده بود و با مشت بر سینه ستبرش می‌کوبید، گوش‌هایش همچون چشم‌هایش قرمز شده بود. سر دماغش سرخ و گونه‌هایش خیس، ناله می‌زد: شانه‌های زینب ... شانه‌های رقیّه ، به کی تکیه می‌کردن؟! تا دقایقی آه آه  و آخ آخ می‌کرد و بر زانو می‌کوبید، گلوله اشک بر کنار بینی‌اش جمع می‌شد و بر زمین می‌‌ریخت. ناله‌های سید اکرم در سرم پیچیده بود ، نفهمیدم کی به خانه ابوهبه رسیدم. به خاطر شلوغی یک ساعتی طول کشیده بود.

برای دیدن کلیپ اینجا کلیک کنید


مطالب مرتبط:

عاشقانه‌های اربعینی (۱)

عاشقانه‌های اربعینی(۲)


عاشقانه‌های اربعینی(۳)

عاشقانه‌های اربعینی(۴)


رضا کشمیری

 



وارد بین الحرمین که شدم نزدیک پل جدید روبروی صفحه نمایش بزرگ ، یک جوانی جلویم را گرفت و سوال شرعی داشت. دستش را گرفتم و به زحمت جمعیت را شکافتم و از مسیر رفت و آمد کنار رفتم ، جوان پرسید: حاج آقا من در شلوغی داخل حرم در بین جمعیت یک انگشتر توی دستم افتاد! نمی‌دانم مال کیست چه کار کنم؟.  من که در فشار جمعیت چند بار تا مرز افتادن پیش رفته بودم با لبخند در جوابش گفتم: باید صاحبش را پیدا کنی. جوان چشمانش گرد شد و با زبان بی‌زبانی گفت تو این اوضاع شیر تو شیر چطور میشه صاحبش رو پیدا کرد. بلافاصله گفتم: اما اینجا با این شلوغی بهترین و راحت‌ترین کار این است که به خادم‌ها بدهی یا به دفتر اشیاء گمشده بسپاری. جوان دستش را به زحمت از لابه لای بدن‌ها بیرون کشید و موهای خود را مرتب کرد و لبخند ملیحی زد و گفت : ممنون. رفت و بین بدن‌ها گم شد! 

کمی جلوتر که رفتم ناگهان پیرمردی قد خمیده با لباسی کهنه و شالی سفید به کمر بسته، جلویم را گرفت و با ناراحتی و عصبانیّت گفت : تقصیر شما آخوندها است این چه وضعیه! فلان فلان شده‌ها فقط بلد هستید مردم را نصیحت کنید و بالای منبرها حرف مفت بزنید! و همزمان که داد و فریاد می‌کرد، چند فحش خیلی بد هم داد. در فشار جمعیت بودم امکان ایستادن نبود اما بقیه مردم که دیدند پیرمرد خیلی ناراحت است، کمی صبر کردند تا من با پیرمرد حرف بزنم. پرسیدم : حاج آقا مشکلی پیش آمده چطور شده؟ اگر کاری از دست من بر بیاد انجام می‌دهم.

پیرمرد با اضطراب و لرزش دستان پینه بسته‌اش گفت: زنم، زنم، پیرزنی گم شده نمی‌دونم کجاست؟  سر و دستش را به آسمان بلند کرد و ادامه داد: خدا چه کار کنم، پیرزن راه هم نمی‌تونه بره، دستش را من می‌گرفتم! فلان فلان شده‌ها تقصیر آخوندهاست! حالا چه کار کنم؟

مانده بودم چه جوابی بدهم در این فشار بدن‌ها  نمی‌توانستم بیشتر از این، یک جا بمانم. به او گفتم: حاج آقا ناراحت نباش ان شاءالله پیدا میشه ، شما برو دفتر گمشدکان اسمش را بگو آنها صدا می‌کنند، حتما پیدا میشه ناراحت نباش.

پیرمرد دیگر منتظر حرف من نماند در لابه لای قدم‌های جمعیت به جلو کشیده شد و من هم عبای نازک قهوه‌ای‌ام را دور دشداشه مشکی پیچاندم و بین بدن‌های فشرده به هم، بی اختیار به حرکت درآمدم.


مطالب مرتبط:

شیعه شدن یک طلبه وهابی(اعجاز اشک بر امام حسین علیه السلام)


رضا کشمیری