داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

آخرین نظرات

۳ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

                                   بسم الله الرحمن الرحیم

در مقرّ سازماندهی نیروها در اهواز حاج مرتضی[1] فرمانده  واحد تخریب لشکر ۴۱ثارالله  به دستور حاج قاسم[2]، مسئول انتخاب ۳۰ نفر نیرو برای گردان تخریب بود و در جمع هزار نفر بسیجی‌ کرمانی سخنرانی می‌کرد و از سختی‌ها و خطراتی که برای بچه‌های تخریب وجود داشت می‌گفت.

حاج مرتضی به آنان گفت:۳۰ نیرو می خواهم که نه تنها فکر برگشتن به کرمان را نداشته باشند بلکه بدانند که جسد آنها پودر می شود؛۳۰ نیرو می خواهم که سیگاری نباشند؛ اهل نماز شب باشند و ادامه داد: کمترین چیز در گردان تخریب جانباز شدن و شهید شدن است. اولین کسی که اعلام آمادگی کرد برای حضور حمید بود، دوباره حاج مرتضی گفت: تخریب تکه تکه شدن دارد، سوختن و زغال شدن دارد. باز حمید با اشتیاق بیشتر اعلام آمادگی ‌کرد. برای بار سوم حاج مرتضی گفت: بچه ها اینجا شوخی بردار نیست اصلا ممکن است پودر بشوید و هیچ اثری از شما نماند!  هر لحظه با سخنان او در حمید شوق بیشتری ایجاد می‌شد و به جای اینکه بترسد و شک کند ایمان و یقین او در این راهی که انتخاب کرده بود بیشتر می‌شد.

رضا کشمیری

                                 بسم الله الرحمن الرحیم

حمید[1] در خانواده‌ای با وضعیت مالی ضعیف، در یکی از محله‌های شهر کرمان دیده به جهان گشود. پدرش، معتاد به تریاک و سیگار و به قول محلی‌ها اهل دود و دم بود.  حمید ۱۵ ساله، به عنوان شاگرد شوفر روی ماشین حمل سوخت عمویش کار می‌کرد و کمک خرج خانواده بود.

تانکر نفت‌کش کارش این بود که از بندرعباس، نفت بارگیری می‌کرد و به کرمان انتقال می‌داد. عموی حمید که راننده ماشین و صاحب آن بود بخاطر کم اطلاعی از احکام شرعی، هر وقت دستشویی داشت از شیشه ماشین در حال حرکت ادرار می‌کرد و تمام اطراف ماشین نجس می‌شد و اصلا پاکی و نجسی را رعایت نمی‌کرد.

حمید هم در چنین شرایط خانوادگی و فرهنگی رشد کرده بود و خودش هم با اینکه در سن نوجوانی بود  خیلی سیگار می‌کشید و به قول معروف سیگار را با سیگار روشن می‌کرد.

این منوال در زندگی حمید ادامه داشت ...

رضا کشمیری

                         بسم رب الشهدا و الصدیقین                         


بچه ها در تب و تاب آمادگی برای عملیات جدید بودند، جنب و جوش عجیبی بین عاشقان شهادت و سعادت ابدی موج می‌زد. امام جماعت سنگر تخریب حاج آقای ابراهیمی به یکی از بسیجی‌ها مشکوک شده بود نمی‌دانست در این حال و هوای نزدیک عملیات چرا این بسیجی نصف شب که از خواب بیدار می‌شود و بعد از نماز شب، یکی دو ساعت غیبش می‌زند و جالب اینجا بود که هیچ کس هم نمی‌دانست کجا رفته و چه کار می‌کند!

 این معمای بزرگ برای حاج آقا حل نشده باقی مانده بود تا اینکه به یکی از دوستان نزدیک او سپرد تا سر از کار حمید در بیاورد. حاج مرتضی[1] که دوست صمیمی حمید بود، چند روزی رفتارش را زیر نظر گرفت و دید حمید از سر سفره‌های غذا دانه‌های برنج و خرده نان‌ها و چیزهای دیگر جمع می‌کند و جایی نگه می‌دارد.

حس کنجکاوی مرتضی امانش را بریده بود ...

رضا کشمیری