داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات
  • ۲۵ آذر ۹۸، ۱۲:۴۲ - مهدی سلمانی
    خدا قوت

برگی از کودکی شهید محمدمهدی آفرند:

قسمت سوم:

اواخر سال ۱۳۵۶ هجری شمسی بود و محمدمهدی در کلاس هفتم تحصیل می‌کرد. صبح‌ها سوار دوچرخه بیست و هشت چینی‌اش می‌شد و فاصله‌ی حدود ده کیلومتری تا مدرسه را رکاب می‌زد. صبح و بعدازظهر کلاس داشت، بعضی ظهرها خانه‌ی خاله[1] یا دایی‌اش[2] در مرکز شهر می‌رفت و بعضی روزها گوشه‌ای می‌نشست و با دوستانش نهار می‌خورد. یک روز که از مدرسه به خانه می‌رسد، لنگان لنگان و با چشمانی اشکبار وارد حیاط خانه می‌شود و از کنار درختان انگور خودش را به آب‌نما می‌رساند. کنار جوی آب می‌نشیند و پاچه شلوار خون‌آلودش را بالا می‌کشد.

مادر با شنیدن صدای ناله و گریه‌ی او، خودش را می‌رساند و می‌پرسد: « اِ اِ اِ ... چه کار کردی با خودت؟! تمام پاهات زخمی و خونی شده! »

مطالعه بیشتر:

کلاه نوی ابراهیم

لب‌های خشکیده

برادرها مضطرب و ناراحت به کبودی‌ها و زخم‌های پای محمدمهدی نگاه می‌کنند و دلشان ریش‌ریش می‌شود. محمدمهدی از درد صورتش را درهم می‌کشد و ناله می‌کند. نگاهش را از مادر گرفت و گفت:

« با ۴، ۵ تا از گردن کلفت‌ها و زورگوهای مدرسه دعوام شد و اونا بدجور کتکم زدند! »

مادر همان طور که زخم‌های پایش را می‌شست، گفت: « آخه بچه، چرا دعوا کردی؟! ... مگه مرض داری!»

محمدمهدی بغضش را قورت دارد و ناراحت گفت:« داشتند زور می‌گفتند! ... ۴، ۵ نفر قلدر گردن کلفت، یه بچه مظلوم گیر آورده بودند و داشتند بهش ظلم می‌کردند ... اذیتش می‌کردند!»

مادر مکثی کرد و با مهربانی گفت: « آخه ننه ... وقتی زورت به اونا نمی‌رسه چرا جلو رفتی؟! حالا ببین چقدر کتک خوردی تمام بدنت سیاه و کبود شده...! »

محمدمهدی با بغض گفت: « خُب نمی‌تونستم تحمل کنم ... وقتی به کسی  ظلم میشه و تنهاست، نمی‌تونم تحمل کنم ... دست خودم نیست! »

مادر بلند شد و رفت. محمدمهدی با عجله بلند شد و لنگان به دنبال مادر، گفت: « راستی ننه... اگه میشه شما بیایید توی مدرسه و به معلم‌ها و مدیر مدرسه شکایت کنید از دست این بچه‌های زورگو »

مادر با ناراحتی گفت: « من نمی‌تونم ... می‌خواستی نری دعوا کنی! »

محمدمهدی با اصرار زیاد بالاخره مادر را راضی کرد که به مدرسه بیاید و از آن بچه‌های زورگو  شکایت کند. چند روز گذشت و دوباره یک روز محمدمهدی زخمی و خونی چرخش را گوشه حیاط کنار درخت‌های انگور انداخت و لنگان لنگان کنار جوی آب نشست. این‌بار گریه و ناله نمی‌کرد. آهسته نشست و زخم‌های زانو و دستش را شست. برادر کوچکش محمدرضا دوید کنارش و گفت: « اِ... اِ ... چی شده! دوباره دعوا کردی!»

محمدمهدی لبخندی زد و آهسته گفت: « ها ... این دفعه توی راه که می‌آمدم ، بچه‌ی مظلومی دیدم که سه چهار نفر اذیتش می‌کردند و کتکش می‌زدند ... من هم نتونستم تحمل کنم و رفتم درگیر شدم ... اما این بار یک کتک مفصل به اون زورگوها زدم ...»

محمدرضا با تعجب پرسید: « اِ ... اگه کتک زدی پس چرا دوباره اینقدر زخمی و خونی شدی!؟ »

محمدمهدی خنده‌ای سر داد و گفت: « از ترس اینکه دنبالم کنند و کتک بخورم ، دویدم سوار چرخ شدم و فرار کردم ... اما سر پیچ ، توی آب‌ها سُر خوردم و افتادم زمین... »

محمدرضا صدای خنده‌اش بلند شد، دست‌های برادر را که به سویش دراز شده بود گرفت و کمکش کرد تا بلند شود. 



۲- خانه‌ی حجت الاسلام مرحوم آقا شیخ حسین مجیدی شوهر خاله شهید

۳- خانه‌ی آقای حاج احمد کشمیری دایی شهید


نظرات  (۱)

۱۱ خرداد ۹۸ ، ۱۲:۰۴ حسین علیزاده
با سلام و عرض احترام

اگر دوست دارین بازدیدکنندگان وبلاگتون به صورت کاملا رایگان و 100% واقعی افزایش پیدا کنن ، توصیه می کنم که اون رو در سایت دنیس ثبت کنید.

با ثبت آدرس وبلاگ در سایت دنیس ؛ علاوه بر افزایش تعداد بازدیدکنندگان وبلاگ، می تونید درآمد حرفه ای و پایدار داشته باشین.

https://dnis.ir/smart/panorama
پاسخ:
سلام و عرض ادب
ممنون از اطلاع رسانی شما

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی