داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات
  • ۲۵ آذر ۹۸، ۱۲:۴۲ - مهدی سلمانی
    خدا قوت

۱۲ مطلب با موضوع «داستان‌های عاشورایی» ثبت شده است

 

 

 

قسمت هفتم: اعجاز اشک بر امام حسین علیه السلام

حمید صبح  روز بعد بدون اینکه جریانش را تعریف کند یک ماشین وانت برداشت و به سرعت پادگان را ترک کرد. همان شب بعد از نماز مغرب و عشا اتفاقاتی که برایش افتاده بود، اینگونه تعریف کرد:

بعد از اینکه کمال را برای آوردن پول آزاد کردند گفتند: ۲۰روز مهلت داری تا مبلغ ۵۰۰هزار تومان برای آزادی این آدم عشایری(بزرگ و صاحب منصب) بیاوری. محل قراری که گذاشته بودند نزدیک نیک‌شهر بود. قرارشان این بود که در این ۲۰روز من را نزد رییس‌شان ببرند، من که رییس قلدر و ظالم آنها را می‌شناختم یقین داشتم که او چون مرا می‌شناسد در همان لحظه اول خواهد کشت. لذا مدت قرار را به یک روز تقلیل دادم و به کمال گفتم: تا زمانی که مرا تحویل نگرفته‌ای پول‌ها را نده.

من در طول روز باقی‌مانده تا زمان قرار، روی آنها کار کردم و در مورد امام خمینی، انقلاب، اسلام و حکومت اسلامی و غیره با آنها صحبت کردم. از سخنان آنها فهمیدم که آدم‌های بدبخت و مستضعفی هستند و از ناچاری و فقر  دست به شرارت می‌زنند. از همین روی راه جدیدی در تأمین امنیت منطقه به ذهنم آمد که این را از رحمت و لطف الهی تصور کردم.

بخاطر اینکه کمال با بچه‌های سپاه آمده بود و اشرار فهمیده بودند ، سر قرار حاضر نشدند و من به مدت سه روز دیگر در دست آنها باقی ماندم و آنها قصد کشتن مرا داشتند اما منتظر تصمیم رییس بودند. این فرصت خوبی بود تا اطلاعات زیادی راجع به عاملین فجایع قتل  و سرقت و شرارت‌های گذشته، نقش پاکستان در آنها ،نقش عراق ، نحوه عمل اشرار ، نحوه مقابله با آنها و غیره را بدست بیاورم.

حمید با شور و هیجانی که در چشمان زیبایش موج می‌زد ادامه ماجرا را اینگونه تعریف کرد:

نمازها و دعاهای من تأثیر زیادی بر روی آنها نهاده بود، به طوری که بارها شعارهای که من بعد از نماز بلند و با صوت زیبا می‌خواندم همراه با من تکرار می ‌کردند. مثل شعارهای (الله اکبر خمینی رهبر) ، (ما همه سرباز توئیم خمینی گوش به فرمان توئیم خمینی) ؛ این روزهای آخر امام را به امام خمینی و حضرت آیه الله خمینی نام می‌بردند و نسبت به امام می‌گفتند: او تقصیری ندارد، او پیرمردی است که دعا و نماز می‌خواند و دین خدا را پیاده می‌کند! تقصیر به گردن انقلابی‌ها و پاسداران است! بعد که من در مورد سپاه و پاسداران توضیح می‌دادم آنها می‌گفتند: پاسدارها هم تقصیری ندارند ، ما دزدی می‌کنیم و آنها مجبورند ما را تغقیب کنند!

من که حمید را می‌شناختم با تمام وجود حال اشرار تحوّل یافته را درک می‌کردم، لحن سوزناک حمید در خواندن نماز و دعاهای بعد از نماز توجه هر جنبنده‌ای را به خود جلب می‌کرد و قلب هر انسانی را به تپش می‌انداخت و به سوی یک حقیقت وصف‌ناپذیر می‌کشاند.

تأثیری که حمید روی این اشرار گذاشته بود را از زبان خودش بیان می‌کنم:

شب آخری که من در دست اشرار اسیر بودم، با آنها از انقلاب و آرمان‌های آن و هدف امام خمینی حرف زدم. ماه محرم بود و خیلی دلم گرفته بود و حسابی هوس یک روضه درست و حسابی کرده بودم. فرصت را غنیمت شمردم و از پیامبر اسلام و هدف حکومت اسلامی برایشان گفتم و بحث را به امام حسین علیه السلام فرزند پیامبر صل الله و علیه و آله  کشاندم و از هدف قیام امام حسین علیه السلام گفتم.

به آنها گفتم: آقا امام حسین علیه السلام وقتی دید یزید شراب‌خوار و میمون باز قصد نابودی دین پیامبر صل الله و علیه و آله  را دارد با او بیعت نکرد و به دعوت مردم کوفه به همراه همه زنان و فرزندان خاندان رسالت به سمت کوفه حرکت کرد.

در ادامه بی‌وفایی مردم کوفه و نیرنگ عبیدالله بن زیاد را به آنها توضیح دادم و تا رسیدم به جریان حماسه کربلا و از مظلومیت و تشنگی امام حسین علیه السلام ، فرزندان و زنان خاندان نبوت تعریف کردم؛ از مظلومیت طفل ۶ماه که حتی به او هم رحم نکردند و با تیر سه شعبه گلوی نازک او را از گوش تا گوش پاره کردند.

همان‌طور با سوزدل مصائب اتفاق افتاده در کربلا را بیان می‌کردم که ناگهان دیدم این اشرار با سبیل‌های کلفت و ریش‌های تراشیده به پهنای صورتشان اشک می‌ریزند و از شدت اشک شانه‌های تنومند آنها به لرزه درآمده است.

رضا کشمیری

بسم الله الرحمن الرحیم


باد ملایم بهاری پوست صورت را به نرمی نوازش می‌داد، بوی خوش گیاهان تازه سربرآورده، زنبورها و حشرات را به جنب و جوش وادار کرده بود. در حاشیه شهر، نزدیک جاده اتوبان شهرکی تازه ساز وجود داشت، کوچه‌ها همه بن بست و به تپه‌ها و کوه‌ها ختم می‌شد. در کوچه‌ای فقط سه خانه وجود داشت که میان خانه‌ها، خرابه‌هایی پر از خار و خاشاک از زمستان مانده وجود داشت، در بین همین تیغ‌های خشک شده و برّنده گل‌های زرد ریز ریز روییده بود و ساقه‌های نازک آنها با برگ‌هایی نازکتر پوشانده شده بود. گل‌ها و خارها همدیگر را در آغوش گرفته بودند انگار سردشان بود.  کوچه سوت و کور بود، دراولین خانه  پیرمرد و پیرزنی زندگی می‌کردند که گاهی بچه‌ها و نوه‌هایشان می‌آمدند و صفایی به فضای ساکت کوچه می‌دادند. در خانه وسط کوچه نوعروسی زندگی می‌کرد و آخر کوچه زن و مرد میانسالی شب را به روز می‌رساندند.

زن میانسال در یک شب بهاری مثل همیشه از جلسه روضه هفتگی پنجشنبه‌ها به خانه برمی‌گشت، بادی ملایم چادر مشکی ضخیم او را در هوا می‌پیچاند. به نزدیک در خانه که رسید صدای غرّش هولناک چند سگ او را به وحشت انداخت کمی چشم‌هایش را به سمت صداها تیز کرد، چند سگ ولگرد به سمت یک پلاستیک زباله‌ی پر حمله می‌کردند و سگ دیگری در برابر بقیه ایستاده بود و آنها را از این پلاستیک دور می‌کرد مثل مادری که از فرزند خود دفاع می‌کند.

هوا مهتابی بود نور ماشین‌هایی که به سرعت در اتوبان حرکت می‌کردند چشم را اذیت می‌کرد، زن جرأت نمی‌کرد جلو برود. چشم‌های سگ‌ها قرمز و دهان‌ها کف کرده، با عصبانیت دندان‌های سفید و تیز خود را به نمایش گذاشته بودند. چه در پاکت زباله می‌توانست باشد که یک سگ اینقدر به آن علاقه نشان بدهد؟!

زن میانسال در میان صدای غرّش سگ‌ها و ماشین‌ها، صدایی خفه شبیه جیغ می‌شنید نمی‌دانست درست می‌شنود یا او را خیال برداشته، از بس که به فکر بچه است دیگر هر صدایی را صدای بچه می‌شنود. اما در این کوچه خراب شده اصلا بچه‌ای نبود که صدای جیغش او را به وجد آورد و دلش غنج برود.

خیال زن به پرواز در آمده بود، ۲۰ سال است به هر دری که می‌زدند بچه دار نمی‌شدند، هر بچه‌ای را که می‌دید دلش آب می‌شد و می‌خواست بچه را در بغل بگیرد و نرم ببوسد. طروات جوانی‌اش کم کم رو به خزان می‌رفت اما هنوز نور امیدی در دلش سو سو می‌زد. همیشه در جلسات روضه و سر سفره‌های نذری از خدا بچه می‌خواست، دعای همیشگی‌اش بود. یادش آمد همین بعداز ظهر دوباره با شوهرش جرّ و بحث کرده بود، زن می‌گفت که از پرورشگاه بچه بیاورند اما شوهرش یک کارگر بود و دستان پینه بسته‌اش برای نوازش پوست نرم و نازک بچه، سفت و زبر می‌نمود، می گفت: دوست ندارم بچه کس دیگری را بزرگ کنم می‌خواهم بچه از گوشت و خون خودم باشد، تازه با این وضع فلاکت باری که ما داریم، باید دستمان به دهانمان برسد تا بچه مردم را به ما بسپارند.

زن با صدای مهیب یک تریلی بزرگ به خود آمد، سگ‌ها هنوز با حرص و ولع بر سر آن پاکت به ظاهر زباله می‌جنگیدند. بوی گندیده لاشه‌ای آنها را این چنین به وجد آورده بود؟ یا بون خون تازه آنها را مست کرده بود؟ زن ترسیده بود، به داخل خانه رفت و شوهرش را با اصرار بیرون کشید تا سرّ ماجرا  را کشف کند. مرد میانسال با دمپایی‌ و زیرپوش بیرون آمد همانطور که سیگارش را با حرص می‌مکید چوبی برداشت و به سمت سگ‌ها رفت، سگ‌ها زوزه‌کشان فرار کردند. مرد به پاکت زباله رسید حرکت بی‌رمقی پاکت را تکان داد و صدای خفه‌ای از آن برخواست، تعجب مرد بیشتر شد، با احتیاط گره پاکت را باز کرد ناگهان با چهره معصوم یک نوزاد مواجهه شد.

نوزاد بیچاره لب‌هایش می‌لرزید، صدا در سینه‌اش حبس شده بود دیگر توان گریه کردن نداشت، فقط ناله‌ی ضعیفی از گلوی خشکیده و لب‌هایی ترک خورده او به گوش می‌رسید، زبانش از شدت ترس و تشنگی به سقف دهان چسبیده بود و لب هایش مثل ماهی که از آب بیرون انداخته شده به هم می‌خورد و صدای تق تق ضعیفی را تولید می‌کرد. مرد قلبش ریش ریش شده بود و از عمق قلبش آه سوزناکی کشید و بچه را با حوله‌ی کهنه و کثیفی که دورش بود به بغل گرفت و فریاد کشید: زن برو آب بیار بچه از تشنگی مرد به دادش برس!

زن که با وحشت لبانش را گاز می‌گرفت یا لحظه قلبش فرو ریخت، صورت بچه کبود شده بود، زن بچه را با عجله به داخل برد و کمی آب به دهان بچه ریخت، زبان بچه خشک بود و به سقف دهانش چسبیده بود به سختی آب را فرو داد، کم کم ناله‌اش به گریه تبدیل شد. زن او را به سینه چسبانده بود و بالا و پایین می‌کرد، خیال زن دوباره به پرواز درآمد ... بله همین بعدازظهر بود در جلسه روضه، خانه همسایه کوچه بغلی، خانم مداح روضه حضرت علی اصغر(علیه السلام) می‌خواند. همیشه با این روضه غم دیرینه‌ای روی قلبش سنگینی می‌کرد؛ با دیدن لب‌های خشک این بچه، همه روضه ها جلویش مجسّم شد؛ بیچاره رباب ... بیچاره رباب ... یا حسین ... کاسه چشم زن از اشک پر شد و بر گونه‌اش جاری گشت، دیگر همراه بچه با هم گریه می‌کردند بچه را در بغل می‌فشرد و گریه می‌کرد.

مرد هم دیگر چشمانش تر شده بود و نمی‌توانست جلوی ریزش اشک را بگیرد، قلبش به تپش افتاده بود گفت: کدام آدم سنگدل و بی‌رحمی چنین کاری می‌کند؟! حتماً مادرش نبوده! مادر که طاقت نمی‌آورد یک لحظه تشنگی بچه‌اش را تحمل کند امان از دل رباب... امان از دل زینب ... امان از دل حسین ... یا حسین!  اشک مرد هم جاری شده بود...

رضا کشمیری