داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات
  • ۲۹ تیر ۹۷، ۲۳:۴۳ - سیّد محمّد جعاوله
    سلام

 

روزی سلمان، اباذر را به مهمانی دعوت کرد و اباذر نیز دعوت سلمان را قبول نمود و به خانه وی رفت.

هنگام صرف غذا سلمان چند تکه نان خشک را از کیسه بیرون آورد و آنها را تر کرد و جلوی اباذر گذاشت.

هر دو با هم مشغول میل غذا شدند. اباذر گفت: اگر این نان نمک نیز داشت خوب بود. سلمان برخاست و از منزل بیرون آمد و ظرف آب خود را در مقابل مقداری نمک گرو گذاشت و برای اباذر نمک آورد.

اباذر نمک را بر نان می پاشید و هنگام خوردن می گفت: شکر و سپاس خدای را که چنین صفت قناعت را به ما عنایت فرموده است.

سلمان گفت: اگر قناعت داشتیم، ظرف آبم به گرو نمی رفت.


پی نوشت:

برگرفته از بحارالانوار، ج 22، ص 321

نظرات  (۴)

۰۳ تیر ۹۷ ، ۲۱:۱۰ مهدی سلمانی ماهینی
و ما ادراک سلمان
پاسخ:
ممنون جناب سلمانی
انشا الله سلمانی باشید
مشهد الرضا ع نایب الزیاره شما هستم
۰۳ تیر ۹۷ ، ۱۰:۵۴ بهرنگ قدوسی
احسنت  حاج آقا🤗🤗🤗🤗
پاسخ:
ممنون از توجه و حضور شما
مشهد الرضا ع نایب الزیاره شما هستم
سلمان...
کجایی جناب سلمان که قناعت رو از بچه های امروزی یاد بگیری...والا
سلام.
پاسخ:
علیکم السلام
ای کاش ذره‌ای از این ساده زیستی ها در دولتی‌هایمان بود کاش
مشهد دعاگویتان هستم
سلمان منا اهل البیت
پاسخ:
ممنون
مشهد الرضا ع نایب الزیاره شما هستم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی