داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات
  • ۲۵ آذر ۹۸، ۱۲:۴۲ - مهدی سلمانی
    خدا قوت

۱۴ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

قسمت دوم : فرصت‌طلبی قلدرهای سر گردنه

جاده‌های زاهدان به نیک‌شهر و چابهار ناامن بود، از یک طرف عده‌ای از گرسنگی و فقر به دزدی و راهزنی سر گردنه‌ها رو آورده بودند و از طرف دیگر طوائف و خان‌های قلدری بودند که هنوز پیام انقلاب مستضعفین به آنها نرسیده بود و به زورگویی و چپاول اموال مردم مشغول بودند، این خان‌ها تفنگ‌چی و مهمّات جنگی داشتند و با کسی هم شوخی نداشتند مردم و نظامی‌ها را به رگبار می‌بستند و اموال و اسلحه آنها را به غارت می‌بردند.

به خاطر همین ناامنی‌ها هر ماشینی که میخواست از زاهدان به چابهار برود باید صبح ساعت ۸ جمع می‌شدند، تا با ۳ تا ماشین لندور و تویوتا اسکورت شوند، فرقی هم نمی‌کرد که سپاهی و نظامی باشند یا مردم عادی. روی وانت هر ماشین یک تیربارچی بود، روی هم رفته سه تا وانت وجود داشت، یکی جلوی ستون ماشین‌ها می‌رفت و یکی وسط و دیگری از عقب.

این جمع ۳۰ نفره رفسنجانی‌ها ساعت ۸ صبح از زاهدان به همراه ۳ماشین اسکورت با احتیاط کامل حرکت کردند و راه حدود ۵ساعته را در یک روز طی کردند و شب به چابهار رسیدند. جاده بسیار بد بود و چاله‌ها و گودال‌هایی بواسطه باران ایجاد شده بود و هر بار با عبور یک ماشین سنگین گودی‌اش بیشتر می‌شد، گردنه‌هایی که هر لحظه منتظر حمله راهزن‌های تا دندان مسلّح بودند و رانندها با ترس و لرز چشم به انتهای جاده دوخته بودند تا با عبور از گردنه‌ای نفس راحتی بکشند.

تکان‌های ماشین بدن همه بچه‌ها را کوفته و خسته کرده بود، شب ساعت ۸ بود که به چابهار رسیدند هر کدام پتو و بالش گرفتند و در حیاط سپاه  به خواب عمیقی فرو رفتند. مقرّ سپاه چابهار در حدود ۱۵۰ متر با دریای عمان فاصله داشت و هوا بسیار شرجی و مرطوب بود.

ادامه دارد...

رضا کشمیری

              بسم الله الرحمن الرحیم


ماجراهای سه ماهه آغازین دفاع مقدس

      قسمت اول : شروع جنگ تحمیلی و شور انقلابی

تابستان سال ۱۳۵۹ فرا رسیده بود، نیروهای تازه شکل گرفته بسیج و سپاه بخاطر زمزمه‌هایی که از شروع جنگ شنیده می‌شد خود را آماده می‌کردند و آموزش‌های اولیه مثل کار با اسلحه را دیده بودند. آخرین روز تابستان رسیده بود، بچه‌ها و معلمان و کارمندان آموزش و پرورش آماده سال تحصیلی جدید بودند که نوگلان این میهن اسلامی را با شور انقلابی تربیت کنند و آینده‌سازان این مملکت را تحویل جامعه اسلامی بدهند.

اما دشمنان این مرز و بوم چشم دیدن استقلال و امنیت ایران را نداشتند و مثل همیشه با اساس اسلام و جمهوری اسلامی مخالف بودند و هر کاری می‌کردند تا ایران سرفراز روی آرامش را نبیند، رژیم بعث عراق به ایران حمله کرده بود و مردم و جوانان انقلابی که دسترنج خود و شهدای انقلاب را در خطر می‌دیدند به بسیج شهرها و تشکیلات سپاه پاسداران هجوم بردند و خود را برای دفاع از اسلام و انقلاب آماده و پا به رکاب اعلام کردند.

 حسین هم مثل خیلی از جوانان بعد از پیروزی انقلاب در بسیج ثبت‌نام کرده بود و آموزش‌هایی دیده بود، روز اول مهر ۵۹ سریع خود را به بسیج رفسنجان معرفی کرد، به او گفتند آماده باشید فردا به هر کجا که ضرورت بیشتر داشته باشد فرستاده خواهید شد.گفته بودند دریای عمان از طرف ناوهای آمریکایی تهدید می‌شود باید فوراٌ چاره‌ای اندیشید.

صبح روز اول مهر ماه باد پاییزی ملایمی وزیدن گرفته بود و برگ‌های رنگ و رورفته درختان را در هوا به رقص وادار می‌کرد، ۳۰ نفر از جوانان شهرستان رفسنجان در بسیج ناحیه جمع شده بودند بیشتر آنها اهل روستای کشکوئیه بودند و بعضی نوقی و بعضی از خود شهر بودند.

حسین سنش از همه‌ی آن جمع کمتر بود، تازه وارد ۱۸ سالگی شده بود ولی سوادش از همه بیشتر بود دیپلم داشت!، به خاطر سوادش مسئولیت گروه را به او دادند. سوار یک مینی‌بوس قرمز دود گرفته شدند و به کرمان رفتند، در آنجا گفتند: آموزش دیده‌اید یا نه؟ همه گفتند: بله اما بعضی حتی هنوز دست به اسلحه نزده بودند ولی از شوق جهاد در راه خدا پرپر می‌زدند.

از کرمان به بم رفتند ظهر بود از نسیم پاییزی خبری نبود هوا گرمتر شده بود نهار مختصری خوردند و به طرف زاهدان حرکت کردند. شب شده بود و هوای خنک پاییزی با تاریکی غلیظی که روی بدن سنگینی می‌کرد به هم آمیخته بود، در سپاه ناحیه زاهدان مستقر شدند و در اتاق‌های بزرگ که بیشتر شبیه سیلو بود به خواب سنگینی فرو رفتند.
رضا کشمیری

 

قسمت ۱۶ :  شلوغی دستشویی‌ها

 

مهران امروز با مهران ده روز قبل هیچ فرقی نکرده بود همان تصویر زیبای شلوغی نیمه شب هنگام رفت، در هنگام برگشت هم چشمانم را نوازش می‌داد. سوار خط واحد شدیم و به پارکنیگی که ماشین‌ها را پارک کرده بودیم، رفتیم.

حوالی ساعت ۸شب سوار ماشین‌ها شدیم و به سمت قم حرکت کردیم، هنوز نماز مغرب و عشا را نخوانده بودیم، از مهران که خارج شدیم در یک استراحتگاه بزرگ که به نظر تازه ساز می‌آمد توقف کردیم برای نماز و شام؛

امسال تعداد استراحتگاه‌ها و موکب‌های ایرانی خیلی بیشتر شده بود، چهار سال پیش که امکانات خیلی کمتر بود با ماشین خودم به همراه دو تن از دوستان در حال برگشت به قم بودیم، نیمه شب بود و سوز سردی می‌آمد، برای دستشویی رفتن و اقامه نمار در کنار مسجدی کوچک ماشین را پارک کردم. جای پارک به سختی پیدا می‌شد، میخواستم به دستشویی بروم که صف طولانی آن مرا به خویشتن‌داری بیشتر مجبور کرد، بنابراین وضو گرفتم و عبایم را دور خودم پیچیدم و همین که می‌خواستم وارد مسجد بشوم یک جوان لاغر اندام جلویم را گرفت و گفت: حاج‌آقا سوال شرعی دارم میشه یک لحظه وقت بدهید؟

گفتم: بله بله در خدمتم! مرا به کناری کشاند و آهسته و شکسته گفت: حاج‌آقا ما خیلی عجله داشتیم و دستشویی‌ها هم اینقدر شلوغه ! و هوا هم که سرده!

کمی سکوت کرد و با خجالتی نهفته در چهره‌اش دوباره به سخن آمد: نتونستم خودم را کنترل کنم و شلوارم را خیس کردم حالا چکار کنم؟ هوا سرده آب هم خیلی یخه ، شلوغ هم که هست! وقت نماز مغرب هم که داره می‌گذره چکار کنم!؟ میشه نماز نخونم و بعداَ قضا کنم؟

من همین طور که دستان یخ‌زده‌ام را به هم میمالیدم تا شاید کمی آرام شود به او گفتم: نماز که نمیشه نخوند، در هر شرایطی نباید نماز را ترک کرد، شما اول شلوارت را عوض کن و با آب کمی هم می‌توانی خودت را پاک کنی. آب نداری؟

جوان بینی سرماخورده‌اش را با آستین پاک کرد و گفت: حاج‌آقا من غیر از این شلوار هیچی دیگه ندارم اصلا بدون کوله پشتی و لباس آمدم کربلا! آب هم ندارم!

گفتم: اگر میتونی از دوست‌هایت بگیر و اگر واقعاَ راهی برای شستن خودت نداری با همین حالت باید نماز بخونی و بعداَ هم میخای خیالت راحت باشه قضایش را هم بخوان. ان شاءالله خدا قبول می‌کنه برای من هم دعا کن التماس دعا. جوان با لبخند تلخی خداحافظی کرد و رفت.

امسال شرایط و امکانات جاده‌ها بسیار بهتر شده بود ولی ما همه خسته بودیم ماشین ما دو راننده داشت من و آقامحمدعلی برادر شهید آفرند به همراه بی بی و بابا، مقداری رانندگی کردیم اما خیلی خسته بودیم و خوابمان می‌آمد. به ناچار کنار یک پلیس راه مقداری استراحت کردیم و داخل ماشین خوابیدم، ساعت ۲نیمه شب بود کمی خواب رفتم اما سردی گزنده هوا بیدارم کرد و پشت فرمان نشستم و تا نماز صبح رانندگی کردم و بعد من خوابیدم و آقا محمدعلی ادامه راه را تا قم یک کله آمد.

قم همان حال و هوای ده روز پیش را داشت کمی تا قسمتی ابری ؛ ابرهای سفید پشمالو در آسمان اما بی‌بخار!.

رضا کشمیری

قسمت ۱۵: سفره‌ای میان جاده

 

صبح روز چهارشنبه بود که به سمت مهران حرکت کردیم، راننده از کوچه پس کوچه‌ها و جاده‌های فرعی حرکت می‌کرد. یک از مسیرهای عبوری ما کنار شاخه‌ای از رود فرات بود که زباله‌های تر و خشک در سرتاسر مسیر خودنمایی می‌کردند و مگس‌ها و حیوانات موذی در این بهشت خودشان جشن گرفته بودند. بوی تند زباله هر از گاهی بینی سرنشینان ماشین را نوازش می‌داد.

بعد از ۲ ساعت که داخل خیابان‌های فرعی کربلا دور می‌زدیم، تازه به جاده اصلی کربلا به مهران رسیدیم. یک روز مانده به اربعین بود و مسیر اصلی منتهی به کربلا را برای زائرین یک طرفه کرده بودند. زائرینی که قصد بازگشت داشتند باید به سمت نجف می‌رفتند و از آنجا به حله و سپس به سمت بدره و در آخر به مهران می‌رسیدند.

ماشین ما طبق حالت عادی باید ظهر به مهران می‌رسید اما نزدیک اذان مغرب رسیدیم. در ماشین که بطور فشرده کنار هم نشسته بودیم، یکی از دوستان خاطره‌ای از سال گذشته تعریف کرد:

سال گذشته در مسیر برگشتن به مهران ، سوار یک اتوبوس عراقی بودم که نزدیک یک روستا ناگهان حدود ۲۰ نفر جوان و نوجوان عراقی آمدند وسط جاده را مسدود کردند. بلافاصله یک گلیم فرش بزرگ همان وسط جاده پهن کردند، راننده فرصت نکرده بود که به کنار جاده برود و به درستی ماشین را پارک کند، همان وسط جاده اصلی ترمز گرفته بود و ماشین را خاموش کرد!

یکی از مسافرین فریاد زد: ناهار ناهار پیاده شوید ناهار بخورید!  یکی دیگر با صدای بلند و همراه تعجب  گفت: وسط جاده! خطرناکه! راننده داره چکار می‌کنه!  دیگری گفت: ای بابا دلت خوشه راننده پیاده شده! رفته سر سفره ! معلوم میشه اینجا هرکی به هر کیه، شیر تو شیره!

 ظاهراَ چاره‌ای نبود همه پیاده شدیم، من پشت اتوبوس رفتم نگاهی کردم که ببینم دیگر ماشین‌ها چکار می‌کنند. دیدم دو نفر از همان جوانان با چوبی بلند به دست و چفیه به دور سر بسته ماشین‌ها را به مسیر خاکی کنار جاده هدایت می‌کنند، البته مسیری که همان موقع به زور لاستیک ماشین‌ها درست شده بود!

جالب اینجا بود که هیچ ماشین دیگری به این کار اعتراضی نمی‌کرد و همه با آرامش در مسیر انحرافی خود ساخته عبور می‌کردند. نه صدای بوقی می‌آمد و نه صدای اعتراض و فریادی!

سفره یکبار مصرف بزرگی روی گلیم فرش پهن کردند و غذای خوشمزه‌ای پخش کردند، همه با آرامش و بدون دغدغه و اضطراب مشغول خوردن بودند؛ خبری هم از نیروی پلیس نبود و هیچ اضطرابی ناشی از جریمه شدن در چهره راننده دیده نمی‌شد!  در یک کلام شیر تو شیر بود.

با این خاطره همه دوستان خندیدند، خنده‌ای همراه با تعجب ؛ به مرز مهران که رسیدیم همه جمعیت در حال خارج شدن از مرز بودند و هیچ زائری به سمت کربلا نمی‌رفت. خیلی تعجب کردم سال‌های گذشته یکی دو روز مانده به اربعین از همیشه شلوغ‌تر بود و مرزداران مجبور می‌شدند مرز را باز کنند تا جمعیت به سمت کربلا بروند.

از یکی از سربازها پرسیدم: جریان چیست؟ هیچ کس به سمت کربلا نمی‌رود؟ گفت: نمی‌دانم حاج‌آقا! ولی فکر کنم خود مردم سفرشان را مدیریت کردند و فقط هر کس که ویزا داشته می‌تونسته به مرز نزدیک بشه و اصلا قبل از مهران جلوی افراد بدون ویزا را می‌گرفتند!

رضا کشمیری