داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات
  • ۳۱ فروردين ۹۷، ۱۷:۵۰ - ALI DARBANI
    ممنون
  • ۲۸ فروردين ۹۷، ۲۰:۰۴ - سیّد محمّد جعاوله
    جالب بود.

 

کودک بود اما عاشق


یک ساعت مانده بود به  اذان ظهر؛ تیغه آفتاب، تیزی گرمای خود را به فرق سرم می‌کوبید . فقط صدای راه رفتن به گوش می‌رسید، صدای کفش‌های مختلف ، صدای خش خش برخورد کف دمپایی‌ با سنگ ریزه‌‌ها ، صدای تق تق برخورد عصا به آسفالت، گاهی صدای عصای چوبی و گاهی صدای عصای آلمینیومی، صدای تلق تلوق گاری‌های مسافربر و البته بعضی بدون صدا راه می‌رفتند، پوست کف پا که صدا ندارد!

 با همراهیان قرار گذاشتیم عمود ۹۵۰ منتظر همدیگر باشیم، هنوز نیم ساعت نگذشته بود که پسر بچه‌ای حدود ۶ساله دیدم که نانی نازک و داغ در دستش دارد و با عجله به سمت من می‌آید، بخار نان رقص کنان  به هوا می‌رفت و پسرک نان را هی دست به دست می‌کرد تا داغی نان پوست نازک دستش را نسوزاند. به من که رسید با گفتن هلابیک هلابیک نان را به دست من داد، نان داغ بود، دستم سوخت، به ناچار نان  را روی عبایم گذاشتم و دستی به سر پسرک کشیدم.

نمی‌دانستم چه نانی است! سفید و نازک، خیلی نازک به دنبال پسرک رفتم. پسرک رفت پیش یک خانم که روی زمین نشسته بود و یک پایش را دراز کرده بود و پای دیگرش جمع شده ،همه‌اش زیر چادر زیر آفتاب داغ ، یک خانم با چهره‌ای نقاب زده بود که فقط چشمانش در نور آفتاب برق می‌زد، مادر یا مادربزرگ این بچه بود نمی‌دانم! اما وجناتش به مادربزرگ می‌خورد.هیچ بساطی نداشت جز یک در قابلمه مسی بزرگ که قطرش تقریبا یک متر بود و یک کپسول گاز پیک نیک  کوچک که شلنگی به آن وصل بود و به زیر در قابلمه می‌رسید و یک شعله بزرگ گاز هم در زیر در قابلمه روشن بود.

رضا کشمیری

 

آخرین روزهای سال ۱۳۶۲ بود که خبر شهادت پدرم به ما رسید. بعد از یک هفته عزاداری، مادرم به همراه فامیل برای برگزاری مراسم یاد بود به زادگاه پدرم (خوانسار) رفتند و من هم بعد از هفت روز اولین‌بار به مدرسه رفتم.

همان روز برنامه امتحانی ثلث دوم را به ما دادند و گفتند (والدین باید آن را امضاء کنند.) آن شب با خاطری غمگین و چشمانی اشک‌آلود، با این فکر که چه کسی باید برنامه مرا امضاء کند به خواب رفتم.

در عالم رویا پدرم را دیدم که مثل همیشه خندان و پرنشاط بود. بعد از کمی صحبت به من گفت: [زهرا آن نامه را بیاور تا امضاء کنم.] گفتم: [کدام نامه؟] گفت: همان نامه‌ای که امروز در مدرسه به تو دادند.

برنامه را آوردم اما هر خودکاری که برمی‌داشتم تا به پدرم بدهم قرمز بود. چون می‌دانستم پدرم با قرمز امضاء نمی کند، بالاخره یک خودکار آبی پیدا کردم و به او دادم و پدرم شروع کرد به نوشتن!

صبح که برای رفتن به مدرسه آماده می‌شدم از خواب دیشب چیزی خاطرم نبود. اما وقتی داشتم وسایلم را مرتب می‌کردم، ناگهان چشمم به آن برنامه افتاد.باورم نمی‌شد! اما حقیقت داشت. در ستون ملاحظات برنامه دست خط پدرم که به رنگ قرمز نوشته بود: اینجانب نظارت دارم...  سید مجتبی صالحی و امضاء

 

پی نوشت:

امضای این شهید به عنوان کرامت شهید سیدمجتبی صالحی خوانساری نامگذاری شده، که در تهران، خیابان طالقانی، موزه آثار شهدا نگهداری می‌شود. این امضا، با تعداد زیادی از امضاهای شهید تطبیق داده شده و آیت الله خزعلی هم مرقومه ای پای آن نوشته است.

رضا کشمیری

 

ما افتخار داشتیم چند سال در همسایگی استاد جعفری سکونت داشته باشیم. در همسایگی ما و ایشان، پیرمردی آهنگر بود که در منزل خود کار می‌کرد.

من در یک روز گرم تابستانی حدود ساعت ۵ بعدازظهر با هماهنگی قبلی برای طرح موضوعی به خدمت او (استاد) رسیدم. ایشان طبق معمول در کتابخانه خود، مشغول مطالعه و نوشتن بودند.

در حین طرح سؤالم، صدای پتک همسایه که به آهنگری مشغول بود، به گوش می‌رسید. به ایشان عرض کردم: اگر صدای پتک و چکش این شخص مزاحم کار شماست، من می‌توانم بروم و به ایشان تذکر بدهم تا حال شما را مراعات کند.

در جواب این سخن من گفت: نه، مبادا به او چیزی بگویید. چون من وقتی در کتابخانه‌ام از مطالعه و نوشتن احساس خستگی می‌کنم، صدای پُتک و چکش این پیرمرد، نهیب می‌زند و به من قدرت می‌دهد، و با خود می‌گویم: آن پیرمرد در مقابل کوره گرم آهنگری چکش می‌زند و خسته نمی‌شود، اما تو که نشسته‌ای و مطالعه می‌کنی و می‌نویسی، خسته شده‌ای!؟

بنابراین، صدای کار این پیرمرد نه تنها مایه اذیت نیست، بلکه با شنیدن صدای چکش او، قدرت مجدّد می‌گیرم و دوباره مشغول مطالعه یا نوشتن می‌شوم!

 

پی نوشت:

خاطره‌ آقای رسول مسعودی از علامه محمدتقی جعفری (ره)

رضا کشمیری

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام خدمت همه دوستان بیانی

میلاد پر خیر و برکت مولای متقیّان امیر المومنین یعسوب الدین علی علیه السلام بر شما مبارک باد.

روز مرد بر همه مجردین مبارک.

روز پدر علاوه بر روز مرد بر همه پدرهای گرامی مبارک.

قطره‌ای از شکوه عرشی علوی را از بیان علامه طهرانی تقدیم می‌کنم

علّامه آیةالله حاج سیّدمحمّدحسین حسینی طهرانی رضوان الله علیه می‌فرماید:

 این بود روش مولای متقیان علیه السلام که در عین آنکه به تصدیق مخالف و موافق گسترش علمش به قدری بود که عقل ها را خیره می کرد؛ در عین حال با مردم بینوا و فقیر نشست و برخاست می کرد؛

دست بر سر یتیم می کشید؛ لقمه در دهان کور می نهاد؛و برای زنان بیوه و أیتام و فقراء در شب‌های تار، أنبان نان و خرما به دوش می گرفت؛ و جواب سئوال هر خرد و کلان را می داد.

پی نوشت:

بر گرفته از  کتاب شریف «امام شناسی» ج ۱۱ ص ۱۲۹

رضا کشمیری

ادامه خاطرات چابهار - مهر ۱۳۵۹

یک روز نماز ظهر و عصر را که تمام کردیم خبر آوردند که یکی از بچه‌ها شهید شده، صبح یک گروه از بچه‌ها رفته بودند برای گشت جاده‌ای که با اشرار درگیر شده بودند و عباس رکنی[1] از بچه‌های کشکوئیه رفسنجان شهید شده بود. عباس از دوستان من بود و خیلی دلم گرفته بود. آن روزها خیلی در حال و هوای شهادت بودم، وقتی یکی از دوستانم شهید می‌شد خیلی به حالش غبطه می‌خوردم و بیشتر مشتاق شهادت می‌شدم.

یک کفش عباس در منطقه جا مانده بود ، وقتی پیکر مطهرش را به پادگان آوردند فقط یک کفش داشت. با اصرار به فرمانده سپاه گفتم: این لنگه کفش مال شهیده و تبرّک است ، اگه میشه کفش شهید را به من بدهید برای تبرک.

اول قبول نمی‌کرد اما من که علاقه زیادی به شهید و شهادت داشتم اصرار کردم تا سرانجام این لنگ کفش خاکی که ظاهرا قیمتی هم نداشت به ۱۰ تومان خریدم. می‌گفتند: این کفش‌ها مال بیت‌المال است . من هم نمی‌خواستم مدیون شوم ، کفشی که یک جفت کامل و نواش حدود ۵ تومان بود من یک لنگه کهنه‌اش را ۱۰ تومان خریدم!



۱-  اکبر رکنی برادر شهید عباس رکنی هم در سال ۶۱ ، حدود سه سال بعد از شهادت برادرش به مقام رفیع شهادت رسید.

رضا کشمیری

 ادامه خاطرات بندر چابهار - مهر ۱۳۵۹


یک روز به همراه محمد ابراهیمی بالای پشت بام نگهبانی می‌دادم، خیابان بین پادگان ما و استادیوم ورزشی معمولا خلوت بود و هر از گاهی یک ماشین یا موتوری رد می‌شد. تیغه آفتاب به فرق سرمان می‌خورد و گرما و رطوبت هوا کلافه‌مان کرده بود. داشتم عرق پیشانی‌ام را پاک می‌کردم که ناگهان با صدای بلند و کشیده ایست از جا پریدم. محمد سر اسلحه را رو به خیابان گرفته بود و با صدای کلفت و خشن خود فرمان ایست داده بود.

با احتیاط و دلهره رفتم جلو گفتم: محمد چه کار می‌کنی؟ چی شده؟

نگاهی به خیابان کردم به یک ماشین پیکان بد قواره ایست داده بود. گفتم: ای بابا چرا ایست می‌دی! نگاه کن پیرمردی راننده‌اش زهره ترک شده!

فشی کرد و گفت: قیافه‌اش مشکوکه! و داد زد : یا لّا از ماشین پیاده شو ، کارت شناسایی‌ات را بنداز بالا!

پیرمرد کارتی از جیب پیراهن کهنه‌ی خود درآورد و با تمام قدرت پرت کرد بالا اما نرسید به بالای پشت بام. فاصله زمین تا پشت بام حدود ۵ متر بود. دوباره کارتش را از زمین برداشت و محمد هم روی پشت بام خوابید و تا کمر خم شد به پایین، دستش را دراز کرد و گفت: حاجی حالا بنداز بالا من می‌گیرمش.

دوباره انداخت باز هم به دست محمد نرسید. آهسته گفتم: ولش کن کارت شناسایی میخای چکار؟ پیرمردی نمیتونه بنداز بالا جون نداره!

محمد فش فشی کرد و با دستش کله‌اش را خاراند و داد زد : حاجی کارتت را با یک  سنگ بگذار توی یک پلاستیک و پرت کن بالا!

من گفتم: ای بابا راه حل هم اختراع می‌کنی! خیلی باهوشی!

پیرمرد این‌بار کارت را با سنگی فرستاد بالا و محمد آن را در هوا چاپید.  گردنش را صاف کرد ، سینه‌اش را جلو داد و چشمانش را ریز کرد و به کارت نگاهی کرد.

پقّی زدم زیر خنده ، گفت: مرض چرا می‌خندی؟!

با خنده‌ای موزیانه گفتم: کارت را برعکس گرفتی!

لبخند شیرینی زد و گفت: تو هم دلت خوشه! من که سواد ندارم ! اگر سواد داشتم که این جا با تو یکی بدو نمی‌کردم!

رضا کشمیری

ادامه خاطرات بندر چابهار - مهر ۱۳۵۹


یک شب که پست نگهبانی به من خورده بود از پله‌های داخل ساختمان رفتم روی پشت بام، ساختمان پادگان برزگ بود و سقف وسیعی داشت. من روی سقف سمت راست نگهبانی می‌دادم و دو نفر دیگر سمت چپ و جلوی سقف نگهبان بودند و پشت سرمان به دریا بود. از طرف دریا خطری تهدیدمان نمی‌کرد، البته دقیق حواسمان بود که دوباره سر بریده پیدا نشود.

ستاره‌های پر نوری آسمان چابهار را زینت داده بود و باد ملایمی می‌وزید. ما سه نفر از هر دری با هم حرف می‌زدیم، بحث نماز شب و ثواب آن شد و من هر چه از کتاب ها یاد گرفته بودم برایشان گفتم. همه حال معنوی پیدا کرده بودیم. اکبر آقا که با چشمانی تر به ستاره‌ها چشم دوخته بود گفت: امشب میخام یک نماز شب درست و حسابی بخونم.

همه با سر حرفش را تأیید کردیم. قرار گذاشتیم دو نفر نگهبانی بدهند و نفر دیگر نماز شب بخواند. باید حواسمان به محل نگهبانی نماز شب خوانمان هم  می‌بود. ساعت ۲ نیمه شب بود و تنها روشنایی نور افکن پادگان بود که آن هم سطح خیابان را  روشن کرده بود. سقف در تاریکی مطلق بود و فقط با نور ستاره‌ها جلوی پای خود را می‌دیدیم.

وقتی همه نماز شب با حالی خواندیم من گفتم: بچه ها شما گشنه نیستین؟

اکبر کله پر مو و ژولیده خود را خاراند و گفت: آی گفتی ‌! من که دلم ضعف رفته.

محمد هم دستی به شکمش کشید و گفت: یکی بره انبار یک دوتا از این کنسرو ها یا کمپوت های قاچاقی را بیاره بخوریم.

گفتم: خودت پیشنهاد دادی خودت هم برو دیگه.

بعد ازجر و بحث کوتاهی محمد رفت چند تا کمپوت بیاورد تا دلی از عزا دربیاوریم.

محمد با ترس و لرز و کورمال کورمال خودش را به انبار رساند و دست کشید روی جعبه‌ها و شانسی یک قوطی برداشت و پرت کرد بالای پشت بام، من با مهارت و ولع خاصی قوطی را چاپیدم و با سر سرنیزه ژ-۳  بازش کردم. زیر نور ماه،  سایه کله‌ام روی قوطی افتاده بود، محتویات درون قوطی را نمی‌دیدم ، انگشت کثیفم را زدم داخل قوطی و در دهانم مزه کردم.

حالم بد شد روغن نباتی بود آن هم مانده و بوی ماهی مرده می‌داد. به قول یکی از بچه‌ها مزه خر مرده می‌داد. نمی‌دانم کی خر مرده را مزه کرده بود که این حرف را می‌زد!

رضا کشمیری

ادامه خاطرات چابهار مهر ۱۳۵۹:

شق و رق ایستاده بودم و با اضطراب اطراف را نگاه می‌کردم. مثل آنتن ماشین سیخکی ایستاده بودم و با باد پاییزی، شلوار گشادم باد می‌خورد و من را هم تکان می‌داد. حتما به من می‌خندند و حدیث نفس می‌کنند: بچه‌ای که با باد تکان می‌خورد اومده پاسدار شده و قیافه هم می‌گیره!

از صبح زود که صبحانه سرعتی خورده بودم دیگر هیچ چیزی ته دلم را نگرفته بود. نزدیک ظهر بود که تشنه و گرسنه بودم اما جرأت نمی‌کردم جایی بروم. به فکر سر بریده اسماعیل بودم که دائم در ذهنم می‌آمد و می‌رفت. به خودم گفتم: اگه غافل بشی فردا سر تو هم در ساحل قِل می‌خوره!

سیخ ایستاده بودم و نه می‌توانستم دستشویی بروم و نه آبی بخورم و نه کسی برایم نهار آورد. فکر کنم یادشان رفته نهار بیاورند. دستشویی هم فشار آورده بود البته تحمل کردم مجبور بودم و الّا سر من هم با موج‌های ساحل موج سواری خواهد کرد!

ظهر شده بود ، هندی‌ها به فکر نهار افتاده بودند. با قلاب ماهیگیری چند تا ماهی چاق و چله  مثل خودشان گرفتند و روی یک سینی مخصوص کبابی که تا حالا ندیده بودم کباب کردند و مشغول خوردن شدند. با حرکات دست و سر به من تعارف کردند که سر سفره‌شان بروم و تند تند با دهان پر حرف می‌زدند. من هم با دست اشاره کردم : نه نمی‌خورم. چطور بخورم می‌ترسیدم سمّی در لقمه‌ام بکنند و الفاتحه!

پیش خودم گفتم: این‌ها اگر یک دستی به سینه من بزنند من می‌افتم توی آب و هیچ غلطی هم نمی‌توانم بکنم، پس حتما نمی‌خواهند من را بکشند.

رضا کشمیری

ادامه خاطرات چابهار مهر ۱۳۵۹:


یک روز که برای ورزش صبحگاهی در ساحل پشت پادگان می‌دودیم ناگهان به سر بریده اسماعیل برخوردیم. همه شوکه شده بودند، من که بیشتر با او صمیمی بود اشکم جاری شد. برای همه تازگی داشت و همه ترسیده بودند، نمی دانستیم باید چه تصمیمی بگیریم. فرمانده و معاونش هم مثل بقیه حیران و سرگردان بودند. هنوز نه هسته اطلاعاتی داشتیم و نه تجربه کار اطلاعات و شناسایی.

فرمانده با ناراحتی دستانش را به هم می‌پیچاند و لا اله الا الله  می‌گفت. همه در فکر فرو رفته بودند. یکی سوره حمد و فاتحه می‌خواند ، یکی صلوات می‌فرستاد ، فرمانده هم هی لا اله الا الله می‌گفت. منطقه خان‌زده بود و یک عده به خاطر پول مزدور خان بودند و هر چه دستور می‌رسید انجام می‌دادند.

گشت‌زنی در اختیار شهربانی و ژاندارمری بود و سپاه هیچ دخالتی نمی‌کرد و نمی‌توانست دخالتی کند . سپاه تازه متولد شده از هر طرف گوشه کنایه می‌شنید، از طرف ارتش ، از طرف شهربانی‌ها و ...

شب برای خواب روی تخت بالا دراز کشیده بود و به آنچه اتفاق افتاده بود فکر می‌کردم. اسماعیل بدبخت بچه خوبی بود همین چند روز پیش می‌گفت : می‌خواهم زن بگیرم، دختر عموم، از بچگی می‌خاستمش!

رضا کشمیری

 بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم


دوره ی تکاوری، بین شیراز و پل خان ؛ به سمت مرودشت. دانشجوها رابرده بودم راهپیمایی استقامت. از آسمان آتش می بارید. خیلی ها خسته شده بودند. نگاهم افتاد به صیاد؛ عرق بدنش بخار می شد و می رفت هوا. یک لحظه حس کردم دارد آب می شود، آتش می گیرد و ذوب می شود.
شنیده بودم که قدرت بدنی بالایی دارد. با خودم گفتم: این هم که داره می بُره
رفتم نزدیکش.

گفتم: اگه برات مقدور نیست، می تونی آروم تر ادامه بدی.
هنوز صیاد چیزی نگفته بود که یکی از دانشجوها خودش را رساند به ما و گفت:
ـ استاد ببخشید! ایشون روزه‌ان. شونزده ـ هفده روزه!.
ـ روزه است ؟
ـ بله.

- مگه ماه رمضونه!!، صیاد روزه می گیره!

ایستادم. جا ماندم. صیاد رفت، ازم فاصله گرفت.

منبع :  برگرفته از کتاب یادگاران، جلد ۱۱ کتاب شهید علی صیاد شیرازی، ص ۱۰

 

 

رضا کشمیری