تهران در سکوتی آرامش بخش فرو رفته بود. هر از گاهی صدای بوق کوتاهی به گوش میرسید. ساعت ۳:۲۰ بامداد، ناگهان صدای غرشی فضا را شکافت و هر چه را در مسیرش بود، بلعید. مهشید آن شب خوابش عمیق نمیشد و مدام دست روی سینه کوچک هستی، دختر هفت سالهاش میگذاشت و او را به کنار خود میکشید. انگار منتظر حادثهای بود.
همراه با صدای انفجار پنجره کنده شد و به داخل هال پرتاب شد. فضای خانه در چشم برهم زدنی به تودهای درهم از شیشه خرد شده، چوب شکسته و دود سفید و غلیظی تبدیل شد که نفس را در سینه حبس میکرد. مهشید با سرفههای پی در پی به هوش آمد، نور مهتاب از روزنه سقف شکسته میتابید، ذرات گرد و غبار در هوا میان نور مهتاب میرقصیدند.
اولین و تنها کلمهای که از گلوی خشک مهشید خارج شد، نام او بود: «هستی! ... هستی!»
دستانش، که تنها لحظاتی قبل از این بر پیشانی دخترش بود، حالا با حرکتی تند و ملتمسانه در میان ملحفههای به هم ریخته و تکههای چوب به دنبال تمام هستیاش بود. هستی تنها دخترش که بعد از بیست سال دوا و درمان خدا به او داده بود.
قلبش چنان تند و نامنظم میتپید که انگار میخواست قفس سینه را بشکافد و بگریزد. کمی بعد انگشتانش موهای نرم و مجعد هستی را لمس کرد. صدای گریه ضعیفی از میان خروارها دود و خاک به گوشش رسید:«مامان!»
او را به سینه چسباند. دست چرخاند روی بدن هستیاش، خدا را هزار مرتبه شکر کرد که زخمهای عمیقی ندارد، فقط خراشهایی سطحی. تازه آن وقت بود که درد خودش را احساس کرد؛ دردی سوزان و عمیق که از پاهایش بالا میخزید و مغز استخوانش را میسوزاند. نگاهی به پایین انداخت. شلوار خواب گل قرمزش تکه تکه شده و به خون آغشته بود. تمام بدنش سوزن سوزن میشد، ترکشهای ریز و درشت، در پاهایش فرورفته بودند.
با چشمانی قرمز و اشکبار به اطراف نگاه کرد. چارچوب پنجره مسیر درب خروجی را مسدود کرده بود. تنها راه، پنجره شکسته بود. خود را به لبه پنجره کشید و به پایین نگاه کرد. دیوار ریخته بود و پرتگاه عمیقی جلوی رویش شکل گرفته بود. منظرهای که دید، نفسگیرتر از دردش بود. ساختمان همسایه ناپدید شده بود و به جای آن تلی از خاک و آجر به چشم میخورد. و از دل آن توده خاکستری، صداهایی ضعیف و دور به گوش میرسید: « یا حسین، یا زهرا، ... کمک... کمک، کسی صدامو میشنوه!؟»
مهشید دست کشید به اطرافش و از زیر خاک و تکههای سنگ گوشی تلفن همراهش را پیدا کرد. صفحهاش روشن شد، اما آنتن نداشت. هستی، با آن لباس خواب قرمزش مثل فرشته کوچکی شده بود اما چهره معصومش را خاک و دود گرفته بود.با دستان کوچکی که هنوز از ترس میلرزید، گوشه هال را نشان مادرش داد، جایی که پنجره افتاده بود، سوراخی کوچک در آنجا دیده میشد. هستی دوید و تکههای چوب را کنار زد. راهی باز شد، فریاد زد: «مامان، زود باش، باید بریم.»
مهشید گمان نمیکرد هستی آنقدر شجاع شده باشد که در این اوضاع از بغل او جدا شود و دنبال راه نجات باشد. دلش لرزید، اشکش جاری شد. کشان کشان خودش را از میان شکاف به بیرون انداخت. با هر حرکت، پاهایش تیر میکشید، دردش لحظه به لحظه بیشتر میشد. رد خونش روی زمین کشیده شده بود. شعلههای آتش وسط خیابان زبانه میکشد و دود غلیظی به هوا برخاسته بود. مهشید چشمهایش تار میدید، مردم مانند سایههایی در دود حرکت میکردند. صداها در هم شده بود، کلمات در هوا شناور بودند: « اسرائیل... حمله کرده...خدا لعنتشون کنه...»







