داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

آخرین نظرات

سفرنامه اربعین ۹۸

قسمت ۴ :

دستشویی رفتن هم برای خودش مکافاتی داشت.  موکب‌ها هیچ یک سرویس‌ بهداشتی نداشتند و همه مجبور بودنداز سرویس‌های صحن حضرت زهرا سلام الله علیها استفاده کنند. دست علی و مرتضی را چسبیدم و از لابه‌لای جمعیّت خودم را به پله‌ها رساندم. یک طبقه پایین رفتیم تا به سرویس‌های بهداشتی رسیدیم. از لابه‌لای صف‌های تشکیل شده می‌خزیدیم تا صف خلوت‌تری پیدا کنیم اما دریغ. ناگهان از بین جمعیّت افتادم توی مشتی برهنه. یک لحظه گمان کردم وارد استخر شده‌ام آن هم با عبا و عمامه.

حمام‌ها همه پر بود و هر یک صفی طولانی. تعدادی توی همان دستشویی‌ها حمام می‌کردند و تعداد زیادی همان بیرون دستشویی لخت شده و در محل وضو گرفتن خود را خیس کرده و مشغول صابون و شامپو زدن بودند. چند تا بچه چشم‌هایشان سوخته بود و نعره می‌کشیدند، پدرها دنبال آب بودند که روی سر بچه‌ها بریزند تا بلکه ساکت شوند. هر سه ، چهار نفری با یک شیر آب مشترکاً حمام می‌کردند.

صحنۀ رنگارنگی بود، شورت‌های راه‌راه مامان‌دوز تا زیر زانو، مایوهای تنگ و ترش و شورت‌های معمولی سفید و سورمه‌ای. بدن‌های سیاه و سفید و برنزه، پرمو و کم‌مو ، چاق و لاغر ، کوچک و بزرگ. ایرانی و افغانی و پاکستانی از هر نوعی مهربانانه و هم‌یارانه توی هم می‌لولیدند و بدن‌های خود را می‌شستند.

اولین و آخرین زیارتم را کردم، چشمم که به ضریح حضرت امیر علیه السلام افتاد، دلم آرام گرفت. علی و مرتضی را تبرّک کردم و زدم بیرون تا برسم به محل قرار. رفتیم و رفتیم تا بالاخره یک موتور سه چرخه پیدا کردیم و ۱۲نفره سوارش شدیم! من و حاج‌آقا جلالی (پدرخانم) جلوی سه چرخه روی دو جعبه آچار که دو طرف موتور بود، نشستیم. از جلو منظره‌ی جالبی بود برای سوژه بیست و سی اما حیف که دوربینی نبود که این صحنه تاریخی را ماندگار کند.

مطالب بیشتر:

اسیر محبّت مولایم حسین علیه السلام

آه یک سرباز صفر

معرفی کتاب‌

رضا کشمیری

سفرنامه اربعین ۹۸

قسمت ۳ :

سوار ون شدیم به سمت سامرّاء ، صبح پنجشنبه ۱۸ مهرماه رسیدیم به بغداد. راننده برای نماز صبح جای مناسبی پیدا نکرد، هر چه گفتیم : نماز ، الصلاه الصبح. توجّهی نکرد! بالاخره با داد و فریاد ما نزدیک طلوع آفتاب ایستاد. نماز صبحی آفتاب برشته، بر روی سکوی روغنی یک مغازه تعمیر ماشین اقامه کردیم با وضویی دست پاچه و سنگی به جای تربت الحسین بر پیشانی.

اولین باری بود ضریح تازه نصب شده امامین عسکرین علیهما السلام را می‌دیدم. دو سال گذشته را نتوانسته بودم به سامرّاء بیایم، دلم پر می‌کشید. خدا نصیبمان کرد، یک ۲۴ ساعت کامل همجواری و چشیدن محبّت و کرامت مولایمان امام هادی و امام عسکری علیهما السلام را. عظمت و شکوه و شلوغی حرم دلم را شکست. یاد ده سال پیش افتادم. اولین باری که به زیارت عتبات آمدم، گنبدی ویران در کنار تپّه آوارهای عظیم در دور حرم بود. داخل که می‌رفتی زمین خاکی ، محل انفجار گودالی عظیم و دور سنگ قبر امامان پارچه‌ای ضخیم مخملی و سبز. هیچ شباهتی به حرم امامان دیگر نداشت. مظلومانه و خلوت و تحت شدیدترین نظارت‌های امنیّتی.

صبح جمعه به کاظمین رسیده و تا نماز مغرب و عشاء در آن فضای نورانی نفس کشیدیم. بعد از نماز به سمت نجف حرکت کردیم به گمان اینکه حدود ساعت ده ، یازده شب می‌رسیم و به خانه ابودعاء دوست سال‌های قبل می‌رویم، تا شاید جایی برای استراحت خانم‌ها باشد. نشد ، دو نیمه شب رسیدیم و در خانه ابودعاء بسته بود. کمی در زدیم تا شاید کسی بیدار باشد اما نشد. صحن حضرت زهرا سلام الله علیها بالا و پایین، پشت و رو پر از جمعیّت بود. دریغ از یک جای خواب!

خانم‌ها رفتند به سقف صحن و در جوار گنبد نورانی و باشکوه حضرت امیر علیه السلام نشستند. اما جای کج شدن و سر بر زمین گذاشتن نبود. پیرزنی بیدار می‌شود و دختر سه ساله‌ام فاطمه را مختصر جای خوابی می‌دهد. اما ما مردها رفتیم که برویم داخل حرم. نشد من ماندم پیش بچه‌ها و گوشی‌ها و کفش‌ها، دیگران رفتند زیارت.

دو پسرم را در مختصر جایی خواباندم، عبایم را روی سنگ‌های سفید و چرک‌مرده انداختم و دو تا کفش هم زیر سر آنها گذاشتم. از شدت خستگی بی‌هوش شدند. من هم نشستم بالای سرشان. مردی که کنار بچه‌ها خواب بود، هیکلی و درشت بازو بود. در همان حال زیارت خواندن و چرت زدن، مواظب بودم دستی به صورت یا لگدی به پهلوی بچه‌ها نخورد. پسرم علی خیلی بدخواب بود و هی تکان می‌خورد. سرش از روی کفش خزید و صورتش روی نرمه خاک‌ها ، روی سنگ کثیف قرار گرفت. چشم که افتاد ناگهان دلم شکست. بی‌اختیار اشکم درآمد، یاد توصیه امام رضا علیه السلام افتادم که « ای پسر شبیب، هر گاه گریان شدی پس برای حسین گریه کن. »

با اشک بلند شدم و جای علی را درست کردم. همان موقع مرتضی غلتی زد و صورت و بینی‌اش روی خاک قرار گرفت، تحمل دیدن این صحنه را نداشتم ، سریع جایش را درست کردم.  تا اشک روی صورتم خشک می‌شد، دوباره پسرها غلتی می‌زدند و من دوباره اشکم درمی‌آمد. اذان صبح را گفتند و یکی یکی اطرافیان  بیدار شدند و با دیدن یک عمامه به سر در کنارشان، چشم‌های خواب‌آلوده‌شان گرد می‌شد و سلامی می‌کردند و بلند می‌شدند که بروند وضو بگیرند.

 

مطالب بیشتر:

درباره گلوله‌های داغ

داستان‌های عاشورایی

رضا کشمیری

 

جمله‌ای زیبا و پرمعنا از ولی امر مسلمین جهان حضرت آیت الله العظمی خامنه‌ای: 

اگر انسان بخواهد در زمینه‌های معنوی و فرهنگی، تر و تازه بماند جز رابطه با کتاب چاره‌ای ندارد. 

معرفی چند کتاب جدید:

پنجره‌های تشنه / مهدی قزلی

گلوله‌های داغ / رضا کشمیری

اردوگاه اطفال / احمد یوسف‌زاده

برادر من تویی / داوود امیریان

جزء از کل /  استیو تولتز

بی‌کتابی / محمدرضا شرفی خبوشان

آه با شین / محمدکاظم مزینانی

لحظه‌های انقلاب / محمود گلابدره‌یی

سفر به گرای ۲۷۰ درجه / احمد دهقان

کیمیاگر / رضا مصطفوی

رضا کشمیری

 

سفرنامه اربعین ۹۸

قسمت ۲ :

نیمه شب بود که گیت‌های ایرانی در مرز مهران را ردّ کردیم. کالسکه دخترم فاطمه را دنبال خودم می‌کشیدم که سربازی لاغری با چشمانی شاداب جلویم را گرفت. خالی مشکی روی گونه‌اش همان اول به چشمم آمد. آرام گفت: « حاجی خوش به حالت، داری میری کربلا برای من هم دعا کن. »

دست راستم را از کالسکه کندم و به سویش دراز کردم. گفتم: «  شما بیشتر از من ثواب می‌بری، شما خادم الحسین علیه السلام هستی و من زائری که معلوم نیست زیارتش قبول بشه یا نه. کار شما بیشتر ارزش داره.»

چشم چرخاندم روی لباسش تا اسم و فامیلش را نگاه کنم، دست بردم و شال مشکی نظامی‌اش را کنار زدم و گفتم: « حتماً از طرف شما زیارت می‌کنم. اسمت هم که ... فرشاده، درسته؟! »

سر و شانه‌اش سایه انداخته بود روی تنش، برچسب روی سینه‌اش را درست ندیدم. سرباز لبخندش کشیده‌تر شد و ذوق زده گفت: « بله حاج‌آقا اسمم فرشید فرشاده. »

همان‌طور که کالسکه را کشیدم تا از همراهانم جا نمانم، گفتم: « حتماً به اسم یادت می‌کنم. خیالت راحت، یادم نمیره. »

اشک دوید توی چشمان درشتش. نورافکن پایانه مرزی مهران انگار تمام چشمش را پر کرده بود. آهی کشید و برگشت. یک نگاه دیگر به او انداختم و به فکر فرو رفتم: « مگه میشه یادم بره! فرشیدِ فرشاد، اسمش و اشکش هر دو روی دلم نشست و حک شد. »

آه یک سرباز در ساعت یک و نیم نصف شب، ده روز مانده به اربعین. شاید ارزش همین آهش از تمام قدم‌های پیاده من بیشتر باشد. مگر می‌شود امام حسین علیه السلام این آه سوزناک و این اشک سرباز صفر را ندیده بگیرد. سربازی که مجبور است اینجا در مرز خدمت کند، دلش کربلاست اما نمی‌تواند برود.

مطالعه بیشتر:

اسیر محبّت مولایم حسین علیه السلام

در پیاده‌روی اربعین همراه گلوله‌های داغ باشید!

درباره گلوله‌های داغ

 

رضا کشمیری

سفرنامه اربعین ۹۸

قسمت ۱ :

چهارشنبه ده صفر ، ظهر بود که گوشی‌ام را از جیب بغل عبایم برداشتم. داده‌هایش را روشن کردم و «گلوله‌های داغ» را سرچ کردم. آورد! هنوز نمی‌دانستم که بالاخره نشر شهیدکاظمی آن را به چاپ رسانده یا نه!

قرار بود قبل از ماه محرم به چاپ برسد که نشد. قرار دیگر تا آخر ماه محرم بود، باز نشد. نشد ، نشد تا روزی که به سمت کربلا حرکت کردم. اولین کار عاشقی‌ات که باشد، مشتاقی، مشتاق بارقه‌ای از سوی محبوب، نشانه‌ای دلربا از معشوق ، توشه افزایش دهنده معرفت و محبّت از سوی مولایت حسین علیه السلام.

ساعت یک و نیم بعدازظهر بود که سرچش کردم، باشگاه خبرگزاری جوان خبر انتشار کتاب «گلوله‌های داغ» را زده بود. لحظاتی بعد مسئول امور تبلیغات انتشارات شهید کاظمی پیامی داد واتس آپانه! که تا فردا در همه خبرگزاری‌ها خبر انتشار کتاب بارگزاری می‌شود. خبرگزاری مشرق ، مهر ، رسا و ... را دیدم. عناوین جالبی زده بودند: « در پیاده‌روی اربعین حواستان به گلوله‌های داغ باشد» ، «گلوله‌های داغ از پیاده‌روی اربعین تا قلب دشمن» و ...

وقتی فهمیدم کتاب چاپ شده در اراک بودم. اما چه شیرین است که دلیل نرسیدن کتاب به دستت همان دلیل نوشتن کتاب باشد. عشق و امید به پذیرفتن این ذرّه عرض ارادت از سوی محضر ملکوتی و جهان شمول حضرت ارباب، حضرت سیدالشهداء علیه السلام.

بله ، چه شیرین که نباشی و نبینی اولین کتابت را. چه شوق و ذوقی هر نویسنده‌‌ای دارد که نتیجه تلاش خود را ببیند. اما وقتی پای دم و دستگاه امام حسین علیه السلام در میان باشد، باید بگویی تا یار چه خواهد و  میلش به چه باشد. باید تمام کار را به خودش بسپاری، اوست که عالم همه دیوانه‌ی اوست. من کی هستم؟! که بخواهم راضی باشم یا نه؟!

شور و شیدایی قلب عاشق حسین علیه السلام در تمام عالم جریان پیدا کرده و نور توحید و بندگی را در رگ‌ها و مویرگ‌های بشریّت منتشر کرده است.امام حسین علیه السلام است که خدا عاشقش است چون بندگی خدا را کرده به تمام معنا. هر چه داشته در راه خدا داده است. مگر می‌شود، خدا را بندگی کنی و در راه حفظ دین خدا و حفظ هدف خلقت که همان هدایت انسان‌ها است، به تمام معنا قدم برداری ، خون قلبت را بدهی، فرزند جوان تازه دامادت را بدهی، فرزند شیرخواره‌ات را بدهی ، فرزند برادر، امانت برادر را بدهی ، برادری عالم و شجاع و فرزانه‌ای چون عباس را بدهی، مگر می‌شود خدا جبران نکند؟!

عشق مگر چیست؟! چه عشقی بالاتر از عشق امام حسین علیه السلام به خداوند رحمان و رحیم. آری ، کتاب به دستم نرسید اما رفتم تا جا نمانم از قافله دلدادگان. بازخورد کتاب را به مولایم واگذار کردم، مگر من برای چه کسی نوشتم؟! مگر جز عشق به مولایم حسین علیه السلام چیزی دیگری هم هست؟ نمی‌دانم شاید هنوز دلم جای دیگری است، هنوز خرده شیشه دارم. بله هنوز دلم خالصانه در بند مولایم حسین علیه السلام اسیر نشده است. از خدا همین اسارت را می‌خواهم و چه اسارتی زیباتر از این! اسیر محبّت مولایم حسین علیه السلام .

باید از همه‌ی وابستگی‌های دنیا دل کند، باید فقط به راه حسین علیه السلام دل بست. همه کس و همه چیز می‌رود، می‌میرد و نابود می‌شود جز یاد و نام و نشان تو یا حسین علیه السلام.

معرفی کتاب:

گلوله‌های داغ / رضا کشمیری

رضا کشمیری

 

می دهی تو اجازه ام آقا
زائر اربعینی ات باشد

مثل عبدی حقیر می آیم
عاشق و سر بزیر می آیم

اختیاری ندارم از خود من
دست من را بگیر می آیم

 

 

مولای من یا سیدالشهدا علیه السلام حال و روز دلم خراب است و تنها با نفس کشیدن در سیل جمعیّت عاشقانت آرام می‌شود، مرا بپذیر دارم می‌آیم.

دست دلم را بگیر که با معرفت بیایم و با محبت و عشق قدم بزنم و با معرفتی بالاتر برگردم.

ان‌شاءالله فردا عازم هستم و به نیابت از همه مخاطبین گرامی قدم جای قدم‌های جابر می‌گذارم.

رضا کشمیری

بسم الله الرحمن الرحیم

اوضاع اردوگاه الرمادی ۲ به هم ریخته بود. بچه‌ها زیر بار ممنوعات نمی‌رفتند. نماز جماعت ممنوع، و عجّل فرجهم ممنوع! تجمّع بیش از دو نفر ممنوع، هر گونه دعا خواندن و عزاداری به شدت ممنوع. اگر می‌خواستیم به همه ممنوعات آنها تن بدهیم، دلمان می‌پوسید. تمام رنج اسارت و شکنجه‌ها را به جان می‌خریدیم اما نماز جماعت و دعای کمیل را تعطیل نمی‌کردیم. مگر می‌شد، جسم ما تحت بدترین شرایط غذایی و آب و هوایی قرار داشت. اگر روح و روانمان را با دعا و نیایش و نماز جلا نمی‌دادیم، خیلی زود می‌بریدیم و مثل بعضی بریده‌ها جذب سازمان مجاهدین خلق می‌شدیم.

هر بار که به قول آنها ابو مشاکل می‌شدیم، گروهبان جاسم به همراه چهار، پنج سرباز وارد آسایشگاه می‌شدند. در دست یکی کابل ریش ریش شده‌ای بود که یک ضربه‌اش صد ضربه می‌شد و جان و دلت را می‌سوزاند. در دست دیگری لوله‌ی آهنی و دست دیگری چوب کلفت، می‌ریختند توی بچه‌ها و همه را می‌زدند. بعد از اینکه خسته می‌شدند و عرق‌ریزان، نفس نفس‌زنان استراحتی می‌کردند و دوباره شروع می شد. بعد از نیم ساعت کتک زدن ، دو ، سه تا از بچه‌ها که شناخته‌شده‌تر بودند می‌گرفتند و می‌بردند تا حسابی از خجالتشان دربیایند.

چند هفته می‌شد که نه آنها کوتاه می‌آمدند و نه ما! هر روز کتک می‌خوردیم، تمام بدن‌مان سیاه و کبود شده بود. مثل فنری جمع‌شده بودیم که هر لحظه ممکن بود رها شود و چشم صاحبش را کور کند. بزرگان و ارشدها یک تصمیم سخت اما قاطع گرفته بودند، اعتصاب غذا!

کار سختی بود، به همان بخور و نمیری هم که می‌دادند ، دیگر نباید لب می‌زدیم. فقط یک سطل آب داشتیم که سهمیه‌بندی شده بود. هر چند ساعتی یکبار پنج قاشق غذاخوری آب، سهم هر رزمنده بود و تمام! روز اول سپری شد. روز دوم دیگر رمقی برایمان نمانده بود. اما باید مقاومت می‌کردیم. عراقی‌ها هم روی لج افتاده بودند و فقط پنج دقیقه آزادباش می‌زدند. در این پنج دقیقه یک سطل آب می‌کردیم برای سیصد نفر آدم!  دو، سه نفر بخاطر گرسنگی و ضعف بی‌هوش شدند. سر و صدا راه انداختیم ، آمدند آنها را بردند، به کجا ، هیچ کس نمی دانست!

روز دوم با کمترین تلفات پایان یافت. شب با فکر و خیال اینکه عاقبت کار چه می‌شود؟! و بچه‌ها تا کی می‌توانند صبر کنند؟! خوابیدم. خواب نمی‌رفتم اما از گرسنگی بی‌حال شده و دراز کشیده بودم. نیمه‌های شب یکی از بچه‌ها از شدت تشنگی بیدار شد، از لب‌های ترک ترک شده‌اش پیدا بود. ته سطل هنوز کمی آب مانده بود که داشت زیر پنکه باد می‌خورد. اسیر تشنه آمد، نشست کنار سطل. لیوان کوچکی هم دستش بود. خودم را به خواب زدم. می‌خواستم ببینم به آب جیره‌بندی لب می‌زند یا نه. لحظه‌ای به موج‌های دایره‌ای روی آب خیره شد، بعد نگاهش را از آب گرفت. سرش را بالا گرفت، آهی کشید و با لب تشنه رفت سر جایش خوابید! او هنوز شانزده‌ سال هم نداشت!

مطالب بیشتر:

۱- انس با قرآن در کودکی

۲- محمدمهدی از همان کودکی سخت مواظب نگاهش بود!

رضا کشمیری

بسم الله الرحمن الرحیم

همیشه به این فکر می‌کردم مگر می‌شود در کربلا باشی و صدای هل من ناصر امام زمانت را بشنوی و به یاری‌اش نروی! همیشه خودم را جای یاران امام حسین علیه السلام می‌گذاشتم و تصور می‌کردم همان روز را ، همان حالات را ، چشمم را می‌بستم و صدای چکاچک شمشیر‌ها را می‌شنیدم.  صدای کشیده شدن کمان‌ها و رها شدن تیرها و فرورفتن تیرها به بدن‌ها را حس می‌کردم. همیشه به خودم می‌گفتم من اگر روز عاشورا بودم حتماً خودم را زودتر از همه به میدان جنگ می‌رساندم و جان ناقابلم را فدای مولایم سیدالشهدا علیه السلام می‌کردم.

تعجب می‌کردم از کوفیانی که تا سرزمین کربلا و تا شب عاشورا امام را همراهی کردند اما وقتی امام فرمود: « هر کس بماند فردا کشته می‌شود. من بیعتم را برداشتم. از تاریکی شب استفاده کنید و هر که می‌خواهد برود ، برود! » چگونه تعدادی رفتند!؟ مگر می‌شود؟! چقدر آدم باید بی‌بصیرت باشد؟! چقدر ترسو و دنیا دوست؟!

خیلی به خودم اطمینان داشتم که بله من اگر بودم در آن صحنه‌ی کربلا و روز عاشورا می‌ماندم و لحظه‌ای شک نمی‌کردم در یاری امام حسین علیه السلام . تا اینکه ازدواج کردم و یک شب همین درد و دل‌های عاشورایی را با همسرم داشتم. آن شب اشکم درآمد و با همسرم گفتیم و شنیدیم و اشک ریختیم.  

خوابیدم و در خواب رفتم به آن شب. شبی سرنوشت ساز برای من و ادعاهایم! امام حسین علیه السلام استوار روی بلندی ایستاده بود و سخن می‌گفت. بالای سرم مشعلی روشن بود و نورش را می‌ریخت روی سر و صورتم. امام نگاهش روی همه‌ی یاران می‌چرخید و سخن می‌گفت. عده‌ای آن شب از تاریکی شب استفاده کردند و رفتند که بروند سراغ دنیای پوچشان. اما من آن شب را سربلند طی کردم تا روز عاشورا فرا رسید. هیاهوی لشکر سی‌هزار نفری عمربن‌سعد آنچنان بیابان را به لرزه درآورده بود که ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود. یاران یکی پس از دیگری می‌رفتند و کشته می‌شدند و من گوشه‌ای ایستاده بودم و می‌لرزیدم. امام سوار بر اسب نزدیک یاران باقیمانده‌ شدند و با مهربانی فرمودند: « کسانی که تازه ازدواج کرده‌اند، بروند! من بیعتم را برداشتم...»

فهمیدم که منظورشان من هستم. سرم را پایین انداختم و از خجالت خیس عرق شدم. آهسته سرم را بالا گرفتم، ناگهان نگاهشان به من گره خورد و با لبخند بسیار دلنشینی فرمودند: « تازه ازدواج کرده‌ها بروند! اشکال ندارد.»

دست و پایم را گم کردم. شرم‌زده و سرگردان تن‌های قطعه قطعه شده و خون‌های جاری شده را می‌دیدم و می‌لرزیدم. سخن امام را که شنیدم، از خدا خواسته ، سریع بند و بساطم را جمع کردم تا فرار کنم. پیش خودم می‌گفتم: « آقا فرموده تازه ازدواج کرده‌ها بروند ... خوب من هم تازه ازدواج کردم.»

باران تیرها و نیزه‌ها از چپ و راست می‌بارید. آنقدر ترسیده بودم که خجالت و شرم را کنار گذاشته و پا به فرار گذاشتم. می‌لرزیدم و با خودم کلنجار می‌رفتم : « چطور امامت را تنها می‌گذاری ... خجالت بکش ... خاک توی سر بی عرضه‌ات. »

خودم را لعن و نفرین می‌کردم اما بالاخره فرار کردم و از خواب پریدم.

#ماندگارهمچوحسین

مطالب بیشتر:

داستان‌های عاشورایی

خاطرات شهید محمدمهدی آفرند

رضا کشمیری

بسم ربّ الحسین علیه السلام

قابلمه شیر را گذاشتم سر سفره، مهدی عجله داشت. کاسه مسی را پر از شیر کردم و گذاشتم جلویش. همین‌طور که نان خرد می‌کرد، دهانش می‌جنبید. با آه ‌گفت: « ننه! همه‌ دوستام شهید شدن ، من جا موندم ، جا موندم.»

 سرش پایین بود. نگاهش را از من دزدید. قاشق را بی‌هوا داخل دهانش کرد. سوخت، نفس عمیقی کشید و رفت توی فکر. این چند روز رفتارش عوض شده بود، از همه چیز دل کنده بود. دلم شور می‌زد، همین دیشب بود که با صدای گریه و ناله‌‌اش از خواب پریدم. دیدم به سجده رفته و گریه می‌کند. کاسه شیر را از جلویش برداشتم و گفتم: « آخه ننه! چرا اینقدر دستپاچه‌ای؟! چرا اینقدر بی‌تابی می‌کنی؟ تو دیگه زن داری. به سلامتی بچه‌ات شش ماه دیگه به دنیا می‌آید. باید سایه بالا سرش باشی. این حرف‌ها چیه؟ هی می‌گی جا موندم، جا موندم!»  

بدون اینکه حرفی بزند، بلند شد و رفت توی حیاط. پدرش را که دید او را در آغوش کشید.  از دیروز که آمده بود، هنوز بابایش را ندیده بود. با هم نشستند سر سفره. بعد از غذا مهدی وسایلش را جمع کرد و آماده رفتن شد. از همه خداحافظی کرد. زیر سایه‌بان درخت انگور خم شد، گره پوتینش را سفت کرد. چند قدمی رفت به سمت در، اما نگاهی به پشت سرش کرد و چرخید. دوباره پدرش را در آغوش کشید و طولانی سینه به سینه‌اش چسباند. بدون هیچ حرفی جدا شد و در خانه را باز کرد. اما انگار دل دل می‌کرد، دوباره برگشت و دست من و پدرش را بوسید و با خنده عمیقی خداحافظی کرد. او می‌دانست و من هم دیگر فهمیده بودم که بار آخرش است و دیگر برنمی‌گردد.

پنج، شش بار رفت و برگشت و خداحافظی کرد. پدرش نگاه مأیوسانه‌ای به قد و بالای جوان تازه دامادش کرد و گفت: « بابا تو رو خدا برو، من تو رو به خدا سپردم. تو از ما نیستی!! »

صدایش ترک برداشت: « تو مال این دنیا نیستی! برو، دل بابات رو خون نکن! به خدا سپردمت. »

چشمم به افق نگاه پدرش افتاد. قلبم لرزید، نگاه مأیوسانه پدری که جوانش را به قتلگاه می‌فرستد. مرا یاد مقتل لهوف انداخت: « سپس نگاه مأیوسانه‌ای به فرزند برومندش انداخت و در حالی که چشم‌های مبارک خود را به زیر افکنده بود، اشک از چشمانش جاری گشت.[1]»

مهدی تازه داماد من، از زن و فرزند هنوز نیامده‌اش دل کند. او دیدی به دنیا نداشت. همیشه در حال و هوای جبهه و دوستان شهیدش می‌سوخت. پدرش که این حرف را زد، مهدی برگشت و دوباره پدر را گرم و محکم در بغل گرفت و رفت.هنوز ۴۸ ساعت از رفتنش نگذشته بود که در آغاز کربلای پنج بعد از شکستن خط دشمن، به آرزوی خود رسید.[2]

رضا کشمیری

 

فاطمه نشسته بود گوشه‌ی اتاق و با چشمانی قرمز یک نگاه به من می‌کرد، یک نگاه به دامن مشکی توردارش. همان دامنی که مهدی قبل از شهادتش برایش خریده بود. دو ماه پیش که دامن را به تن فاطمه کردم، با شیرین زبانی دوید بغل مهدی و گفت: « بابایی بابایی خوشچل شدم؟ ها ... خوشچل شدم؟» چرخی زد و خودش را برای مهدی لوس کرد. مهدی بغلش کرد و نشاندش روی زانو. بشری را هم نشاند روی زانوی دیگرش. بشری از کلاس پیش دبستانی‌اش تعریف می‌کرد و فاطمه برای اینکه از قافله ناز آوردن برای بابا عقب نیفتد، حرف‌های بشری را به شکل دیگری تکرار می‌کرد و به خودش نسبت می‌داد. خنده‌ی تیزی سر می‌داد و سرش را به زیر قبای مهدی می‌چسباند.

صحنه‌ها یکی پس از دیگری جلوی چشمم رژه می‌رفتند، هنوز گوشی همراه مهدی گاهی صدای لرزشش می‌آمد و دل مرا می‌لرزاند. توی فکر بودم که بشری هم بی‌حال نشست روی زمین و خم شد روی بالش. هنوز ظرف‌های میوه و شیرینی مهمان‌های ظهر را از توی هال جمع نکرده بودم. سه ، چهار نفر از مسئولین حوزه آمده بودند برای عرض تسلیت و یک عکس بزرگ قاب کرده از مهدی با لباس طلبگی را گوشه‌ی دیوار نشانده بودند.

توی فکر بودم که با صدای ناله فاطمه به خود آمدم. دویدم سمتش ، دست گذاشتم روی سرش، داغ بود خیلی داغ. دلم آشوب شد. صدای ناله بشری هم بلند شد. دستش را گرفتم ، دست او هم داغ بود. هر دو تا دخترم تب کرده بودند. خیلی تنها بودم، اشک توی چشمم جمع شد. در این دو ماه بعد از شهادت مهدی خیلی حواسم بود که دخترها اشک و گریه و بی‌تابی مرا نبینند، اما مگر می‌شد. هر بار که دخترها بهانه بابا را می‌گرفتند، بی‌اختیار اشکم درمی‌آمد.

هر چه دار و دوای گیاهی بلد بودم تا شب به دخترها دادم. انواع جوشانده‌ها را امتحان کردم. شب شد و از ترس اینکه تشنج کنند ، شربت استامینوفن به خوردشان دادم، اما فایده نداشت. فاطمه در بغل، دست بشری را گرفتم و خودم را به درمانگاه سر کوچه رساندم. یک پاکت دارو عایدم شد و دیگر هیچ. تا دو روز هر چه کردم تب دخترها پایین نیامد. توی خانه می‌چرخیدم و هر بار که چشمم به چشم‌های درشت مهدی می‌افتاد و لبخندش را می‌دیدم، دلم می‌شکست. از نگاه سنگین بچه‌ها می‌ترسیدم و بغضم را فرو می‌دادم.

بالای سر بچه‌ها نشسته بودم و هی پارچه خیس می‌کردم و روی پیشانی داغ آنها می‌گذاشتم. دلم می‌جوشید و توی فکر بودم. ناگهان یادم آمد دو هفته بعد از شهادت مهدی ، وقتی که دخترها خیلی بی‌تابی می‌کردند. رفتم پیش یک مشاور و از او خواستم تا راهنمایی‌ام کند. او تأکید کرده بود هر چه که بچه‌ها را به یاد بابا می‌اندازد ، به حداقل برسان. بی‌اختیار افکار ذهنی‌ام را به زبان آوردم: « هر چه که به یاد بابا می‌اندازد! »

یک دفعه پیش خودم گفتم: « نکنه این عکسی که دو روز پیش آوردند ، باعث شده دخترها تب کنند!؟ »

کوبیدم به پیشانی‌ام: « یعنی واقعا میشه به خاطر اون عکس باشه!؟ »

دخترها خواب رفته بودند اما هنوز تب‌شان بالا بود. هر از چند گاهی از خواب می‌پریدند و ناله می‌‌کردند. مجبور بودم بالای سرشان بنشینم و هی پاشورشان کنم. پارچه خیس روی پیشانی و دستان لاغرشان بگذارم. سریع رفتم و عکس مهدی را روزنامه پیچ کردم و گذاشتم بالای کمد لباسی. دخترها صبح که بیدار شدند، نگاهی به گوشه‌ی هال کردند ، عکس مهدی را که ندیدند. چشم چرخاندند و دیوارها را نگاه کردند. بدون اینکه چیزی بگویند نشستند سر سفره صبحانه. دلم آشوب بود : « یعنی این تب شدید فقط به خاطر عکس بابای شهیدشان بوده؟ خدایا ! »

ظهر نشده، تب بچه‌ها قطع شد و نشستند هم‌پای عروسک‌هایشان ، مامان بازی. اشک توی چشم‌هایم جوشید نمی‌دانستم این اشک را از خوشحالی حساب کنم یا از ناراحتی . رفتم اتاق خواب و در را بستم. عکس مهدی را از توی روزنامه بیرون کشیدم. نگاهی به چشمان مهدی کردم، بغضم ترکید و شروع کردم به گریه. گریه برای دختر سه ساله‌ای که سر بریده‌ی بابا جلویش گذاشتند. صحنه‌های خرابه‌ی شام جلوی چشمم آمد. افکار می‌آمدند و توی چشم و قلبم جا خوش می‌کردند: « دخترهای من فقط با دیدن عکس خندان و جسم سالم بابایشان دو روز در تب سوختند، امان از قلب کوچک و داغدیده دختر سه ساله ، امان از دل زینب ... امان. »

مطالب بیشتر:

لب‌های خشکیده

شیعه شدن یک طلبه وهابی(اعجاز اشک بر امام حسین علیه السلام)

ما از تو به غیر تو نداریم تمنّا / حلوا به کسی ده که محبّت نچشیده

رضا کشمیری