داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات
  • ۱۶ تیر ۹۷، ۲۳:۵۴ - همدم ماه
    خخخخخ
  • ۱۶ تیر ۹۷، ۲۳:۲۳ - عزیز
    عجب :-)

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شهید حمید قلنبر» ثبت شده است

قسمت ششم : آزادی حمید یا فرار از دست اشرار!

 نزدیک اذان ظهر بود که سر و کله سید کمال پیدا شد، یک روز و نیم میشد که هیچ خبری از حمید و کمال نداشتیم. همه بچه‌ها دور کمال جمع شدند و او را سوال پیچ کرده بودند، کمال هم می‌گفت: حالا سر فرصت تعریف می‌کنم ! حس کنجکاوی بچه‌ها رهایشان نمی‌کرد و هی سوال می‌کردند. کمال جریان را خلاصه کرد و گفت: ما توسط اشرار منطقه اسیر شدیم و باید ۵۰۰هزار تومان برای آزادی حمید ببرم، فقط تا فردا وقت داده اون هم بدون دخالت نیروهای سپاه و انتظامی و ...!

یکی از بچه‌های رفسنجان با لهجه زیبایش گفت: باااابووو ۵۰۰ هزار تومن! هشکی نمی‌تونه تا فردا اینقدر پول رو جور کنه.

فرمانده سپاه چابهار با مقامات بالاتر هماهنگ کرد و جلسه فوق‌العاده‌ای تشکیل دادند و تصمیم گرفتند کمال را تنها بفرستند و از دور تعقیب کنند و طی یک فرصت مناسب آنها را غافلگیر کنند. همه پول آن موقع سپاه استان را هم که جمع کردند به ۵۰۰ هزار نرسید، کمال را با یک کیف که مثلا در آن پول بود به محل قرار فرستادند و یک ماشین نیروهای سپاه  هم با فاصله اوضاع را کنترل می‌کرد.

تازه جنگ شروع شده بود و فرماندهان هنوز تجربه کافی نداشتند، گمان می‌کردند به راحتی حمله می‌کنند و اشرار را دستگیر می‌کنند اما اشرار بچه کوه و کمر بودند و تمام گردنه‌ها و نقاط کور را مثل کف دستشان می‌شناختند. وقتی کمال به سر قرار می‌آید چند ساعتی منتظر می‌شود تا اینکه یکی از اشرار از بالای تپه‌ای فریاد می‌زند: قرار بود تنها بیایی! اما تو یک ماشین پر از پاسدار آوردی، زدی زیر قرارمون ما هم رفیقت را می‌کشیم.

کمال دست از پا درازتر به ماشین سپاه علامت می‌دهد و آنها می‌آیند و سوارش می‌کنند. همه ناامید شده بودند و هیچ کاری از دستشان برنمی‌آمد، تنها کسی تمام منطقه را می‌شناخت و با سران طوایف آشنا بود حمید بود که حالا تا شهادت فاصله‌ای نداشت.

چهار روز با نگرانی و بیم و امید گذشت ، نزدیک اذان مغرب بود که من شیفت نگهبانی برج پاسگاه بودم ، با اسلحه ژ-۳ و کلاه سربازی به سر، زیر سایبان زنگ زده، نگهبانی می‌دادم، هوا گرگ و میش بود و من با دقت و دلهره اطراف را می‌پایدم. از دور یک نفر را دیدم که با سرعت به سمت پاسگاه می‌آمد چشمانم را تیز کردم چهره پرهیب و با صلابت حمید را دیدم. بی‌اختیار شروع به فریاد کردم: آقاحمید...آقاحمید... حمید قلنبر آمد!

سریع آمدم پایین و به استقبال حمید رفتم ، همه بچه دورش را گرفته بودند و بغلش می‌کردند و می‌بوسیدند، حمید در برابر سوالات بچه‌ها و کنجکاوی آنها گفت: بچه‌ها من خوبم ... فقط الان خیلی خسته‌ام فردا همه ماجرا را برایتان تعریف می‌کنم ممنون بروید سر پست‌هاتون!

حمید رفت به دفتر فرماندهی و دیگر ما نفهمیدم که بالاخره چگونه از دست اشرار آزاد شده آیا فرار کرده بود یا ...؟!

ادامه دارد...

رضا کشمیری

قسمت چهارم : شوخی‌های شهید حمید قلنبر

حمید قلنبر همان روز اول گفت: هر کس میخواهد آب‌تنی کند سوار ماشین شود. آب دریای عمان به قدری شور و تلخ بود که هیچ ماده شوینده و صابونی در آن حل نمی‌شد و کف نمی‌کرد به خاطر همین اولین کاری که حمید کرد بردن بچه‌ها به استخر آب شیرین بود تا خستگی راه از تن آنها بیرون رود.

عقب ماشین لندور پر از بسیجی شده بود و به راه افتاد، در حاشیه شهر به باغ با صفا و پر از درختان سرو و بید وارد شد در وسط این باغ یک استخر سه متر در سه متر با عمق ۱.۵ متری وجود داشت با آبی بسیار تمیز و شفاف، بچه‌ها یکی پس از دیگری پریدند داخل حوض، بعد از حسین، حمید قلنبر وارد آب شد. بلافاصله دست روی سر حسین گذاشت و بدن لاغر ۵۵ کیلویی او را زیر آب نگه داشت دستان قوی حمید همچون سنگی روی سر حسین بود هر چه دست و پا زد رهایش نکرد، احساس خفگی داشت اما بالاخره رهایش کرد. حسین تا به حال سابقه شنا کردن نداشت آنچنان تند تند نفس می‌زد که حمید خنده‌اش گرفته بود ابهت و اقتدار حمید اجازه هیچ اعتراضی به حسین نمی‌داد.

می‌دانست شوخی کرده است اما از جایگاه مشاور استانداری توقع چنین شوخی‌هایی نداشت، همین اولین برخورد قلدرمآبانه، پایه دوستی حسین جلالی با حمید قلنبر شد، برای حسین چنین شوخی تازگی داشت آن هم از طرف کسی که شخصیت سپاهی و سیاسی مطرحی در کل کشور بود و بین بچه‌ها پیچیده بود که می‌خواسته داماد رییس جمهور رجائی شود.

بعد از آب‌تنی حمید روی یک صندلی نشست و گفت هر کس بلد است بیاید موهای مرا کوتاه کند، یک شخصیت کشوری و لشکری بود اما اصلا در قید و بند امور دنیوی حتی از نوع رسم و رسومات معمولی مسئولین نبود، بسیار متواضع و عاری رفتار می‌کرد انگار نه انگار که مشاور  سیاسی استاندار کل است.

این سلوک اجتماعی و رفتار دوستانه او باعث شده بود همه بسیجی‌ها با او راحت باشند و درد دل کنند و حمید هم تا جایی که می‌توانست کارشان را راه می‌انداخت. هیچ کس از کارهای حمید سر در نمی‌آورد یک روز لباس معمولی می‌پوشید، یکبار لباس سپاهی، یکبار بلوچی کامل می‌شد حتی لهجه‌ی بلوچی می‌گرفت اصلا معلوم نبود تهرانی است

ادامه دارد...

رضا کشمیری