داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تشییع باشکوه» ثبت شده است

                                              

بسم ربّ الشهداء و الصدیقین 

ساعت یک و ۲۰ دقیقه است، دقیق شش سال پیش در همین لحظات بدن رشید تو قطعه قطعه شد در میان آتش و دود و پاره پاره‌های آهن. روح پاکیزة تو در آغوش شهیدان، در آغوش سالار شهیدان آرام گرفت اما مگر داغ تو آرام شدنی است؟ هرگز! شش سال است هر بار با دیدن لبخند تو ، با دیدن اشک‌های تو داغ دل‌مان تازه می‌شود.

حاج قاسم عزیز به من منّت گذاشت و سحرگاهی در ایّام فاطمیّه به خانة ما آمد. آستین‌هایش را بالا زده بود، جوراب‌هایش را درآورد و به جیب شلوار سپاهی‌اش آویزان کرد. توی راهروی خانه ایستاده بودم، محو تماشای او بودم. با مهربانی نگاهم کرد و گفت: «یه چیز خیلی دل من رو سوزوند!» این جمله را گفت و چشمانش پر از اشک شد. فقط نگاهش می‌کردم، نمی‌توانستم حرفی بزنم، انگار زبانم قفل شده بود. قلبم تند تند می‌زد، با نگاه التماسش کردم ادامه دهد.  صدایش می‌لرزید: « بعد از رفتن، همه چیز خوب بود اما یه چیز جیگرم رو آتیش زد.»

اشکش جاری شد: «اینکه تشییع جنازة من اینقدر جمعیّت اومد و باعظمت برگزار شد اما تشییع جنازه حضرت زهرا مخفیانه و مظلومانه...خیلی شرمنده ...» نتوانست جمله را کامل کند، به هق هق افتاد. از شدت گریه دست روی زانو گذاشت و خم شد. بلند بلند گریه می‌کرد. چنان سوزناک اشک می‌ریخت که انگار داشت قلبم از جا کنده می‌شد. بغضم ترکید و زدم زیر گریه. نمی‌دانستم چه باید بگویم! چطور می‌توانستم دل پردرد او را آرام کنم؟ نمی‌شد، نمی‌توانستم. فقط می‌توانستم مثل او زار بزنم، هیچ‌وقت اینطور بی‌مهابا گریه نکرده بودم، از خواب پریدم، چشم‌هایم پر از اشک بود.

رضا کشمیری