داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

آخرین نظرات

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عبور از سیم خاردار نفس» ثبت شده است

 

در یکی از روزهای گرم تابستان اهواز، حمید[1] و مرتضی[2] و یکی از دوستانشان از عملیات برگشته بودند و به مقرّ نیروها در اهواز رسیده بودند.  گرمای هوا حدود ۵۰ درجه بود و گرد و خاک به همراه سوز و گداز آتش و خمپاره و توپ جنگی فضای مقرّ را بیش از همیشه داغ و سوزان کرده بود.

حمید که تازه سر و روی خاکی و پر باروتش را تمیز کرده بود با حالت خسته‌ای رو به مرتضی می‌کند و میگوید: بچه ها نیم ساعت بخوابیم بعد برویم هور و به خط سرکشی کنیم. مرتضی و دوست دیگرش از خدا خواسته قبول می‌کنند و سریع خود را به سنگر فرماندهی که چند پله می‌خورد و پایین می‌رفت، رساندند و بهترین جا را انتخاب کردند و کنار دیوار زیر پنکه سقفی دراز کشیدند.

صدای گوش خراش پنکه خواب را از چشمان مرتضی بریده بود، مرتضی هر چه منتظر حمید بود، سر و کله‌اش پیدا نشد از سنگر خارج شد، آفتاب سوزان چشمانش را اذیت می‌کرد، کمی جلوتر رفت و حمید را صدا می‌کرد اما با صحنه‌ای عجیب مواجهه شد...

 

حاج مرتضی می‌گوید: حمید را دیدم که در این گرمای سوزان  ۵۰ درجه اهواز زیر آفتاب و روی شن‌های داغ خوابیده و با خود حرف می‌زند و می‌گوید: ( می‌خوای بخوابی خوب بخواب، زیر آفتاب بخواب تا صورتت بسوزه، بدنت بسوزه، کمرت بسوزه، حالا که تنبلی می‌کنی و بهونه میاری، حقّته بکش تا دیگه ناز نیاری و تنبلی نکنی).

مرتضی که از تعجب داشت شاخ در می‌آورد با حالتی محبت‌آمیز به حمید می‌گوید: این کارها چیه!! چرا خودتت را اذیت می‌کنی؟. بعد از خواهش و التماس های فراوان، حمید می‌گوید: (حال به خاطر حاج مرتضی می‌بخشمت، دیگه از این غلطا نکنی!).

این نجوای عاشقانه سربازان خمینی کبیر (ره) و سربازان امام عصر(عج) با نفس خودشان است، این شهید والا مقام ‌به خاطر یک تنبلی، این چنین نفس خود را تنبیه می‌کند، و از سیم خاردارهای نفس خود عبور می‌کند تا شایسته لقای پروردگار شود.

 

 شهید والا مقام حمید جعفرزاده[1]

 سردار حاج مرتضی حاج باقری جانباز و آزاده[2]

رضا کشمیری

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

نوجوانی عاشق که دارویی عاشقانه می‌خورد


آخرای شب بود که  پرده برزنتی سنگر را کنار زد و آرام به کنار دستم خزید و آهسته  گفت: میشه ساعت چهار صبح بیدارم کنی تا داروهایم‌ را بخورم؟
سـاعت چهـار صبح بیـدارش کردم. تشـکر کرد و بلند شـد از سـنگر رفـت بیرون،
بیسـت الی ۲۵ دقیقه گذشـت، اما نیامد. نگرانش شـدم. رفتم دنبالش؛ هوا مهتابی بود بعد از جستجوی اطراف سنگرهای یک صدای زیبا و سوزناک مناجات  شنیدم ، رفتم به دنبال صدا ، دیدم یه قبر  کنـده و داخل قبر  نمـاز شـب میخوانـد و زارزار گریه می‌کند! در تاریکی لرزش شانه‌هایش را حس می‌کردم، نزدیک شدم که سایه‌ام در نور مهتاب به داخل سنگر افتاد. سرش را بالا کرد چشمانش اشکبار و صورت صاف و بدون مویش خیس بود.

با چشمانی نگران گفتم: مرد حسابی! تو که منو نصف جون کردی؟ می‌خواسـتی نماز شـب بخونـی چرا بـه دروغ گفتی مریضـم و میخـوام داروهام‌ رو بخورم؟!

با بغض و اشک گفت: خدا شـاهده من مریضم، چشـمای من مریضه، دلـم مریضه ؛چشـام مریضـه چـون توی این ۱۶ سـال امـام زمان رو ندیده ، دلم مریضه چون بعـد از ۱۶ سـال هنـوز نتونسـتم با خدا خـوب ارتبـاط برقرار کنم؛ گوشـام مریضـه چون هنوز نتونسـتم یه صدای الهی بشـنوم!

یک مرتبه پشتم لرزیدم  نمی‌دانم از سرمای سوزناک نیمه شب بیابان‌های اهواز بود یا از گرمای سخنان آتشین این بسیجی نوجوان ، تیر صدایش قلبم را نشانه گرفت و اشکم را جاری کرد ، نوجوان دروغی می‌گوید که از هزار راست هم راست‌تر است  ؛ نوجوانی عاشق که دارویی عاشقانه می‌خورد![1]



۱- بر اساس خاطره ای از  شهید صاحب الزمانی

رضا کشمیری

                                   بسم الله الرحمن الرحیم

در مقرّ سازماندهی نیروها در اهواز حاج مرتضی[1] فرمانده  واحد تخریب لشکر ۴۱ثارالله  به دستور حاج قاسم[2]، مسئول انتخاب ۳۰ نفر نیرو برای گردان تخریب بود و در جمع هزار نفر بسیجی‌ کرمانی سخنرانی می‌کرد و از سختی‌ها و خطراتی که برای بچه‌های تخریب وجود داشت می‌گفت.

حاج مرتضی به آنان گفت:۳۰ نیرو می خواهم که نه تنها فکر برگشتن به کرمان را نداشته باشند بلکه بدانند که جسد آنها پودر می شود؛۳۰ نیرو می خواهم که سیگاری نباشند؛ اهل نماز شب باشند و ادامه داد: کمترین چیز در گردان تخریب جانباز شدن و شهید شدن است. اولین کسی که اعلام آمادگی کرد برای حضور حمید بود، دوباره حاج مرتضی گفت: تخریب تکه تکه شدن دارد، سوختن و زغال شدن دارد. باز حمید با اشتیاق بیشتر اعلام آمادگی ‌کرد. برای بار سوم حاج مرتضی گفت: بچه ها اینجا شوخی بردار نیست اصلا ممکن است پودر بشوید و هیچ اثری از شما نماند!  هر لحظه با سخنان او در حمید شوق بیشتری ایجاد می‌شد و به جای اینکه بترسد و شک کند ایمان و یقین او در این راهی که انتخاب کرده بود بیشتر می‌شد.

رضا کشمیری