داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات

۳۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان زندگی» ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم

 

هوا بارانی بود، باد شدیدی گلوله‌های درشت باران را به شیشه‌های مسجد می‌کوبید. گلوله‌ها روی شیشه منفجر می‌شدند، ذرّات آب به هم می‌پیوستند و‌ تا می‌خواستند به پایین بخزند دوباره با باد پخش شیشه می‌شدند. حاج آقا چهار زانو بالای منبر نشسته بود ، شب ۲۸صفر در مورد اخلاق پیامبر صل الله و علیه و آله می‌گفت. از صبر و تحمل ایشان دربرابر یاوه‌گویی عرب‌های زمخت و زبان نفهم، از مهربانی ایشان ، از سلام کردن بر کودکان. یک چشمم به شیشه پشت سر شیخ بود که قطرات آب روی آن در هم می‌لولیدند و یک چشمم به دهان شیخ.

دیشب که شنیدم حاج آقا جلالی روانشناس و مشاورازدواج سخنران است. اولین چیزی به ذهنم هجوم آورد، ماجرای ناصر و شهلا بود. ۶ سالی می‌شد که ناصر عاشق شهلا شده بود و هر بار که پا پیش گذاشته بود، بابای شهلا مخالفت کرده بود. آخرین دفعه حاج آقا محمدی امام جمعه مهمان هیأت امنای مسجد بود. نشستیم و با بابای شهلا حرف زدیم اما از خر شیطون پیاده نشد که نشد.

شیخ  پله‌های منبر را یکی یکی پایین آمد، نشست کُنج مسجد و به دیوار تکیه داد ، مداح روی پله اول جا گرفت و شروع کرد. روی کنده زانو خزیدم جلو کنار شیخ و دهانم را بیخ گوشش چسباندم و گفتم: حاج آقا یک کار مهم با شما داشتم. نم گوشه چشمش را با انگشت شصت گرفت و گفت: بفرمایید من در خدمتم. گفتم: حاج آقا در این شهر ما یک دختر و پسری هستند که ۶-۷ ساله که همدیگه را می‌خوان اما پدر دختره راضی نمیشه! چشمان ریز شیخ، تنگ شد و پرسید:  این ۶-۷ سال هیچ کدوم کوتاه نیامدند؟! گفتم: نه حاج آقا تازه عیب کار اینجاست که هر دو تا، پسره ودختره را میگم، از بچه‌های هیأتی و مسجدی شهر هستند. بسیجی فعّال در پایگاه همین مسجد، هر روز با هم ارتباط پیامکی یا تلفنی دارن و این جریان تو شهر پیچیده که اصلا در شأن بچه بسیجی ها و هیأتی ها نیست!

صدای مداح با صدای رگبار باران درهم شده بود، شیخ  آرام و کوبنده گفت: یعنی چه ارتباط دارن !؟ اگه بچه مذهبی هستند که  باید رعایت کنن و اگر هم ...!

با دستپاچگی  پریدم وسط حرفش و گفتم: نه حاج آقا فقط در حد حال و احوال پرسی است و کامل حدود شرعی را رعایت می‌کنند اما باز هم زشته ، مردم حرف در میارن، میگن این هم ازخواهر و برادرهای بسیجی‌ ! ماجرای این دو تا توی همه شهر پیچیده!

چشمان شیخ زیر نور قرمز‌ توی محراب ‌درخشید. گفت: خوب این بنده خدا پدر دختره، کسی باهاش حرف زده تا راضی بشه مثلا یکی از علمای شهر یا امام جمعه و ... یا کسی که قبولش داشته باشه.

گفتم: اوووه حاجی!  امام جمعه باهاش حرف زده چند بار! اعضای شورای شهر  باهاش کلنجار رفتن!یکبار هیأت امنای مسجد از رییس آموزش و پرورش دعوت کرد و در جلسه‌ای باهاش حرف زدند قبول نکرد! چند بار تا به حال جلسه گرفتیم هنوز حل نشده! حل بشو هم نیست!!

حاج آقا مکثی کرد و گفت: حالا چه کاری از دست من بر میاد؟

گفتم: فردا صبح بعد از دعا ندبه جلسه گذاشتیم دو تا از اعضای شورای شهر ، رییس آموزش و پرورش و مسئول هیئت و فرمانده پایگاه بسیج هستند، شما هم تشریف بیاورید شاید بتوانید کاری بکنید. بالاخره شما دکتر روانشناس و مشاور هستید.

حاج آقا بلافاصله گفت: چشم حتما میام اگه کاری از دستم بربیاد، در خدمتم.

تشکری کردم و بلند شدم رفتم بیرون مسجد،رگبار باران زد به صورتم، خزیدم کنار قفسه کفش‌ها و موبایلم را درآوردم. زنگ زدم به شهلا، گوشی را که برداشت گفتم: سلام شهلا جان. صدای نرمی بلند شد: سلام دایی جون. گفتم: گوش کن شهلا جان به حاج آقا جلالی دکتر روانشناس میشناسیش که؟! گفتم فردا بیاد توی جلسه شاید این گره ۶ ساله به دستش باز بشه ایشاالله. صدای شهلا  نازک شد: دستتون درد نکنه دایی جون، خیلی به شما زحمت دادیم ببخشید. گفتم: این تعارفا رو بزار واسه بعد، به ناصر هم زنگ بزن بگو حتما بیاد. با ذوق‌زدگی چشمی گفت و تلفن را قطع کرد. صبر نکرد که خداحافظی کنم. چشم دوخته بودم به کفش مشکی برّاق جلوی صورتم و فکر می‌کردم: حتما الان شماره ناصر را گرفته! بدبخت ناصر که این چند سال  چقدر دربدری کشیده! پدر عشق بسوزه آدم گنده رو از پا می‌اندازه تا چه رسد به این ناصر لاغر مردنی رو.

رضا کشمیری

شیخ بدون هیچ توجهی از کنار او گذشت.این بی‌توجهی بر عبد فرّار سخت گران آمد.
از جای خود حرکت کرد تا این شیخ پیر را تنبیه کند.
دوید و راه را بر او سد کرد و با لحنی بی‌ادبانه گفت: هی! آشیخ! چرا به من سلام نکردی؟!

عارف همدانی ایستاد و گفت: مگر تو کیستی که من باید حتماً به تو سلام می‌کردم؟ گفت: من عبد فرّارم.

آخوند ملاحسینقلی همدانی به او گفت: عبد فرّار! افررتَ من اللهِ ام من رسولهِ؟
تو از خدا فرار کرده‌ای یا از رسول خدا؟

و سپس راهش را گرفت و رفت.

فردا صبح، آخوند ملا حسینقلی همدانی درس را تمام کرده، رو به شاگردان نمود و گفت: ‌امروز یکی از بندگان خدا فوت کرده هر کس مایل باشد به تشییع جنازه او برویم.

 عده‌ای از شاگردان آخوند به همراه ایشان برای تشییع حرکت کردند. ولی با کمال تعجب دیدند آخوند به خانه عبد فرار رفت.

آری او از دنیا رفته بود.
عجبا! این همان یاغی معروف است که آخوند از او به عنوان بنده خدا یاد کرد و در تشییع جنازه او حاضر شد؟!

به هر حال تشییع جنازه تمام شد.

یکی از شاگردان آخوند به نزد همسر عبد فرار رفته و از او سؤال کرد: چطور شد که او فوت کرد؟

رضا کشمیری

هارون الرشید به همراه مهمانانش عیسی بن جعفر برمکی و مادر جعفر برمکی در قصر نشسته بود و حوصله اش سر رفته بود.

از سربازان خواست بهلول را بیاورند تا آنها را بخنداند، سربازان رفتند و بهلول را از میان کودکان شهر گرفته و نزد خلیفه اوردند.

هارون الرشید به بهلول امر کرد چند دیوانه برای ما بشمار!

بهلول گرفت : اولین دیوانه خودم هستم و با اشاره دست به سمت مادر جعفر برمکی گفت: این دومین دیوانه هست!

عیسی با حالتی عصبی فریاد زد : وای بر تو برای مادر جعفر چنین حرفی می زنی ؟!

بهلول خندید و گفت : صاحب اربده سومین دیوانه هست!

هارون از کوره در رفت و فریاد زد :

این دیوانه را از قصر بیرون کنید آبرویمان را برد.

بهلول در حالی که پاهای نحیفش روی زمین کشیده می شد گفت : تو هم چهارمی هست هارون !

رضا کشمیری


خشک سالی و قحطی شهر مدینه را فرا گرفته بود . احتیاجات اولیه ی مردم چنان گران و نایاب شده بود که مردم ، روزگار را به سختی می گذراندند . تنها هنگامی که قافله ای تجارتی به مدینه می آمد ، مردم از ته دل خوشحال می شدند . صدای طبل شادی و هلهله ی مردم بر می خاست ، مردم سراسیمه به قافله نزدیک می شدند و احتیاجات خود را ارزان تر از همیشه می خریدند .

ظهر جمعه بود . مردم مدینه در مسجد مدینه جمع شده بودند . پیامبر مشغول خواندن خطبه های نماز جمعه بود

در این هنگام ، ناگهان صدای هلهله از بیرون برخاست و صدای طبل شادی شنیده شد .

لحظه ای نگذشته بود که خبر به نمازگزاران مسجد رسید که کاروانی بزرگ از شام به مدینه رسیده و با خود مواد غذایی آورده است .

این خبر، صف های نماز جمعه را به هم ریخت . نمازگزاران مسجد که هفته های سختی را گذرانده بودند ، بی اختیار به پا خاستند و به سرعت به سوی قافله حرکت کردند .

پس از مدتی ، مسجد از همهمه ای که ایجاد شده بود نجات یافت . سکوت سنگینی بر مسجد نشست . پیامبر به صف های نماز که بسیار خلوت شده بود ، چشم دوخت .

 فقط 8 نفر در مسجد مانده اند (یا 12 نفر) ، که از شرمندگی سر به زیر انداخته بودند ، از جای خود تکان نخوردند .

پیامبر با آرامشی خاص فرمود :

سوگند به خدایی که جانم در دست اوست اگر شما چند نفر هم از مسجد می رفتید و کسی در مسجد نمی ماند، از آسمان بر سر همه سنگ می بارید .

در این هنگام آیاتی از سوره جمعه نازل شد :

وَ إِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَیْها وَ تَرَکُوکَ قائِماً قُلْ ما عِنْدَ اللَّهِ خَیْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارَةِ وَ اللَّهُ خَیْرُ الرَّازِقینَ

 هنگامى که آنها تجارت یا سرگرمى و لهوى را ببینند پراکنده مىشوند و به سوى آن مى روند و تو را ایستاده به حال خود رها مىکنند؛ بگو: آنچه نزد خداست بهتر از لهو و تجارت است، و خداوند بهترین روزىدهندگان است
سوره جمعه / 11

رضا کشمیری

 

روزی سلمان، اباذر را به مهمانی دعوت کرد و اباذر نیز دعوت سلمان را قبول نمود و به خانه وی رفت.

هنگام صرف غذا سلمان چند تکه نان خشک را از کیسه بیرون آورد و آنها را تر کرد و جلوی اباذر گذاشت.

هر دو با هم مشغول میل غذا شدند. اباذر گفت: اگر این نان نمک نیز داشت خوب بود. سلمان برخاست و از منزل بیرون آمد و ظرف آب خود را در مقابل مقداری نمک گرو گذاشت و برای اباذر نمک آورد.

اباذر نمک را بر نان می پاشید و هنگام خوردن می گفت: شکر و سپاس خدای را که چنین صفت قناعت را به ما عنایت فرموده است.

سلمان گفت: اگر قناعت داشتیم، ظرف آبم به گرو نمی رفت.

رضا کشمیری

شخصی به یکی از خلفا مراجعه و درخواست کرد تا در بارگاه او به کاری گمارده شود.

خلیفه از او پرسید: قرآن می دانی؟

او گفت: نمی دانم و نیاموخته ام.

خلیفه گفت: از به کار گماردن کسی که قرآن خواندن نیاموخته، معذوریم.

مرد بازگشت و به امید دست یافتن به مقام مورد علاقه خود، به آموختن قرآن پرداخت. مدتی گذشت تا این که از برکت خواندن و فهم قرآن به مقامی رسید که دیگر نه در دل آرزوی مقام و منصب داشت و نه تقاضای ملاقات و دیدار با خلیفه.

پس از چندی، خلیفه او را دید و پرسید: چه شده که دیگر سراغی از ما نمی گیری؟ آن آزاد مرد پاسخ داد: چون قرآن یاد گرفتم، چنان توانگر شدم که از خلق و از عمل بی نیاز گشتم. خلیفه پرسید: کدام آیه تو را این گونه بی نیاز کرد؟ مرد پاسخ داد:
(من یتق الله یجعل له مخرجاً و یرزقه من حیث لا یحتسب).          

 هر که از خدا بترسد ، برای او راهی برای بیرون شدن قرار خواهد داد ،  و از جایی که گمانش را ندارد روزی اش می دهد

رضا کشمیری



شخصی نزد همسایه‌اش رفت و گفت:

“گوش کن، می‌خواهم چیزی برایت تعریف کنم. دوستی به تازگی در مورد تو می‌گفت…”

همسایه حرف او را قطع کرد و گفت:

“قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذرانده‌ای یا نه؟”

گفت: “کدام سه صافی؟”

- اول از میان صافی واقعیت. آیا مطمئنی چیزی که تعریف می‌کنی واقعیت دارد؟

گفت: “نه… من فقط آن را شنیده‌ام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است.”

سری تکان داد و گفت:
“پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذرانده‌ای. یعنی چیزی را که می‌خواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالی‌ام می‌شود.”

گفت: “دوست عزیز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.”

– بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمی‌کند، حتما از صافی سوم، یعنی فایده، رد شده است. آیا چیزی که می‌خواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم می‌خورد؟

– نه، به هیچ وجه!

همسایه گفت: “پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد، نه خوشحال‌ کننده است و نه مفید، آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی.”

رضا کشمیری



شخصی محضر سلطان‌العارفین، آیت‌الله العظمی سلطان‌آبادی(رحمه الله)، آمد. آقا فرمودند: من تو را خیلی دوست دارم و عجیب به تو عشق می‌ورزم، امّا یک صفحه تاریک در پرونده‌ات دیده‌ام که از تو که این همه حال عبادت و ... داری، متعجّبم! این که این صفحه تاریک چیست، من را عجیب درگیر کرده است، منتهای امر تو باید راضی باشی تا من بدانم آن صفحه تاریک چیست، چون خدا نمی‌خواهد کسی از پرونده کس دیگری مطّلع شود.

آن شخص گفت: بگذارید ببینم و خودم به شما بگویم. او هرچه فکر کرد، مطلبی به ذهنش نرسید.
فردای آن روز آمد و گفت: آقا! من متوّجه نشدم. راضی هستم که شما در پرونده من نگاه کنید.

آقا فرمودند: با اذنی که تو به من دادی، پروردگار عالم اجازه داد و نگاه کردم. دیدم تویی که پدر و مادرت این همه راجع به تو دعا کرده بودند و تو هم این همه مراعات آن‌ها را می‌کردی، دو شب آن‌ها را فراموش کردی و با این که خودت احساس کرده بودی که زمستان هست و لباس مناسب ندارند، حاجت آن‌ها را برآورده نکردی!

پدرت به مادرت گفته بود: به او نگو! امّا روز سوّم، مادرت طاقت نیاورد و به تو گفت: فلانی! زمستان است، بنا بود برای ما یک لباس گرم بگیری. همین که این حرف را به تو زد، پدر بسیار خجالت کشید و با خود گفت: من که پدر هستم و عمری برای بچّه‌ام خرج کردم، حالا بچّه‌ام باید برای من خرج کند و دلش شکست!

تو هم آن روز خیلی ناراحت شدی که چرا حواست نبود و پدر و مادرت از تو تقاضا کردند. دست آن‌ها را بوسیدی و از آن‌ها عذرخواهی کردی، امّا بدان این صفحه ظلمت، در پرونده‌ات ماند!

رضا کشمیری

شخصى دوازده درهم به رسول خدا صلى الله علیه و آله تقدیم نمود و عرض کرد:
یا رسول الله ! با این پول لباسى براى خود بخرید. رسول خدا صلى الله علیه و آله به على علیه السلام فرمود: پول را بگیر و پیراهنى برایم بخر! على علیه السلام مى فرماید:
- من پول را گرفته به بازار رفتم پیراهنى به دوازده درهم خریدم و محضر پیامبر برگشتم ،

رسول خدا صلى الله علیه و آله پیراهن را که دید فرمود:
این پیراهن را چندان دوست ندارم پیراهن ارزانتر از این مى خواهم ، آیا فروشنده حاضر است پس بگیرد؟

امام على علیه السلام مى فرماید:
من پیراهن را برداشته به نزد فروشنده رفتم و خواسته رسول خدا صلى الله علیه و آله را به ایشان رساندم ، فروشنده پذیرفت .

پول را گرفتم و نزد پیامبر صلى الله علیه و آله آمدم ، سپس همراه با رسول خدا به طرف بازار راه افتادیم تا پیراهنى بخریم .

در بین راه ، چشم حضرت به کنیزکى افتاد که گریه مى کرد.
پیامبر صلى الله علیه و آله نزدیک رفت و از کنیزک پرسید:
- چرا گریه مى کنى ؟
کنیز جواب داد:

رضا کشمیری

روزی مهندس ساختمانی، از طبقه ششم میخواهد که با یکی از کارگرانش حرف بزند.

خیلی او را صدا میزند اما به خاطر شلوغی و سرو صدا کارگر متوجه نمیشود.

به ناچار مهندس، یک اسکناس ۱۰۰۰۰تومانی به پایین می‌اندازد تا بلکه کارگر بالا رو نگاه کند. کارگر اسکناس را برمی‌دارد و توی جیبش می‌گذارد و بدون اینکه بالا را نگاه کند مشغول کارش می‌شود.

بار دوم مهندس ۵۰۰۰۰تومانی میفرستد پایین و دوباره کارگر بدون اینکه بالا را نگاه کند پول را در جیبش می‌گذارد.

بار سوم مهندس سنگ کوچکی را می‌اندازد پایین و سنگ به سر کارگر برخورد می‌کند. در این لحظه کارگر سرش را بلند می‌کند و بالا را نگاه می‌کند و مهندس کارش را به او می‌گوید.

این داستان همان داستان زندگی انسان است، خدای مهربان همیشه نعمت ها را برای ما می‌فرستد اما ما سپاسگزار نیستیم.

اما وقتی که سنگ کوچکی بر سرمان می‌افتد که در واقع همان مشکلات کوچک زندگی اند، به خداوند روی میآوریم.

بنابراین هر زمان از پروردگارمان نعمتی به ما رسید لازم است که سپاسگزار باشیم قبل از اینکه سنگی بر سرمان بیفتد!

رضا کشمیری