داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات

 

هوا خنک بود و نسیم صبحگاهی برگ درختان را نرم نرم تکان می‌داد. هنوز خورشید از پشت تپه بالا نیامده بود. تپه پر از درختچه‌های کوچک زالزالک بود. چند تا مورچه سیاه و تازه نفس از لانه تاریک خود بیرون زدند. لانه پایین تپه بود و چند برگ خشکیده جلوی راه مورچگان را گرفته بود. مورچه‌ها کمر همت بسته و سریع برگ زرد را کنار زدند و راه خود را باز کردند و رفتند دنبال جمع کردن غذا.

از لابه‌لای علف‌ها ردّ می‌شدند که چیزی عجیب توجه یکی از مورچگان را جلب کرد. نگاهش به قطرات ژاله‌ای افتاد که روی برگ درختچه‌های زالزالک خودنمایی می‌کرد. لحظه‌ای به فکر فرو رفت، پیش خودش گفت: «زمین خشک است و بارانی نیامده است، پس این قطرات شفاف و زیبا از کجا آمده است؟!»

اشاره کرد به قطرات ژاله و با صدای بلند از دوستانش پرسید: « به نظر شما این قطرات آب از کجا آمده است؟»

همه نگاه کردند به سمت قطرات درخشنده ژاله که تازه داشت نور خورشید را بازتاب می‌داد. یکی گفت: «اصل این قطرات از زمین است.»

دیگری حرف او را قطع کرد و گفت: « نه اصلش از دریاست.»

یکی دیگر صدایش را بالا برد: « نه هیچ کدام نیست بلکه از هواست.»

مورچه اول که جواب سوالش را نگرفته بود، بیشتر گیج شد و پیش خودش گفت: « عجیب است این قطره آب به هیچ جا وصل نیست! نه از رودخانه و دریاست نه از جوی آبی! از کجا آمده که تک و تنها روی برگ درختی نشسته است؟!»

نگاه مورچگان به سمت پیر و حکیم‌شان چرخید و منتظر نظر او شدند، حکیم سکوت طولانی‌اش را شکست و گفت: «لحظه‌ای صبر کنید، قیل و قال نکنید. منتظر باشید ببینید این قطرات به کدام جانب میل پیدا می‌کنند!»

حکیم ساکت شد. همهمه بین مورچگان بالا گرفت، منظور حکیم را نفهمیده بودند. نگاه‌ها به سمت حکیم بود، سکوتش را شکست و ادامه داد: « هر کسی به سمت اصل خود کشش دارد، همه در رسیدن به منبع و معدن اصلی خود شوق فراوان دارند. مثالی برای شما می‌زنم. اگر کلوخی را به آسمان پرتاب کنی، عاقبت به زمین برمی‌گردد. چون از زمین است و دوباره هر کجا برود باز به زمین برمی‌گردد. کلُ شیء یرجع الی أصله[1]. هر چیزی سرانجام به اصل خود باز می‌گردد.»

مورچگان به هضم سخنان حکیم مشغول بودند که آفتاب از پشت تپه بالا آمد و تمام صحرا را روشن کرد. نور به قطرات ژاله تابید و آنها را درخشنده‌تر کرد. سایه برگ‌ها کشیده شد روی زمین، نور از داخل قطرات عبور کرد و  رنگین کمانی از نورهای رنگارنگ و چشم‌نواز روی زمین انداخت. مورچگان محو تماشای قطرات و رنگ‌ها بودند که آفتاب گرم شد و قطرات ژاله بخار شدند و به هوا رفتند.

مورچه اول که خیره خیره به قطرات ژاله نگاه می‌کرد ناگهان به وجد آمد و فریاد کشید:‌« از هوا بود، از هوا بود و به هوا رفت.»

همهمه بین مورچگان شکل گرفت: « قطرات از بالا بودند و سرانجام بالا رفتند. به سمت اصل خود بازگشتند.»

حکیم نگاهش را از آسمان گرفت و چرخید به سمت مورچگان و گفت: « عزیزانم ما هم باید اصل خودمان را جستجو کنیم، باید به اصل خود بازگردیم، به نظر شما اصل ما از کجاست؟ »

مورچگان همه ساکت به فکر فرو رفتند. یکی  آنچه در ذهن داشت، زمزمه کرد:‌« ما همه از خاکیم و به خاک باز می‌گردیم.»

حکیم شنید و لبخند زد: « نه جانم، ما ز بالاییم و بالا می‌رویم.»

مورچگان چشم دوخته بودند به دهان حکیم، حکیم نفس عمیقی کشید و ادامه داد: «اصل همه ما و اصل‌الاصول، حق تبارک و تعالی است. غایت و منتهای کار همه ما خداست. أنّ الی ربّک المنتهی[2]. پایان هر چیزی رسیدن به آغاز آن است اما کدام آغاز؟! آغاز اصلی یعنی حق تبارک و تعالی. کما بدأکم تعودون[3]

یکی از مورچگان پرسید:‌« چطور به نقطه آغازمان برسیم؟ آیا همه ما به نقطه آغاز اصلی خواهیم رسید؟»

حکیم لحظه‌ای تأمل کرد و گفت:« غایت همه غایات خداست. اگر به آن نقطه پایان که همان نقطه آغاز کار ماست نرسیم یعنی راه را درست نرفته‌ایم و به کمال نرسیده‌ایم. حال چگونه به کمال برسیم؟ الیه یصعد الکلم الطیّب و العمل الصالح یرفعه[4]. کلمه طیّب صعود می‌کند و عمل صالح بالا می‌رود. اگر ناپاک باشی صعود نمی‌کنی.»

حکیم نگاه‌های متعجب مورچگان را بی‌جواب نگذاشت، ادامه داد: « بگذارید مثالی بزنم، مگر همین قطرات ژاله را ندیدید؟ صاف و شفاف و درخشنده بودند. هیچ کدورتی در آنها نبود. نور آفتاب آنها را گرم کرد و گرم کرد تا اینکه با حرارت نور محو شدند و به سمت منبع نور رفتند. حالا اگر روی قطره گرد و غباری می‌نشست، سنگین‌اش می‌کرد، کدرش می‌کرد و دیگر نمی‌توانست بالا برود. اگر ما هم پاک باشیم و شفاف، صعود خواهیم کرد هر چند به اندازه یک ذره کوچک از قطرات شبنم باشیم. مهم پاک بودن است نه بزرگ بودن.»

نور خورشید بالاتر آمده بود و سایه درختچه زالزالک را کوتاه کرده بود، مورچگانی که زیر آفتاب بودند خودشان را به سایه رساندند. حکیم نگاهی به آسمان کرد و گفت: « باید نور خدا را جذب کنیم و گرم شویم و ذوب شویم و بالا برویم. چگونه نور خدا را جذب کنیم؟ باید کلمه طیّبه باشیم، پاک باشیم، تا صعود کنیم. البته باید توجه کنیم، نور علی نور یهدی الله لنوره من یشاء[5]. خداوند هر کسی را بخواهد با نور خود هدایت می‌کند. »

 

نکته:

این داستان یک بازآفرینی است از فصل اول رساله لغت موران جناب حکیم سهروردی فیلسوف شهید


[1]  در روایتی از امام باقر علیه السلام ذیل تفسیر آیه ۱۷ سوره مبارکه غافر این قاعده آمده است. تفسیر اهل بیت علیهم السلام ج۱۳، ص۳۸۰ ؛ بحارالأنوار، ج۶۴، ص۱۰۶

 

[2]  آیه ۴۲ سوره مبارکه نجم

[3]  آیه ۲۹ سوره مبارکه اعراف

[4]  آیه ۱۰ سوره مبارکه فاطر

[5]  آیه ۳۵ سوره مبارکه نور

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی