هوا داشت سرد و سردتر میشد، با وزش شدید باد، برگ زرد درختان بلوط و افرا تکان میخوردند و جدا میشدند و همراه حشرات ریز و درشتشان روی زمین میافتادند. آن گوشه جنگل پر از خفاش بود، خفاشها روزها داخل غاری که پشت درختان بلوط پنهان شده بود، وارونه به سقف غار میخوابیدند و با تاریک شدن هوا بیرون میزدند. با سرد شدن هوا غذای خفاشها روز به روز کمتر میشد. فقط آن نبود، یک آفتاب پرست در قلمرو زندگی آنها مزاحمشان شده بود. آفتاب پرست علاوه بر ملخ و جیرجیرکها همه حشرات سبز آنجا را داشت میخورد. خفاشها به این نتیجه رسیدند که دشمن اصلی آنها این آفتابپرست است که بی صدا و بیحرکت روی شاخههای افقی درختان افرا مینشیند و پشت شاخ و برگها پنهان میشود.
شرایط زندگی خفاشها روز به روز بدتر میشد، آنها همه حشرات ریز و خوشمزه جنگل را برای خودشان میخواستند. جلسهای گرفتند و با هم مشورت کردند. نقشه کشیدند که نیمه شب وقتی همه حیوانات در خواب هستند به آفتابپرست حمله کنند. صدها خفاش عصبانی یک صدا و همدل فریاد انتقام سر دادند. نیمه شب به آفتابپرست حمله کردند و توری بزرگ روی او انداختند. آفتابپرست خواب آلوده و از همه جا بیخبر دم بزرگ و بدن خود را تکان میداد، فایده نداشت. از زبان بزرگش برای رهایی کمک گرفت، فایده نداشت. او را کشان کشان از میان بوتهزارهای پر از خار کشیدند و به داخل غار خود انداختند.
آفتابپرست گیج شده بود، چشمان درشتش جایی را نمیدید. فقط صداها را میشنید، صداها در فضای داخل غار میپیچید و تکرار میشد: « هوررراااا بالاخره او را به دام انداختیم.»
یکی از خفاشها گفت: «حالا مجازات او چیست؟ »
همه به اتفاق فریاد کشیدند: « او را فقط باید کشت! بله باید کشت! »
صدا توی غار میپیچید و هی تکرار میشد: « او را باید کشت ، او را باید کشت ... »
یکی فریاد کشید:« نه قتل برایش کم است! یکبار کشتن برای او کافی نیست، باید عذابی بدتر از قتل به او بدهیم.»
آفتابپرست تمام بدنش لرزید، دست و پایش را بسته بودند. همه جا تاریک و سرد بود. بوی مرداری گندیده به مشامش رسید، انگار بوی مرگ بود. بیاختیار سرش را محکم تکان داد. سرش به سنگی خورد و بیهوش شد. چند دقیقه بعد به هوش آمد. خفاشها مشغول مشورت و گاهی دعوا بودند.
خفاشها هنور بر نحوه کشتن آفتابپرست به نتیجه واحد نرسیده بودند، هر کسی چیزی میگفت تا اینکه سرانجام به این نتیجه رسیدند که هیچ عذابی بالاتر از مجاورت با خورشید و مشاهده آفتاب نیست. پس باید آفتابپرست را روز روشن، وسط ظهر زیر آفتاب درست در برابر نور خورشید قرار دهیم که این بهترین عذاب و بدترین نحوه کشتن اوست. صداها توی گوش آفتابپرست پیچید و تکرار شد: «هوررا ... آفرین ... همین است ... بهترین راه کشتن این حیوان نابکار همین است. »
آفتابپرست انگار دنیا را به او داده باشند، خوشحال شد. پیش خودش گفت:« کور از خدا چه میخواهد به جز دو دیده بینا؟! خدا را شکر. آرزویم همین نوع قتل است! »
آفتابپرست بعد از یک شب تاریک و سرد، بهترین چیز برایش همین بود، در سینهکش آفتاب رنگ پوستش را تیره کند و گرمای بیشتری از خورشید بگیرد و نفسی تازه کند. خفاشها خوب صبر کردند تا خورشید به میان آسمان بیاید، آفتابپرست را با خوشحالی از غار خود بیرون انداختند تا با نور خورشید عذاب شود و شکنجه شود و به بدترین شکل ممکن کشته شود. اما آن عذاب و آن قتل برای او حیات و زندگی دوباره بود.
انگار نور زندگی وارد رگهای آفتابپرست شد، از خوشحالی اشک به چشمان رنگیاش آمد. یاد حرف استادش افتاد که میگفت:« ما گاهی قیاس به نفس میکنیم، فکر میکنیم برای ما بدترین چیز آن چیزی است که ما آن را بدترین چیز میدانم درحالی که شاید آن چیز در واقع بدترین چیز نباشد بلکه بهترین چیز باشد. حسین بن منصور حلّاج آن مرد خدا وقتی همه کمر به قتل او بستند، شعری سرود: أقتلونی یا ثقاتی ، انّ فی قتلی حیاتی ، و مماتی فی حیاتی ، و حیاتی فی مماتی[1]. ای دوستان مرا بکشید، همانا در کشته شدن من زندگی است. مرگ من در این جور زندگی کردن است، و زندگی راستین من در مرگ من است. مرگ سرخ و شهادت در راه خدا عین زندگی است. مولا امیرالمؤمنین علیه السلام زمانی که در جنگ صفیّن یاران معاویه آب بر یاران امام بستند، فرمود: الموت فی حیاتکم مقهورین و الحیاه فی موتکم قاهرین[2]، یعنی اگر تن به مذلّت بدهید و مقهور دشمن شوید زندگیتان در واقع مرگ است و اگر پیروز شوید، مرگتان همان زندگی راستین است. »
آفتابپرست از ظلمت به نور آمده بود، نور خورشید آب حیات او بود. انگار کلام استادش جلوی چشمش بود:« وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ[3] ، گمان نکنید آنها که در راه خدا کشته میشوند، مردهاند. خیر آنها زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میخورند. فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ [4]، و خوشحال و سر زنده هستند از آنچه خداوند به آنها عطا کرده است. جناب مولانا فرموده: رقص و جولان بر سر میدان کنند ، رقص اندر خون خود مردان کنند. چون رهند از دست خود دستی زنند ، چون جهند از نقص خود رقصی کنند.[5] »
آفتابپرست به وجد آمده بود، جشن وصال گرفته بود، به آنچه میخواست رسیده بود. خفاشها اگر میفهمیدند با این به خیال خودشان عذاب، چه احسانی به آفتابپرست کردهاند، از غصه و عصبانت میمردند. آفتابپرست گرم شد و رنگ پوستش را به رنگ سبز روشنی تغییر داد. خوشحال بود که این واقعه باعث شد تا حدی مفهوم حرفهای استادش را درک کند. آنجا که میگفت: « ابوسلیمان دارانی میگوید: لو علم الغافلون ما فاتهم من لذه العارفین لماتوا کُمدا، اگر غافلین میدانستند چه چیزی از لذت عارفین را از دست دادهاند از غصه میمردند. معرفت و محبّت حق تعالی همان لذتی است که غافلین هرگز طعم شیرین او را نمیچشند. در واقع عبودیّت و بندگی خدا چیزی جز لذت مدام نیست. »
نکته:
این داستان بر اساس یکی از فصلهای رساله لغت موران جناب حکیم سهروردی فیلسوف شهید نوشته شده است.
[1] دیوان شمس؛ غزلیّات؛ غزل شماره ۲۸۱۳
[2] بخشی از خطبه ۵۱ نهجالبلاغه نسخه صبحی صالح
[3] آیه شریفه ۱۶۹ سوره مبارکه آلعمران
[4] آیه شریفه ۱۷۰ سوره مبارکه آلعمران
[5] مثنوی معنوی دفتر سوم بخش دوم قصه خورندگان پیلبچه از حرص و ترک نصیحت ناصح

