داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات

۲ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

 

هوا داشت سرد و سردتر می‌شد، با وزش شدید باد، برگ  زرد درختان بلوط و افرا تکان می‌خوردند و جدا می‌شدند و همراه حشرات ریز و درشت‌شان روی زمین می‌افتادند. آن گوشه جنگل پر از خفاش بود، خفاش‌ها روزها داخل غاری که پشت درختان بلوط پنهان شده بود، وارونه به سقف غار می‌خوابیدند و با تاریک شدن هوا بیرون می‌زدند. با سرد شدن هوا غذای خفاش‌ها روز به روز کمتر می‌شد. فقط آن نبود، یک آفتاب پرست در قلمرو زندگی آنها مزاحم‌شان شده بود. آفتاب پرست علاوه بر ملخ و جیرجیرک‌ها همه حشرات سبز آنجا را داشت می‌خورد. خفاش‌ها به این نتیجه رسیدند که دشمن اصلی آنها این آفتاب‌پرست است که بی صدا و بی‌حرکت روی شاخه‌های افقی درختان افرا می‌نشیند و پشت شاخ و برگ‌ها پنهان می‌شود.

شرایط زندگی خفاش‌ها روز به روز بدتر می‌شد، آنها همه حشرات ریز و خوشمزه جنگل را برای خودشان می‌خواستند.  جلسه‌ای گرفتند و با هم مشورت کردند. نقشه کشیدند که نیمه شب وقتی همه حیوانات در خواب هستند به آفتاب‌پرست حمله کنند. صدها خفاش عصبانی یک صدا و همدل فریاد انتقام سر دادند. نیمه شب به آفتاب‌پرست حمله کردند و توری بزرگ روی او انداختند. آفتاب‌پرست خواب آلوده و از همه جا بی‌خبر دم بزرگ و بدن خود را تکان می‌داد، فایده نداشت. از زبان بزرگش برای رهایی کمک گرفت، فایده نداشت. او را کشان کشان از میان بوته‌زارهای پر از خار کشیدند و  به داخل غار خود انداختند.

آفتاب‌پرست گیج شده بود، چشمان درشتش جایی را نمی‌دید. فقط صداها را می‌شنید، صداها در فضای داخل غار می‌پیچید و تکرار می‌شد: « هوررراااا بالاخره او را به دام انداختیم.»

یکی از خفاش‌ها گفت: «حالا مجازات او چیست؟ »

همه به اتفاق فریاد کشیدند: « او را فقط باید کشت! بله  باید کشت! »

صدا توی غار می‌پیچید و هی تکرار می‌شد: « او را باید کشت ، او را باید کشت ... »

یکی فریاد کشید:‌« نه قتل برایش کم است! یکبار کشتن برای او کافی نیست، باید عذابی بدتر از قتل به او بدهیم.»

آفتاب‌پرست تمام بدنش لرزید، دست و پایش را بسته بودند. همه جا تاریک و سرد بود. بوی مرداری گندیده به مشامش رسید، انگار بوی مرگ بود. بی‌اختیار سرش را محکم تکان داد. سرش به سنگی خورد و بی‌هوش شد. چند دقیقه بعد به هوش آمد. خفاش‌ها مشغول مشورت و گاهی دعوا بودند.

خفاش‌ها هنور بر نحوه کشتن آفتاب‌پرست به نتیجه واحد نرسیده بودند، هر کسی چیزی می‌گفت تا اینکه سرانجام به این نتیجه رسیدند که هیچ عذابی بالاتر از مجاورت با خورشید و مشاهده آفتاب نیست. پس باید آفتاب‌پرست را روز روشن، وسط ظهر زیر آفتاب درست در برابر نور خورشید قرار دهیم که این بهترین عذاب و بدترین نحوه کشتن اوست. صداها توی گوش آفتاب‌پرست پیچید و تکرار شد: «هوررا ... آفرین ... همین است ... بهترین راه کشتن این حیوان نابکار همین است. »

آفتاب‌پرست انگار دنیا را به او داده باشند، خوشحال شد. پیش خودش گفت:‌« کور از خدا چه می‌خواهد به جز دو دیده بینا؟! خدا را شکر. آرزویم همین نوع قتل است! »

آفتاب‌پرست بعد از یک شب تاریک و سرد، بهترین چیز برایش همین بود، در سینه‌کش آفتاب رنگ پوستش را تیره کند و گرمای بیشتری از خورشید بگیرد و نفسی تازه کند. خفاش‌ها خوب صبر کردند تا خورشید به میان آسمان بیاید، آفتاب‌پرست را با خوشحالی از غار خود بیرون انداختند تا با نور خورشید عذاب شود و شکنجه شود و به بدترین شکل ممکن کشته شود. اما آن عذاب و آن قتل برای او حیات و زندگی دوباره بود.

انگار نور زندگی وارد رگ‌های آفتاب‌پرست شد، از خوشحالی اشک به چشمان رنگی‌اش آمد. یاد حرف استادش افتاد که می‌گفت:« ما گاهی قیاس به نفس می‌کنیم، فکر می‌کنیم برای ما بدترین چیز آن چیزی است که ما آن را بدترین چیز می‌دانم درحالی که شاید آن چیز در واقع بدترین چیز نباشد بلکه بهترین چیز باشد. حسین بن منصور حلّاج آن مرد خدا وقتی  همه کمر به قتل او بستند، شعری سرود: أقتلونی یا ثقاتی ، انّ فی قتلی حیاتی  ،  و مماتی فی حیاتی  ،  و حیاتی فی مماتی[1]. ای دوستان مرا بکشید، همانا در کشته شدن من زندگی است. مرگ من در این جور زندگی کردن است، و زندگی راستین من در مرگ من است. مرگ سرخ و شهادت در راه خدا عین زندگی است. مولا امیرالمؤمنین علیه السلام زمانی که در جنگ صفیّن یاران معاویه آب بر یاران امام بستند، فرمود: الموت فی حیاتکم مقهورین و الحیاه فی موتکم قاهرین[2]، یعنی اگر تن به مذلّت بدهید و مقهور دشمن شوید زندگی‌تان در واقع مرگ است و اگر پیروز شوید، مرگ‌تان همان زندگی راستین است. »

آفتاب‌پرست از ظلمت به نور آمده بود، نور خورشید آب حیات او بود. انگار کلام استادش جلوی چشمش بود:‌« وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ[3] ، گمان نکنید آنها که در راه خدا کشته می‌شوند، مرده‌اند. خیر آنها زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی می‌خورند. فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ [4]، و خوشحال و سر زنده هستند از آنچه خداوند به آنها عطا کرده است. جناب مولانا فرموده: رقص و جولان بر سر میدان کنند ، رقص اندر خون خود مردان کنند. چون رهند از دست خود دستی زنند ، چون جهند از نقص خود رقصی کنند.[5] »

آفتاب‌پرست به وجد آمده بود، جشن وصال گرفته بود، به آنچه می‌خواست رسیده بود. خفاش‌ها اگر می‌فهمیدند با این به خیال خودشان عذاب، چه احسانی به آفتاب‌پرست کرده‌اند، از غصه و عصبانت می‌مردند. آفتاب‌پرست گرم شد و رنگ پوستش را به رنگ سبز روشنی تغییر داد. خوشحال بود که این واقعه باعث شد تا حدی مفهوم حرف‌های استادش را درک کند. آنجا که می‌گفت: « ابوسلیمان دارانی می‌گوید: لو علم الغافلون ما فاتهم من لذه العارفین لماتوا کُمدا، اگر غافلین می‌دانستند چه چیزی از لذت عارفین را از دست داده‌اند از غصه می‌مردند. معرفت و محبّت حق تعالی همان لذتی است که غافلین هرگز طعم شیرین او را نمی‌چشند. در واقع عبودیّت و بندگی خدا چیزی جز لذت مدام نیست. »

   نکته:

این داستان بر اساس یکی از فصل‌های رساله لغت موران جناب حکیم سهروردی فیلسوف شهید نوشته شده است.


[1] دیوان شمس؛ غزلیّات؛ غزل شماره ۲۸۱۳

[2] بخشی از خطبه ۵۱ نهج‌البلاغه نسخه صبحی صالح

[3] آیه شریفه ۱۶۹ سوره مبارکه آل‌عمران

[4] آیه شریفه ۱۷۰ سوره مبارکه آل‌عمران

[5] مثنوی معنوی دفتر سوم بخش دوم قصه خورندگان پیل‌بچه از حرص و ترک نصیحت ناصح

رضا کشمیری

 

هوا خنک بود و نسیم صبحگاهی برگ درختان را نرم نرم تکان می‌داد. هنوز خورشید از پشت تپه بالا نیامده بود. تپه پر از درختچه‌های کوچک زالزالک بود. چند تا مورچه سیاه و تازه نفس از لانه تاریک خود بیرون زدند. لانه پایین تپه بود و چند برگ خشکیده جلوی راه مورچگان را گرفته بود. مورچه‌ها کمر همت بسته و سریع برگ زرد را کنار زدند و راه خود را باز کردند و رفتند دنبال جمع کردن غذا.

از لابه‌لای علف‌ها ردّ می‌شدند که چیزی عجیب توجه یکی از مورچگان را جلب کرد. نگاهش به قطرات ژاله‌ای افتاد که روی برگ درختچه‌های زالزالک خودنمایی می‌کرد. لحظه‌ای به فکر فرو رفت، پیش خودش گفت: «زمین خشک است و بارانی نیامده است، پس این قطرات شفاف و زیبا از کجا آمده است؟!»

اشاره کرد به قطرات ژاله و با صدای بلند از دوستانش پرسید: « به نظر شما این قطرات آب از کجا آمده است؟»

همه نگاه کردند به سمت قطرات درخشنده ژاله که تازه داشت نور خورشید را بازتاب می‌داد. یکی گفت: «اصل این قطرات از زمین است.»

دیگری حرف او را قطع کرد و گفت: « نه اصلش از دریاست.»

یکی دیگر صدایش را بالا برد: « نه هیچ کدام نیست بلکه از هواست.»

مورچه اول که جواب سوالش را نگرفته بود، بیشتر گیج شد و پیش خودش گفت: « عجیب است این قطره آب به هیچ جا وصل نیست! نه از رودخانه و دریاست نه از جوی آبی! از کجا آمده که تک و تنها روی برگ درختی نشسته است؟!»

نگاه مورچگان به سمت پیر و حکیم‌شان چرخید و منتظر نظر او شدند، حکیم سکوت طولانی‌اش را شکست و گفت: «لحظه‌ای صبر کنید، قیل و قال نکنید. منتظر باشید ببینید این قطرات به کدام جانب میل پیدا می‌کنند!»

حکیم ساکت شد. همهمه بین مورچگان بالا گرفت، منظور حکیم را نفهمیده بودند. نگاه‌ها به سمت حکیم بود، سکوتش را شکست و ادامه داد: « هر کسی به سمت اصل خود کشش دارد، همه در رسیدن به منبع و معدن اصلی خود شوق فراوان دارند. مثالی برای شما می‌زنم. اگر کلوخی را به آسمان پرتاب کنی، عاقبت به زمین برمی‌گردد. چون از زمین است و دوباره هر کجا برود باز به زمین برمی‌گردد. کلُ شیء یرجع الی أصله[1]. هر چیزی سرانجام به اصل خود باز می‌گردد.»

مورچگان به هضم سخنان حکیم مشغول بودند که آفتاب از پشت تپه بالا آمد و تمام صحرا را روشن کرد. نور به قطرات ژاله تابید و آنها را درخشنده‌تر کرد. سایه برگ‌ها کشیده شد روی زمین، نور از داخل قطرات عبور کرد و  رنگین کمانی از نورهای رنگارنگ و چشم‌نواز روی زمین انداخت. مورچگان محو تماشای قطرات و رنگ‌ها بودند که آفتاب گرم شد و قطرات ژاله بخار شدند و به هوا رفتند.

مورچه اول که خیره خیره به قطرات ژاله نگاه می‌کرد ناگهان به وجد آمد و فریاد کشید:‌« از هوا بود، از هوا بود و به هوا رفت.»

همهمه بین مورچگان شکل گرفت: « قطرات از بالا بودند و سرانجام بالا رفتند. به سمت اصل خود بازگشتند.»

حکیم نگاهش را از آسمان گرفت و چرخید به سمت مورچگان و گفت: « عزیزانم ما هم باید اصل خودمان را جستجو کنیم، باید به اصل خود بازگردیم، به نظر شما اصل ما از کجاست؟ »

مورچگان همه ساکت به فکر فرو رفتند. یکی  آنچه در ذهن داشت، زمزمه کرد:‌« ما همه از خاکیم و به خاک باز می‌گردیم.»

حکیم شنید و لبخند زد: « نه جانم، ما ز بالاییم و بالا می‌رویم.»

مورچگان چشم دوخته بودند به دهان حکیم، حکیم نفس عمیقی کشید و ادامه داد: «اصل همه ما و اصل‌الاصول، حق تبارک و تعالی است. غایت و منتهای کار همه ما خداست. أنّ الی ربّک المنتهی[2]. پایان هر چیزی رسیدن به آغاز آن است اما کدام آغاز؟! آغاز اصلی یعنی حق تبارک و تعالی. کما بدأکم تعودون[3]

یکی از مورچگان پرسید:‌« چطور به نقطه آغازمان برسیم؟ آیا همه ما به نقطه آغاز اصلی خواهیم رسید؟»

حکیم لحظه‌ای تأمل کرد و گفت:« غایت همه غایات خداست. اگر به آن نقطه پایان که همان نقطه آغاز کار ماست نرسیم یعنی راه را درست نرفته‌ایم و به کمال نرسیده‌ایم. حال چگونه به کمال برسیم؟ الیه یصعد الکلم الطیّب و العمل الصالح یرفعه[4]. کلمه طیّب صعود می‌کند و عمل صالح بالا می‌رود. اگر ناپاک باشی صعود نمی‌کنی.»

حکیم نگاه‌های متعجب مورچگان را بی‌جواب نگذاشت، ادامه داد: « بگذارید مثالی بزنم، مگر همین قطرات ژاله را ندیدید؟ صاف و شفاف و درخشنده بودند. هیچ کدورتی در آنها نبود. نور آفتاب آنها را گرم کرد و گرم کرد تا اینکه با حرارت نور محو شدند و به سمت منبع نور رفتند. حالا اگر روی قطره گرد و غباری می‌نشست، سنگین‌اش می‌کرد، کدرش می‌کرد و دیگر نمی‌توانست بالا برود. اگر ما هم پاک باشیم و شفاف، صعود خواهیم کرد هر چند به اندازه یک ذره کوچک از قطرات شبنم باشیم. مهم پاک بودن است نه بزرگ بودن.»

نور خورشید بالاتر آمده بود و سایه درختچه زالزالک را کوتاه کرده بود، مورچگانی که زیر آفتاب بودند خودشان را به سایه رساندند. حکیم نگاهی به آسمان کرد و گفت: « باید نور خدا را جذب کنیم و گرم شویم و ذوب شویم و بالا برویم. چگونه نور خدا را جذب کنیم؟ باید کلمه طیّبه باشیم، پاک باشیم، تا صعود کنیم. البته باید توجه کنیم، نور علی نور یهدی الله لنوره من یشاء[5]. خداوند هر کسی را بخواهد با نور خود هدایت می‌کند. »

 

نکته:

این داستان یک بازآفرینی است از فصل اول رساله لغت موران جناب حکیم سهروردی فیلسوف شهید


[1]  در روایتی از امام باقر علیه السلام ذیل تفسیر آیه ۱۷ سوره مبارکه غافر این قاعده آمده است. تفسیر اهل بیت علیهم السلام ج۱۳، ص۳۸۰ ؛ بحارالأنوار، ج۶۴، ص۱۰۶

 

[2]  آیه ۴۲ سوره مبارکه نجم

[3]  آیه ۲۹ سوره مبارکه اعراف

[4]  آیه ۱۰ سوره مبارکه فاطر

[5]  آیه ۳۵ سوره مبارکه نور

رضا کشمیری