داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات

بسم الله و بالله و فی سبیل الله

یک دقیقه سکوت ...

بخاطر خجالت کشیدن مردی که درآمدش کفاف زندگی‌اش را نمی‌دهد تا چه رسد به خرید شب عید و شرمسار پای رفتن به خانه را ندارد!

 

یک دقیقه سکوت ...

بخاطر شرمندگی مردی که لباس چروکیده دست دوم را به نام جنس خارجی به  تن نحیف بچه‌اش می‌کند و به رویش می‌خندد اما در خفا اشک می‌ریزد.

 

یک دقیقه سکوت ...

بخاطر زنی که با شرافت تمام غرورش را زیر پا می‌گذارد و خانه تکانی دیگران را انجام می‌دهد و خانم خانه برایش اربابی  می‌کند ولی تسلیم هیچ نامرد از خدا بی‌خبری نمی‌شود.

 

یک دقیقه سکوت ...

بخاطر تبسم مصنوعی بر کنج لب زنی که چرخ کرده سنگدونی مرغ را بجای گوشت چرخ کرده به بچه‌ی در آرزوی کبابش می‌دهد.

 

یک دقیقه سکوت ...

 بخاطر بچه ای که خجالت می‌کشید و تو کوچه نمی‌امد و با حسرت از لای در همبازی‌های لباس نو بر تن کرده را می‌دید و گریه‌ای تلخ سر می‌داد.

 

یک دقیقه سکوت ...

به خاطر انسانیت که این روزها مرده است ولی همه  می‌توانیم آن را زنده کنیم...

 

 

رضا کشمیری

از جای خود برخیزید و یک گام فراتر آیید


 مردمان از شیخ خواستند که بر منبر رود و وعظ گوید . شیخ پذیرفت . مجلس را آراستند و منبرى بزرگ ساختند. از هر سو مردم مى آمدند و در جایى مى نشستند. چون شیخ بر منبر شد، کسى قرآن خواند. جمعیت ، همچنان ازدحام مى کردند تا آن که دیگر جایى براى نشستن نبود. شیخ همچنان بر منبر نشسته بود و آماده سخن!

   کسى برخاست و فریاد برآورد:

خدایش بیامرزد هر کسى را که از جاى خود برخیزد و یک گام فراتر آید.

شیخ چون این بشنید، گفت : و صلى الله على محمد و آله اجمعین. و از منبر فرود آمد !

 

گفتند: یا شیخ! جمعیت از دور و نزدیک آمده اند تا سخن تو بشنوند؛ تو ترک منبر مى گویى ؟!

 گفت : هر چه ما مى خواستیم که بگوییم و آنچه پیامبران گفتند، همه را آن مرد به صداى بلند گفت . مگر جز این است که همه کتب آسمانى و رسالت پیامبران و سخن واعظان ، براى این است که مردم ، یک گام پیش نهند!

 

و آن روز، بیش از این نگفت.۱

 



۱- کتاب پارسایان


رضا کشمیری

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

همّت، چاره ساز است


اواخر شب بود که پسرم تازه به خواب رفته بود و من هم فرصت را غنیمت شمردم و تعدادی از برگه‌های امتحانات میان‌ترم دانشجوهایم را تصحیح کردم. از بس با پسرم کلنجار رفته بودم و بازی کرده بودم خسته شده بودم، به رختخواب رفتم  و زود خوابم برد، در خواب شهید همت را دیدم. با موتور تریل آمد ، چشمان درشت و زیبایش را به من دوخت و با لبخند گفت: بپر بالا! محو تماشای چشمان او بودم و بی اختیار سوار موتور تمیز و نوی او شدم. از کوچه ها و خیابان ها که گذشتیم، به در یک خانه رسیدیم.

 ناگهان از خواب پریدم، سابقه نداشت که نیمه‌های شب بدون دلیل از خواب بیدار شوم. چهره‌ی نورانی و چشمان مشکی شهید همت در خاطرم تازه بود و به خوبی همه جزییات خوابم را می‌دانستم. به امید دوباره‌ی دیدن چشمهایش به خواب رفتم ، صبح زود بیدار شدم اما بدون دیدن دوباره‌ی چشمهایش!

خوابی که دیدم بودم آنچنان شفاف و روشن بود که آدرس خانه‌ای که با شهید همت رفته بودم به خوبی در ذهنم مانده بود ، به دانشگاه که رسیدم در جمع دوستانم این خواب را تعریف کردم و گفتم:  به نظر شما تفسیر این خواب چیست؟

هر کس اظهار نظری می‌کرد ، بعد از دقایقی همه با هم گفتند: آدرس خانه را بلدی؟

 گفتم: بله. گفتند: خوب معلوم است، حاج ابراهیم بهت گفته  باید آنجا بروی!
 دل تو دلم نبود کلاس درس که تمام شد بلافاصله خودم را به در آن خانه رساندم. همه شواهد و جزییات مو به مو در خاطرم بود و این خانه دقیقا همان خانه بود، با آشوبی در دل و دستی لرزان زنگ خانه را زدم. پسر جوانی دم در آمد، با ابروهایی برداشته و موهایی ژولیده  گفت: بله کاری دارید؟!

با عجله گفتم: شما با حاج ابراهیم همت کاری داشتی؟

نام حاج ابراهیم را که شنید ناگهان رنگش عوض شد و بدون مقدمه  شروع به گریه کرد. شانه‌های نحیف و استخوانی‌اش می‌لرزید و گلوله گلوله اشک بر محاسن نداشته‌اش می‌لغزید.
حال او را که دیدم بی اختیار اشکم روان شد و دست او را گرفتم و یک یا الله گفتم و داخل خانه شدم. در میان اشک و هق هق گریه گفت: چند وقت هست می خواهم خودکشی کنم. دیشب آخرای شب داشتم تو خیابون راه می رفتم و فکر می کردم، که یک دفعه چشمم افتاد به تابلو اتوبان شهید همت. گفتم: می گن شماها زنده اید، اگر درسته یک نفر رو بفرست سراغم که من رو از خودکشی منصرف کنه.  الآن هم که شما اومدید اینجا و می گید از طرف شهید همت اومدید.

او را در بغل گرفتم، تنها بود تنهای تنها! شانه‌های او می‌لرزید و قلب مرا هم می‌لرزاند. ذراتی از اشک که از حدقه چشمم جوشیده بود بر روی عینکم ریخت و دیدم را کم می‌کرد اما دید باطنی‌ام را زیاد.

 تا دیشب معنای آیه قرآن را که می‌فرماید: شهیدان زنده‌ هستند و عند ربّهم یرزقون‌اند را نمی‌فهمیدم اما حالا ...واقعا شهیدان زنده‌اند[1]!



۱- برداشتی از خاطره ۴۰ کتاب شهیدان زنده‌اند

رضا کشمیری


بسم الله الرحمن الرحیم


کلاه نوی ابراهیم

زمستان بی‌رحمانه سوز سرمای خود را به  سر و صورت ابراهیم [1] می‌کوباند، گوش‌هایش سرخ و گونه‌هایش نیلی شده بود. به در خانه که رسید با دست‌های کرخت شده کوبه آهنی را گرفت، سرمای آهن به استخوانش رسوخ کرد، با زحمت کوبه را به صدا درآورد. به محض باز شدن در به داخل خانه خزید و دستانش را روی علاءالدین نفتی گرفت. دود چراغ ،چشمان قرمز شده او را اشکبار کرد.

مادر با نگرانی از آشپزخانه نیم‌نگاهی به ابراهیم کرد و گفت: ابراهیم، سرما اذیتت نمی کنه؟!

همانطور که دستانش را به هم می‌مالاند گفت: نه مادر، هوا خیلی هم سرد نیست!.

مادر که به حیاط رفته بود تا پیت نفتی را بیاورد پیش خود گفت: هوا که خیلی سرده، ولی ابراهیم نمی‌خواهد ما را توی خرج بیندازد.

مادر ، مادر بود دیگر دلش نیامد؛ همان روز رفت و یک کلاه برایش خرید.  صبح فردا، ابراهیم کلاه جدیدش را بر سرش کشید و به مدرسه رفت. ظهر که برگشت، بدون کلاه بود! گونه‌ها نیلی ، گوش‌ها سرخ و دست‌ها از سرما خشک و کرخت!

ابراهیم کنار چراغ نفتی  خود را گرم می‌کرد و مادر زیرچشمی قد و بالای او را به نظاره نشسته بود به سرش که رسید بی اختیار گفت: ابراهیم کلاهت کو؟ سر به زیر انداخت و دماغ قرمز شده خود را بالا کشید و گفت: اگر بگم، دعوام نمی کنی؟

مادر از آشپزخانه بیرون آمد و با مهربانی گفت: نه مادر؛ مگه چیکارش کردی؟

با دستان زبر و خشک خود سر دماغش را مالاند و گفت: یکی از بچه های مدرسه مون با دمپایی میاد؛ امروز سرما خورده بود؛ دیدم کلاه برای اون واجب تره.

مادر سر به زیر انداخت و لبخندی زد و با چشمان تر به داخل آشپزخانه خزید و آهسته گفت: خدایا شکرت، الحمدلله ربّ العالمین [2].



۱- نوجوانی شهید ابراهیم امیر عباسی

۲-  برداشتی از  کتاب ساکنان ملک اعظم، ص ۵

 

رضا کشمیری

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

نوجوانی عاشق که دارویی عاشقانه می‌خورد


آخرای شب بود که  پرده برزنتی سنگر را کنار زد و آرام به کنار دستم خزید و آهسته  گفت: میشه ساعت چهار صبح بیدارم کنی تا داروهایم‌ را بخورم؟
سـاعت چهـار صبح بیـدارش کردم. تشـکر کرد و بلند شـد از سـنگر رفـت بیرون،
بیسـت الی ۲۵ دقیقه گذشـت، اما نیامد. نگرانش شـدم. رفتم دنبالش؛ هوا مهتابی بود بعد از جستجوی اطراف سنگرهای یک صدای زیبا و سوزناک مناجات  شنیدم ، رفتم به دنبال صدا ، دیدم یه قبر  کنـده و داخل قبر  نمـاز شـب میخوانـد و زارزار گریه می‌کند! در تاریکی لرزش شانه‌هایش را حس می‌کردم، نزدیک شدم که سایه‌ام در نور مهتاب به داخل سنگر افتاد. سرش را بالا کرد چشمانش اشکبار و صورت صاف و بدون مویش خیس بود.

با چشمانی نگران گفتم: مرد حسابی! تو که منو نصف جون کردی؟ می‌خواسـتی نماز شـب بخونـی چرا بـه دروغ گفتی مریضـم و میخـوام داروهام‌ رو بخورم؟!

با بغض و اشک گفت: خدا شـاهده من مریضم، چشـمای من مریضه، دلـم مریضه ؛چشـام مریضـه چـون توی این ۱۶ سـال امـام زمان رو ندیده ، دلم مریضه چون بعـد از ۱۶ سـال هنـوز نتونسـتم با خدا خـوب ارتبـاط برقرار کنم؛ گوشـام مریضـه چون هنوز نتونسـتم یه صدای الهی بشـنوم!

یک مرتبه پشتم لرزیدم  نمی‌دانم از سرمای سوزناک نیمه شب بیابان‌های اهواز بود یا از گرمای سخنان آتشین این بسیجی نوجوان ، تیر صدایش قلبم را نشانه گرفت و اشکم را جاری کرد ، نوجوان دروغی می‌گوید که از هزار راست هم راست‌تر است  ؛ نوجوانی عاشق که دارویی عاشقانه می‌خورد![1]



۱- بر اساس خاطره ای از  شهید صاحب الزمانی

رضا کشمیری

صاحب خانه آسمانی


حاج شیخ رجبعلی خیاط  از اولیاء الله؛ مستاجری داشتند که زن و شوهر بودند با 20 ریال اجاره ماهیانه.

 بعد از چند وقت این زن وشوهر صاحب فرزند شدن حاج شیخ رجبعلی به دیدنشان رفت و به مرد گفت:

"داداش جون فرزند دار شدی خرجت بالاتر رفته، از این ماه به جای ۲۰ ریال ۱۸ ریال اجاره بده، ۲ ریالشم واسه فرزندت خرج کن، این ۲۰ریال رو هم بگیر اجاره ی ماه گذشته ای هست که بهم دادی، هدیه ی من باشه برای قدم نوزادت "

 اما الان کرایه ها را با فرزنددار شدن ،بالا می‌برند، چرا؟!

حرف آخر: به دیگران رحم کنیم تا خدا هم به ما رحم کند.

رضا کشمیری

داستان مکالمه کوتاه حضرت موسی علیه السلام با ابلیس:


حضرت موسی (علیه‌السلام) در جایی نشسته بود، ناگاه ابلیس که کلاهی رنگارنگ بر سر داشت نزد موسی آمد. وقتی که نزدیک شد، کلاه خود را برداشت و مؤدبانه نزد موسی (علیه‌السلام) ایستاد.

موسی (علیه‌السلام) گفت: تو کیستی؟
ابلیس گفت: من ابلیس هستم!

موسی (علیه‌السلام) گفت: آیا تو ابلیس هستی؟ خدا تو را از ما و دیگران دور گرداند!
ابلیس گفت: من آمده‌ام به خاطر مقامی که در پیشگاه خدا داری، بر تو سلام کنم!

 موسی (علیه‌السلام) گفت: این کلاه چیست که بر سر داری؟
ابلیس گفت: با رنگ‌ها و زرق و برق‌های این کلاه، دل انسان‌ها را می‌ربایم.

موسی (علیه‌السلام) گفت: به من از گناهی خبر ده که اگر انسان آن را انجام دهد، تو بر او چیره می‌شوی و هر جا که بخواهی، او را می‌کشی.


ابلیس گفت: اذا اعجبته نفسه و استکثر عمله، و استصغر فی عیبه ذنبه؛

سه گناه است که اگر انسان گرفتار آن بشود، من بر او چیره می‌گردم:

۱- هنگامی‌که او، خودبین شود و از خودش خوشش آید؛

۲- هنگامی‌که او عمل خود را بسیار بشمارد؛

۳- هنگامی‌که گناهش در نظرش کوچک گردد!

منبع: داستان‌های اصول کافی، ج 2، ص 262

رضا کشمیری

 

بسم الله الرحمن الرحیم

فرمانده یکبار مصرف


تصویر طلبه شهید علیرضا طالب‌الدینی

خبرهای ضد و نقیضی شنیده می‌شد اما از چهره حاج‌علی[1] می‌شد فهمید که خبرهایی در راه است ، این چشم‌های آسمانی با ما حرف می‌زد، برق چشم‌هایش  می‌گفت که عملیّات نزدیک است. حاج‌علی یک گردان تشکیل داد تا منطقه عملیاتی را دقیق شناسایی کنند، همه بچه‌ها طلبه بودند، طلبه صفرکیلومتر، تازه داشتند آب‌بندی می‌شدند! حاج‌علی  من را فرمانده گردان قرار داد. با چشمانی گرد به چشمان روشن و درشت او خیره شدم و گفتم: من که هیچی بلد نیستم! موهای مشکی و بلند خود را خاراند و با لبخندی ملیح گفت: بچه‌ها را شب ببر رزم شبانه و صبح زود بیار نزدیک سدّ دز و بعد می‌خوابند تا کله ظهر تا من برگردم!

چاره‌ای نداشتم دستور فرمانده بود آن هم چه فرمانده‌ای حاج‌علی محمدی پور که یکپارچه نور و شور بود! پیش خودم گفتم فرمانده یکبار مصرف بودن هم توفیق می‌خواهد. نماز مغرب و عشاء که  تمام شد بلند شدم و رو به بچه‌های گردان کردم و گفتم: امشب رزم شبانه داریم همه آماده باشید یک ساعت بعد از شام شروع می‌کنیم. از نمازخانه که بیرون آمدم ، نورافکن بالای سر نمازخانه ، سایه انواع حشرات و جنبنده‌ها را روی زمین نقاشی کرده بود.

وقتی همه بچه‌ها متفرق شدند، سه چهار متر دورتر یک شبحی دیدم که  در تاریکی به من نزدیک می‌شد، دقت کردم چهره ساده و چشمان درشت علیرضا[2] را شناختم، نزدیک شد و نگاهی اطراف کرد تا مطمئن شود که کسی صدای او را نمی‌شنود بعد  گفت: شریف آبادی من نمی‌تونم بیام رزم شبانه!

با جدیّت گفتم: چطورته؟!

گفت: پایم را که در پوتین بکنم تاول می‌زند! پایم حساسیت پوستی داره!

من جدی نگرفتم و بی‌خیال گفتم: من کاری به این سوسول بازی‌ها ندارم! حاج‌علی فرمانده است و گفته شناسایی سختی در پیش داریم و همه باید بیایند رزم شبانه راهی نداره باید بیایی.

علیرضا آرام و مطیع سرش را پایین انداخت و گفت: چشم!

رفتیم رزم شبانه ، مسیر پر بود از خار و خاشاک و شیار‌های صعب‌العبور، گردنه‌های خطرناک همراه با گل و لای و سنگلاخ‌های تیز و بدقلق! تا نزدیک اذان صبح رسیدیم به اردوگاه ، بچه‌ها هر کدام به سنگر‌های خودشان رفتند و همه متفرق شدند، من داشتم وضو می‌گرفتم که دوباره دیدم در تاریکی شبحی به من نزدیک می‌شود و با صدایی آرام گفت: شریف آبادی بیا کارت دارم!

دیدم صدای آشنای سر شب است گفتم: تویی علیرضا چته؟ چه کار داری؟

گفت: بیا یک لحظه کارت دارم. رفتم جلوتر چهره  نورانی او حتی در تاریکی سایه من هم جلوه داشت، چراغ قوه سبزرنگی از جیبش درآورد و نشست رو خاک و گفت : بیا ببین یک نگاه بکن!

چراغ را روشن کرد و روی پایش انداخت، دیدم از نوک انگشتانش خون چکه چکه به خاک می‌ریزد !

با نگرانی گفتم: علیرضا چت شده؟! چطوری مرد کوچک!؟

با خنده بلند و ملیحی گفت: تازه اون یکی پایم هم هست ، همین طوره!

کف پایش را بالا آورد و در نور چراغ گرفت، کف پایش مثل لجن ته استخر شده بود، پر از خون و گل و لای و لجن! پوست پایش کامل کنده شده بود و او همچنان می‌خندید!

با عصبانیّت گفتم: چی شده؟! چرا می‌خندی؟ پاهات رو از بین بردی حالا می‌خندی؟

با مهربانی گفت: تو گفتی حاجی گفته همه باید بیایند رزم شبانه! من به خدا قسم پایم را در پوتین نکردم با پای برهنه آمدم!

بعد از کمی مکث دوباره با اندوه خاصی گفت: من به درد عملیّات نمی‌خورم! من کم سن و سال هستم و به قول شما ، بچه سوسول هم هستم! به درد عملیّات نمی‌خورم.

بغض گلویم را فرو دادم ، خم شدم و پیشانی خاکی و عرق کرده او را بوسیدم و گفتم: علیرضا تو امشب درس بزرگی به من دادی که هیچ وقت فراموش نخواهم کرد آن اینکه دیگر هیچ وقت فرماندهی را قبول نکنم!

علیرضا هم دیگر هیچ نگفت ، من به طرف نمازخانه حرکت کردم و به فکر فرو رفتم: من به تمام معنا فرمانده یکبار مصرف هستم و دیگر هیچ وقت فرماندهی را قبول نخواهم کرد.

با دیدن پای برهنه و شرحه شرحه از عشق علیرضا به یاد پای برهنه محمود پور سالاری[3] افتادم که یک روز در منطقه شرهانی قبل از عملیات والفحر یک، برای تفریح به بیابان‌ها و صحرا رفتیم چه تفریحی آن هم در شیارها و گدارهای منطقه شرهانی! محمود با پای برهنه راه می‌رفت! به او گفتم: چرا پابرهنه!؟

گفت: کف پا باید قوی باشه که وقتی عراقی‌ها افتادند دنبالت، کفش‌هایت را دربیاوری و فرار کنی آنقدر باید فرز باشی که نتوانند بگیرندت!.[4]



۱- سردار رشید اسلام شهید عارف حاج علی محمدی پور

۲- طلبه شهید علیرضا طالب الدینی از شهدای بم

۳- شهید محمود پورسالاری از شهدای اراک

۴- برداشتی از خاطره  رزمنده و جانباز سرافراز حجت الاسلام شریف آبادی

رضا کشمیری

عمل عجیب و غیرمنتظره حضرت مسیح (ع) برای تعلیم تواضع


 عیسی علیه‌السلام به حواریون گفت: «من خواهش و حاجتی دارم، اگر قول می‌دهید آن را برآورید بگویم».

حواریون گفتند: «هرچه امر کنی اطاعت می‌کنیم». عیسی از جا حرکت کرد و پاهای یکایک آن‌ها را شست.

حواریون در خود احساس ناراحتی می‌کردند، ولی چون قول داده بودند خواهش عیسی را بپذیرند تسلیم شدند و عیسی پای همه را شست. همین‌که کار به انجام رسید، حواریون گفتند: «تو معلم ما هستی، شایسته این بود که ما پای تو را می‌شستیم نه تو پای ما را».

عیسی فرمود: «این کار را کردم برای اینکه به شما بفهمانم که از همه مردم سزاوارتر به اینکه خدمت مردم را به عهده بگیرد «عالم» است.
این کار را کردم تا تواضع کرده باشم و شما درس تواضع را فرا گیرید و بعد از من که عهده‌دار تعلیم و ارشاد مردم می‌شوید راه و روش خود را تواضع و خدمت خلق قرار دهید.

 اساساً حکمت در زمینه تواضع رشد می‌کند نه در زمینه تکبر، همان‌گونه که گیاه در زمین نرم دشت می‌روید نه در زمین سخت کوهستان.

منبع: استاد مطهری، داستان راستان، ج ۱، ص ۲۳۴-۲۳۳

رضا کشمیری

بسم الله الرحمن الرحیم

ماجرای طلبه شهید مهدی درویشی با خطوط نورانی و داغ گلوله

هوا مهتابی بود، چهره نورانی و غبار گرفته  ماه از بین خطوط روشن و داغ گلوله‌ها دیده می‌شد. رگبارهای پی‌در‌پی دشمن از بالای سنگر عبور می‌کرد و بر زمین داغ و تفت دیده مرز فاو سیلی می‌زد. صدای شلیک خمپاره‌ها لحظه‌ای قطع نمی‌شد، خمپاره‌های سوزان با عصبانیّت هوای بالای سنگر را می‌شکافتند و صدای فیژ فیژ آنها مدام به گوش می‌رسید.

ما ۵نفر خط نگه دار بودیم، حفظ خط فاو از مهمترین وظایف ما در این عملیات بود. آتش دشمن روی خط به نحوی بود که خاکریز و سنگر را مثل گهواره به این طرف و آن‌طرف تکان می‌داد. از داخل سنگر فقط خطوط قرمز آتشین دیده می‌شد و بوی نم‌کشیده باورت به مشام می‌رسید، با هر بار صدای خمپاره و گلوله توپ گرد و خاک داغی به داخل سنگر هجوم می‌آورد و چشمان ما را پر از خاک و دود می‌کرد.

گلوله‌ای سنگین به سر سنگر خورد  ، ترکش‌ها در قلب گونی‌های سنگر فرو رفت اما موج انفجار پرده گوش ما را به لرزه درآورد تا مدتی گیج بودیم. فرمانده دستی به موهای پر از خاک خود کشید و با لحن آمرانه گفت: سیم تلفن صحرایی ما به مرکز فرماندهی قطع شده ، یکی بره وصلش کنه!

من آب دهانم را که مزه خاک و باروت می‌داد قورت دادم و نگاهی به علی کردم، علی هم به چشمان من خیره شده بود. چشمم را از چشمان قرمز  و دودی علی  کنار کشیدم و به چشمان زیبای حسین دوختم،  حسین هم نیم نگاهی به علی کرد! چند باری به هم نگاه کردیم ، فرمانده منتظر بود کسی جواب دهد، مهدی که تا حالا سرش پایین بود، کله تازه ماشین شده خود را بالا آورد ، چشمان درشت و مشکی‌اش پر از خاک بود دستی به ریش کم پشت خود کشید و  سیم تلفن را از جلوی سنگر برداشت و گفت: بدو که رفتیم! ما رفتیم این که ترس نداره.! مهدی با زیر پوش سفید و خاکی‌اش در میان گلوله‌ها و آتش شدید دشمن از سنگر به بیرون خزید.

هر بار که صدای گلوله بلند می‌شد ما با دلهره می‌گفتیم مهدی هم شهید شد. بعد از مدت کوتاهی  مهدی سالم برگشت و با عصبانیّت گفت: مگر ترس داره که همگی ترسیدید! چرا ترسیدید؟!

رضا کشمیری