داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات

                                          بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت ششم : کودک بود اما عاشق و دلباخته حسین علیه السلام

قبل از سفر به عراق برنامه این بود که یک روز هم به سامرّا برویم اما با تحقیقات میدانی که کردیم تصمیم بر آن شد که سامرّا نرویم به دلیل اینکه بعضی از دوستان در نجف گفتند امسال از ۲۲ کیلومتری سامرا راه بسته است و باید پیاده رفت بدون هیچ موکب و محل استراحتی و ما ۵ خانم همراهمان بود که توانایی این مسیر را نداشتند. چاره‌ای نبود از کاظمین یک ماشین ون ۱۴نفره دیگر گرفتیم و ۱۷نفره به سمت کربلا حرکت کردیم.

در جاده باریکی کنار یکی از شاخه‌های رود فرات سبزه‌ها و نیزارهای بلندی دیده می‌شد که در بین آنها روستاهایی بود و در میان آنها موکب‌هایی به چشم می‌خورد. به هر موکبی که می‌رسیدیم جوانانی جلوی ماشین را می‌گرفتند و التماس می‌کردند که برای استراحت و صبحانه به موکب آنها برویم راننده یکی یکی رد می‌کرد و می‌گفت: موکب کثیر و موکب زین قریب، کبابات و مشویات موجود قریب.  راننده فکر خودش بود و موکب‌هایی که کباب و جوجه می‌دادند را می‌شناخت و می‌خواست در آنها توقف کند.

ماشین سر یک پیچ به دو جوان خوشرو رسید که چوب کلفت و بلندی در دست داشتند و شال مشکی به دور کمر بسته بودند و در کمین شکار زائرین حسینی برای موکب خود بودند. با چوب‌هایشان جلوی ماشین را می‌گرفتند،  راننده جرأت نکرد روی آنها را زمین بندازد! به ناچار کنار جاده پارک کرد و پیاده شدیم و صبحانه مفصلی خوردیم. بعد از حدود یک ساعت تابلوی، ۵۵ کیلومتر به کربلا ما را به خود آورد. همان جا کنار رود فرات پیاده شدیم و از پل باریک، بلند و خاکی رد شدیم و به سیل خروشان جمعیت پیاده وارد شدیم.

خودم را در میان آب زلال رودخانه عظیم حسینی انداختم، قلبم  با برخورد به سطح شفاف و درخشنده این آب صیقل می‌خورد و پاهایم را به حرکت در می‌آورد. نزدیک اذان ظهر بود با همراهیان قرار گذاشتیم عمود ۹۵۰ منتظر همدیگر باشیم، هنوز نیم ساعت نگذشته بود که پسر بچه‌ای حدود ۶ساله دیدم که نانی نازک و داغ در دستش دارد و با عجله به سمت من می‌آید، بخار نان رقص کنان  به هوا می‌رفت و پسرک نان را هی دست به دست می‌کرد تا داغی نان پوست نازک دستش را نسوزاند. به من که رسید با گفتن هلابیک هلابیک نان را به من داد، نان داغ بود به ناچار آن را روی عبایم گذاشتم و دستی به سر پسرک کشیدم.

نمی‌دانستم چه نانی است! سفید و نازک، خیلی نازک، به دنبال پسرک رفتم. کنار مسیر یک خانم با چهره‌ای نقاب زده بود که فقط چشمانش در نور آفتاب برق می‌زد، مادر یا مادربزرگ این بچه بود نمی‌دانم! اما وجناتش به مادربزرگی می‌خورد.هیچ بساطی نداشت جز یک در قابلمه مسی بزرگ که قطرش تقریبا یک متر بود و یک کپسول گاز کوچک که شلنگی به آن وصل بود و به زیر در قابلمه می‌رسید و یک شعله بزرگ گاز هم در زیر در قابلمه روشن بود.

دقایقی ماندم تا از کارش سر در بیاورم، بله آرد برنج را در ظرفی یکبار مصرف خمیر می‌کرد و بسیار آبکی روی در قابلمه می‌ریخت و با دست صاف می‌کرد، نمی‌دانم چطور  خمیر به سطح زیرین نمی‌چسبید!  مادر بسیار راحت نان برنج را جدا می‌کرد و به پسرک می‌داد و او نان را به دست زائرین می‌رساند. کمی با پسرک احوال‌پرسی و خوش وبش کردم. اسمش علی بود هنوز مدرسه نمی‌رفت، چشمانی درشت و ابروانی کشیده و پرپشت داشت، لبخند زیبا و ملیحی صورت گرد او را تزیین کرده بود.

خواستم دلش را شاد کنم، روبرویش نشستم و دو دستش را گرفتم گفتم: بازی کبابی، کبابات العاب. دستانش را روی کف دستانم گذاشتم و بازی را شروع کردم. ابتدا دستش را کنار نکشید و من ضربه ملایمی به روی دستش زدم اما زود یاد گرفت و دوباره بازی کردیم. حالا نوبت او شده بود هر چه منتظر ماندم حرکتی نکرد، لبخند بر صورتش ماسیده بود سر به زیر انداخته بود و کاری نمی‌کرد. گمان کردم ناراحت شده دلیلش را پرسیدم سرش را بالا آورد و با اقتدار و هیبت چشم  در چشمان من دوخت و گفت: لا، لا العاب. نمی‌خواست بازی کند گفتم: بازی کن العاب زین ، خوش. گفت: من روی دست شما ضربه نمی‌زنم! گفتم : بازی است اشکال ندارد من روی دست شما زدم حالا نوبت شماست اگر می‌توانی بزن!!

لبخندش دیگر تمام شده بود با حالت جدی گفت: انت زائر ، زائرالحسین علیه السلام. منظورش را رسانده بود حاضر نبود روی دست زوّار الحسین ضربه بزند! نام حسین دستانم را شل کرد و مثل پتکی که به طبل تو خالی می‌خورد قلب خالی از عشق مرا لرزاند. ناخودآگاه دستش را که در دستم بود بالا آوردم که ببوسم، دستش را کشید. زبانم قفل شده بود بغض سنگینی گلویم را فشار می‌داد دیگر نمی‌توانستم کلمات عربی را در دهانم بچرخانم و فارسی و عربی را بلغور کنم تا مرادم را برسانم. فقط دستی به سرش کشیدم و دیگر هیچ نگفتم راه خودم را گرفتم و رفتم و رفتم... تا در این رودخانه زلال عشق حسینی لرزش قلبم را به اشک چشم تبدیل کنم و بر حال و بصیرت عاشورایی این کودک معصوم عراقی غبطه بخورم و مزه عاشقی را در دهانم بچرخانم.

وقت نماز ظهر شده بود ...گریه امان نداد و کاسه چشمانم بی اختیار اشک را بر گونه‌هایم فرو ریخت.

پایان قسمت ششم

 

رضا کشمیری

                                   بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت پنجم :کاظمین و زیارت اجباری شبانه

ساعت ۱۰ صبح با یک ماشین ون به سمت کاظمین حرکت کردیم صندلی های ماشین ۱۴ تا بود و ما ۱۷ نفر،  قرار شد باریک اندام‌ها و چوب کبریتی‌ها کنار هم بنشینند تا ۴نفری روی ۳ صندلی جای گیرند. راننده قد و بالای مرا نگاهی کرد گفت: شیخنا نحیف، ضعیف. و با دست نشان داد که من به خاطر لاغری و ایضا به خاطر لباس روحانیت باید جلو کنار راننده بنشینم ، به ناچار با ۲تا از دوستان نی‌قلیونی جلو نشستم.

راه‌های اصلی بسته بود، راننده ما را از بین باغ‌ها و نخلستان‌ها به سوی بغداد می‌برد. وقتی به بغداد رسیدیم راه اصلی که بسیار نزدیک به کاظمین بود را بسته بودند راننده مجبور شد کل بغداد را دور بزند و از مسیری دیگر برود همین دور زدن‌ها یک ساعت طول کشید بلاخره نزدیک غروب به کاظمین رسیدیم. در مسجدی که یکی از دوستان عراقی‌مان از خادمان آن بود اتراق کردیم ، داخل و بیرون مسجد که سقف داشت پر از جمعیت بود و جای خالی نبود ولی یک اتاق که بیشتر شبیه انباری بود را به ما مردها دادند و خانم‌ها به خانه‌ای در نزدیکی مسجد رفتند.

وسایل انبار شده در اتاق شامل پتو‌های کهنه و پاره، نیمکت‌های موکب‌ها و بالش‌های رنگ و رورفته‌ای می‌شد که پر از خاک شده بود معلوم بود که یک سال تمام، شاید هم بیشتر دست نخورده‌اند. بعد ازاقامه  نماز جماعت سفره یکبار مصرف انداختند و شام را میل کردیم، بعد در اتاق برای خود جایی درست کردیم هوا تاریک بود و خادم مسجد می‌گفت چراغ را روشن نکنید که فعلا کسی به این اتاق نیاید و هر بار که از در خارج می‌شدیم یکی از داخل  در را قفل می‌کرد. در تاریکی با نور چراغ قوه موبایل پتوی پیدا کردم همین که به آن دست زدم گرد و خاک غلیظی به صورتم زد، رفتم سراغ پتویی دیگر باز هم خاکش به هوا برخاست در آن تاریکی غلظت خاک در نور موبایل می‌درخشید و تاب می‌خورد و به بالا می‌رفت. بلاخره جایی در کنار دوستان آماده کردم و بعد همه با هم به سمت حرم حرکت کردیم.

ساعت ۹ به مسجد برگشتم هنوز غیر از ما ۱۲ نفر کسی در آن اتاق نبود، یک پتو زیر پایم انداخته بودم پنبه‌های داخل آن تکه تکه بود مثل قلوه سنگ که زیر کمر با حرکات ناموزونی می‌چرخیدند و پهلوها را ماساژ می‌دادند، به ناچار یک پتوی دیگر هم روی آن انداختم اما باز هم ماساژ به راه بود!

تازه به خواب رفته بودم که  با صدای برادران عراقی  بیدار شدم اتاق لو رفته بود و افرادی در تاریکی می‌آمدند و  به دنبال جای خواب بودند! چشمان گرم شده بود که یک عراقی صدایم کرد و با حرکات دست به من فهماندکه کمی جابحا شوم تا کنارم بخوابد، در دلم گفتم: بی انصاف تازه داشتم خواب می‌رفتم. برادر عراقی جایی برای خودش درست کرد اما بعد از مدتی بلند شد رفت و من دیگر از خستگی زیاد به خواب رفته بودم. ناگهان با یک ضربه سنگین به شکمم از خواب پریدم، بله یک برادر عراقی عظیم الجثه کنارم خواب بود و هر از چندگاهی با دستان سنگینش مرا مورد لطف قرار می‌داد!

نگاهی به ساعت موبایلم انداختم ساعت ۳ نیمه شب بود، برادر عراقی تقریبا تمام جای مرا گرفته بود به ناچار بلند شدم  و به سمت حرم مطهر به راه افتادم ، هوا سرد بود و من فقط یک دشداشه و عبا به تن داشتم. یک زیارت تاریخی ، همراه با لرزش بدن و قلب انجام دادم. قرار ما ساعت ۸ صبح بود تا به سمت منطقه الدوره در نزدیکی شهر مسیّب برویم و از آنجا مسیر ۵۵ کیلومتری تا کربلا راپیاده طی کنیم.

پایان قسمت پنجم

 

رضا کشمیری

                       بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت چهارم: نجف شلوغ‌تر از کربلا (به نام پسر به کام پدر!)

برنامه سفر اربعین را طبق تجربه سال‌های قبل طوری تنظیم کرده بودیم که ابتدا کربلا برویم و بعد نجف سپس کاظمین و در نهایت از مسیر کاظمین به سمت کربلا پیاده‌روی را شروع کنیم.

شب آخر حضور در کربلا  سر قرارمان منتظر دوستان بودم که یک جوان عراقی حدود ۳۰ساله با چهره‌ای گندم‌گون و پوستی زرد و دندان‌های یکی در میان شکسته به سویم آمد. حرکات دست و صورتش ناموزون بود و کمی گرفتگی زبان داشت، با لهجه عراقی غلیظ تند تند حرف می‌زد. من با لبخند به او گفتم: شیگول؟ تکلم بالفصحه! به او فهماندم که کمی عربی بلد هستم اما عربی فصیح، برادر عراقی با اصرار و با نیشخند تلخی کلامش را تکرار می‌کرد. در آخر گفت: أنا اتکلم بالعربیه  و الانجزیلی.... به من فهماند که جوانان عراقی هم عربی حرف می‌زنند و هم انگلیسی! اما شما فقط فارسی و یک کم عربی!

این را که گفت به غیرتم برخورد! کمی انگلیسی از ته‌مانده های ذهنم برایش تراوش کردم و گفتم: شما هم کمی انگلیسی بلد هستید و اصلا فارسی نمی‌توانید حرف بزنید. بلاخره به او فهماندم که ما طلبه‌ها فارسی که بلد هستیم ، عربی فصیح هم بلدیم ، عربی غیر فصیح هم کمی بلد هستیم و انگلیسی هم دستی در آتش داریم، اما شما عراقی‌ها فارسی را اصلا بلد نیستید! آخر نفهمیدم این جوان عراقی منظور مرا فهمید یا نه! اما لبخند ماسیده بر لب‌هایش زیبا شده بود و مرا در آغوش کشید، روبوسی کردیم و خداحافظی کرد و من یک گودبای غلیظ نثارش کردم و او در میان جمعیت گم شد.

صبح پنجشنبه به سمت نجف حرکت کردیم وحدود ساعت ۱۱ رسیدیم ، در نجف یکی از دوستان عراقی به نام ابودعاء منتظر ما بود. روبروی صحن تازه ساخته شده حضرت زهرا سلام الله علیها در کوچه‌ای که مسجد جامع کاشف الغطاء در آن بود به سمت خانه ابودعا رفتیم ، در کوچه‌ای باریک و بن بست ما را به خانه‌ای برد دوطبقه اما بسیار قدیمی، دیوارهای بلند اما کج و معوج داشت! ۵پله می‌خورد و به طبقه بالا می‌رسید دو اتاق کوچک داشت با درهایی قدیمی که درست بسته نمی‌شدند. با پیوستن ۳نفر دیگر به جمع ما کاروان ۱۷نفر باید خود را در ۲اتاق کوچک جا می‌داد، ۵نفر خانم را در اتاقی که کوچکتر بود اسکان دادیم و ۱۲نفر مرد در اتاقی ۱۲متری  چپاندیم اما به سختی!

راه خانه به حرم مولا امیر المومنین علیه السلام  نزدیک بود اما بسیار شلوغ، نوبتی به حرم می‌رفتیم تا برای خواب و استراحت بقیه، جای کافی باشد! یکی از دوستان به شوخی گفت: نجف که خیلی شلوغ‌تر از کربلا است ، به نام پسر اما به کام پدر، منظورش این بود که زیارت اربعین به اسم امام حسین علیه السلام است اما زائر امام علی علیه السلام بیشتر است. حضور ۲ روزه ما در نجف به سرعت به پایان رسید. صبح زود شنبه که هنوز آفتاب بالا نیامده بود به قبرستان وادی السلام رفتم ، بادی ملایمی می‌وزید اما سوز سرمایش تن را می‌لرزاند خود را در عبا پیچانده بودم که نم نم بارانی بر صورتم خورد و در گوشم ندا داد که زود به خانه برگردد!  قرارمان ساعت ۸ صبح بود اما باز هم به خاطر کندی سرعت آماده شدن جامعه نسوان، به ناچار قرارمان به ساعت ۱۰ رسید. مقصد بعدی منتظر ما بود کاظمین ...!

پایان قسمت چهارم

 

رضا کشمیری

بسم الله الرحمن الرحیم

سفرنامه اربعین قسمت سوم

سه شنبه شب، یازدهم صفر بعد از گذشتن از سیطره شارع بغداد به روبروی حرم حضرت باب الحوائج آقا ابالفضل العباس علیه السلام رسیدم قبل از ورود به حرم یک مرد ایرانی میانسال جلویم را گرفت و با گلایه گفت: حاج آقا من از شماها گله دارم اصلا به فکر مردم نیستید! در اینجا یک روحانی پیدا نمیشه که ما مسئله شرعی از او بپرسیم، خیلی زشته که یک طلبه اینجا نباشه!. با مهربانی و لحنی ملایم‌تر از او جواب دادم: خسته نباشید تازه رسیدید کربلا؟ بار اول است می‌آیید کربلا؟ گفت: بله بار اولم است. گفتم: معمولا طلبه ها چند روز قبل از اربعین و از مسیر نجف به کربلا  به کربلا می‌رسند، حالا من در خدمتم سوالتان را جواب می‌دهم ان‌شاءالله.

زیارتم که تمام شد احساس آرامش عجیبی پیدا کردم، خستگی راه از تن و روحم زدوده شده بود. پسر بچه‌ای ۵ ساله حال و هوای مرا عوض کرد، تیشرت مشکی به تن داشت، چهره گندم‌گونش خاکی و زیبا، بر پیشانی‌اش گل مالیده بود. پشت لباسش جمله عجیبی نقش خورده بود: أنا مع الحشد و الحشد مع الحسین علیه السلام . این کودک آمده بود تا با نیروی بسیج مردمی عراق(الحشد الشعبی) همراهی کند و در مقابل تکفیری‌ها و داعشی‌ها قد علم کند. او می‌دانست که بسیجی‌ها راه حسین علیه السلام را با خون خود قرمز نگه می‌دارند تا هیچ کس راه را گم نکند.

صبح چهارشنبه در بین الحرمین ، جمع ۶نفره نوجونان عراقی را دیدم که به شیوه عجیب اما زیبایی عزاداری می‌کردند، تیشرت‌های چسبان و مشکی بر تن آنها خودنمایی می‌کرد، پاچه‌های شلوارها  ورمالیده(بال کشیده) بود و سربندهای لبیک یا حسین علیه السلام بر پیشانی ، پا برهنه  و عصا به دست حلقه زده بودند و با نظم خاصی یک نوحه عربی را تکرار می‌کردند. حدود ۳ دقیقه همراه با نوحه خوانی پاهای گل‌آلود خود را همراه با عصا به شدت به زمین می‌کوبیدند، صدای پا و عصا آهنگ موزون و زیبایی را ایجاد می‌کرد، سپس تند راه می‌رفتند و دوباره حلقه می‌زدند و نوحه می‌خواندند، به سینه و سر نمی‌زدند فقط پا و عصا به زمین می‌کوبیدند و روی آهنگ پاها، شعری را با سوز عجیبی تکرار می‌کردند که دل را به لرزه در می‌آورد و قلب را به تپش می‌انداخت.

رضا کشمیری

سفرنامه اربعین قسمت دوم

                                       بسم الله الرحمن الرحیم

ماشین ون مانند قطره‌ای، از دریای ماشین‌ها بیرون زد و به سوی کربلا روانه شد. نماز صبح را در مسجدی نزدیک بدره به جماعت اقامه کردیم و دوباره حرکت کردیم نزدیک اذان ظهر به کربلا رسیدیم، مقصد اولیّه ما خانه‌ی یکی از دوستان عراقی به نام ابوهبه بود که در شارع بغداد روبروی عمود ۱۲ قرار داشت. به راننده ماشین سپرده بودیم که نزدیک شارع بغداد پیاده کند. راننده ما را در سر چهارراهی پیاده کرد و گفت: شارع بغداد قریب... منّا منّا ! می‌گفت از خیابان سمت چپ بروید، سر میدان شهید باقر النمر بودیم از هر که می‌پرسیدیم می‌گفت قریب!!! حدود ۲ ساعت پیاده رفتیم تا به خانه ابوهبه رسیدیم. آدرس دادن برادران عراقی ماجرایی عجیب و معمّا گونه‌ای دارد، در سال‌های قبل چند بار مورد نوازش ترکش‌های این آدرس دادن عراقی‌ها قرار گرفته بودم اما باز هم ترکش خوردم البته چاره‌ای نداشتم دیگر... از هر که می‌پرسیدم چقدر راه تا شارع بغداد است می‌گفت: قریب قریب! لفظ قریب را استحاله کرده بودند و به جای بعید به کار می‌بردند!

ابوهبه یک مرد حدود ۵۰ ساله با قدی بلند ، چهارشانه و قوی هیکل بود. صاحب کارخانه نانوایی بود که در ایام اربعین کارخانه را تعطیل می‌کرد و کارگرهای تایلندی و بنگلادشی‌اش را برای خدمت به زائرین به خانه می‌آورد. ابوهبه مردی خوش‌رو ، خوش صحبت و خنده‌رو بود، با همه زائرین به کمال تواضع و محترمانه برخورد می‌کرد.

نماز را به جماعت خواندیم، نهار خورده و استراحت مختصری کردم، می‌خواستم با همین بدن و لباس خاکی به زیارت ارباب بروم، هوای مهران و عراق، پاقدم کاروان ما بسیار گرد و خاکی بود تمام لباس و سر و بدن را لایه‌ای از خاک گرفته بود، عمامه سفید و تازه راه‌اندازی شده من پر از خاک شده بود. با همین حالت به سوی حرم حرکت کردم، تا حرم حضرت عباس علیه السلام حدود ۴۰ دقیقه پیاده‌روی داشت.

سیل جمعیت در شارع بغداد  من را با خود برد به پسری ۳ساله رسیدم، گونه‌های سرخش از زیادی گرد و خاک متمایل به قهوه‌ای سوخته شده بود، شال مشکی به دور سرش بسته بود، سر بند یا اباعبدالله الحسین علیه السلام بر روی شال خودنمایی می‌کرد. پستانک سفید و کثیفش را با عجله و حرص عجیبی می‌مکید، در راه عشق محکم قدم برمی‌داشت اما قدم‌ها را نمی‌توانست پا به پای مادر بردارد. دسته پرچم قرمزی به کمرش بسته شده بود و نیم متر بالای سرش به اهتزاز درآمده بود، روی پرچم نوشته بود:قال رسول الله صل الله علیه وآله :انّ لقتل الحسین حراره فی قلوب المومنین لا تبرد أبدا.

یک لحظه به فکر فرو رفتم حرارت عشق به امام حسین علیه السلام با قلب این مادر و  کودک چه کرده است؟ قلوب این جمعیّت مشتاق را چگونه صیقل داده است؟ قلبم به لرزه افتاد و چشمان گنه‌کارم، تر شد.

                                                                                 پایان قسمت دوم

 

رضا کشمیری

                   بسم الله الرحمن الرحیم

سفرنامه اربعین(۱):مهران نقطه شروع سفر عشق

                

روز دوشنبه دهم صفر سال ۱۴۳۹ هجری قمری مصادف با هشتم آبان سال ۱۳۹۶ هجری شمسی، کاروان ۱۴ نفره روحانی شهید محمد مهدی آفرند با سه ماشین شخصی از قم به مقصد مهران حرکت کرد. نسیم ملایم پاییزی هوای غالباً گرم قم را بهاری کرده بود، ابرهای سفید پشمالویی در آسمان دیده می‌شد که سایه خنکی را ایجاد کرده بودند اما بی بخار؛ انتظار باران از آن‌ها نمی‌رفت.

کاروان ساعت دو و نیم بعد از ظهر حرکت کرد، ترافیک بعضی محورها و خرابی بعضی جاده‌ها باعث شد ۷۵۰ کیلومتر راه در حدود ۱۰ ساعت طی شود. نیمه شب بود که به مهران رسیدیم، ده روز مانده به اربعین حسینی، ده روز گذشته از شروع حرکت سیل خروشان جمعیت مردمی به سمت مرکز مغناطیس توحیدی جهان اسلام ؛ کربلا در روز اربعین نقطه عطف قلوب عاشقان است، مرکز جاذبه‌ی مغناطیسی است که براده‌های قلوب آهنین را به سمت آهنربای عشق جذب می‌کند و حول محور توحید به حرکت در می‌آورد.

دفتر امام جمعه مهران محل سکونت دو ساعته جمع ما بود، ماشین‌ها که در پارکینگ جای گرفتند حدود ساعت ۲ صبح سفر پیاده کاروان شروع شد. با اینکه هنوز ده روز مانده به اربعین اما مهران و خیابان‌هایش مملوّ از جمعیت زائر است، نیمه شب است اما چشم‌های عاشق حسین (علیه السلام)  بیدار، پاها استوار، قلوب آهنین و اراده‌ها محکم به سمت مرز مهران حرکت می‌کردند.

با یک اتوبوس تا حدود ۳ کیلومتری پایانه مرزی رفتیم، بقیه راه را باید پیاده می‌رفتیم، نمی‌دانستم چرا؟ سال‌های قبل خیلی نزدیک‌تر  پیاده‌مان می‌کردند. در چند مرحله نیروهای بسیج و انتظامات مرزی گذرنامه‌ها و ویزاها را چک می‌کردند و به شدت از ورود بدون ویزا جلوگیری می‌شد. ۲و۳ سال قبل که از مرز مهران عازم کربلا شده بودم خیلی از مردم بدون ویزا و حتی بدون گذرنامه از مرز ردّ می‌شدند اما امسال با برنامه‌ریزی و مدیریت بهتری از ابتدا جلوی افراد بدون ویزا را می‌گرفتند.

بعد از رد شدن از مرز با یک جوان سبزه عراقی هم کلام شدیم و بعد چک و چانه زدن به سمت ماشین ون او حرکت کردیم، حدود ساعت ۴ صبح بود بعد از پیاده‌روی های طولانی خسته و مصمّم حالا به پارکینگ ماشین‌های ون و الباصات الصغیره(مینی بوس) رسیده بودیم، ماشین‌ها بدون نظم خاصی و تودرتو ایستاده بودند و راننده‌هایشان به دنبال مسافران به سر جاده رفته بودند. نیم ساعتی به دنبال این راننده در حرکت بودیم، ۴زن و ۱۰ مرد را سه چهار باری دور ماشین‌ها چرخاند، ماشینش را گم کرده بود و حاضر نبود قبول کند و پشت به خاک دهد! برای اینکه مشتری از دستش نپرد هی می‌گفت: سیّاره قریب تعال تعال! اما خودش هم دور ماشین‌ها گیج می‌زد.

بلاخره سر همان ماشین اول که برای رفیقش بود برگشت و ظاهراً ماشین او را قرض گرفت خدا عالم است! اما راننده کم نیاورد. حالا نوبت بیرون آوردن ماشین‌ بود، عجب پارکینگ و عجب پارک کردنی! مثال زدنی بود طوری ماشین پارک کرده بودند که برای بیرون آمدن یک ماشین ۱۰ ماشین دیگر باید جابجا می‌شد و راه باز می‌کرد مثل بازی فکری ترافیک ماشین‌ها!!            

  پایان قسمت اول

رضا کشمیری

بسم الله الرحمن الرحیم


باد ملایم بهاری پوست صورت را به نرمی نوازش می‌داد، بوی خوش گیاهان تازه سربرآورده، زنبورها و حشرات را به جنب و جوش وادار کرده بود. در حاشیه شهر، نزدیک جاده اتوبان شهرکی تازه ساز وجود داشت، کوچه‌ها همه بن بست و به تپه‌ها و کوه‌ها ختم می‌شد. در کوچه‌ای فقط سه خانه وجود داشت که میان خانه‌ها، خرابه‌هایی پر از خار و خاشاک از زمستان مانده وجود داشت، در بین همین تیغ‌های خشک شده و برّنده گل‌های زرد ریز ریز روییده بود و ساقه‌های نازک آنها با برگ‌هایی نازکتر پوشانده شده بود. گل‌ها و خارها همدیگر را در آغوش گرفته بودند انگار سردشان بود.  کوچه سوت و کور بود، دراولین خانه  پیرمرد و پیرزنی زندگی می‌کردند که گاهی بچه‌ها و نوه‌هایشان می‌آمدند و صفایی به فضای ساکت کوچه می‌دادند. در خانه وسط کوچه نوعروسی زندگی می‌کرد و آخر کوچه زن و مرد میانسالی شب را به روز می‌رساندند.

زن میانسال در یک شب بهاری مثل همیشه از جلسه روضه هفتگی پنجشنبه‌ها به خانه برمی‌گشت، بادی ملایم چادر مشکی ضخیم او را در هوا می‌پیچاند. به نزدیک در خانه که رسید صدای غرّش هولناک چند سگ او را به وحشت انداخت کمی چشم‌هایش را به سمت صداها تیز کرد، چند سگ ولگرد به سمت یک پلاستیک زباله‌ی پر حمله می‌کردند و سگ دیگری در برابر بقیه ایستاده بود و آنها را از این پلاستیک دور می‌کرد مثل مادری که از فرزند خود دفاع می‌کند.

هوا مهتابی بود نور ماشین‌هایی که به سرعت در اتوبان حرکت می‌کردند چشم را اذیت می‌کرد، زن جرأت نمی‌کرد جلو برود. چشم‌های سگ‌ها قرمز و دهان‌ها کف کرده، با عصبانیت دندان‌های سفید و تیز خود را به نمایش گذاشته بودند. چه در پاکت زباله می‌توانست باشد که یک سگ اینقدر به آن علاقه نشان بدهد؟!

زن میانسال در میان صدای غرّش سگ‌ها و ماشین‌ها، صدایی خفه شبیه جیغ می‌شنید نمی‌دانست درست می‌شنود یا او را خیال برداشته، از بس که به فکر بچه است دیگر هر صدایی را صدای بچه می‌شنود. اما در این کوچه خراب شده اصلا بچه‌ای نبود که صدای جیغش او را به وجد آورد و دلش غنج برود.

خیال زن به پرواز در آمده بود، ۲۰ سال است به هر دری که می‌زدند بچه دار نمی‌شدند، هر بچه‌ای را که می‌دید دلش آب می‌شد و می‌خواست بچه را در بغل بگیرد و نرم ببوسد. طروات جوانی‌اش کم کم رو به خزان می‌رفت اما هنوز نور امیدی در دلش سو سو می‌زد. همیشه در جلسات روضه و سر سفره‌های نذری از خدا بچه می‌خواست، دعای همیشگی‌اش بود. یادش آمد همین بعداز ظهر دوباره با شوهرش جرّ و بحث کرده بود، زن می‌گفت که از پرورشگاه بچه بیاورند اما شوهرش یک کارگر بود و دستان پینه بسته‌اش برای نوازش پوست نرم و نازک بچه، سفت و زبر می‌نمود، می گفت: دوست ندارم بچه کس دیگری را بزرگ کنم می‌خواهم بچه از گوشت و خون خودم باشد، تازه با این وضع فلاکت باری که ما داریم، باید دستمان به دهانمان برسد تا بچه مردم را به ما بسپارند.

زن با صدای مهیب یک تریلی بزرگ به خود آمد، سگ‌ها هنوز با حرص و ولع بر سر آن پاکت به ظاهر زباله می‌جنگیدند. بوی گندیده لاشه‌ای آنها را این چنین به وجد آورده بود؟ یا بون خون تازه آنها را مست کرده بود؟ زن ترسیده بود، به داخل خانه رفت و شوهرش را با اصرار بیرون کشید تا سرّ ماجرا  را کشف کند. مرد میانسال با دمپایی‌ و زیرپوش بیرون آمد همانطور که سیگارش را با حرص می‌مکید چوبی برداشت و به سمت سگ‌ها رفت، سگ‌ها زوزه‌کشان فرار کردند. مرد به پاکت زباله رسید حرکت بی‌رمقی پاکت را تکان داد و صدای خفه‌ای از آن برخواست، تعجب مرد بیشتر شد، با احتیاط گره پاکت را باز کرد ناگهان با چهره معصوم یک نوزاد مواجهه شد.

نوزاد بیچاره لب‌هایش می‌لرزید، صدا در سینه‌اش حبس شده بود دیگر توان گریه کردن نداشت، فقط ناله‌ی ضعیفی از گلوی خشکیده و لب‌هایی ترک خورده او به گوش می‌رسید، زبانش از شدت ترس و تشنگی به سقف دهان چسبیده بود و لب هایش مثل ماهی که از آب بیرون انداخته شده به هم می‌خورد و صدای تق تق ضعیفی را تولید می‌کرد. مرد قلبش ریش ریش شده بود و از عمق قلبش آه سوزناکی کشید و بچه را با حوله‌ی کهنه و کثیفی که دورش بود به بغل گرفت و فریاد کشید: زن برو آب بیار بچه از تشنگی مرد به دادش برس!

زن که با وحشت لبانش را گاز می‌گرفت یا لحظه قلبش فرو ریخت، صورت بچه کبود شده بود، زن بچه را با عجله به داخل برد و کمی آب به دهان بچه ریخت، زبان بچه خشک بود و به سقف دهانش چسبیده بود به سختی آب را فرو داد، کم کم ناله‌اش به گریه تبدیل شد. زن او را به سینه چسبانده بود و بالا و پایین می‌کرد، خیال زن دوباره به پرواز درآمد ... بله همین بعدازظهر بود در جلسه روضه، خانه همسایه کوچه بغلی، خانم مداح روضه حضرت علی اصغر(علیه السلام) می‌خواند. همیشه با این روضه غم دیرینه‌ای روی قلبش سنگینی می‌کرد؛ با دیدن لب‌های خشک این بچه، همه روضه ها جلویش مجسّم شد؛ بیچاره رباب ... بیچاره رباب ... یا حسین ... کاسه چشم زن از اشک پر شد و بر گونه‌اش جاری گشت، دیگر همراه بچه با هم گریه می‌کردند بچه را در بغل می‌فشرد و گریه می‌کرد.

مرد هم دیگر چشمانش تر شده بود و نمی‌توانست جلوی ریزش اشک را بگیرد، قلبش به تپش افتاده بود گفت: کدام آدم سنگدل و بی‌رحمی چنین کاری می‌کند؟! حتماً مادرش نبوده! مادر که طاقت نمی‌آورد یک لحظه تشنگی بچه‌اش را تحمل کند امان از دل رباب... امان از دل زینب ... امان از دل حسین ... یا حسین!  اشک مرد هم جاری شده بود...

رضا کشمیری

                                    بسم الله الرحمن الرحیم

قطرات شلخته باران، گرد و خاک داغ آسفالت خیابان را به هوا بلند کرده بود؛ باران رگباری بهاری به حدی تند بود که خاک کم روی آسفالت را به سرعت گل می‌کرد و به شلوار می‌پاشید اما قابل تحمل بود چون طروات بهاری با بوی خاک نم‌زده که فضا را معطر کرده بود، کثیفی لباس را جبران می‌کرد. بهار قم، تابستان تهران است، گرمی هوای قم با باران تند و تیز، به سرعت هوا را نمناک کرده و حالت شرجی دیار مازندران را تداعی می‌کرد.

خانم جوان محجّبه که دیگر از گوش درد بی‌طاقت شده بود تصمیم گرفت پیش دکتر متخصص مرد برود. خانم جوان در خانواده مذهبی بزرگ شده بود پدر و همسرش هر دو روحانی بودند و می‌دانست جز در موارد ضروری نباید به دکتر مرد مراجعه کند. اما چاره‌ای نبود چند بار ویزیت پزشک عمومی داده بود اما درمان نشده بود و روز به روز بدتر می شد. شنیده بود دکتر متخصص خیلی حاذقی در میدان صدوق۱ مطب دارد، تلفنی وقت گرفت و به همراه همسرش به طرف مطب دکتر راه افتاد.

 باران به تندی شیشه‌های ماشین را می‌کوبید انگار می‌خواست به زور هم که شده وارد ماشین شود. برف‌پاک‌کن ماشین همان لحظه خراب شد، طلبه جوان با احتیاط رانندگی می‌کرد اما یک ماشین کامیون از کنارش رد شد و تمام شیشه ماشین را گل‌مالی کرد، مجبور شد پیاده شود و شیشه ماشین را تمیز کند اما تا از ماشین پایین آمد ماشینی به سرعت از کنار او رد شد و عبای مشکی حاج‌آقا را گل‌مالی کرد. چاره‌ای نبود دکتر ساعت ۴ بعدازظهر وقت داده بود و اگر دیر می‌رفت باید مدت زیادی در صف منتظر می‌ماند بالاخره به مطب رسیدند جای پارک پیدا نمی‌کرد، خانمش را پیاده کرد و خودش کمی دورتر ماشین را پارک کرد.

خانم جوان خیلی برایش سخت بود که تنها به مطب دکتر مرد برود تصور اینکه با مرد نامحرم در یک اتاق دربسته تنها شود برایش زجرآور بود اما چاره‌ای نداشت، منتظر ماند تا شوهرش بیاید با هم از در ساختمان پزشکان وارد شدند مطب دکتر متخصص گوش و حلق و بینی در طبقه دوم بود، از پله‌ها بالا رفتند بوی تند ادکلن‌های خارجی فضای تاریک راه‌پله را پر کرده بود، نور ضعیف زردی دیوارهای تازه رنگ شده را به سختی نمایان می‌کرد.

خانم جوان در مطب دکتر را باز کرد و با شوهرش وارد سالن انتظار مطب شدند، طلبه جوان هنوز از بوی ادکلن‌هایی که معلوم نبود بوی بد می‌دهند یا بوی خوش گیج بود که ناگاه با صحنه عجیبی مواجه شد؛ دخترها و خانم‌هایی با قیافه‌های بزک کرده و حجاب‌هایی که بی‌حجابی از آن باحجاب‌تر۲ است، آرایش‌های غلیظ،  لاک‌های جیغ بنفش زده و وجناتی به واقع فلک‌زده! اکثر بینی چسب‌زده و با اطوارهای غرب‌زده، منتظر نوبت‌های زده شده.

رضا کشمیری

                                       بسم الله الرحمن الرحیم


در یک روز پاییزی قطره‌های باران به آرامی، روی آسفالت‌های پر از گرد و خاک می‌نشستند و بوی آشنای خاک نم‌زده به مشام می‌رسید. هنوز نیم ساعت تا اذان ظهر مانده بود، غلامعلی که از صبح زود مغازه قصّابی‌اش را باز کرده بود دیگر خسته و کوفته شده بود؛ آفتابه پر از آب را برداشت و جلوی مغازه‌اش داخل جوی آب دست‌های چرب و لاغر خود را شست، دستی هم به سر و صورت خود کشید و موهای لخت خود را مرتب کرد؛ کرکره مغازه را پایین کشید و به سرعت کوچه پس کوچه‌‌های چهارراه طلاب خانه[1] را طی کرد، دست پاچه بود باید موقع اذان در مسجد حاضر می‌شد.

سریع خود را به خانه رساند اول لباس‌های خود را تکانی داد تا گرد و خاکش گرفته شود بعد قبا و عبای خود را به تن کرد و عمامه سفیدش را روی سر گذاشت، راهی مسجد محله شد و نماز ظهر و عصر را اقامه کرد. بعد از نماز پیرمردی که از مشتری‌های همیشگی مسجد بود رو به حاج آقا کرد و گفت: آقا شیخ غلوم‌علی چند روزی میشه که مفتش‌ها و آژان‌ها پشت سر شما حرف‌هایی می‌زنند، مسخره‌تان می‌کنند و میگن شیخ غلوم‌علی قصّاب دیوانه است یه تختش کمه!

شیخ گفت: والا حاجی این کار هر روزشون شده ول کن هم نیستن؛ طوری شده که کم‌کم مردم کوچه و بازار هم داره باورشون میشه، اینقدر من را زیر نظر دارن که کسی جرأت نمی‌کنه بیاد از خودم بپرسه که جریان چیه!

این شیخ قصّاب گاهی هم منبر می‌رفت و مردم را موعظه می‌کرد و موی دماغ شهربانی و حکومت شاهنشاه شده بود اما چون بعضی موقع‌ها تپق می‌زد و سوتی می‌داد، کمی هم ظاهرش غلط انداز بود بعضی از آژان‌ها او را دیوانه خطاب می‌کردند، در صورتی که باهوش و زیرک و در یک کلمه شبیه  بهلول بود...!

رضا کشمیری

                                  بسم الله الرحمن الرحیم              

در یک روز گرم تابستانی حوالی اذان ظهر، با ماشین پیکان در خیابان سمیه در حرکت بودم. پیکان بی نوا کولر نداشت به ناچار شیشه‌های ماشین پایین بود تا شاید کمی از گرمای هوا را بکاهد، غافل از آنکه شهر، شهر قم است؛ شیشه پایین بودن ماشین همان و باد داغ به صورت خوردن همان!

نزدیک چهار راه بلوار جمهوری بودم که حرکات ناموزون و ترمز و کلاچ گرفتن‌های ناشیانه یک پراید توجهم را به خود جلب کرد، اولین چیزی که به ذهنم آمد خانم بودن راننده بود، هنوز لحظاتی نگذشته بود که این خطورات ذهنی تأیید شد بله راننده، خانم بود.معمولاّ در چنین مواقعی تمام جوانب احتیاط را رعایت می‌کنم مثلاً اگر راهنمای سمت چپ را زد حواسم را به سمت راست ماشین جمع‌تر می‌کنم تا سمت چپ آن!

البته توهین به جامعه نسوان نشود اما واقعیت دارد هر انسانی در مقابل ماشین با راننده خانم بسیار محتاطانه تر عمل می‌کند، بعضی از ترس تصادفات احتمالی و بعضی با غرض و مرض احتمالی!

رضا کشمیری