داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه

داستان‌های کوتاه اما جذاب و آموزنده

داستان کوتاه
آخرین نظرات
  • ۲۹ تیر ۹۷، ۲۳:۴۳ - سیّد محمّد جعاوله
    سلام

قسمت چهارم : شوخی‌های شهید حمید قلنبر

حمید قلنبر همان روز اول گفت: هر کس میخواهد آب‌تنی کند سوار ماشین شود. آب دریای عمان به قدری شور و تلخ بود که هیچ ماده شوینده و صابونی در آن حل نمی‌شد و کف نمی‌کرد به خاطر همین اولین کاری که حمید کرد بردن بچه‌ها به استخر آب شیرین بود تا خستگی راه از تن آنها بیرون رود.

عقب ماشین لندور پر از بسیجی شده بود و به راه افتاد، در حاشیه شهر به باغ با صفا و پر از درختان سرو و بید وارد شد در وسط این باغ یک استخر سه متر در سه متر با عمق ۱.۵ متری وجود داشت با آبی بسیار تمیز و شفاف، بچه‌ها یکی پس از دیگری پریدند داخل حوض، بعد از حسین، حمید قلنبر وارد آب شد. بلافاصله دست روی سر حسین گذاشت و بدن لاغر ۵۵ کیلویی او را زیر آب نگه داشت دستان قوی حمید همچون سنگی روی سر حسین بود هر چه دست و پا زد رهایش نکرد، احساس خفگی داشت اما بالاخره رهایش کرد. حسین تا به حال سابقه شنا کردن نداشت آنچنان تند تند نفس می‌زد که حمید خنده‌اش گرفته بود ابهت و اقتدار حمید اجازه هیچ اعتراضی به حسین نمی‌داد.

می‌دانست شوخی کرده است اما از جایگاه مشاور استانداری توقع چنین شوخی‌هایی نداشت، همین اولین برخورد قلدرمآبانه، پایه دوستی حسین جلالی با حمید قلنبر شد، برای حسین چنین شوخی تازگی داشت آن هم از طرف کسی که شخصیت سپاهی و سیاسی مطرحی در کل کشور بود و بین بچه‌ها پیچیده بود که می‌خواسته داماد رییس جمهور رجائی شود.

بعد از آب‌تنی حمید روی یک صندلی نشست و گفت هر کس بلد است بیاید موهای مرا کوتاه کند، یک شخصیت کشوری و لشکری بود اما اصلا در قید و بند امور دنیوی حتی از نوع رسم و رسومات معمولی مسئولین نبود، بسیار متواضع و عاری رفتار می‌کرد انگار نه انگار که مشاور  سیاسی استاندار کل است.

این سلوک اجتماعی و رفتار دوستانه او باعث شده بود همه بسیجی‌ها با او راحت باشند و درد دل کنند و حمید هم تا جایی که می‌توانست کارشان را راه می‌انداخت. هیچ کس از کارهای حمید سر در نمی‌آورد یک روز لباس معمولی می‌پوشید، یکبار لباس سپاهی، یکبار بلوچی کامل می‌شد حتی لهجه‌ی بلوچی می‌گرفت اصلا معلوم نبود تهرانی است

ادامه دارد...

رضا کشمیری

 

قسمت سوم :بارش باران از پتوها!

صبح زود که بچه ها بلند شدند همه پتوها کاملا خیس بود به نحوی که اگر آنها را می‌فشردی مثل قطرات باران از آن آب می‌چکید، بعضی از خجالت از زیر پتو بیرون نمی‌آمدند فکر می‌کردند از خستگی و سرما نفهمیدند و در پتوی خود ادرار کردند. بچه‌های دیار رفسنجان که به ندرت باران و برف به خود می‌دیدند، اصلا تا به حال هوای تا این حد شرجی ندیده بودند، به ناچار مشغول عوض کردن لباس‌های خود شدند.

در سپاه چابهار، ۳۰ نفر از بهشهر و شمالی بودند، ۲۰ نفر اصفهانی و با ۳۰ نفر رفسنجانی‌ها به ۸۰ نفر می‌رسیدند. به این شکل بود که کم‌کم سپاه چابهار شکل گرفت، قبل از آن به طور رسمی تشکیلات سپاه در چابهار وجود نداشت. سردار جاهد فرماندهی را به عهده داشت و آقای فشارکی معاونت عملیات بود.

فردای آن روز وقتی هوا هنوز گرگ و میش بود، جوانی با چهره‌ای خوش‌رو، خوش صورت، خوش سیرت و خندان وارد سپاه شد. فردی مورد احترام همه و بزرگ منش بود، با همه بچه‌ها احوال‌پرسی جانانه‌ای کرد و خوش و بش دوستانه‌ای با دوستان خودش داشت. این فرد حمید قلنبر مشاور سیاسی استاندار سیستان و بلوچستان بود، مرد شماره دو منطقه! با اینکه متولد شهرری بود اما از نیروهایی بود که بعد از پیروزی انقلاب به صورت جهادی در مناطق محروم سیستان فعالیت عمرانی و فرهنگی می‌کرد، با همه طوائف و گروه‌های عشایری رفت و آمد داشت و نیازهای منطقه را برآورده می‌ساخت.

ادامه دارد...

رضا کشمیری

قسمت دوم : فرصت‌طلبی قلدرهای سر گردنه

جاده‌های زاهدان به نیک‌شهر و چابهار ناامن بود، از یک طرف عده‌ای از گرسنگی و فقر به دزدی و راهزنی سر گردنه‌ها رو آورده بودند و از طرف دیگر طوائف و خان‌های قلدری بودند که هنوز پیام انقلاب مستضعفین به آنها نرسیده بود و به زورگویی و چپاول اموال مردم مشغول بودند، این خان‌ها تفنگ‌چی و مهمّات جنگی داشتند و با کسی هم شوخی نداشتند مردم و نظامی‌ها را به رگبار می‌بستند و اموال و اسلحه آنها را به غارت می‌بردند.

به خاطر همین ناامنی‌ها هر ماشینی که میخواست از زاهدان به چابهار برود باید صبح ساعت ۸ جمع می‌شدند، تا با ۳ تا ماشین لندور و تویوتا اسکورت شوند، فرقی هم نمی‌کرد که سپاهی و نظامی باشند یا مردم عادی. روی وانت هر ماشین یک تیربارچی بود، روی هم رفته سه تا وانت وجود داشت، یکی جلوی ستون ماشین‌ها می‌رفت و یکی وسط و دیگری از عقب.

این جمع ۳۰ نفره رفسنجانی‌ها ساعت ۸ صبح از زاهدان به همراه ۳ماشین اسکورت با احتیاط کامل حرکت کردند و راه حدود ۵ساعته را در یک روز طی کردند و شب به چابهار رسیدند. جاده بسیار بد بود و چاله‌ها و گودال‌هایی بواسطه باران ایجاد شده بود و هر بار با عبور یک ماشین سنگین گودی‌اش بیشتر می‌شد، گردنه‌هایی که هر لحظه منتظر حمله راهزن‌های تا دندان مسلّح بودند و رانندها با ترس و لرز چشم به انتهای جاده دوخته بودند تا با عبور از گردنه‌ای نفس راحتی بکشند.

تکان‌های ماشین بدن همه بچه‌ها را کوفته و خسته کرده بود، شب ساعت ۸ بود که به چابهار رسیدند هر کدام پتو و بالش گرفتند و در حیاط سپاه  به خواب عمیقی فرو رفتند. مقرّ سپاه چابهار در حدود ۱۵۰ متر با دریای عمان فاصله داشت و هوا بسیار شرجی و مرطوب بود.

ادامه دارد...

رضا کشمیری

              بسم الله الرحمن الرحیم


ماجراهای سه ماهه آغازین دفاع مقدس

      قسمت اول : شروع جنگ تحمیلی و شور انقلابی

تابستان سال ۱۳۵۹ فرا رسیده بود، نیروهای تازه شکل گرفته بسیج و سپاه بخاطر زمزمه‌هایی که از شروع جنگ شنیده می‌شد خود را آماده می‌کردند و آموزش‌های اولیه مثل کار با اسلحه را دیده بودند. آخرین روز تابستان رسیده بود، بچه‌ها و معلمان و کارمندان آموزش و پرورش آماده سال تحصیلی جدید بودند که نوگلان این میهن اسلامی را با شور انقلابی تربیت کنند و آینده‌سازان این مملکت را تحویل جامعه اسلامی بدهند.

اما دشمنان این مرز و بوم چشم دیدن استقلال و امنیت ایران را نداشتند و مثل همیشه با اساس اسلام و جمهوری اسلامی مخالف بودند و هر کاری می‌کردند تا ایران سرفراز روی آرامش را نبیند، رژیم بعث عراق به ایران حمله کرده بود و مردم و جوانان انقلابی که دسترنج خود و شهدای انقلاب را در خطر می‌دیدند به بسیج شهرها و تشکیلات سپاه پاسداران هجوم بردند و خود را برای دفاع از اسلام و انقلاب آماده و پا به رکاب اعلام کردند.

 حسین هم مثل خیلی از جوانان بعد از پیروزی انقلاب در بسیج ثبت‌نام کرده بود و آموزش‌هایی دیده بود، روز اول مهر ۵۹ سریع خود را به بسیج رفسنجان معرفی کرد، به او گفتند آماده باشید فردا به هر کجا که ضرورت بیشتر داشته باشد فرستاده خواهید شد.گفته بودند دریای عمان از طرف ناوهای آمریکایی تهدید می‌شود باید فوراٌ چاره‌ای اندیشید.

صبح روز اول مهر ماه باد پاییزی ملایمی وزیدن گرفته بود و برگ‌های رنگ و رورفته درختان را در هوا به رقص وادار می‌کرد، ۳۰ نفر از جوانان شهرستان رفسنجان در بسیج ناحیه جمع شده بودند بیشتر آنها اهل روستای کشکوئیه بودند و بعضی نوقی و بعضی از خود شهر بودند.

حسین سنش از همه‌ی آن جمع کمتر بود، تازه وارد ۱۸ سالگی شده بود ولی سوادش از همه بیشتر بود دیپلم داشت!، به خاطر سوادش مسئولیت گروه را به او دادند. سوار یک مینی‌بوس قرمز دود گرفته شدند و به کرمان رفتند، در آنجا گفتند: آموزش دیده‌اید یا نه؟ همه گفتند: بله اما بعضی حتی هنوز دست به اسلحه نزده بودند ولی از شوق جهاد در راه خدا پرپر می‌زدند.

از کرمان به بم رفتند ظهر بود از نسیم پاییزی خبری نبود هوا گرمتر شده بود نهار مختصری خوردند و به طرف زاهدان حرکت کردند. شب شده بود و هوای خنک پاییزی با تاریکی غلیظی که روی بدن سنگینی می‌کرد به هم آمیخته بود، در سپاه ناحیه زاهدان مستقر شدند و در اتاق‌های بزرگ که بیشتر شبیه سیلو بود به خواب سنگینی فرو رفتند.
رضا کشمیری

 

قسمت ۱۶ :  شلوغی دستشویی‌ها

 

مهران امروز با مهران ده روز قبل هیچ فرقی نکرده بود همان تصویر زیبای شلوغی نیمه شب هنگام رفت، در هنگام برگشت هم چشمانم را نوازش می‌داد. سوار خط واحد شدیم و به پارکنیگی که ماشین‌ها را پارک کرده بودیم، رفتیم.

حوالی ساعت ۸شب سوار ماشین‌ها شدیم و به سمت قم حرکت کردیم، هنوز نماز مغرب و عشا را نخوانده بودیم، از مهران که خارج شدیم در یک استراحتگاه بزرگ که به نظر تازه ساز می‌آمد توقف کردیم برای نماز و شام؛

امسال تعداد استراحتگاه‌ها و موکب‌های ایرانی خیلی بیشتر شده بود، چهار سال پیش که امکانات خیلی کمتر بود با ماشین خودم به همراه دو تن از دوستان در حال برگشت به قم بودیم، نیمه شب بود و سوز سردی می‌آمد، برای دستشویی رفتن و اقامه نمار در کنار مسجدی کوچک ماشین را پارک کردم. جای پارک به سختی پیدا می‌شد، میخواستم به دستشویی بروم که صف طولانی آن مرا به خویشتن‌داری بیشتر مجبور کرد، بنابراین وضو گرفتم و عبایم را دور خودم پیچیدم و همین که می‌خواستم وارد مسجد بشوم یک جوان لاغر اندام جلویم را گرفت و گفت: حاج‌آقا سوال شرعی دارم میشه یک لحظه وقت بدهید؟

گفتم: بله بله در خدمتم! مرا به کناری کشاند و آهسته و شکسته گفت: حاج‌آقا ما خیلی عجله داشتیم و دستشویی‌ها هم اینقدر شلوغه ! و هوا هم که سرده!

کمی سکوت کرد و با خجالتی نهفته در چهره‌اش دوباره به سخن آمد: نتونستم خودم را کنترل کنم و شلوارم را خیس کردم حالا چکار کنم؟ هوا سرده آب هم خیلی یخه ، شلوغ هم که هست! وقت نماز مغرب هم که داره می‌گذره چکار کنم!؟ میشه نماز نخونم و بعداَ قضا کنم؟

من همین طور که دستان یخ‌زده‌ام را به هم میمالیدم تا شاید کمی آرام شود به او گفتم: نماز که نمیشه نخوند، در هر شرایطی نباید نماز را ترک کرد، شما اول شلوارت را عوض کن و با آب کمی هم می‌توانی خودت را پاک کنی. آب نداری؟

جوان بینی سرماخورده‌اش را با آستین پاک کرد و گفت: حاج‌آقا من غیر از این شلوار هیچی دیگه ندارم اصلا بدون کوله پشتی و لباس آمدم کربلا! آب هم ندارم!

گفتم: اگر میتونی از دوست‌هایت بگیر و اگر واقعاَ راهی برای شستن خودت نداری با همین حالت باید نماز بخونی و بعداَ هم میخای خیالت راحت باشه قضایش را هم بخوان. ان شاءالله خدا قبول می‌کنه برای من هم دعا کن التماس دعا. جوان با لبخند تلخی خداحافظی کرد و رفت.

امسال شرایط و امکانات جاده‌ها بسیار بهتر شده بود ولی ما همه خسته بودیم ماشین ما دو راننده داشت من و آقامحمدعلی برادر شهید آفرند به همراه بی بی و بابا، مقداری رانندگی کردیم اما خیلی خسته بودیم و خوابمان می‌آمد. به ناچار کنار یک پلیس راه مقداری استراحت کردیم و داخل ماشین خوابیدم، ساعت ۲نیمه شب بود کمی خواب رفتم اما سردی گزنده هوا بیدارم کرد و پشت فرمان نشستم و تا نماز صبح رانندگی کردم و بعد من خوابیدم و آقا محمدعلی ادامه راه را تا قم یک کله آمد.

قم همان حال و هوای ده روز پیش را داشت کمی تا قسمتی ابری ؛ ابرهای سفید پشمالو در آسمان اما بی‌بخار!.

رضا کشمیری

قسمت ۱۵: سفره‌ای میان جاده

 

صبح روز چهارشنبه بود که به سمت مهران حرکت کردیم، راننده از کوچه پس کوچه‌ها و جاده‌های فرعی حرکت می‌کرد. یک از مسیرهای عبوری ما کنار شاخه‌ای از رود فرات بود که زباله‌های تر و خشک در سرتاسر مسیر خودنمایی می‌کردند و مگس‌ها و حیوانات موذی در این بهشت خودشان جشن گرفته بودند. بوی تند زباله هر از گاهی بینی سرنشینان ماشین را نوازش می‌داد.

بعد از ۲ ساعت که داخل خیابان‌های فرعی کربلا دور می‌زدیم، تازه به جاده اصلی کربلا به مهران رسیدیم. یک روز مانده به اربعین بود و مسیر اصلی منتهی به کربلا را برای زائرین یک طرفه کرده بودند. زائرینی که قصد بازگشت داشتند باید به سمت نجف می‌رفتند و از آنجا به حله و سپس به سمت بدره و در آخر به مهران می‌رسیدند.

ماشین ما طبق حالت عادی باید ظهر به مهران می‌رسید اما نزدیک اذان مغرب رسیدیم. در ماشین که بطور فشرده کنار هم نشسته بودیم، یکی از دوستان خاطره‌ای از سال گذشته تعریف کرد:

سال گذشته در مسیر برگشتن به مهران ، سوار یک اتوبوس عراقی بودم که نزدیک یک روستا ناگهان حدود ۲۰ نفر جوان و نوجوان عراقی آمدند وسط جاده را مسدود کردند. بلافاصله یک گلیم فرش بزرگ همان وسط جاده پهن کردند، راننده فرصت نکرده بود که به کنار جاده برود و به درستی ماشین را پارک کند، همان وسط جاده اصلی ترمز گرفته بود و ماشین را خاموش کرد!

یکی از مسافرین فریاد زد: ناهار ناهار پیاده شوید ناهار بخورید!  یکی دیگر با صدای بلند و همراه تعجب  گفت: وسط جاده! خطرناکه! راننده داره چکار می‌کنه!  دیگری گفت: ای بابا دلت خوشه راننده پیاده شده! رفته سر سفره ! معلوم میشه اینجا هرکی به هر کیه، شیر تو شیره!

 ظاهراَ چاره‌ای نبود همه پیاده شدیم، من پشت اتوبوس رفتم نگاهی کردم که ببینم دیگر ماشین‌ها چکار می‌کنند. دیدم دو نفر از همان جوانان با چوبی بلند به دست و چفیه به دور سر بسته ماشین‌ها را به مسیر خاکی کنار جاده هدایت می‌کنند، البته مسیری که همان موقع به زور لاستیک ماشین‌ها درست شده بود!

جالب اینجا بود که هیچ ماشین دیگری به این کار اعتراضی نمی‌کرد و همه با آرامش در مسیر انحرافی خود ساخته عبور می‌کردند. نه صدای بوقی می‌آمد و نه صدای اعتراض و فریادی!

سفره یکبار مصرف بزرگی روی گلیم فرش پهن کردند و غذای خوشمزه‌ای پخش کردند، همه با آرامش و بدون دغدغه و اضطراب مشغول خوردن بودند؛ خبری هم از نیروی پلیس نبود و هیچ اضطرابی ناشی از جریمه شدن در چهره راننده دیده نمی‌شد!  در یک کلام شیر تو شیر بود.

با این خاطره همه دوستان خندیدند، خنده‌ای همراه با تعجب ؛ به مرز مهران که رسیدیم همه جمعیت در حال خارج شدن از مرز بودند و هیچ زائری به سمت کربلا نمی‌رفت. خیلی تعجب کردم سال‌های گذشته یکی دو روز مانده به اربعین از همیشه شلوغ‌تر بود و مرزداران مجبور می‌شدند مرز را باز کنند تا جمعیت به سمت کربلا بروند.

از یکی از سربازها پرسیدم: جریان چیست؟ هیچ کس به سمت کربلا نمی‌رود؟ گفت: نمی‌دانم حاج‌آقا! ولی فکر کنم خود مردم سفرشان را مدیریت کردند و فقط هر کس که ویزا داشته می‌تونسته به مرز نزدیک بشه و اصلا قبل از مهران جلوی افراد بدون ویزا را می‌گرفتند!

رضا کشمیری

 

قسمت ۱۴: انگشتر نطلبیده!

 

بعد از ساعتی استراحت به خانه ابوهبه رفتیم تا شب را در همان‌جای قبلی اتراق کنیم. بعد از نماز مغرب و خوردن شام به سمت حرم راه افتادم، هنوز یک و نیم کیلومتر تا حرم فاصله بود اما ازدحام به نحوی بود که با هر بار جابجا کردن پا، به افراد کناریم برخورد می‌کردم و تن به تن با زائران جلو می‌رفتم نوک کفشم به ته کفش افراد جلو می‌خورد و من هر بار یک عفواَ غلیظ می‌گفتم و راه را ادامه می‌دادم.

وارد بین الحرمین که شدم نزدیک پل جدید روبروی صفحه نمایش بزرگ ، یک جوانی جلویم را گرفت و سوال شرعی داشت. دستش را گرفتم و به زحمت جمعیت را شکافتم و از مسیر رفت و آمد کنار رفتم ، جوان پرسید: حاج آقا من در شلوغی داخل حرم در بین جمعیت یک انگشتر توی دستم افتاد! نمی‌دانم مال کیست چه کار کنم؟.  من که در فشار جمعیت چند بار تا مرز افتادن پیش رفته بودم با لبخند در جوابش گفتم: باید صاحبش را پیدا کنی، اما اینجا با این شلوغی بهترین و راحت‌ترین کار این است که به خادم‌ها بدهی یا به دفتر اشیاء گمشده بسپاری.

جوان دستش را به زحمت از لابه لای بدن‌ها بیرون کشید و موهای خود را مرتب کرد و لبخند ملیحی زد و گفت : ممنون. رفت و بین بدن‌ها گم شد! 

کمی جلوتر که رفتم ناگهان پیرمردی قد خمیده با لباسی کهنه و شالی سفید به کمر بسته جلویم را گرفت و با ناراحتی و عصبانیّت گفت : تقصیر شما آخوندها است این چه وضعیه! فلان فلان شده‌ها فقط بلد هستید مردم را نصیحت کنید و بالای منبرها حرف مفت بزنید! و همزمان که داد و فریاد می‌کرد چند فحش خیلی بد هم داد. در فشار جمعیت بودم امکان ایستادن نبود اما بقیه مردم که دیدند پیرمرد خیلی ناراحت است کمی صبر کردند تا من با پیرمرد حرف بزنم. پرسیدم : حاج آقا مشکلی پیش آمده چطور شده؟ اگر کاری از دست من بر بیاد انجام می‌دهم.

پیرمرد با اضطراب و لرزش دستان پینه بسته‌اش گفت: زنم زنم پیرزنی گم شده نمی‌دونم کجاست؟ خدا چه کار کنم، پیرزن راه هم نمی‌تونه بره دستش را من می‌گرفتم! فلان فلان شده‌ها تقصیر آخوندهاست! حالا چه کار کنم؟

مانده بودم چه جوابی بدهم در این فشار بدن‌ها  نمی‌توانستم بیشتر از این یک جا بمانم ، به او گفتم: حاج آقا ناراحت نباش ان شاءالله پیدا میشه ، شما برو دفتر گمشدکان اسمش را بگو آنها صدا می‌کنند حتما پیدا میشه ناراحت نباش.

پیرمرد دیگر منتظر حرف من نماند در لابه لای قدم‌های جمعیت به جلو کشیده شد و من هم عبای نازک قهوه‌ای‌ام را دور دشداشه مشکی پیچاندم و بین بدن‌های فشرده به هم، بی اختیار به حرکت درآمدم.

به بی بی گفته بودم امشب خیلی شلوغ است بهتر است شما از همین داخل خانه زیارت کنید. اما بی بی دلش راضی نمی‌شد ، شب آخر بود ، می‌گفت : شاید دیگه قسمت نشه، مگر من چقدر دیگه زنده‌ام حیفه! اصرار من فایده نداشت گفتم : پس با هم میریم تا هر جا که شده جلو میریم اگه دیدیم خیلی فشار است شما در موکبی بنشینید تا من برم و برگردم.

بی بی گفت: بله اگر خیلی فشار باشه ، بنا باشه به نامحرم برخورد کنم اصلا جلوتر نمیام، چرا آدم به خاطر یک کار مستحب مرتکب یک حرام بشه؟.  بخاطر همین فشار جمعیت، بی بی در یک موکبی ماندند و من رفتم. بعد از یک ساعت به خانه ابوهبه برگشتیم و قرار شد یک ون فردا صبح ساعت ۸ ما را به مهران برساند.
رضا کشمیری

قسمت ۱۳ : سید جاسم و سیگارهای بی ضرر!!

راه را گم کرده بودیم بالاخره نزدیک ظهر بود که سید جاسم با ماشین به دنبال ما آمد و خانم‌ها را سوار کرد و مردها پیاده به دنبال ماشین رفتیم تا به خانه سید رسیدیم. سید جاسم مردی ۵۰ ساله بود، اغلب  موهای سر و صورت سفید شده بود و چهره‌اش شکسته شده بود، خطوط روی پیشانی اش نشانی از رنج و سختی طاقت فرسا داشت. روزی سه بسته سیگار می‌کشید و معتقد بود سیگار ضرر ندارد و دلیل می‌آورد که همه در عراق سیگار می‌کشند از بچه ۱۲ ساله تا پیرمرد ۱۰۰ساله و همه سالم و سرحال هستند!

چندین بار به او گفتم سیگار ضرر دارد، تدخین مضرّ و ممنوع! او هم هر بار با لبخند ملیحی که چهره تکیده‌اش را زیباتر می‌کرد جواب می‌داد: لا مشکل فی الصحه!؛ همین تابستان امسال بود که سید جاسم به همراه همسرش به قم آمدند و یک وعده شام آنها را دعوت کردم. در منزل ما به شوخی همراه با جدی گفت: اگر یک نخ سیگار بکشی من در عراق برایت زن می‌گیرم! گفتم: من زن دارم! زوجه موجود!

سید با لبخند عجیبی اصرار می‌کرد و من وسوسه شدم و یک پک از سیگار زدم که به سرفه افتادم. به او گفتم: اگر زنم بفهمد سیگار کشیدم پخ پخ ام می‌کند! و با حرکات دست ذبح کردن را نشانش دادم. سید می‌خندید و با حرص عجیبی سیگارش را می‌مکید و دودش را به هوا می‌فرستاد. امروز هم تا مرا دید در بغل گرفت و گفت : زوجه پخ پخ! گفتم : زوجه ماکو؛ تدخین لا مشکل!

سید جاسم در جوانی درس طلبگی خوانده بود و یکبار هم معمّم شده بود، اما به دلایلی موفق نشده بود که درس را ادامه دهد. در دوران صدام خانواده او را مثل بسیاری از شیعیان عراق، خیلی اذیت می‌کردند و آنها را مجبور می‌کردند که به جنگ با ایران بیایند. در اتاق روی مبل نشسته بودیم که سید سیگار دیگری روشن کرد و ادامه جریان زندگی‌اش را این‌گونه روایت کرد: اکثر اقوام من در دوران صدام به دست بعثی‌های ملعون شهید شدند چون حاضر نشدند به جنگ با ایران بیایند! ؛ همان طور که چهره‌اش را درهم کشیده بود بغض گلویش را فرو برد و ادامه داد: نیروهای بعثی  دو برادر و شوهر خواهر و بچه‌هایشان را به طرز فجیعی به شهادت رسانده‌اند.

سید از دست نیروهای بعثی جان سالم به در برده بود و به خاطر این که بتواند بچه‌های برادرها و خواهرش را بزرگ کند و زندگی خودش و آنها را سر و سامانی بدهد مجبور شده درس طلبگی را رها کند و به تحصیل در رشته مهندسی ساختمان بپردازد و الان به عنوان مهندس ساختمان زبردستی در پروژه‌های کربلا مشارکت دارد و زندگی همه اقوام خود را سر و سامان داده است.

رضا کشمیری

 قسمت ۱۲ : گاوهای باد شده با تلمبه برقی!

آن شب را زود خوابیدم و صبح زود قبل از اذان صبح بیدار شدم، اتاق سالن گونه آنجا پر شده بود به ناچار جای خودم را مرتّب کردم و همان جا به نماز ایستادم. دوستان دیگر یکی پس از دیگری بیدار شدند و نماز صبح را به جماعت اقامه کردیم. بعد صبحانه را خورده و حرکت را آغاز کردیم.

قرار بعدی ما عمود ۲۰۰ بود، نور خورشید تازه از افق بالاتر آمده بود و به سوی چشمان من تیر می‌کشید، به ناچار پلک‌هایم را نیمه باز کردم. با چشمان نیمه باز دقتم بیشتر شده بود ، یک ردیف گاو سر بریده سمت چپم توجه‌ام را جلب کرد. حدود ۶ گاو بزرگ و چاق، هر کدام شبیه یک گلوله با چهارتا دست و پا بود، چگونه آنها را با تلمبه  باد کرده بودند؟ حتما خیلی خسته کننده بوده! صدای یک موتور برق رشته‌ی افکار مرا پاره کرد و تعجب مرا فرونشاند.

با دستگاه تلمبه بادی که با گازوئیل کار می‌کرد گاوها را باد کرده بودند تا به سرعت کباب آنها آماده پذیرایی از زائران شده باشد. برایم جالب بود که از همان ساعات اولیه صبح کباب موکب‌ها آماده بود و با اصرار به زائرین داده می‌شد.

قبل از ظهر به خانه ابوهبه که روبروی عمود ۱۲ بود رسیدیم، خیلی اصرار کرد که ظهر همان‌جا بمانیم اما سید جاسم دوست دیگر عراقی‌مان برای ظهر دعوت کرده بود. روبروی خانه ابوهبه کوچه‌ای قرار داشت که به نظر شلوغ تر از کوچه‌های دیگر بود و خانه سید جاسم انتهای همین کوچه قرار داشت. داخل کوچه که شدیم ، موتورهای سه چرخ زیادی دیدم که مسافران و زائران را سوار می‌کردند و از کوچه پس کوچه‌های کنار مسیر پیاده‌روی به سمت گاراژ می‌بردند. حدود ۲۰ کیلومتری کربلا جاده اصلی از دو طرف بسته شده بود و هر کس که می‌خواست از کربلا به سمت کاظمین برود باید این راه را پیاده رود یا سوار همین موتور ها شود و از راه‌های فرعی به سمت گاراژ برود.

 یکی از دوستان که قبلا خانه سید جاسم آمده بود راهنمای ما بود اما او هم گیج شده بود و راه را اشتباهی رفت، موتورها با سرعت از کنار ما رد می‌شدند و گرد و خاک غلیظی را روانه سر و صورت ما می‌کردند. راننده موتورها خودشان با چفیه یا شال سر و صورت خود را بسته بودند و فقط چشمان اشکی آنها در زیر نور آفتاب برق می‌زد.

این قسمت ادامه دارد...

رضا کشمیری

                      بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت یازدهم: معامله‌ای عجیب بر سر زندگی یک انسان

روز دوم پیاده روی به پایان خود نزدیک می‌شد، قرار بعدی ما عمود ۲۵۰ بود. مسیر بغداد به کربلا برعکس مسیر نجف به کربلا است و شماره عمودها کم می‌شود، ما در یک روز و نصف ۷۰۰ عمود آمده بودیم. من از همت و ایستادگی  بی بی تعجب کرده بودم، قبل از سفر هر چه به ایشان اصرار کردم که یک صندلی چرخ‌دار همراهمان برداریم تا در صورت پا درد سوار آن شوند اما راضی نشدند. بی بی می‌گفت: خیلی دوست دارم پیاده راه بروم اگر امام حسین علیه السلام توفیق داد که خوش به حالم شده اما اگر نتوانستم مقداری راه را با ماشین‌ها می‌آیم.

زانو درد و پوکی استخوان بی بی در حدی بود که نمازهایشان را روی صندلی می‌خواندند اما در این سفر بعضی جاها بدون عصا ، با سرعتی بیشتر از خانم‌های دیگر راه می‌آمدند حتما به یاد بی بی زینب سلام الله علیها سختی‌ها و دردها را تحمل می‌کردند.

نزدیک اذان مغرب بود که به عمود ۲۵۰ رسیدم، کوله پشتی بابا را از کمرشان پایین گذاشتم و یک صندلی برای نشستن بی بی آماده کردم. هوای ابری و گرد و خاک مسیر، نور زرد پررنگ غروب را به سرخی کشیده بود و هوا تاریکتر از آنچه باید بود به نظرمی‌رسید. یک جوان عراقی  با شال مشکی به کمر به طرفمان آمد و با زبان فارسی و لهجه تهرانی گفت: سلام علیکم خوش آمدید خانه ما نزدیک است برویم خانه ما حمام و آب گرم هست بفرمایید. به او گفتم ایرانی هستی گفت: من مادرم ایرانی است و خودم تهران زندگی می‌کنم فقط در ایام اربعین می‌آییم اینجا خانه داریم و به زائران خدمت می‌کنیم.

با این جوان ایرانی-عراقی به طرف خانه‌شان حرکت کردیم، به خانه‌ای بزرگ و دو طبقه وارد شدیم که زائرین دیگری هم در آنجا بودند، نماز جماعت خواندیم و بلافاصله سفره انداختند. بعد از شام خاطره ای از سال گذشته به ذهنم خطور کرد و برای دوستان تعریف کردم، از مهمان‌نوازی عراقی ها ، از اهمیت داشتن زائر برای هر خانواده‌ای. بله سال گذشته بود که در مسیر حله به کربلا با ۳ تن از دوستانم بودم. شب بود و باد ملایم و سردی صورتم را کرخت کرد، رطوبت سرد روی رودخانه نزدیک مسیر به همراه باد به سوی ما حرکت کرد و بوی بد آشغال‌ها و روده‌های گاو و گوسفند به همراه نسیم ملایم به مشامم رسید بی اختیار شال مشکی دور گردنم را به دهانم گرفتم و زود حرکت کردم.

نزدیک ساعت ۹شب بود که دو جوان عراقی با آستین‌های ورمالیده و شال سبز به کمر بسته جلویم را گرفتند و گفتند: شیخنا تفضل، بیت موجود، تستریح ،حمامات موجود. خیلی اصرار کردند، دست مرا گرفته بودند و می‌کشیدند،به ناچار به دنبال آنها راه افتادیم. دو برادر بودند که برادر بزرگتر ریش پرپشتی داشت و چشمانی ریز و هیکلی درشت، دست مرا گرفته بود و ول نمی‌کرد. برادر کوچکتر هنوز ریش کاملی نداشت اما چهارشانه و ورزشکاری به نظر می‌رسید.

ار لابه لای موکب‌ها یکی پس از دیگری رد شدیم تا به انتهای کوچه‌ای رسیدم و وارد خانه‌ای بزرگ شدیم.بلافاصله برای ما سفره‌ای پهن کردند که فقط ما ۴نفر مهمان آن بودیم، خانه بزرگ بود اما ظاهرا نتوانسته بودند زائر دیگری پیدا کنند. مرد میانسالی با گشاده رویی به ما خوش‌آمد می‌گفت و به سرعت بیرون می‌رفت. هنوز غذا را تمام نکرده بودیم که سرو صدای دعوای شدیدی از حیاط خانه به گوشمان خورد. هر چه می‌گذشت دعوا شدیدتر می‌شد، داد و فریاد آنها مرا به وحشت انداخته بود. بلند شدم و با ترس و لرز بیرون رفتم دیدم دو مرد میانسال با لباس‌های شیک مثل ببر به هم غرّش می‌کنند انگار هر که صدای غرش او شدیدتر باشد پیروز میدان است ، یقه‌های هم را گرفته بودند و فقط فریاد می‌کشیدند. صاحبخانه بود با یک مرد متشخّص دیگر!

صاحبخانه  با موهایی یکی در میان سفید و چهره‌ای آفتاب سوخته و دستانی زبر و خشن یقه مرد دیگر را گرفته بود و تکانش می‌داد، جلو رفتم و دستانش را گرفتم و با اشاره پرسیدم چه شده است؟ چرا دعوا می‌کنید؟ آنها با دیدن من و لباس روحانیت احترام کردند و از هم جدا شدند اما باز هم با صدای بلند حرف می‌زدند.

با لهجه محلی و قبیله‌ای داد و فریاد می‌کردند، هر چه دقت کردم و به ذهنم فشار آوردم معنای جملات آنها را نمی‌فهمیدم! طرف دیگر دعوا مردی با دشداشه عربی مشکی و برّاق بود موهایی ژل زده و شانه کرده ، بوی عطرش به تندی فلفل بود چشمانم را سوزاند.

بالاخره صاحبخانه مقتدرانه آنها را از خانه‌اش بیرون کرد اما صدای آنها از پشت در آرامتر و با لحنی شبیه التماس به گوش می‌رسید. ول کن هم نبودند ،اول خواستم به  کنار صاحبخانه بروم  که جرأت نکردم ، خیلی عصبانی بود، رفتم کنار پسر کوچکتر پرسیدم: اگر مشکلی پیش آمده بگوید شاید کمکی از دستم بربیاید؟! بعد از چند بار کلنجار رفتن ماجرا را فهمیدم.

این دو مرد طرف دعوا هر کدام از قبیله و عشیره‌ای بزرگ هستند که چند ماه قبل یک دعوای سختی بین جوانان آنها رخ داده بود و در این میان یکی از جوانان قبیله مرد صاحبخانه که پسر خواهر او هم بوده در این دعوا یکی از افراد عشیره مقابل را به قتل می‌رساند. و قاتل خیلی زود دستگیر می‌شود و در دادگاه به قصاص محکوم می‌شود و زمان اجرای حکم بعد از ماه صفر و دوهفته دیگر است.

خانواده مقتول، بزرگ قبیله خود را به خانه قاتل فرستاده تا میانجی‌گری کند! چه میانجی‌گری که آن هم از طرف خانواده مقتول باشد!! بزرگ قبیله مقتول آمده است نزد بزرگ قبیله قاتل که دایی قاتل هم هست التماس می‌کند! التماسی همراه با دعوا که اگر مهمانان و زائران امشب خود را (یعنی ما ۴ نفر) را به من بدهی، قبیله ما از حق قصاص قاتل می‌گذرد و او را می‌بخشد و اعدام نمی‌کند!

اما جالبتر آنکه صاحبخانه می‌گوید: خیر!!! اگر ۲۰ نفر دیگر هم از ما اعدام می‌کردی باز هم حاضر نبودم زائرانم را به شما بدهم!!

من با چشمانی گرد و لب‌هایی لرزان آنها را نگاه می‌کردم، باورش برایم خیلی سخت بود اما حقیقت داشت. خدمت یک شب به زائرین را با جان یک انسان آن هم پسر خواهرش معامله نمی‌کند!  شرافت خدمت به زائر بیشتر از شرافت جان یک انسان!

صاحبخانه با رگ‌های ورم کرده و چشمانی گرد شده که صورت گردش را گردتر نشان می‌داد ماجرا را دنبال می‌کرد، گفت: اصلا و ابدا زوّار را به او نمی‌دهم! نمی‌دانستم چه بگویم! لرزش استخوان‌های قفسه سینه‌ام را حسّ می‌کردم، قلبم به شدت می‌تپید. از یک طرف ترس از هیبت و جدّیت دعوا در دلم لانه کرده بود و از طرف دیگر فکر فیصله دادن این دعوا گلویم را خشک کرده بود و زبانم در دهانم نمی‌چرخید!

جرأت نکردم بگویم تو را به جان همان امام حسین علیه السلام امشب ما را به خانه خانواده مقتول بفرست تا شاید جان یک انسان این وسط حفظ شود! می‌خواستم بگویم خودم برایت زائر پیدا می‌کنم! شما ما را به خانه آنها بفرست. اما زبان گفتنش را نداشتم، تا به حال چنین دعوایی ندیده بودم، خدمت یک شب به زائرین در مقابل جان یک انسان! عجب معامله‌ای!

افراد قبیله مقتول هنوز پشت در خانه با صدایی التماس گونه حرف می‌زدند. احتمالا نقشه‌شان بوده که تا به حال رضایت نداده بودند تا اینکه در این ایام در ازای بخشش قاتل ،بهایی ارزشمند طلب کنند و از نظر آنها چه بهایی ارزشمندتر از یک شب خدمت به زائر الحسین علیه السلام .!

بالاخره افراد پشت در خسته شدند و رفتند، هنوز قلب من به شدت می‌تپید، هنوز این دعوا و مفاد پیشنهادی طرفین دعوا برایم قابل هضم نبود. با گلویی خشک و بغضی شکسته به اتاق برگشتم و به فکر فرو رفتم: ای کاش راهی بود که صاحبخانه را راضی کنم کوتاه بیاید و ما را به خانه قا تل بفرستد.

آیا بیتوته امشب ما در این خانه به قیمت از دست دادن جان یک جوان تمام می‌شود؟! چرا  صاحبخانه قبول نمی‌کند؟ مگر دیوانه است؟!

مصداق این جمله را به چشم خود دیدم: این حسین علیه السلام کیست که عالم همه دیوانه اوست! یا من دیوانه بودم که ارزش و عظمت خدمت به زوّار را درک نمی‌کردم یا این صاحبخانه! در هر صورت این وسط، یک دیوانگی وجود داشت که بسیار خودنمایی می‌کرد.

آیا این مرد عاشقی دیوانه‌کننده بود یا دیوانه‌ای عاشق!؟ فرقی نمی‌کرد او من را دیوانه کرده اما با مزه عاشقی!

بالاخره نفهمیدم چطور شد! اما کاسه چشمم اوضاعش دگرگون شده بود و بی اختیار اشک مرا به بیرون هل می‌داد و قلبم این عاشقانه دیوانه‌کننده را مزه مزه کرد.

بابا با شنیدن این داستان چشمانش تر شد و یک لا اله الا الله غلیظی گفت! از آن لا اله الا الله هایی که موقع گوشمالی بچه‌ها می‌گفت اما این کجا و آن کجا!

یاد آن شعر افتادم که  می‌گفت:

دانه فلفل سیاه و خال مه رویان سیاه          هر دو جان سوزند اما این کجا و آن کجا

این لا اله الا الله با مزه عشق بود و اشک چشم را به دنبال داشت و آن لا اله الا الله ها با عصبانیت و قهر!

پایان قسمت ۱۱

رضا کشمیری